![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
یک دقیقه برو اون ور نزدیک من نشو - آقا اچی نزدیک نشم . خدا گفته باید یکسره باهات باشم الا در موارد اضطراری .. - وااااای چرا اینقدر کلکل می کنی . الان وقتی بحث کردنه - خوب منم همینو میگم حاج آقا . الان با این کاری که شده باید یه فکر اساسی کرد - اصلا تو برو تو خواب نیلوفر جریان این مدتی که آپ نکردی رو بگو تا آپ کنه وبلاگتو - شما جوش اونو نخورین بهش می گم آپ کنه . حالا چی کار کنیم - چمدونم از اول دولت نهم یکسره از این سوتی موتیا بوده . حال ما رو این مشاورین محترمه و محترم گرفتن . اح اح - حالا شما حرص نخورین براتون خوب نیست . من می گم بگین باید به صورتی شخصی بیاد - نه فایده نداره بدتر میشه . ارواح سرت تو وجدان منی . چرا این فکر و طرحی نداری ؟ حاج آقا به من چه . وقتی خواستین بریم آمریکا نگفتم نرین . براتون برنامه دارن . هی گفتین نه تبلیغ خوبی برای کشور . من آخرم نفهمیدم کجاش تبلیغ بود - حالا میگی چی کار کنیم - من چمی دونم . خداییش عقلم کرا نمی کنه . اگه بگیم نیاین اون همه هندونه هایی که زیر بغل ملت ایران دادین همش می ترکه . اگرم بگیم جناب بوش تشریف بیارن دانشگاه فردوسی که شعارای مرگ بر آمریکا و دشمنی های ۲۷ ۲۸ سالمون زیر پا له میشه . تازه آزادی بیانی که الکی همش ازش دم میزنین هم زیر سوال میره . البته اون رفته ولی بیشتر میره - حالا تو هم هی تحلیل کن الکی . من برم با چنتا مشاور دیگه صحبت کنم ببینم چه گلی باید به سر خودمون بزنم ...... تو کجا میری ؟ - منم برم پیش نیلو آلان خوابیده تا برای شبای احیاء بیدار بمونه . برم تا بیدار نشده بهش جریان رو بگم شاید تو وبلاگ بچه ها کامنت بذارن یه طرحی نقشه ای جیزی بدن شاید کاری بکنیم ... فعلا حاج آقا خدافظ - خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:44 توسط سید علی ابطحی |
|
|
بعدش که جلسش تموم شد گفت که آره من چند روز پیش از خدا خواستم یک راهنما واسم بفرسته چون خسته شدم از بس تصمیم های کیلویی گیرفتم . خلاصه یک شب طبق معمول که خوابای خوبی می بینم خواب دیدم که خدا تو رو به من نشون داد و گفت این وجدان توست . می گفت تو رو در حالی که کنار یک ساختمون تک و تنها نشسته بودی دیدم . ( ای ببینا منو الاف کرده بودن که آقا خوابه مارو ببینه ) خلاصه تا بعد از ظهر داشت با من حرف می زد و مواظب بود که کسی نفهمه که با یک شخص نامرئی داره صحبت می کنه . حدود شب بود که با هم سوار ماشین شدیم . رفت طرف خونه . وقتی داشت وارد خونه می شد و منم خواستم وارد شم جناب رئیس جمهور گفت : تو کجا ؟ - خوب میام تو دیگه – چی میام تو . زنو بچه اون توه ها – حاج اقا من یک روحم .... متوجه هستین که – روح و غیر روح نداریم . خانم بنده به شما نامحرمه – ای بابا حاج آقا خوب من چیکار کنم – تو که نمی خوابی پس برو سرتو گرم کن تا فردا صبح . ساعت هفت اینجا باشیا – چـــــــــشم . اعصابم خورد شده بود که یک دفعه یاد نیلوفر افتادم . من می تونم برم پیشش . سریع پرواز کردمو رفتم بالا . همین جوری از خونه جناب احمدی نژاد به طرف خونه نیلو پرواز کردم . خداییش شبای تهران بد جوره . بیخود نیست که رئیس جمهور طرح مبارزه با مفاسد اجتماعی داده ... نکن آقا نکن .. زشته ... خلاصه رسیدم دم در خونه نیلو . گفتم زنگ بزنم اما خیلی ضایع بود . از لای دیوار رفتم تو اتاقش . الهی بمیرم تو تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود . البته خوب مرده بودم دیگه . کارش نمی شد کرد . چه قربون صدقه الکی ای . یه چند دقیقه نگاش کردم بعد گفتم مثل همیشه چند باری تو ذهنم صداش بزنم شاید بشنوه .. نیـــــــلوووووووو . نیلوووووووووفر . یکدفعه بلند شد و دور و برو نگاه کرد . بعد گفت : علی اینجایی ؟ هووووووووورا گرفت . مگه تلفنه ! سلام نیلو منو میبینی ؟ یک دفعه دیدم چشاش گرد شد ...................... علی خودتی ؟ آره تو منو میبینی ؟ آره اما شاید خواب میبینم . نه فدات شم بیداری .... به علت طولانی بودن صحبت ها ذکر نمیشه ...... وااای ساعت چنده ؟- 10 دقیقه به هفت – ای وای دیرم شد با محمود جون قرار دارم – چی با هم رفیق شدین – آره دیگه محمود دیگه – علـــــی بازم پیشم میای – آره قربونت هر وقت کار و بار سبک بود زودی میام پیشت - باشه پس برو – مواظب خودت باش – بای بای . سلام حاج اقا – سلام صبح بخیر – صبح شما هم بخیر . برنامه چیه ؟ - الآن می ریم دفتر . طرح بنزین رو داریم توی راه درباره طرح بنزین حرف می زد . دیروزش جناب دکتر گفته بود که بنزین با کارت میشه . اگه من یک روز زودتر وجدانش می شدم اصلا نمی ذاشتم . اما ...... گفت دیشب فکر کرده که باید امروز اعلام کنه کپنی میشه بنزین . شیطونه می گه کاری کنم که دیگه نخوابه و شبها فکرای زیادی نکنه . داره یواش یواش ملتو بد بخت می کنه . هرچی بهش گفتم آقا گناه دارن ملت . گوش نکرد که نکرد . سر تصویب لایحه هم تو مجلس هم نشد کاری بکنم . تصویب شد . بنزین کپنی ........ اولین روز وجدان شدن . چه تصمیم کیلویی هر دومون گرفتیم . من که وجدان احمدی نژاد شدم و احمدی نژاد که بنزین کپنی رو راه انداخت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:15 توسط سید علی ابطحی |
|
|
هر چی صدا می زدم کسی جوابم رو نمی داد . انگار همه منو فراموش کرده بودند . بابا همه یک کاره احمدی نژاد می شن کلی کلاس براشون می ذارن ، حالا که به ما رسید همه چی کشک شد . ارواح سرمون وجدان محبوب ترین رئیس جمهور دنیاییم . یک دفعه صدای نیلوفر که می گفت علــــــــــــــــی رو شنیدم . هرچی به اطرافم نگاه کردم ندیدمش . ناخداگاه به بالای سرم نگاه کردم دیدم دو بال سفید داره و از بالا داره میاد پایین . از تعجب شاخ در آورده بودم . تازه یواش یواش احساس می کردم دارم دم هم در میارم. عجب فرود خوبی کرد . بی ششششرف انگار چندین ساله که خلبانه . بعد از کلی احوال پرسی و روبوسی و چاق سلامتی گفتم : تو هم مردی ؟ با خنده گفت : نه عزیزم من خوابیدم و دارم خواب تو رو می بینم – یعنی من الآن تو خواب توم – آره دیگه . نشستیم کنار درختی که نزدیک ساختمون بود و تمام اتفاقا رو براش گفتم . اونم حوادثی که بعد از مرگ من اتفاق افتاده بود و من ندیده بودم گفت . داشت همین جوری حرف می زد که یک دفعه ناپدید شد . فکر کنم کسی بیدارش کرده بود که یکدفعه رفت . دوباره تنها شدم . آهی از سر بیچارگی کشیدم و در غم خود فرو رفتم تا در این دنیای عجیب به اندوه دلم برسم و ژرفای ذهنم را برای اتفاقی هولناک آماده کنم که از پشت سرم صدایی اومد .... Herr Abtahi ? یعنی آقای ابطحی ؟ با زبون آلمانی حرف می زد . با تعجب برگشتم و گفتم : Ja ich بله خودم هستم . مونده بودم این دفعه از تعجب چی در میارم . مردی با قیافه ای معمولی ولی به جرمن ها نیم خورد . گفت : Ich helfen sir من راهنمای شما هستم . Ja vielen dank اه خیلی ممنون . verzeihung . Ich eins frage ببخشید یک سوال دارم . Sprechen Sir Persian ? شما فارسی هم صحبت می کنید؟ گفت : nein نه . گاومون زایید . ای خدا این همه فرشته . لااقل زبون عربی یا .......... چند لحظه ای که گذشت گفت : sir komme ich دنبالم بیا – ja gut باشه چشم . دنبالش راه افتادم . از کنار درخت گذشتیم و وارد یک دالون که درخت هاش به هم تنیده بود شدیم . داشت وظایف منو می گفت . منم کلی دقت می کردم تا دقیق ببینم چی میگه . به خودم گفتم خوبه لااقل آلمانی بلدم و الا الآن لنگ در هوا مونده بودیم با یک فرشته . از شانس بدمون هم ازون فرشته ها هم نبود . حرفاش که تموم شد دقیق رسیدیم وسط یک سه راهی . گفت که من باید به چپ برم و اون به راست . می گفت به چپ که بری به احمدی نژاد می رسی و کارت شروع می شه. کنار راه یک تابلو بود که روش نوشته بود « وجدان احمدی نژاد » به طرف تابلو راه افتادم و با کلمه Auf wiedersehen باهاش خداحافظی کردم . در دالون که با درخت به هم تنیده بود راه افتادم . چند دقیقه ای که گذشت رسیدم به یک پیچ . قبل از پیچ نوشته بود « چشمانتان را ببندید » منم بستم . یکدفعه صدای یک عده مرد و زن اومد . باز که کردم دیدم تو هیئت دولت هستم . شوکه شده بودم . داشتم مات و مبهوت همه رو میدیدم . هیئت دولت قبلی رو همشونو دیده بودم اما این دولت رو ...... تو دید زدن بقیه بودم که یکدفعه به احمدی نژاد نگاه کردم . دیدم با چشمای ور قلمبیده به من خیره شده . نیشمو باز کردمو آروم گفتم سلام . به دورو برش نگاه کرد دید کسی به من محل نمی ذاره ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:30 توسط سید علی ابطحی |
|
|
هر سه نفر از اتاق بیرون رفتند و من توی اتاق تنهای تنها موندم . به نظرم یک ده دقیقه ای گذشت که یکی از همون آدم هایی که شبیه هم بودند اما این دفعه با کمی تقییر در قد و مو و نوع گفتارش . حرف هاشو می کشید . به نظرم از فرشته های تهرونی آسمون بالا بود . گفت : ســـــــــلام . خوبـــی تــــو . شما از مجازاتتون کدومـــو انتخـــاب کردیــــن ؟ من که از تعجب خشکم زده بود ... ممممن ، چیزه آهان چیز نژاد آها ببخشید احمدی نژاد . با تعجب گفت احمدی نژاد ؟ این چجور عذابیه . نیوه که من خبر ندارررررم ! عذاب . یعنی چی .... خوب نمی دونم به من گفتن از چند راه یکی رو انتخاب کن منم وجدان احمدی نژاد رو انتخاب کردم – آهان تو پس دایورتی جهنمی . خو ب الآن یکی میاد پیشت کارتو راه می اندازه . هنوز از رفتنش نگذشته بود که یکی دیگه اومد تو . این دفعه خیلی خونسرد و معمولی حرف می زد گفت : شما احمدی نژادین – نه من علیم – آقاجان منظورم گزینه احمدی نژاده – آهان بله – خوب دنبالم بیاین . همین جوری که داشت با من حرف می زد و از پله ها بالا می رفت یک پرونده رو هم بررسی می کرد . به یک دره بزرگ رسیدیم . درو باز کرد که بریم بیرون که یکدفعه به نظرم بیرون ساختمون رفتیم . یک دشته بزرگ با یک عالمه درخت و چمن بود . فرشته یک دفعه پرواز کرد . من داد زدم من چیکار کنم ؟ - تو ای وای تو که پرواز نمی تونی بکنی . باشه یک لحظه صبر کن . رفت و منم به پشتم نگاه کردم که ببینم پشت سرم چه خبره که .... وااااااااااااااااااای – چرا داد می زنی – چرا داد نزنم من روم این اون ور بود . شما هم که الآن رفتی بعد یک دفعه جلوم ظاهر شدی . آدم می ترسه دیگه . خوب حالا ببخشید . دستش یک کتاب بزرگ بود . گفت این قوانین یک وجدانه که باید بخونیش . اما کلی بهت بگم وظیفه تو اینکه وجدان هر کسی هستی سعی کنی از کارهای زشتش و کلا کار هایی که برای پرونده قیامتش براش ضرر داره جلوگیری کنی – ببخشید یک سوال فنی . اون منو می بینه – همین سوال خوبی پرسیدی . باید با تکنیک خودت باهاش ارتباط بر قرار کنی – اِ اِ اِ جدا راست می گی نکه من یه سی سالی وجدان بودم - یعنی چی ؟ هیچی . به خودم می گفتم : همچین می گه انگار که من اینکاره ام . تو خودم بود و کتاب رو می دیدم که فهمیدم فرشته ه نیست . همون وسط نشستم و کتاب رو باز کردم . اولش با بسم الله و مدح خدای مهربون شروع شد و بعد نوشته بود قوانین وجدان شدن . کلی حرف و حدیث بود . اما حوصله نداشتم که همشو بخونم گفتم می رم هر وقت مشکلی بود به کتاب نگاه می کنم ..... وا حالا چجوری برم زمین . آهاااااااااااااااااااااااااااای کسی اینجا نیست . ای وای بدبخت شدم اینجا موندم و خودم . برکشتم به طرف در اما در باز نمی شد . حالا چی کار باید می کردم ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:27 توسط سید علی ابطحی |
|
|
روی صندلی و رو به روی هر سه نفر نشستم . هممون ساکت بودیم . می دونستم مرده ام اما نمی دونستم چه خبر شده . چند دقیقه ای گذشت که مرد سمت چپ گفت : با نام خدا . آقای سید علی ابطحی فرزند سید محمد تقی با شماره شناسنامه 9176 صادره از مشهد . شما بیست و یک دقیقه پیش مردید و الآن در عالم بالا به سر می برید . شما در دادگاه میزان اعمالتون هستین و اعمال دنیاتون سبک و سنگین می شود . آمار نشان می دهد شما در این مدت سه عمل نیکو و بقیه اعمال ناشایست انجام داده اید . مرد سمت چپ ساکت شد و سمت راستی شروع به صحبت شد – من به ترتیب اعمال خوبتان را می گویم و شما توضیح دهید . 1- در دوازده سالگی یک پیرزن را از خیابان با کلی لوازم رد کردین و لوازم پیرزن را تا به خانه بردید . جواب من . آره یادم اومد . قاضی خیره به من نگاه می کرد . نزدیک بود همین سه تا رو هم از دست بدم . درباره اعمال ناشایستتان هم سخنی نمی گوییم چون خودتان در چم و خم کار هایتان هستین راه اول اینکه جلوی شهاب سنگ هایی که نزدیک زمین می شوند را باید بگیری راه دوم اینکه مامور گردافشانی تمام گلهای زمین بشی راه سوم اشکهای همه آدم هارو باید بیاری برای محاسبه راه چهارم اینکه وجدان احمدی نژاد بشی دو دقیقه وقت داری فکر کنی . شروع کردم به سبک سنگین کردن این دو راه . شهاب سنگ و مامور گرد افشانی که خداییش شکنجه یه . اشک رو هم که بیخیال هی بدو این ور اون ور . راه چهارم به نظرم بهتر باشه . احمدی نژاد که کارشو می کنه . فوقش دوتا حرف می زنیم میره دیگه پی کارش . فوقشم دو سال دیگه که بیشتر نیست ... آقا من فکرمو کردم . وجدان احمدی نژاد . یک دفعه قاضی یه نگاه به من انداخت و یک نگاه به پرونده ام . ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:38 توسط سید علی ابطحی |
|
|
