تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

بله ؟ بــــــــــــــــــــــــــــــله دیگه ...............

نمی گویم از ..............   ببینید ....... مکان .......... هستش .......... ملت ....... اون ........... و باعث ............ میشوند .. در اصل ............میشه گفت .............. که هستش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:47  توسط سید علی ابطحی | 

ادامه داستان

مادرم می خندید . چند روزی بود که اینگونه نخندیده بود . از تبسم مادرم آهگ زیبای فریاد شنیدن صدای پدر را سر داد . پدرم زنگ زده بود . امیر و مامان صحبت کرده بودند اما من نه . هم خوشحال از اینکه مامان با شنیدن صدای پدر روحی تازه گرفته بود و از طرف غمگین که چرا من نباید صدای پدرم را بشنوم .

 

فردا صبح با امیر و مامان به سمت تهران راه افتادیم . تو کل راه با اتفاقای چند روز قبل فکر می کردم .

 

ولی خوب برایم تنوع خوبی شد تا چند روزی فشار فکریم کمتر شود . به تهران رسیدیم .

 

چند روزی گذشت ولی دیگر خبری نبود . به صورتی غیر مستقیم فهمیدیم که پدربزرگم به علت بالا رفتن فشارش در بیمارستان ولی عصر ( ارواحنافداه) بستری بوده اند . حاج عمو با شکایت به بعضی از آقایون مبنی بر اینکه در صورت بیماری برای پدربزرگم چرا ما را در جریان نگذاشته و باید به صورت غیر مستقیم اوضاع را بدانیم ! نتیجه آن شد که ملاقاتی به مادر بزرگ و عمویم داده شد .

 

از قم برگشتند . چهره مادربزرگم تغییر کرده بود . در چشمانش نگرانی بود اما خستگی صورتش کمی خوابیده بود . عمویم جانی تازه گرفته و خندان دیده می شد . بعد از حدود 11 روز از بازداشتشان نفس خانواده به دم و بازدم درآمد . اما هنوز خار گلو به پایین نرفته بود .

 

فردای ملاقات در حدود غروب بود که من و رضا و امیر در حیاط نشسته بودیم و زانوی هایمان را با غم نبود عزیزان در بغل گرفته بودیم . آسمان چون دل ما گرفته بود و دعای آمدن باران برای خنکی هوا که شاید گرمی شهر قم را برای راحت بودن پدربزرگان در دل آرزو می کردیم . اذان مغرب که تمام شد باران به باریدن گرفت . هر سه در باران می دویدیم . انگار بدنم داشت تخلیه فشار فکری می کردم . با بودن بال صد در صد به پرواز در می آمدیم . امیر و رضا به درون خانه رفتند اما تازه اشک های من چون قطرات باران به باریدن گرفته بود . می توانستم با خیال آسوده گریه کنم چون به لطف باران دیدن اشکهایم برای دیگران ممکن نبود . دلم فریاد خدا خدا می کرد و تمام اعضای بدنم از خیسی باران به نفسی دوچندان رسیده بودند . وقتی مادر و مادربزرگ و بقیه با دییدن من که چون موشی در چاه آب افتاده بودم به خنده ای وصف نشدنی پرداختند . با دیدن خنده آنان خستگی کاملا از درونم فراری شد .

 

چند روزی گذشت و هر چند روز یک بار پدر و پدر بزرگ به خانه زنگ می زدند .

 

با حاج عمو ، عمو کاظم و چند تن از دوستای پدرم در حیاط نشسته بودیم که شاید عزیزانمان با تماس خود جانی تازه به ما ببخشند که از درون خانه مادر گفت که پدرت زنگ زده . من قشنگ ترین خبر دنیا را شنیده بودم ............

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 20:58  توسط سید علی ابطحی | 

ادامه داستان

.......................................

هنوز خبری از حاج اقامون و بابا نداشتیم . خبردار شدیم حدود ۱۷ نفر از دوستان پدربزرگم را هم بازداشت کرده بودند اما خبری از آنان نبود . عده ای از دوستان پدرم به هر کجا که ذهنشان میرسید خبر گرفتند اما با کلمه نمی دانیم و یا همان جواب سر بالای خودمونی بدرقه شان می کردند .

