![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
|
کار کردن و سفر رفتن دو مقوله متفاوته اما سفر کاری رفتن یک مقوله بسیار متفاوته. شیراز یک کاری داشتیم که با ممد قرار شد بریم. چند روز قبل از حرکت سعید گفت که منم می خوام برم شیراز. گفتم خوبه پس میایم اصفهان که ازون جا با هم بریم شیراز. حدود 4 بود که از قم با اتوبوس راه افتادیم با ممد و همراه خود اسبابی به وزن تقریبی 30 کیلو. عقب اتوبوس نشستیم. فیلم نذاشت ( حاک تو سرش ) تا اصفهان که حدود 7 رسیدیم کلی تخمه و چیپس مزمز و خدا خیریش بده دلستر خوردیم و حسابی شکم نازنین رو با آتاشغال بستیم. ساعت هفت نزدیک کارخونه سپاهان به سعید زنگ زدیم و گفت: شوما کوجاین ؟ گفت: شوما بیاین میدون فردوسی، دفتر ایوازدژ. خلاصه رفتیم دم دفترش که خودش رسید. سیروس ( اخوی گرام سعید) هم اومد. تا حالا ندیده بودمش. انکف قدش بودم. خلاصه سیروس رفت و ما یعنی منو ممد و سعید رفتیم بالا، دفتر ایوازدژ ( تکرار جهت تبلیغات) خلاصه با ممد به کلیه وسائل دفتر دربهای اتوماتیک ایوازدژ سعید ور رفتیم و اون استند جکش یحتمل به دست بنده خراب شد. راستی وسطای مجلس آق مهران ( نصاب محترم ) هم اومد. خلاصه نماز و یکی دوتا شکلات و بعد بروبچ تو ماشین و حرکت به سمت شیراز... حدود نه از اصفهان اومدیم بیرون. تا ساعت 11 بحث سر کار و در اتوماتیک بود و انتقال تجربیات . حدود سه ربعی هم به فرامین سعید در خصوص زن داری و قوانین همسر داری گوش فرا دادیم. شکم نازنین به سر و صدا افتاد. بنا شد کالباس بگیریم با نون بخوریم. خلاصه از یه سوپری که هر دو فروشنده اش کمی تا قسمتی مشنگ بودند دو عدد بسته 10 تایی کالباس گوشت خریدیم. راه افتادیم. قرار شد ممد بره از کبابی اون طرف بلوار نون بگیره . حالا ساعت 11 و نیم، کبابی هم سه تا قلچماق. خلاصه یه 5 دقیقه ای گذشت ممد نیومد. سعید گفت نکنه بلایی سرش آوردن. من که جرات نکردم خود سعید رفت، از دور گفت ممد اینجا نیست. گفتم وا ویلا بچه مردم از دست رفت که یک دفعه از این ور ممد سوار ماشین شد.. قلبم اومد تو دهنمو عرض ارادت کرد و برگشت. به سعید گفتم برگرد ممد برگشت. گفت این نون نداشته از جلویی خریدم. خلاصه حدود سه ربعی رو رفتیم تو جاده تا یه جا پارک پیدا کردیمو کشیدیم کنار. سری فندک و گیره و پیچ کشتی دو سو و بسات چایی رو ردیف کردیم و زدیو وسط بیابین. هدف کندن خارهای صحرا با گیره و پیچ کشتی دو سو و جمع آوری و آتش زدن بوسیله فندک برای گرم شدن بود.. همه یک طرف آسمون پر ستاره یک طرف. اون سه تا ستاره پشت سر هم یک طرف هوای دل انگیز و سر یک طرف یاد همه دوستان یک طرف. نون و کالباسا بویسله گرمای کاپوت گرم گردید و میل شد و دوباره همه ریختیم تو ماشین و بگاز برای ... ادامه دارد.......... پ.ن حوصله نداشتم باز نویسیش کنم پ.ن برای دیدن لینک های اشخاص به قسمت پیوند ها مراجعه شود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 23:3 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|