امروز بعد از اینکه دنبال کارای ثبت نام حوزه بودم و ناهار ، اومدم خونه . دفترمو باز کردم تا بقیه خلاصه منطقو بنویسم . یکم دلم شور می زد چون از دیروز نیلوفر زنگ نزده بود . همین جوری که تو فکر اونو منطق بودم ، در خونه به صدا درومد . با کمال خونسردی رفتم دم در . درو باز کردم . یک آقایی نسبتا بلند قد دم در ایستاده بود . یک لباس کرم رنگ تنش بود و روش یک کت بلند اما به صورت پالتویی داشت . موهای بلند و جوگندمی پررنگ داشت . گفتم بفرمایید . گفت آقای سید علی ابطحی ؟ - بله خودم هستم – ببخشید .... چجور بگم .... من ازرائیل هستم ..... اِ اِ اِ جدا . منم میکایلم . چطوری ..؟! - نخند آقا . جدا می گم . وقت مرگ شما رسیده – از صورت جدیش یکم جا خوردم اما .......... باز نیشمو باز کردم و گفتم : بابا یعنی چی اقا این شوخی ها چیه . کاری دارین بگین و الا من کار دارم . با کمال خونسردی گفت : می خواستم بهت بگم دارم جونتو می گیرم اما خودت نمی خوای . اما آخرین سوالم ، همین جا کنار در بگیرمش یا می ری تو خونه نه جدی جدی خود حضرت ازرائیل بود . آخه خدا جون جوونم . درسته گفتم هر وقت مرگ رو به سراغم بیاری ازش استقبال می کنم اما ............. حالا بیخیال . به جناب ازرائیل گفتم : نه آقا اگه زحمتت نیست بیا تو ما یک نوشته بنویسیم و بعد اون گوشه رو به قبله بخوام ، بعد شما جون ما رو بگیر – نه مشکلی نست فقط یک ذره سریع تر چون امروز یک یکم سرم شلوغه . جونم براتون بگه ما یه وصیت نامه مفصل نوشتیم ، کلی حرف و معذرت خواهی از مامان و بابا و همه کردم . آخرین حرفامو با نیلو زدم . رفتم بالشتو از کمد آوردم و گوشه حال دراز کشیدم . حضرت ازرائیل اومد بالای سرم و گفت : آماده ای – آره حاجی ما آماده ایم . بزن بریم .............................................................. همه جا هی سفید و سیاه می شد . انگار با سرعت داشتم به یک جایی می رفتم . احساس کردم می تونم چشامو باز کنم . به سختی چشمامو باز کردم . انگار چندین سال بود که خوابیده بودم . روی تخت توی یک اتاق بودم . از اتاق اومدم بیرون دیدم مثل بیمارستان یا همچین جایی بودم . سرمو که از لای در آوردم بیرون یک دفعه یک مرد که واقعا خوشگل و با وقار بود اومد دم در . گفت آقای ابطحی بیدار شدین – بله . سلام – سلام . دنبال من بیاین .. همین جوری اتاق به اتاق رفتیم . منو یاد بیمارستانا مینداخت . از پله ها رفتیم بالا . طبقه اول . دوم . سوم . چهارم . به طبقه پنجم که رسیدیم . وارد یک راهرو شدیم . به آخرین اتاق که رسیدیم . روی در اتاق نوشته بود :: تازه واردا :: درو باز کرد و گفت آقای ابطحی روی این صندلی بشنید الآن میان برای صحبت در مورد خودتون یه دو سه دقیقه که گذشت همون مرده اومد تو . اما این دفعه صداش یکم کلفت تر و سنگین تر بود . گفتم : آقا هنوز کسی نیومده ها – اولا سلام . بعدشم اوشان یکی دیگه بودند . من جدیدم . گفت دنبالم بیا . کنار اتاقی که من توش بودم یک در بود . آقاهه درو باز کرد گفت دنبالم بیا . من هنوز نمی دونستم چه خبره . مردم زنده ام . وارد اتاق شدم . یک لحظه جا خوردم . مثل دادگاه بود . دو نفر پشت دو میز کناری میز رئیس نشستند و اون آقاه رفت پشت میز قاضی ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:17 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|