چند روز گذشته بود . مادربزرگ خسته و کلافه . مادر که توان صحبت را نداشت ، با چهره خسته نظاره گر من بود . درون حیاط با رضا و چند تا از دوستان پدرم نشسته بودیم و هم فکری می کردیم . شوهر خاله عزیزم گفت : بیایین خودمان به همراه خانواده ابطحی به قم برویم شاید خبری به ما بدهند . اما من مخالفت کردم . پدربزرگم گفته بود که تهران بمانید . نتیجه افکار ما این شد که رضا به عنوان پسر آیت الله ابطحی به همراه عمو کاظم به قم بروند . حاج عمو هم که در تهران درگیر دیدار ها و مادربزرگم بود ماند . من هم که باید مواظب مادربزرگ و مادرم بودم کما فی السابق در لواسان موندم .

عصری رضا خبر داد که به ما هم جواب کامل نمی دند . اونجا بود که با عصبانیت فریاد زدم : یعنی چی خبر نمی دن . ما حقمونه بدونیم باباهامون کجا هستند . اما سخن من در قلب هیچ کس که سخنان ما را می شنید فائده ای نداشت .

روز پنج شنبه شد . به محمد زنگ زدم و گفتم که از بابات چه خبر . گفت به ما گفتند که به خانه بروید . خبرتان می کنیم . واقعا داشت اشک از دیدگانم سرازیر می شد . اما نباید گریه می کردم . همه توقع روحیه را از من داشتند . در نبود بابا و رضا و بقیه و تنها من و چشمانی که منتظر امیدواری دادن بهشان بودم در مقابل من دیده می شد .

زیر زمین بهترین جا برای خالی کردن دلی بود که برای شنیدن کلمه آزادی پر می کشید اشک بریزم .

جمعه آمد . همه کلافه شده بودند . عصبانی و بی طاقت . اعلام کردیم که دیگر توان تحمل را نداریم . خبرهای چرت و پرت و بی اساسی که در روزنامه ها بر علیه خانواده مان منتشر میشد کم کم صبر ما را به سر ریزی می کشاند . به همه اعلام کردیم که جلوی سر ریز صبر تا آخر امروز می توانیم بگیریم . عصر و دم مغرب بود که بغض گلویم راه نفسم را بسته بود . سوز غیبت و ظلم را با تمام وجود حس می کردم . فریاد آقا بیا را تمام اعصای بدنم فریاد می زد . حدیث کسا خواندیم . آخر حدیث بود که تلفن زنگ زد . مادر بزرگ دوید . صدای گریه از بالا می آمد .

پدربزرگ . پدربزرگ مهربانم . صدایش می آمد . سلامتی خود را بازگو کرد . چهره مادربزرگ روحی تازه گرفت . شادی ای که به گمانم بار سفر بسته بود دوباره به استقبال بازگشتش رفتیم .

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور . شب به سر گذشت و روزی دیگر با نبود عزیزان در کنار خانه شروع شد . صدایش را شنیدیم . پدربزرگ عزیزم اما ............ اما طنین روح انگیر پدر کجاست . ؟

خبرهایی به گوش می رسید که چند تن از دوستان را اطلاعات خواسته تا سوالاتی از آنان بکند که به لطف مهمان نوازی آنان هر کدام را از چهار ساعت تا دو روز میزبانی می کردند .

اما هنوز خبری از پدر نبود . ده روز گذشت و چون امیر در کلاردشت بود عزم سفر به دیار شمال برای آوردن امیر به تهران با مامان کردیم . پیچ و خم جاده چالوس و لحظه به لحظه آن یاد آور خنده و ها و شادی های میان راه پدر بود . ( نمی دانم بغض گلویم در حالت نوشتن دوباره گره می خورد )

به کلاردشت رسیدیم . ظهر بود . رفتیم منزل خاله ام و با دلی اندوه در مقابل ما ظاهر شد . بعد از نهار من به دیدن دوستانم رفتم تا شاید لحظه ای تمام این اتفاقات و حمل آن برایم آسان باشد .

وقتی به خانه برگشتم مادر گفت :

ادامه دارد ...................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 21:3  توسط سید علی ابطحی | 
ادامه داستان

ما هم متعجب و با صورت هایی آلوده به ناباوری به درون خانه آمدیم . هر یک به گوشه ای نشستیم و  نمی دانستیم به کجا سخن بگوییم . به این و آن زنگ بزنیم یا به ............ ذهنمان دچار انجمادی موقتی شده بود . من پیش مادر بزرگم رفتم و به او دلداری می دادم . گفته بودند دو ساعت . فقط دو ساعت و یک صحبت کوچک و من این کلام را هر چند ثانیه به عنوان دلگرمی به مادربزرگ و چند زنی که کنار مادر بزرگم بودند را تکرار می کردند .  یکی از زنانی که شوهرش هم در این دستگیری بازداشت شده بود به محل کار شوهرش تماس گرفت و با مکثی چند ثانیه به ما فهماند که شوهرش هم بازداشت شده است . به رضا می گفتم که حتما حاج آقا و بابا میان . حرس و جوش نخور . اما واقعا این حرفام ماهیت عقلی داشت . آیا اولین برخورد من با این انسان ها شناخت کافی از برخوردشان داشتم .  دو ساعت و نیم گذشت و نگاه های دیگران به من که مدعی بازگشت عزیزانمان را داشتم سنگین شد .

تلفن زنگ زد . از پشت تلفن مردی با کلماتی صورت مادربزرگم را به هم آمیخت و خنده که بر لبان او به عنوان خبر رسیدن به خانه از جانب پدرم بود را به غمی سنگین بدل کرد . گفته بودند ما حاج اقا و آقا تقی را به قم می بریم برای یک جلسه صحبت و فردا باز می گردند .

هوا حسابی تاریک بود . باید شب را به گونه ای به صبح بدل می کردیم . دیگر خواب های رنگی نبود . اصلا خوابی در خیال آن شب در ذهنم نمی آمد .

مامان بزرگ : علی بلند شو . اذانه ............. الله اکبر . بسم الله الرحمن الرحیم . حمد می کنم خدایی را که پروردگار عالمیان است . مهربان و بخشنده . فرمانروای روز قیامت ................... و تمام . السلام علیکم و رحمه الله و برکاته . خوابمان نمی برد . رضا توی حیاط واستاده . مامان بزرگ مثل همیشه قرآن بدست . دوست مادربزرگم در آشپزخانه به سکوت . تلفن زنگ نخورد . دوست پدرم مضطرب از نبود دوستش . زنگ نخورد . دیگر صبری برایم نماند . به محمد زنگ زدم . پدر او هم بازداشت بود . به نحوی از چند تا از دوستام شماره دادگاه ویژه روحانیت رو گرفتم .

دوووووووووود . دوووووووووووود - بله بفرمایید - سلام - ................. با آقای فلانی صحبت کنید ........ بعد از مدتی ... سلام اقا - سلام - ببخشید در رابطه با پدربزرگ و پدرم می خواستم بدونم . کجا هستند ؟ - حالشون خوبه . قم هستند . دارن با یک سری از دوستان صحبت های آخوندی می کنند . بزودی باهاتون تماس می گیرن - حاج اقا شما فقط دارین بدیهیات جواب میدین . یک جواب درست و حسابی بدین - جناب من وظیفه دارم فقط بدیهی جواب بدم - قطع تلفن با عصبانیت به وسیله من .

منتظر بودیم . منتظر . طرفای ظهر بود که فهمیدم مامان از کلاردشت با شوهر خاله و یکی از دوستان پدرم به لواسان آمدند . پریدن به آغوش مادر . گریه مامان . جای خنده های بابا زمان گریه من خالی .

حاج عمو آمد . مضطرب . چهره به هم فشرده . خستی در چهره اش می دوید . کلمات تیکه به تیکه و به قول خودش دلداری دادن .

روز دوم . تلفن . صحبت . دعوا . پرس و جو . خبری نیست . اصلا تهرانن یا قم . از پدر خبری نیست . جواب کجا هستند برای پدربزرگ را به ما نمی دهند . و  .........

ادامه دارد ..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:39  توسط سید علی ابطحی | 
توکل بر خدا بقیشو می نویسم .


من کنار پله ها رسیده بودم که صدای در منو به عقب کشوند .

یک . سه . چهار . هفت . نه . یا خانم . بدون اجازه اومدن تو . بعدش فهمیدم چون حکم داشتن اجازه نمی خواستن . تا وسطای حیاط اومدن که با پدرم درگیری لفظی شدند . چون نگفتن که اول از کجا و برای چی اومدن . بعد تا بالای در ورودی اومدن . پدر بزرگم که از سر و صدای تو حیاط بیدار شده بود . چون تو اتاق پذیرایی خوابیده بود و اتاق مشرف به حیاط بود . دم در ایستاد و با پدرم شروع کردن به حرف زدن با محاجمین . اون هشت نفر می خواستن برن تو که با فریاد رئیس عملیاتشون ایستادن . « یک لحظه صبر کنین . خودم حرف می زنم »

گفت ما از وزارت اطلاعات و با حکم دادگاه ویژه روحانیت موظف به بازرسی خونه شما هستیم . بهد از رویت حکم پدربزرگم اجازه ورود داد . اول همه موبایل ها رو از دستمون گرفتند . مادربزرگم و دوتا از دوستان مادربرگم رو اون خانمه به اتاق خواب برد تا مواظبشون باشه و همه ما رو به اتاق پذیرایی بردن . یک نیم ساعتی همه تو اتاق بودیم و حضرات به صحبت کردن با لحن شیرینی می پرداختند . از این نه نفر سه نفرشون اصلا توی خونه نیومدن و فقط تو حیاط به تلفن زدن می پرداختند . یکی شون هم ته حیاط به سیگار کشیدن فقط می پرداخت .

یک شخص قد بلندی که تا الآن حدود سه چهار تا فامیل به ما خودش رو معرفی کرده فقط حرف می زد . بعد از چند دقیقه یکی از بچه مثبت ها به من گفت بریم طبقه دوم برای بازرسی که شما مشاهده کنی و تایید کنی که ما همراه خودمون چیزی رو ورنداشتیم . ( چه انسان های شریفی ) رضا به طبقه پایین رفت و دوست پدرم به طبقه سوم . هر کدوم با یکی از اطلاعاتی ها رفتند . بابا هم تو پذیرایی با سه تای دیگشون با پدربزرگم بودم . یه یک ساعتی ما به نظاره جمع کردن نوشته ها و کتاب و از این تیپ چیزا مشغول بودیم . یه دو سه باری هم با یارو سر جمع کردن دعوام شد کع رئیس عملیاتشون ما رو جدا کرد . خلاصه ساعت حدود پنج عصر بود . تو این مدت هم یکیشون بود که بهش می گفتیم مخ تیلیت کن که داشت برای پدربزرگم حکم بازداشت رو قرائت می کرد . قولش تفهیم اتهام بود . خلاصه تا ساعت پنج و نیم تمام وسائل ها رو لیست برداری کردند . از لبتاب و جروه قرآن و موبایل و پول نقد و نوار و فیلم و سی دی بود لیست کردند .

گفتن ما پدربزرگتون و پدرتون رو می بریم و تا سه چهار ساعت دیگه بر می گردند .

حدود ساعت یک ربع به شش بود که بابا و بابابزرگم با سه ماشین راهی دادگاه ویژه روحانیت تهران در زعفرانیه شدند و ما هم ........

ادامه دارد ..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:3  توسط سید علی ابطحی | 
از پیچ های مرزن آباد به سمت سه راه حرکت می کردیم . سکوت حاکم در ماشین خیلی اذیتم می کرد اما فرصت خوبی بود تا مثل همیشه با پیشبینی حرف و حدیث های بقیه جواب های در خور دلم بگم .

از سه راه مرزن آباد که رد شدیم پدربزرگ لب به سخن گشود .

مرزن آباد و سیاه بیشه و کندوان و سه راه دیزین و خود دیزین و شمشک و فشم و اوشان و لواسان و جاده لشگرک و سه راه ارتش و نوبنیاد واسم مثل چشم به هم زدنی بود . طی این سه ساعت رایزنی کلامی به قول مرحوم براهینی بمباران کلامی هم از من و هم از حاج آقامون با کمال خونسردی . وقتی رسیدیم تهران از عرق خیس خیس بودم یک لحظه به خودم شک کردم . 

جواب من همون نه بود . ( مسخره نکنین ) . چهارشنبه خوبی بود برام . چون آخرین تلاش خانواده ام هم به صورت یغما بود .

شبا تا ساعت سه و چهار صبح مشغول آپ کردن سایت و وبلاگ و کل کل با برو بچ گروه سیاسی وبی و صبح هم با صدای سید و حاجی حسنلو از خواب بیدار شدن . به قول سید می گفت اگر بقیه تو رو با این وضع ببینن چی میشه . فکر شو بکنین . تشک وسط اتاق سه در چهار . نصف اتاق رو مبل و صندلی برای گفتگو ها و نصف دیگه اش رو من و بساطم که شامل یک فقره گوشی موبایل . یک واحد لبتاب و تعداد کثیری سیم میم ( به قول شمالیا ) یک شیشه آب دماوند و یک پشه بند بزرگ

خلاصه صبح ها هم تا شب با علی و احسان مشغول طراحی صفحات داخلی یکی دیگه از سایت ها و فک زدن درباره انواع بازی ها و بیزینس .

طبق معمول تا ساعت سه و نیم داشتم اینترنت کار می کردم . سحرگاه روز یکشنبه شده بود . قرار بود طرفای ساعت ۱۱ بابا از کلار بیاد .

داشتم با سید درباره فمینیسم بحث می کردیم که بابا از راه رسید . با سلام و علیک ما خوش آمد رو از ما شنید . طرفای ظهر رفتیم به اتفاق حاج اقامون و مادربزرگم و رضا و عمو کاظم ( عموی بابا ) طرف لواسان .

ناهار رو که خوردیم . مثل همیشه عمو کاظم از همه خداحافظی کرد و رفت خونش . ما هم رفتیم طبقه پایین تا پدربزرگم یه چرت بخوابند و بعد حدود ساعت ۴ بریم فرودگاه که برن مشهد و بعد منو بابا بریم کلاردشت .

من و بابا و دوست پدرم و رضا رفتیم پایین و هر کی مشغول کارای خودش شد .

حدود ساعت سه بود که مبایل بابا زنگ زد . از طرز تقییر چهره و کلمات بابا میشد فهمید که اتفاقی بس خفن افتاده ............ کی . کجا . کی . چند نفر بودن . همه چی رو . نفهمیدین که ....... تو این جور مواقع تجربه ثابت کرده اگه تو دستشویی هم بودین باید همچی رو ول کنین و به قضیه بچسبین . با بابا و رضا رفتیم تو حیاط برای سر درآوردن قضیه . بابا گفت : نیم ساعت پیش یه سه چهار نفر رفتن دم در خونه احسان و گفتن ما از وزارت اطلاعات و با حکم دادگاه ویژه روحانیت حکم بازرسی خونه شما رو داریم . بعد از یکی دو ساعت با جمع کردن لبتاب و کامپیوتراشو سی دی و نواراش رفتن .

تو همین گیر و داد بودیم که حدود ساعت سه و نیم بود که زنگ در خونه به صدا در اومد . از اونجایی که طرفای ظهر مشتری برای خونه اومده بود رضا به گمان اینکه مشتریه بدون هیچ سوالی در رو باز کرد اما ............

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:57  توسط سید علی ابطحی | 
از حرفا و حرکات و نگاه های بقیه فهمیدم که باز دوباره یه خبراییه . راحت می شد فهمید . خنده ها طرز نگاه ها و ......... . خلاصه خودم رو آماده برخورد جدی کرده بودم . کلی دیالوگ و حرف و حدیث آماده کرده بودم تا موقع مقرر بیانش کنم .

یه هفته ای گذشت . داشتیم با امیر  ماسوانتت بازی می کردیم که بابا گفت علی بیا کارت دارم . من خودمو زدم به کوچه علی چپو گفتم : یه دور دیگه مونده شما برین من میام که بابا با کمال خونسردی ( مثل همیشه ) باشه اما الآن بیای بهتره . دیدم یکم دارم شورشو در میارم که گفتم : امیر بیا بقیه اش رو برو تا من بیام . مامان کنار تخت نشسته بود و بابا هم رفت کنارش نشست . منم رفتم روبروی دوتاشون نشستم . مامان شروع کرد از محسنات زود زن گرفتن و بابا هم از موفقیت بعد از ازدواج و کلی فلسفه و دلیل برای یک پسر موفق اونیکه با زنش مهربون و خودتون بگیرین تا تش که اکثرتون این مرحله رو گذروندین . بعد مامانم از اخلاقای خوب اون دختری بیچاره ای که می خواستم زن من بشه گفت . نمی دونم چرا هر دوشون منتظر این بودم که من بگم باشه . کی بریم خواسگاری . چون دفعه قبلی که این آش رو واسم پخته بودن یه شیش ماهی می گذشت . حرفاشون که تموم شد . من شرح مفصلی از جریان قبلی که چه ضربه های روحی به من خورد رو گفتم و گفتم که بابا جون و مامان عزیزم اگه من بخوام زن بگیرم حتما بهتون می گم . شما جوش اینو نخورین که من روم نمیشه و از این حرفا . مامانم هم با کمال منطقیت گفت . ما گفتیم که بعد نگی من می خواستم اما کسی به من چیزی نگفت .

همچی تموم شده بود و منم دوباره برگشتم سر ماسوانتت . خوشحال بودم که اینقدر خوب بابا و مامان به صورت منطقی با این قضیه برخورد کردن . اما ........ اما خوب بعضی وقتا مامانا وقتی با یک عروس خوب و دسته گل برخورد می کنن همه تلاششون رو انجام می دن تا پسرشون غلام حلقه به گوش عروس خانم بشه . تا خانواده ما گره های این چنینی رو پدربزرگ مهربونم حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی انجام می دن . مشکلی نیست که با تدبیر و تلاش ایشون انجام نگیره .

سایت حاج آقامون ( پدربزرگم ) رو باید آپ می کردم و باید می رفتم دفتر تهران . حاج اقا گفتن ما هم باید بریم برای یک سری کارای نوشتاری .

روز حرکت روز بعد از گفتگوی من و بابا و مامان بود . من کلا یادم رفته بود از اون قضایا . پدربزرگم به خاطر بستن کمربند که چون جزء قانون است و براش مشکله بستن کمربند عقب می نشینه . معمولا یا عمو رضا و یا اگه من باشم جلو می شینیم . اما همچی یکباره تقییر کرد . رضا جلو نشست و منم رفتم عقب . پدربزرگم نشست و منم منتظر بودم تا مادربزرگم بشیه و من بعد بشینم . اما پدربزرگم گفت علی بیا وسط بشن و بعد مادربزرگم نشست . همون جا شستم خبردار شد که بله جلسه مخ زنی داریم تا تهران . فکرشو بکنین پدربزرکم با اون علم بیان قوی و مادر بزرگم تا تیر مهر مادری دو طرف من و عمو رضا که خوب بله آش هم بزنه جلو نسشته بود . خوب شاید بگین کی پشت فرمون بود . یکی از دوستای پدربزرگم به درخواست خودش امور رانندگی حاج اقامون رو انجام میده . برای اولین بار آرزو می کردم من پشت فرمون بودم ..............

ادامه دارد  ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 11:26  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM