تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

به نام خالق دوست که هرچه دارم از اوست

آغاز می کنم نامه ای را که حق گفت بگویید قبل از افول عمرتان.

و به نام آخرین رسولش، مصطفی و وصی بر حقش مرتضی و اولاد معصومش که کلهم نور الواحد.

اما بعد

دنیارا مثال به مزرعه گندمی است که هر چه در بهار دنیا داشتی، در اول پاییز آخرت برداشتی، و نداشتی اگر، آه و فریادی به گوشی نرسد مگر حق تعالی که به حق وعده امروز را داده بود و ما هم صم بودیم و هم بکم.

پس من در درگاه ایزد منان میگویم که هیچ ندارم و چشم به رحمت الرحم الراحمین دوخته ام. توشه ام اندک اشک حسین است و چراغ راهم حب علی است.

در قماش ناسیان، اسمی در سویی داریم که خدا فرمود: ناسی اگر باعلم بُود از او در روز محشر سوالی بس چندین برابر گردد. زیرا داند و خود به ندانی زند.

پس وای به حال من، که  علمش را او داده و قدرت را او، اما همت که بر کمر بستن کار ما بایست، کوتاهی کردیم. پس طلب کنم صدچندان بر رحمت خدا تا آسان گردد تحمل روز امید.

این است و جز این نیست که هیچ نترسم از فرشته مرگ چون او را دوست خود می پندارم که خود پلی است انتقال دهنده به خوبی ها. ولیکن باید خوب بود تا با خوبان بود. آیا من در جرگه خوبان قدم زنم ؟

حاشا... خوبان همه از اعلا علیین اند، خوبان عبادالله المخلسین اند. مارا به چه کار ایشان. ما را فقط عف گذشته خود در دیار دنیا کنند لطفی عظیم است.

یاد دارم روز فراق عزیزانم که یک به یک راهی دیار باقی شدند. روز رفتنشان که آرزو همگام بودنشان را می کردم. حال گذر زمان این آرزو را چو رویا بدل کرد. و همان قصه ناسی و ناهی

اما منتها الکلام .

خوبی هایم به حساب آخرتم زنید و بدی هایم را در گوشه چشمتان مخفی، از دار دنیا دلی دارم پل غم و سوز و عاشق، که در معیت صاحبش در خاک جان می گیرد. پس در دنیا به مانند پر کاهی ناچیز دارم آن هم به لقائش بخشیدم.

و دیگر هیچ.

دیگر هیچ ندارم که بازگوی دنیا کنم جز چشم نیاز به دست کسانی که به رسم ادب و  وظیفه دین دنیایم، ایشان را شاد و دلشان را فروق بخشیدم که عاجزانه چون گدایی درمانده طلب خیرات از آنان دارم.

من الله توفیق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:12  توسط سید علی ابطحی | 
روزی می آید که لبخند تلخ می شود

                     تلخ تر از هنوانه ابوجهل

                                                        اما جهل شیرین می شود

                                                                   به شیرینی لبخند

         آن روز ، روزی است که تو را فراموش کنند

                   تو که خالق هستی هستی

                                                         تو که آفریننده لبخند و تلخ و شیرینی هستی

                                                                            آن روز اگر آمد مرا قبل تر ببر

این تقاضای من از توست

چون بی تو هیچم ..

  ممنونم خدا             

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 16:50  توسط سید علی ابطحی | 
این متن رو تو وبلاگ من یک زن هستم،با کمال افتخار نوشته شاهزاده برداشتم

پروردگار محترم

احتراما، نظر به اينكه طي بررسي‌هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به جايي نرسيده و موجبات شرمساري نسل بشريت را فراهم آورده‌ام، متمني است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ 1/1/1 منعقده فيمابين ابر جد اينجانب - مشهور به آدم - و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقام انسانيت بپذيريد.

بديهي است من بعد، اينجانب هيچگونه مسئوليتي در قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات، لطفا مراتب را هرچه سريعتر به اطلاع حضرت عزرائيل برسانيد.

و من الله التوفيق.

رونوشت:

- نكير
- منكر
- عزرائيل
- شيطان رجيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:33  توسط سید علی ابطحی | 
روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت و به خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.

فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد. مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟ چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطره اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:18  توسط سید علی ابطحی | 

می شکند از اشک ، ستون غم و اندوه . بی طاقت و خسته ، حیران و دل شکسته . پاره تن خورشید زمینی ها . معشوقه فرمانروای خوبی ها . ساقه بود برای گلهای زیبا و معطرش .
نامش فاطمه . زهرا . محدثه . منصوره . کوثر و اسمایی که زیبایی بخششان صاحبش بود .

آدمیان لیاقت حضورش را نداشتند . آن ابلهان که درک دختر رسول خدا بودنش را و فهم جایگاه او در دستگاه پر عظمت یزدان پاک را نداشتند ، باعث ریختن اشک و آه و خون او شدند .

آن نفهمان زمانه که سنگ ریزه های دلهای سنگشان هنوز در زمین ، باعث آسیب دیدگی پاهای کسانی که زمین را مامن می دانند ، هستند ، تخم دشمنی با آل رسول را در دل تیره دلان کاشتند و حال درختان بد قواره سعی بر ، بر هم زدن چهره درختان زیبای سنوبر و سپیدال سرو را دارند . اما گل ، همیشه گل است حتی اگر در میان چهره های زشت بروید .

شهادت مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها بر تمام فاطمیون جهان تسلیت باد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط سید علی ابطحی | 

سلام خدا جونم . خوبی ؟ خوشی ؟ سلامتی ؟ خیلی دلم تنگ شده بود برای یک صحبت مفصل با خدایی که از همه دنیا مهربون تره . مگه دنیای به این عجیب و غریبی می ذاره آدم از مسیر پر تلاطم به کنار ساحلش بیاد و نفسی تازه کنه .

پدربزرگم همیشه میگه آدم باید با خالقش ، با کسی که از گذشته و حال و آیندش ، با ولی نعمتش با ادب صحبت کنه . اما من وقتی اینجوری باهات حرف می زنم احساس می کنم بیشتر منو دوست داری . بیشتر به من توجه می کنی . برای همینه که می خوام بگم خدا جونم ، قربونت برم ، از تمام نعمت هایی که بهم دادی ممنونم . از سلامتی که بهم دادی ، از خانواده خوبی که توش به دنیا اومدم ، از شیعه بودنم ، از اینکه تشنه یاد گیری ام ، از داشتن پدر مادری مهربون و با ایمان ، از داشتن داداشی گل ، از داشتن خاله و عمه هایی که به فکر من هستن ، از عمو ها و دایی هایی که یاور من هستن ، از نعمتهایی که تو دنیا بهم می دی ، از جا و مکان و کار و درس و بحث و استعداد هایی که بهم دادی ، که خیلی راحت می تونم بنویسم ، راحت می تونم فکر کنم ، راحت می تونم با خودم حرف بزنم و در تنهاییم غصه های دنیارو جلوی چشمش حل و فصل کنم ، با خودم رودروایسی نداشته باشم ، از این همه آدم هایی که دور برم هستند و دوستم دارند ، از دشمن هایی که دور و برم گذاشتی که بسیار ابله هستند ، من قدر شخصیتم را بدانم ، از آدم هایی که در جلوی چشمانم قرار دادی تا قدر این همه نعمتی که بهم دادی را بدانم ، قدر پدربزرگم که هر چه دارم از اوست ، قدر استادانم که علم و دانشم از آنهاست ، و قدر عشق ، آنکه جوانه اش را در دلم کاشتی و آن را آبیاری کردی و شاخ برگش را کوتاه کردی تا درختی تنومند شود و در دلم ریشه دوانیده تا مستحکم باشد ، تا عاشقی با چشم و گوش باشم نه عاشقی ظاهر بین و با هوا و حوس که مجاز بین باشد .

و شکر برای نعمت هایت . شکر . شکر و هزاران بار شکر و صد میلیون هزار بار شکر و تا بی نهایت شکر که هر چه شکر گویم شکر واقعی را نکرده ام که شکر واقعی را رسول و آلش کردند و سلام و درود بر آل رسول و حضرت رسول صلی الله علیه و آله که این همه شکر گویی را از سیرت ناب دین مقدس اسلام و شیعه اثنا عشری است که به حق تعالیم پدربزگ بزرگوارم از روایات و احادیث رسول و آلش و قرآن ، منبع مرجع تمامی معارف و مفاتیح قفل های مشکلات دنیوی است که تاثیر این شکر گویی است .

خداوندا از تو طول عمر برای تمام عزیزانم خواهانم ، موفقیت در کسب علم و دانش ، کسب روزی حلال ، پایداری در عشق ، جبران کاستی هایم ، و ظهور حجت آن منجی عالم بشریت ، ندا دهنده ادامه راه اجداد پاک و مطهرش حضرت بقیه الله الاعظم مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف تا بیاید و حق مظلوم از ظالم را بگیرد و چهره خائنین به دین را رسوا کند و جهان را با عطر وجودش عطر افشانی و دنیای آکنده از بدی ها را به بهشت تبدیل و چشمان اشکبار منتظرانش را با نور وجودش روشن کند ...

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:29  توسط سید علی ابطحی | 

روزی مادرم عبور می کرد از خیابانی و دستم به دستش بود . می جنگید با سوز سرما تا دست مرا در پناه گرمای دست خود حفظ کند . می دیدم زن و مرد و کودک و بزرگ جوان و پیر را که گاه لبخند و گاه اشک بر چشم و لبشان بود . گاه ابروانشان به پایین و گاه چشمانش از خنده باز . گاه می دویدند و گاه خمیده در جستجوی ایام جوانی لحظه هایی که گذشت . گاه می نوشید و گاه نوشیده را می نگریست . گاهی هم هیچ کدام اینان نبودند و فقط اسمشان ید می کشید تمام اینان را . عجب دنیای هر که به هر کی ای داریم ما .... مادر می گفت : روزی در روزگار خاک و خاشاک ، ماهپاره ای بود که در خاک مانده بود و خاکیان را عطش عشق سیراب می کرد . عطش علم . عطش زیستن . عطش بودن . عشق به بودن و خوب بودن و مثل او ماه بودن و شدن و چون ماه پرتویی از جنس بلوری همان ایمان را داشتن . اما کمی از آن خاکیان را یاد نبود که عشق را به خاطر ماهپاره می خواهد و نه به خاطر پاره ای ماه . آن ساقی عطش را به عطش آب بیمار کردند همان کمی خاکیان و ماهپاره را پاره پاره . می گفت مادر ، در روزی که خورشید بعد از اتمام اشک هایش خون گریست . آن روز که خاک شرم بودنش بود و آب شرم آبادیش . آن روز که آتش ، التماس نبودن می کرد تا شاید کودکان سه چهار ساله و پنج و شش سال عطش را یادشان نباشد تا دل آن ساقی لب تشنه را خون نکنند تا اشکهای زیبایش روان گونه هایش شود . مادر می گفت کاش له له عطششان را نمی دید عمو . آن روز باد توان وزیدن تند باد های شلاقی اش نداشت که صورت های سیهِ سیاه پوشان لشگر سیاه دل را زند تا از این غلط ها نکنند همان کم خاکیان سیه چشم و دل و روح . آن روز آن به اصطلاح انسان ها در مقابل انسانهای انسان صفت ، صفت انسانی شان را به قماش ناسیان سپردند . همان روز ، روزی بود که آن ناسیان انسانیت ، شمشیر بر کمر پیکر بدن چاکچاک زندگی آخرت و عاقبت بخیری زدند . مادر گفت آن روز ، نور ماهپاره را خاموش کردند اما آن ابلهه صفتان ، خنگ تر از آن بودند که بدانند ماه پاره ها هیچ وقت نورشان نه تنها کم بلکه از بین نخواهند رفت .

گذشتیم از آن خیابان اما به ناگه گریه تلخ ، وجودم را در بر گرفت . لبخند شیرین مادر فهمید که لبهای من عطش آب دارد و بس و نه ناله ای دیگر . ایستاد . تمام قد . با لبخند . چشمان مهربانش لیوانی آب از نوع گوارا به دستان گرمم داد . نگاه کردم . نوشیدم . خندیدم . مادر هم خندید اما گفت بگو یا حسین . گفتم

کیست حسین ؟ گفت : ماهپاره .......... و گفت این بار حافظ که :

او را به چشم پاک تو آن دید چون هلال ....  هر دیده جای جلوه آن ماهپاره نیست ....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:18  توسط سید علی ابطحی | 

اولا برای اولین بار یَک برف مشتی تو قم اومد ... خیلی باحال بود . فکر کنین برف داره خفن میاد ، باد همچین طوفانی هم هست ، به اصطلاح کولاک اونم تو قم ... هوا یخ زده .... ماشینا گریشون درومده .... لیز بازار ... هوا ملس .

دوما من تا 23 دی امتحان دارم و با این برف سنگین این چند روزه هم که امتحانا عقب افتاده فعلا مشغول مطالعات درسی هستم و نه وقت و نه حوصله کل کل و بحث دارم . پس بذارین امتحانام تموم شه بعد مفصل میشینیم با هام بحث می کنیم ...

اما چون قول داده بودم برم با دکتر متخصص ارتوپد صحبت کنم ، در سه شنبه هفته پیش مورخ ( خودتون به تقویم مراجعه کنید ) به بیمارستان مصلا جنب پل میدان جانبازان قم رفتم . ابتدا وارد بیمارستان شدم و به طرف اینفرمیشن ( از تلفط لفظ اطلاعات معذورم ) رفتم . از خانم منشی پرسیدم : ببخشید خسته نباشید ، ببخشید متخصص ارتوپد تشریف دارند ؟ کمی فکر کرد و گفت بله اتاق شماره 10 . اما بگذارید مریض قبلی از اتاق خارج شود بعد شما وارد شوید . با لبخندی همان چشم خودمان را به او گفتم و به طرف صندلی های سالن انتظار رفتم ... اون کیه که قد آینه ..... عکسشــــــــــو زدن به دیوار به گوش رسید و فهمیدم موبایلم می زنگه . دید زدم دیدم عکس ممد روی تله ... فهمیدم حوصله اش از بیرون وایسادن سر رفته . بیست و پنج تومنی افتاد که ممد مثل من از آمپور می ترسه .. بهش گفتم بیاد تو بشینه تا نوبت ما بشه .. نوبت ما شد و ممد بیش دکتر نیومد و روی صندلی نشست .

در زدم و قبل از ورود به تابلوی سمت راست که نوشته بود " دکتر علاءالدین اردکانی جراح و متخصص ارتوپدی و عضو انجمن متخصصین جراحی ارتوپدی دارای بورد تخصصی و وارد اتاق شدم . آقای دکتر پشت میز و مشغول بلند شدم بودند . قصد خروج از اتاق را داشتند که با حرفای من لبخند زنان و با کمی چهره متعجب بر روی صندلی نشستند و به من تعارف نشستن کردند .

غرض از مزاحمت آقای دکتر چند تا سوال فقط داشتم که یه سه چهار دقیقه بیشتر طول نمی کشه – بفرمایین در خدمتم . دور و بر رو برانداز کردم و وقتی از نبودن آمپول خیالم راحت شد شروع به سوال کردن شدم .

- آقای دکتر بعضی بانوان مجترم می فرمایند : چادر پوشیدن در دراز مدت باعث بروز دردهای موضعی در ستون فقرات و گردن می شود ... آیا به نظر شما علت علمی ای دارد ؟

- بله من هم چند باری شنیدم ولی تا جایی که علم پزشکی ثابت کرده هیچ مرضی وجود ندارد که با پوشیدن چادر بوجود آمده باشد . تازه خیلی قدیم ، قدیمیا وسائل سنگین مثل دبه و کوزه های آب رو روی دوش خود می گذاشتند در مسافت های طولانی حمل می کردند و در دراز مدت هیچ مشکلی برای آنان پیش نمی آمد . پس 100% چادر با وزن کمش از این قضیه مستثناست .

البته میشه گفت زنانی در سنین بالا که از ضعف استخوانی و به دلایل گوناگون دچار آرترز گردن و رماتیسم شده اند که بسیار نادر هم هستند ، چادر سنگین یعنی حدود هفت ، هشت کیلویی برایشان آن هم در دراز مدت ضرر دارد ولی برای انسان سالم هیچ ضرر و مخرب استخوانی ندارد و صد البته تشخصی مهره های ضعیف هم بستگی به نظر دکتر متخصص دارد .

من پرسیدم ؟ حالا آقای دکتر چادر امروزی که حداکثر دو یا سه کیلو وزن دارد چگونه این وزن به مهرها فشار نمیاره ؟

دکتر دوباره لبخندی زد و گفت : ببینید خاصیت مهره های گردن پخش وزن در تمام اجزاء کمر را دارد ، یعنی وزن چادر در کل ستون فقرات و مهره های گردن پخش می شه و خود اتصال چادر به بدن فشار عمودی چادر رو کاهش می ده . دیگه فشاری بر اثر وزن برای تخریب مهره ها نمی مونه .

من پرسیدم ؟ آیا این سخنان شما فقط برای بدن زن صدق می کنه یا نه ؟ چون کسانی که می گن چادر مخرب استاخوانه می گن بدن زن برای وزن چادر ضعیفه ..

آقای دکتر بلافاصله گفت : نه .. نه .. ساختار زن و مرد از نظر اسکلت بندی مشابه است . یعنی اسکلت بندی زن و مرد در مورد ستون فقرات و گردن شبیه هم هستند مگر تفاوت کمی در قسمت لگن آن هم بخاطر مسائل بارداری او و الا ضعف جسمانی زن به قوای بدنی و فیزیکی اوست نه اسکلت بندی .

بعد از این همه حرف و حدیث از آقای دکتر خداحافظی کردم و به خونه اومدم و شروع کردن به تجزیه و تحلیل .

حالا نتیجه :

1-      هیچ بیماری ای نیست که منشاء آن پوشیدن چادر باشد .

2-      اصولا این جور بهانه ها را کلاه شرعی می نامند .

3-      حجاب اختیاری است نه اجباری

4-      بانوان محترم که دلیل رد چادر رو مخرب بودن برای بدن می دونن دنبال دلیل دیگه ای بگردند

5-      برای بحث بیشتر به لینک مراجعه کنید

6-      بحث حجاب تمام شد و اراجیف نویسی آغاز می شود ..

یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:59  توسط سید علی ابطحی | 
خوب اولا عرض شود خدمت عزیزان خودم که این بحث جنبه عمومیت داره و صدا در آوردن و شلوغ کردن این حرفا نیست . من به عنوان یک بچه مسلمون که سعی کردم دینم رو خودم حقیقتش رو با تمام وجودم درک کنم ، سعی کردم حجاب رو هم برای خودم حالا نه بعنوان یک مفهوم برای زنا بلکه بخشی از یک باید و نباید اجتماعی در تحت قانون دین اسلام در کشور برسی کنم .

بچه ها هم با اخلاق من آشنان . من کسی بهم فحش بده و ناسزا بگه پاک نمی کنم . اما وقتی به مقدسات دینم توهین بشه پاکش می کنم . اگرم این چند روزه نشد چون هم امتحاناتم بود همم یک سری مشکلات شخصی که درگیرش بودم و نشد بیام نت .

الانم دارم تحقیقاتم رو کامل می کنم تا با آپ آخر حرف و حدیث برای حجاب رو ببندم .

پس پیشنهادی برای بد دهنا دارم اگه حرفی دارین بیاین و راست حسینی بزنین و هر چی می خواین بیاین و به سر و کله هم بزنیم اما فحش به دین ندین ... چرا ؟ چون اولا اگه به قیامت معتقد نباشی که فحش دادن جز تخلیه کردن خودت هیچ فائده ای نداره . چون این جور روحیه دوباره پر می شه . اگرم داری که روز قیامت چوب تو آستینه ته . پس بیا مثل انسان های متمدن بشین و حرف بزن چون الآن ۲۰۰۸ ( راستی سال نوی میلادیتون مبارک ) نه ۱۳۴۸ که بخوایم با خونریزی بگیم حرف من درسته ( اونم باز یحتمل اشتباه باشه )

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:26  توسط سید علی ابطحی | 

عکس به علت اعتراض و انتقادات خوانندگان حذف گردید - با یا بدون علت

خوب خانم ها و آقایان ایرانی با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما عزیزان محترم . بنده یک عذرت خواهی بسیار بزرگ به شما بدهکارم بخاطر اینکه در مورد وقفه ای که انداختم . البته من نینداختم ، بلکه ابوی گرام انداختند . البته واضح تر بگیم بعضی ها این اسباب کشی رو راه انداختند که وارد مقوله بعضی ها نمی شم .

خلاصه دو سه روزه اسباب کشی داشتیم و سخت مشغول جا به جایی بودیم . اما مقوله حجاب

به سفارش همه قرار شده این لاگ به عنوان اختتامیه مقوله حجاب در وبلاگم باشه ، البته فی نفسه خود بر این می دارم که تا آخر بحث پا باشم که انشالله تعالی هستم ... یا الله حاج آقا

خوب اولا اینکه جواب ایشون که گفتند حجاب مانع پیدایش زیباییه ... زن زیبا رو به تاریکی فرو می بره ... همون زنهای زشت فقط زیر چادر باشند و الی .......... باید عرض کرد که می خواستم با عقل بسیار خردسال خودم این مسئله رو حل و فصل کنم . عرض شود خدمت شما خدای مهربون یک سری چیز هایی رو خلق کرده تا یک سری اشخاص و افراد ازشون لذت ببرن ، از دیدنشون به شوق و شعف بیان . مثلا از خر و گاو گوسفند و الاغ و بز و شتر و گبه و سگ و پلنگو شیر و کرگن و بزمجه و دایناسور و دایی ناصر که نه اشتباه شد و آسمون و زمین و ماه و ستاره و کوه و دار و درخت و پرنده و جهنده و خزنده و چرنده و قورباغه و ماهی نهنگ و نمو و سرینتی پیتی و هزاران هزار خلقت دیگه رو برای انسان آفریده . اما در قرون وسطا و عرب های زمان جاهلیت و یکسری آدم های خشکه فکری زن بیچاره رو هم داخل این نوع خلقت خداوندی کردن و گفتن زن آفریده شده برای لذت برن مرد . زن باید تو پستو باشه تا فقط مرد بتونه ازش لذت ببره و زن هیچ حق و حقوقی نداره و اصلا چه معنی داره زن از نظر فکری رشد کنه . بقول بروبچ : بی شششرفا . اما دین اسلام زن و مرد رو از نظر تکامل و به کمال رسیدن مساوی دونست . سهم هر کدوم رو از زندگی مساوی و بلکه بیشتر به عنوان یک مادر و پایه و ستون خانواده دونست . فکر کنم شما یکم فکرت به همین قرون وسطایی می زنه . چرا الان می گم . ببخشید ؟ اومدن زنای خوشگل بدون حجاب و هفت دست قلم آرایش برای چیه ؟ برای اینکه زیبایی خودشون رو ( با کمک آرایش کردن ) به رخ بقیه بکشن برای اینکه بگن بعله خشگل هم پیدا میشه . حالا این زیبایی رو به مرد می خوان نشون بدن یا به زن . فکر نمی کنم قصدشون زن باشه . چون من نشنیدم زن بگه : عجب زنه خوشگلیه بریم باهاش رفیق شیم .. پس برای این زنهایی که موهاشونو می ریزن بیرون و همون بحث هفت مورد آرایش می کنن برای مرداست . واقعا دم مردا گرم چیکار کردن که زنا چهار ساعت نشسته یا ایستاده چهار کیلو آرایش می ریزن رو سر و صورتشون و کلی توی مانتوی تنگ به خودشون فشار میارن تا بگن ما خوشگلتریم و ایضا با کلاس و با تمدن و مدرنیزه بیا پیش من . پس شما دلیل رد حجاب رو از نظر خودت ممانع کردن حجاب از دیده شدن زیبایی زنها نگو ( بوسیله همون هفت دست آرایش ) . این همه دلیل . بگو خوشم نمیاد . بگون چیزه مزخرفیه ( حالا بدون دلیل هم عیبی نداره ( بعدشم آقای با تمدن ، تمدن گفته به عقائد دیگران احترام بذارین . هر کسی عقائدش محترمه .

خیلی ببخشیدا ولی تمدن که به آرایش کردن و بی دین بودن نیست که . یکسری قوانین بسیــــــار خوبی داره که بد نیست اونارم بدونین .... حقوق شهروندی داره . نشکستن هنجار های درون شهری داره . احترام به اکثریت داره . به قوانین احترام گذاشتن داره و اوووووووووو این همه حرف ....

بعدشم اگه خدا قرار بود فقط همین دوتا چیز زو ( جواب نازی ) از آدم بخواد که این همه پیغمبر و دم دستگاه لازم نبود . این همه کتاب و دین و خدا پیغمبر نمی خواست . این همه عبادت و هر روز یکشنبه به کلیسا و زنای کلیسا شوهر نداشته باشن و از این حرفا نبود دیگه .... پس حتما خدا چیزه دیگه از بشر خواسته که این بند و بساط از حضرت آدم تا آلان بوده و هست .. هوم . نظرت چیه ؟

خوب فعلا تا اینجا خوبه .... با یکی دوتا از متخصصین و دکترای عمومی قرار گذاشتم برای همین حرف مهدیه می خوام تحقیق کنم . ببینم اساس پزشکی داره یا شاید ............

مثل اینکه این حرف و حدیث برای حجاب همچنان ادامه داره

فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 14:53  توسط سید علی ابطحی | 
سلام

شرمنده این چند روزه می خواستم پی بحث رو ادامه بدم و اشکالاتی که هست رو بعضا رفع و رجوع کنم . البته با مشورت و تحقیق . لازمه که بگم این بحث رو من برای دل خودم راه انداختم چون باید درباره حجاب مسائلی رو می دونستم .

اما متاسفانه این چند روزه اسباب کشی داریم برای همین تمام وقتمو کاره خونه گرفته و برای همین نشده درست و درمون بشینم و بنویسم .

برای همین در اسرع وقت می آپم تا به بقیه حرف و حدیثا بپردازیم .

تو این دو سه روزه هم که نبودم حرفای جالی بودش که حتما تو لاگ بعدی دربارش می نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:35  توسط سید علی ابطحی | 

خوب بعد از کلی صحبت و رایزنی با عزیزان و صاحب نظران عرصه مباحث امور زنان و علی الخصوص بحث عظیم حجاب و با موازی کردن و مقابله گذاشتن سخنان ایشان با اعتقادات خود و کمی تا قسمتی کند و کاو در ادیان و تواریخ متعدد به نتیجه زیر رسیده ام که به سمع که نه اما به نظر شما می رسانم

1- در مقوله حجاب بحث اول تعریف لفظی آن است . خیلی ها سر منشا این لفظ را به زمان هخامنشی می دانند . یعنی این لفظ در آن زمان به نوعی لباس که از بالای گردن تا روی پا می آمده می گفتند البته می گویند کلمه تغییر کرده و اصلا کلمه دیگری بوده ولی خوب قائلند مفهوم کلام یکی است . کسانی هم قائلند که این کلمه عربی بوده و به پوشش کامل زن با یک نوع لباس که از بالای سر تا روی پا بوده است . اما در ادیان مختلف حجاب بوده و هست . مثل راهبه های زن مسیحی که با حجاب بوده اند . اما در برهه ای از زمان تاریخ نویسان دگرگونی استفاده از چادر را به این عامل که قدماء بخاطر یک : تفاوت انداختن بین غنی و فقیر و دو : از بین بردن حد و مرز دین چادر و حجاب زن را به کنیزان و خود فارغ از این پوشش شدند تا علنی بفهمانند که فقیر کسی است که حجاب دارد .

2- اما در قالب کلمه ای که در دین اسلام علم شده ، آمده که حجاب در دین اسلام یعنی پوششی که سر تا پای زن را بصورت کامل بپوشاند چون بر زن "تکلیف" شده است  که خود را از نامحرم بپوشاند . خوب پس مسئله اول حجاب تکلیف برای زن است و دو باید برای رفع تکلیف جوری خود را بپوشاند که تمام بدنش پوشیده باشد .

3- حال که صحبت از پوشش است باید به اهل فن دین مراجعه شود که بهترین پوشش از نظر دین چه پوششی است که بر ما رفع تکلیف می کند . از آنجایی که وظیه هر مکلفی اختیار کردن مرجع تقلید است ، لذا باید این سوال مهم را از مرجع تقلید محترم بپرسیم . اما ازآنجایی که در دین اسلام طبعیت از بزرگان دین جزء وظایف ماست . لذا بزرگان دین بهترین پوشش رو برای زن چادر می دونن . چادر چون از بالای سر تا روی شونه ها و بعد تا روی پاست می توان آن را یک پوشش مناسب برای زن شمرد که می تواند بوسیله آن رفع تکلیف کند .

اما در این میان چند اشکال وارد است .

1 آیا مانتو و روسری به تنهایی حجاب کامل است ؟ جواب . اگر جوری باشد که مقوله تمام پوشاندن بدن را بیان کند صحیح است . یعنی مانتویی بلند و گشاد تا روی پا و روسری ای که تا کمر به بالای زن را بپوشاند . حکم همان پوشش کامل زن را می کند . مثل روسری های زنان زمان قاجار . ولی بعید می دونم زن امروزی همچین روسری ای بپوشد .

2- در جایی که حجاب وجود ندارد یا کمبود حجاب است آیا حجاب بیشتر جلب توجه نمی کند ؟ جواب . مقوله حجاب بحث جلب توجه یا همچین چیزی نیست . بحث رفع تکلیف است که قبلا به سمع که نمیشه گفت اما از نظر حضرات گذشت . مثل مردی است که تکلیف او کار دارد درآمد داشته باشد و خرج و رفاه برای خانواده خود فراهم کند و اگر این عمل را انجام ندهد تکلیفی را انجام نداده و نمی توان گفت او وظیفه مردانگی اش را انجام داده . همان طور حجاب زن است . حجاب برای زن تکلیف است . حالا استفاده ای که دارد ، زن را در مقابل چشم هیز نگه می دارد خوب یک نوع حسن اونه . اصولا هر چیزی جدا از عمل اصلی اش خوبی های دیگری هم دارد . این حرف که فلان جا اگه حجاب داشته باشیم و یا چادر بپوشیم بیشتر جلبه توجه می کنه یک جور گول زدن خداست . یعنی می خوایم بگیم چون خدا ما اصولا در دید بودن پسران خوشتیپ بیزاریم برای همین مثلا در میدان تجریش حول و حوش یا ورودی پارک وی ساعت 10:30 تا 12 چادر سرمان نمی کنیم تا تابلو نباشیم .. هوووم .. درست گفتم ؟

3 – بعضی از زنها هم می گن ما اعتقادی به خجاب نداریم . مهم اینکه دل آدم پاک باشه و مهمات دین مثل نماز و روزه رو رعایت کنه . حالا مثلا روسری سرش نباشه یا یکم سرش باشه روسری . جواب . اگر تمام قطعات ماشین سر جاش نباشه ماشین راه نمی افتد . فکر کنید همه قطعه ها باشد ولی مثلا رادیات نباشد نمی توان ادعا کرد که ماشین راه می افتد . دین هم همین گونه است . دین از اجزاء تشکیل شده است و باید تمام اجزاء آن کنار هم باشد تا بگویم ما تابع فلان دین هستیم . دین اسلام برای زن و مرد وظایفی قرار داده و بعضی از این وظایف مشترک هستند . اگر قستمی از دین اجرا بشود و قسمتی خیر نمی توان گفت که ما دین اسلام داریم چون ما قسمتی را انجام نداده ایم . یعنی چون کامل نبوده نمی توانیم اطلاق بر کل کنیم . مثل این است که کسی بگوید مثلا بدون سوپاپ هم می شود ماشین راه بی افتد . بزرگی به من سفارش کرد که : اگر می خواهی در قید دینی باشی بدون هیچ قید و شرطی وظیفه داری همه قوانین دین را رعایت کنی و الا اصلا دینی را قبول نکن چون توهینی بزرگ به آورنده و صاحب دین است . چون دست بر افکار و عقائد او برده ای . بدون دین بهتر از قسمتی از دینه . چون پس فردا ، روز قیامت خدا اونی که نصفه دینو داره رو ( به قول بروبچ جاتی ) چوب تو آستین آدم می کنه که منو مسخره کردی . این کارو انجام دادی اون کارو نه . مگه تو خدایی که هر کاری دوست داشتی با دین من کردی ...

به نظرم بحث رو بستم . اما اگه بازم انتقادی هست ، من هم هستم . اگرم نباشه بازم هستم

حجاب صدفی برای مروارید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 14:52  توسط سید علی ابطحی | 

چندی پیش با علمای عظیم العلوم به بحث درباره حجاب پرداخته بودم و درباره این مقوله زیبا چندی پیشنهاد و نظر خواستم . یکی از آن علماء طلبه پایه سه و یا چهار حوزه بود . یکیش آبجیمان که دانشجوی فیزیک و اجرام آسمانیست . یکی از آنان تاجر و واردات از چین است که اتفاقا هم تهرانی بود . بعدی هم همسر همان تاجر که خود کارخانه دار و اتفاقا او هم تهرانی بود ، بودند .

خلاصه هر کسی سخنی می گفت .

اما از قالب جملات ادبی در بیایم و به حرف زدن عادی خودم بپردازم مخلص کلام این بود که همه حجاب را قبول داشتند . البته آن لیدی کارخانه دار که خود حجابی به اندازه یک چهارقد یکم کوتاه که حجابش نمی توان نامید ، عقیده بر آن داشت که مهم دل است که با دین باشد و ظاهر آدمی هیچ مهم نیست . چون مجال بحث نبود خود را به معرکه زن و شوهر که خود می دوختند و می بافتند که حجاب فلان است و بیسار ، بیانداختم و ترجیها به جوابات به درون خود اکتفا کردم . ولی بس عظیم دلمان برای کودک درون دل شکسته دوست داشتنی ام می سوزد که جور به زبان نیامدن را باید با زبان دل برای او واگویه کنم .

حالا بگذریم . طلبه گرام می گفت اگه بانوان محترمه با حجاب کامل در اجتماع و در بستر تحرکات اجتماعی ظاهر شوند ( حاج آقا تقبل الله ) خود به خود دیگر محجبه های نیمچه ، با حجاب خود با گونه واقعی حجاب رو برو گردیده و نمونه بارز را دیده و نیازی به نصیحت از نوع برخورد یکم فیزیکی که به پاسگاه و سوء سابقه و ختشه دار کردن آینده گیرل های محترم باشد ، نمی باشد . سخنش بس دلنشین و جانانه بود .

آبجی مهدیه سخنی زیبا فرمودند که جای تشکر و تمجید دارد . ایشان فرمودند که خدای مهربان حجاب را در اختیار زن قرار داده و باید زن حجاب را به یقین خود کامل کند و نه با زور و زنبل که این در نوع خود نظریه زیبایی است و لذا تصریح داشتند که حجاب منحصر به چادر نیست بلکه حجاب و رعایت حجاب فقط پوشاند کامل زن است

آن مرد تاجر هم حرف قشنگی می زد . می گفت ما اول انقلاب تو خانواده ای بزرگ شدم که مادر و خواهرام حجابشون کامل بود و حرمت زنانه بودن خود را داشتند و با غروری بس شگفت در برابر چشمان سیاه و پلید می ایستادند . او می فرمود : زنان امروز جنس خود را به مردان نزدیک می خواهد بدانند و این باعث می شود که هر چه خصوصیت و اندوخته دارند را رها کنند . البته ما خواستیم متذکر این تذکر شویم که بانوی گرام شما از کدام دسته سخنتان می باشند که چون جای نوش جان کردن چند چپ و راست دیدیم به قورت دادن کلام اکتفا نمودیم .

لذا ما آنچه پنداشتیم به سخنان زیر محصور می شود

1- هر انسانی باید یک سری خصوصیات فردی و شخصیتی داشته باشد . مثلا در مردها شانیت و کمالیت خود را با نشانه مردانگی یعنی ریش کامل می کنند . پس اگر مردی ریش نگذارد مرد هست ولی شان مرد را رعایت نکرده . مثل آبی که آب هست اما گلالوده . هر چقدر هم این لیوان و اون لیوان بریزنش باز گلالوده . حجاب زن نشانه اوست . کی گفته ؟ خدا جون . باز چرا ؟ چون اهمیت شان زن به این نیست که خود را در مقابل چشمان حریص مرد قرار دهد و با پوشاندن خود می فهماند که من دُری هستم که دست یافتن به من آسان نیست چشمان هیزت را از حدقه به بیرون می کشانم اگر مرا یَک بار دیگر بنگری

2- حال حجاب به چه کار می آید ؟ آیا حجاب فقط فی نفسه پوشاندن است یا مفهوم آرمانی خواستی دارد . به حق مفهوم آرمانی دارد . چون حجاب و نوع پوشش یعنی چادر نوعی پرچم برای فریاد زدن یک شعار یا بهتر بگویم نشان دادن مفهوم دین اسلام است . لذا اگر کسی حجاب را به عنوان اینکه مسلمان است و به عنوان نشانه مسلمانیش به خود بقبولاند پس باید حجابش چادر باشد چون چادر اصل حجاب است ( به گفته خدا و پیغمبر . پس کسی که اعتقاد به بودن حجاب اما بدون چادر است مثل لیوان آب میوه است که بدونه طعم میوه باشد . آب هست . مایع هست اما آب میوه نیست . به قول طلبه ها مکفی از عمل نیست .

3- داریم کسانی که با حجاب فساد هم می کنند و کسانی هم هستند که به حجاب هیچ اعتقادی ندارند اما از نظر صفات رذیله عاری از هر گونه موجودیت هستند . اما در قسم اول می توان در ابُی تِشان گفت هم در دنیا سختی کشیده و هم در آخرت می کشد ولی دسته دوم فقط در آخرت . حال اشخاصی که به این عقیده هستند که باید باطن درست بود نه ظاهر . آیا این سخن را به خدا می توانند هم بگویدند . آلبته باید "هم" بعد از خدا می آمد ! . خدا فرموده کسی که قسمتی از دین می خواهد طبعیت کند باید همه ی دین را بپذیرد .

البته اینها عقیده منه و اگه اشکالی داره بفرمایین که اصلاح شود ... حاج آقا و حاج خانم ملتمس دعای خیرتان هستیم .... البته حاج خانم و حاج آقا درسته ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 21:22  توسط سید علی ابطحی | 

آیا می خواستم چند روزی ننویسم ؟. می خواستم پست قبلی چند روزی باشه . اما الآن که یک چند دقیقه ای کانکت شدم و ایملها و آفامو چک کردمو و کامنتامو خوندم و اس ام اسایی که برام میومد رو دیدم یه دفعه روی دسکتاپ کلیک راست کردمو از نیو وردی رو باز کردم و شروع به نوشتن ، مثل همشه اولین کلمه ای که به ذهنم رسید گفتم " آیا " آیا می خواستم خودم رو مثل همیشه گول بزنم ؟ یا شاید تخیل کنم ؟ اما الآن که دارم می نویسم ، صدای مداحی که داره خدا خدا فریاد می زنه تا مردمی که دور و ور مسجد جمکرانن بدونن کجا هستند . شاید برای من داد می زنه که هی پسر تو الآن می دونی کجایی . می گن ایشالله ظهور بشه هر خشت خونه های جمکران به اندازه طلا می ارزه .. قدیمی ها می گن . اما الآن پای لبتاب داری تایپ می کنی و اس ام اس جواب می دی . مامانت دو متر اون طرفتر داره قرآن می خونه . امیرم کانال چهار داره فیلم هشت سال جنگ تحمیلی رو میبینه . تو فیلم میگه دم غروبی آواز خیلی حال میده .. آما آفتاب رفته و شب شده .. اینو من گفتم ... راستی امشب دیدین ماه عسل رو . با بازی زیبای علی خانی . آن مرد که صدایش بدون جوهره شنیده میشد . راستی نمازهای جهریه رو چیکار می کنه ؟

پام می خاره . یاد پارسال افتادم . از بس خوابم گرفته بود که خودم رو می خاروندم تا خوابم نبره . برای اولین بار بود که شب احیاء خواب میومد به سرم . امسال فکر کنم دومین سال باشه ..خوابو میگم میاد به سرم . آره سالای پیش بابا بود و حاج آقامون اون قرآن سر گرفتنایی که آدم احساس می کرد واقعا تو جلسه امتحان نشسته و نیم ساعت بیشتر وقت برای جواب دادن نداره بود . دستش می لرزه و هر آن تسبیحی که برای شمردن استغفارات داره از دست بیوفته و تسبیح فریاد بزنه هوی آقا داری می خوابیا . مثل یکسال که خواب بودی .. البته تسبیح داش مشتیا میگه هوی ولی مال من میگه ای جناب ! دارم فکر می کنم چی بنویسم . ریشامو دست می کشم . پارسال اینقدر ریش نداشتم . داره صدای مسجد دیوونم می کنه . چرا اشک از چشام میاد . می خوام برم مسجد . اشک نیا الآن . امشب تو جلسه امتحان لازمت دارم . انگشت اشاره ام مرطوبه . مگه اشکامو پاک کردم . آره ....... پاک کردم . دستمو از کیبرد برداشتمو به نوشته هام نگاه می کنم . می خوام یکبار بخونمشون . بخونمشون فقط یکبار اتفاقای سال قبل از شروع شب احیای پارسال رو . چه بود و چه شدم . علی کوچولو داد می زنه تو این سال منو خیلی اذیت کردی . برو دعا کن جلوی خداجون شکایتتو نکنم .

پس ده نامه اعمالم به دست

گو یمین آید به بالا دست

آیا امسال خدا منو می بخشه ؟ آیا خدای مهربون میگه علی از صفر شروع کن . اما قول بده کارای پارسالتو انجام ندی . نشنوم یا نبینم فرشته ها اومدن می گن علی فلان و بیسار کرده وا . اُکی ؟ حواست بالاخره باشه . من نیازی به یاد تو ندارم اما تو منو فراموش کردی . البته گاهی وقتا ولی خوب مدتاش زیاد بوده .. آیا اشک هابم ارزش آیا گفتن دارد که آیا بخشیده شود آیاهایی که در ناامیدی بر زبان آمد . آیا ....................

التماس دعا .........................................................

هوای تاریک گوید که دیدگانمان در پرونده مثل شب است . نگاه تو چون چراغ روشنش می کند

کاش میشد بند ها را گسست تا نام تو آوازه هر کوی و بام شود

تو با او چه می گویی ............. راز نهفته یا رمز مگو ؟؟؟؟

دلهای گرم آنان بادهای خزان را به شرم وا می دارد و گرمای آنان سوز پاییز به نسیم بهاری تبدیل می گردد

تو را به قرآن قسم جهان را بی عدالتی به خفگی کشاند آیا وقتش نرسیده بیایی ؟.............

دلت را باز کردی تا بشنود از غم هایت آیا ؟؟؟؟؟

و تو ذکر گویی ای سبحان عالم هستی بخش . ببخش هستی یک عالم سبحان را به ما

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 4:21  توسط سید علی ابطحی | 

چند روز پیش رفته بودم قم .... عصری با ممد و سعید رفتیم یه سر مسجد جمکران .

همیشه هر وقت می رم احساس خودمونی خاصی دارم . انگار یه جای امن با یک عالمه انرژی های مثبت . ولی ایندفعه چون با بچه ها بودم یه جور دیگه هم بود . داشتیم خاطرات قبلنا که میومدیم رو مرور می کردیم . مثلا با ممد یواشکی رفتیم رو منبه ای که کناره صحن مسجده و دزدکی رفتیم بالاشو از مسجد کلی فیلم و عکس گرفتیم . یا مثلا سعید می گفت بریم توی اون مناره های بلند که من گفتم ما قبلا این کارو کردیم  حسابی مسجد تغییر کرده بود . شبستان جدیدو کلی بناهای نو ولی انگار غیر از صاحبش که از دیدگان پنهانه جای یکی هم خالیه . مرحوم لطیفی. خدا بیامرزدش . یادمه همون روزی که رفتیم رو منبه قبلش رفتیم دفتر مسجد . من شنیده بودم آقای لطیفی از دوستای پدر بزرگم هستن اما ندیده بودمشون . فکر نمی کردم از بزرگان و اهل معنا باشن و اینقدر شخصیت روحانی بالایی داشته باشن که ما دوتا بچه بخوایم بدون هیچ حضور ذهنی ای سراغ ایشون رو بگیریم و بقول خودمون بخوایم اجازه عکاسی بگیریم . وقتی به دفتر داره گفتم آقای لطیفی هستند با چشمای باز شده گفت : شما ؟ چیکارشون دارین ؟ نیستن ! بعد وقتی با ممد دیدیمشون به محمد گفتم عجب سوتی ای دادیم تو دفتر مسجد ...............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:2  توسط سید علی ابطحی | 

 

باز کردم کتاب را با نام تو بهترین آغاز کننده و دیدگانم را دوختم به خطهای سیاهی که نوری سپیدی ، آنان را در بر گرفته بود . خواندم کلمه به کلمه اش را و گفتم که تو ای گلی که رسم عشقبازی را با وجودت آمیختی و زبانت را با عطر گلهای محمدی معطر کردی تا کلماتت نور خدایی داشته باشد . گفتی من نمی توانم باوری محال داشته باشم دلی که با ایمان به تو عشق و محبتت سرشار است در عذاب کنی . تو کریمانه مرا مورد لطفت قرارم دادی و ای کاش مادر می دانست که دانستش مهمترین عمل دنیوی اوست و تو خدای مهربان مرا خلق برای بندگی کرده ای تا قرب به اختصاصت باشم که قلب و روح جانم آرام به نام تو باشد . ای محبوب ترین محبوب ها من بر تو سجده می کنم آیا این صورت آلوده به مهر تو گه سیاه می شود ؟ و لال می شود آیا این زبانم که نامت بر رویش باشد ؟ می دانم قلبی که فضایش را جو وجودت باشد هیچ مُهری برونش جا نخواهد گرفت و گوشهایم چون ذکر تو را می شنود هیچگاه بسته نخواهد گردید . من می دانم دست و بدن و پاهایم نمی سوزد وقتی ذره ذره آنان را کلام تو بر روی آنان حک شده باشد . آتش جهنم از سوزش آنان شرم دارد و به گلایه می گوید: که ای پروردگار قادر قدیر من ، تو بگوی بسوز می سوزانمش اما او مرا به یاد قدرت لامتناهی تو می اندازد . من او را بسوزانم ؟

به گوش تا گوش جهان هستی درب رحمتت را می بینم ، عزت توحید بخشندگیت را در گیتی و محبت و لطافتت را در جودت حس می کنم . ای پروردگار من ، تو چگونه دلبسته دلی را که به تو دل بسته در آتش به بست می گذاری تا دلش در آتش بسته شود ؟ ای محبوب من ، من را پناه ده از غضبی که بر کردارم داری و نگاه پر رافتت را و مهربانی به دوستانت را و آمرزنده گناهکاران را و چشم پوشی بدیهای بندگانت را به من عطا کن . و نجاتم ده ای مالک ملوک آخرت در روزی که خوب را به بد تمیز می دهی و جدایشان می کنی به واسته عملشان .

برداشتی آزاد از کتاب پروازروح . صفحه 171

حاج ملا اقاجان زنجانی . عاشقی دل سوخته و عتیق و آزاد شده ی هواهای نفسانی . فقیه و عالم و عارفی کامل و مراحل خلوص اخلاص را پیمود و خود را در دریای محبت خدا انداخت .

رهرو منزل عشقیم و زسر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

سبزه خط تو دیدیم و زبستان بهشت به طلبکاری این مهر گیاه آمده ایم

آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

امروز یعنی ۲۰ رجب سالروز رحلت این مرد خدایی است . امید است روح پر فتوح حاج ملا آقاجان در همه احوال مارا یاری کند و از عنایات معنوی خود مارا بی دریغ نگذارد تا در سیر و سلوک موفق باشیم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 8:9  توسط سید علی ابطحی | 

چون نامه اعمال مرا پیچیدند                       بردند به میزان عمل سنجیدند

دیدند محبت علی در دل دارم                      ما را به محبت علی بخشیدند

............................................................

نگریستم به عقل بشری که چه داند از علم خداوندی . گفت عقلم به من که می دانی چیست مهربانی هو لیکن در آغوشش ننشسته ای ای دوست . بگفتم با زبانی کودکانه که می خواهم بدانم ای توانا . بگفت از علم او ، از دانش بی حد و مرزش . بگفت فکری که داری دوست دار با وجودت . بگفت لمس می کنی با او بودنت را . بگفت آرامشش با توست به شرط یاد گویش . تعجب شد تمام ذهن و فکرم که ای عقلا کجا دانی به این گفتن ؟ بخندید و کما لبخند بگفتا که مهبوبت نهادش در تو این دُر گرامی . تعجب گونه واری دیدمش با خیره ی چشم که قدرش را چگونه دست گیرم . نه بگفت و نه بدید ، بلکه نشانم داد روحی که با فکرش به پروازی در آمد تا فرش بر عرش سفر کرد . دو ابرویش بهم چسبید و لبهایش بهم گشت و با صوتی دل انگیز به فریاد دلش گفت : بنگر به نگرش نگارش کننده نگرشی که فکر را با افکار نیک فکور کرد . نامش به یاد آور بیان حکمت ناب ، سخنان شیرین و دل نواز ، سخن از او گفتن تنها کشش روحش است و بس . چون آزاد فکر و در بند دوستی خدا بود .

می نویسم و نوشتم چون باید می نوشتم . قلم زبان دوم و کلامی بسته نشدنی است . نام او و یاد او و اسم و سخنان او را نمی توان زیر کولباری از کلماتی مبهم و پوچ دفن کرد . او نشان داد که با خدا بودن همیشه جاویدیست و خدا محبوب می کند آن را که خود دوست بدارد . پس نمی توانید این زبان شیوا را در دهانی که با فکر خود بسته اید سکوتش دهید . او فریاد می زند و حکمت را به میان مردم می آورد

امید است روح بزرگ مرحوم حاج ملا آقاجان در همه حال کمک ما باشد و ما را از اعانتهای معنوی خود محروم نفرماید و از اربابانش ، یعنی : خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام برای ما توفیق رسیدن به مقام وصل و انس با حضرت حق جل و علا را بخواهد ( صفحه هفت از کتاب نورانی پرواز روح ) بهترین کلامی که به نظرم برای آخر این نوشته مفید است .....

 

 

 

وقتی حرفایی که تو دلمه می زنم و دلم رو با قلمم رها می کنم یه احساس سبکی خواصی دارم .

ممنونم که حرفای دلمو خوندین

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:40  توسط سید علی ابطحی | 
صبح . ساعت ده . بچه ها بیدار باش . دویدن تا دم در . مهدی جا رو جمع کن . وای سوسی و کالباس . دووود . دووووود . توی آشپزخونه و تلفن . بچه ها چمپیون . علی جارو کجاست . آرسنال کیه . اس ام اس می زنیییییم . دلم براش تنگ شده . جیپی آر اسش فعاله . پنجره قمیشی . امیر بابا تلفن . آخ جون ناهار . آلاچیق بوده ؟ گل دیدی ؟ یه نگاش به صد تا می ارزه . هندس فری کو ؟ علی بدووووووووو . چرا خیسم می کنی . وای بارون . هوا بوی نم گرفته . بایر فیناله . حرف نباشه امیر . خیلی دو بهم زنی . دیوونه بیکاری ؟ بازم زد حال . اس ام اس می زنیم . زنگ بزن تاکسی . تا کسی تاکسی تاکسی نگفته وا نستا . پودر لباس دارین ؟ چرا سر جارو خرابه . و عصر جمعه . غروبی دلگیر . آهی بی انتها . رمز قفل دلم را به فراموشی سپردم و با گلبرگ اشک سعی بر گشایش بغض گلویم و با یاسین خواندنم وزنه دل را به کمک نگاه نا امیدانه بر دوش کشم و بدانم امید آمدنت بهانه ای برای نفس کشیدنم و راز بودن من است . تو هستی تمام آرزوهایم برای بقاء در میان وا نفسای آدمی که جای جای دلشان چشمانی اشک آلود بر قامت رعنای توست .

منتظریم بیایی . کاش بودیم و حقیقت بود صبر دیدنت .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:56  توسط سید علی ابطحی | 

امیری ره بیفتاد در کوچه ها                      کوچه ها را گفت که من ره گذرم

ره گذرم ار ناله های بی کسی                  بی کسی را درد . بی درمان من بود

بود زمسجد دشمنی همراه نوم                 نوم می کرد در خیال و شر و وهم

وهم او چون با علی بیگانه بود                   بود فکر شومش پر پر مولا علی

علی بود و وصی بود خلافت                      خلافت را بحق از آن او بود

بُوَد تيغ به زهر آلود بر سر                         سر نازدانه اش شد باز از دم

دم پاكش بريخت بر فرش                          بفرش تا عرش سير ملك كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 14:29  توسط سید علی ابطحی | 

یکی از مشکلاتی که از اول خلقت ، انسان ها دچار اون بودند ، مسئله زن و مرد است .

این دو بشر که با هم از همه جهات به صورت تناقض ، فرق دارند . این فرق باعث فاصله هایی بین این تو جنس در جامعه شده است . در جامعه ای که قانون اساسی آن بر پاییه دین اسلام بنا شده ، نباید این فرق به صورت چشم گیر باشد . چرا ؟ چون قوانینی که دین اسلام در این موضوع وضع کرده به مراتب و صد چندان بهتر از قوانین حاکم بر جهان است . دین مبین اسلام   عقیده دارد ، زن و مرد با هم از نظر ارزش انسانی مساوی و چه بسا ارزش زن در جامعه به مناسبت جایگاه او از نظر تربیتی و منظم بودن روند جهان بالا تر و اهمیت وجودش بیشتر است . اما از طرف مقابل خداوند دانا و حکیم با مساوی تقسیم کردن وظایف زن و مرد ، باعث منظم شدن روابط این دو شده است . به طور مثال ، طبیعت مرد را برای کار و کسب درآمد و تهیه معاشب برای خانواده و زن و طبیعت آن را برای تربیت فرزندان و محل آرامش خانواده قرار داده است .

اما با این سوال که چرا جامعه ما با این همه منابع غنی علمی و دانشی ، باز دچار چالش در این مبحث شده ادامه می دهم . براستی چرا ؟

آیا به نظر شما این گونه نیست که ما انسانها جایگاه خودمون رو در جامعه و حتی در خانواده از دست دادیم و این سخنان حکمت آمیز قرآن رو به یغما بردیم .

چرا وظیفه مرد که کار کردن در بیرون از خانه است ، بخاطر بودن زنان شاغل بر سر کار باید در خانه بنشیند . چرا مردی که کمک کردن در خانه به همسر خود و یا والدین خود که نوعی وظیفه شخصی است به وظیفه اجتماعی به علت بیکاری آن مرد بدل شده است ؟

چرا زنی که در خانواده وظیفه تربیت و مدیریت خانتواده رو داره باید جای مردی بره که اون مرد سرش رو جلوی خانواده اش پایین بی اندازه که من به خاطر بودن زنی بر سر کار ، به سر کار نرفته ام .

ما واقعا از اسلام دور شدیم . ما حتی از تمدن که عین تمدن منطق گرایی در جامه مدنیست و هر عقلی ، طبعیت از دین رو فرمان اصلی عقل می دونه ، رعایت نمی کنیم . ما حتی تفکرات انسانی مون تقییر کرده است .

ما متاسفانه فرق مرد و زن رو در کار کردن اون ها می دونیم . در صورتی که شغل اصلا برای زن معنایی جز گرفتاری بیشتر برای خود در زندگی نیست . حتی خدای متعال آنقدر برای زن شخصیت قائل شده است که فرموده زن در خانه بنشیند و حتی وظیفه پخت و پز را ندارد . این کار ها بخاطر محبتی است که زن به مرد می کند . زن با کمال غرور در خانه به انجام وظایف خود بپردازد . این هیچ منافاتی با روابط اجتماعی و بیرون رفتن زن ندارد . متاسفانه تا حرف از خانداری زن به میان می آید به موازات آن ، بحث گوشه نشینی و راکت بودن عقلی به میان می آید و این عین جهل است . مثل این است که بگوییم مرد کار بیرون بکند اما غذا نخورد . غذا لازمه مرد است . همین طور لازمه زن این است که روابط اجتماعی و فرهنگی خود را با جامعه از دست ندهد ، چون تربیت فرزند نیاز به دانش بالا و سطح معلومات وسیع دارد .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:0  توسط سید علی ابطحی | 

جامعه ..........
دین .............
مردم ...........
اینا چه مفهومی دارن . تا حالا شده برای یکی از این مفهوم ها ، معنایی در خوره شانشون بیاریم ؟
جامعه . جایی که مردم زندگی می کنن . مردم کسایی که باید زندگی کنند  .
دین . مجموعه قوانینی که برای تعیین هدف خلق شده  ، برای مردم لزوم داره .اما تا بحال فکر کردین که چرا لزوم داره . چرا باید مردم در جامعه دین دار باشند . بله . درسته . بایدی نیست . اما آیا چون قید باید نداریم باید سر خودمون رو کلاه بزاریم . ایا باید بدون دلیل بگیم جامعه بدون دین مردمی آزاد دارد و یا مردم در جامعه بدون دین راحت تر اند و یا دین در جامعه برای مردم دست و پا گیر است ؟؟؟؟
این سوالات رو باید خود عقلمون اون جواب بده نه مردم و یا کسایی که عقیده و نظر شخصی خودشون رو به مردم به صورت تحمیلی ارائه می دهند

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 9:20  توسط سید علی ابطحی | 
تازه داشت غروب می شد . می گفت خیلی دلم گرفته . همش آه می کشید  که آدم دلش براش کباب می شد . نمی تونست حتی یک کلمه حرف بزنه . تصمیم گرفت بنویسه . از تو کیفش قلم و کاعذ رو در آورد و شروع کرد به نوشتن .

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت امام زمان

حال شما ؟ خوب هستین ؟ خواستم خدمتتون عرض کنم که من یک سری حرف ها دارم که نمی تونم با صدای بلند برای شما بگم . شاید قدرت بیان کلمات و ردیف کردن این کلمات به هم ریخته در ذهنم رو ندارم . اما بوسیله نامه همه اش رو بهتون می گم . البته می دونم شمال می دونین . اما باز گو کردن حرفها باعث عبرت از اونها می شه . پس با نام خدا شروع می کنم . من .... . . .. . . . .. . . .... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . . شد .

خیلی عذر می خوام که وقتتون رو گرفتم . برام خیلی دعا کنید . بعد نامه رو دستش گرفت اما نمی دونست چی کار کنه . یک دفعه یادش اومد که تو مسجد جمکران یک چاهی هست به نام عریضه که نامه های حضرت رو تو اون می اندازند . هم این بخه ذهنش اومد دستشو برد بالا و گفت . تاکسی . چندی نگذشت که چشمش به گنبد فیروزه ای جمکران افتاد . برق امید چشمانشو پر کرده بود . دم در که رسید ، سلام داد ، اما تا اومد حرکت کنه یک پسره پنج ساله بهش گفت : آقا چاه عریضه کجاست ؟ ازش پرسید ؟ برای چی می خوای ؟ پسرک گفت : من دوچرخه می خواستم و برای همین برای امام زمان نامه نوشتمک که بهم دوچرخه بدن . با تعجب بهش گفتم . یعنی بابات نمی تونه برات بخره ؟ گفت چرا . بهم گفته برات می خرم ، اما من دوچرخه ای که از امام زمانم بگیرم بیشتر دوست دارم . بعد گفت : دو نفری راه افتادیم و پرسون پرسون رسیدیم به چاه . خیلی شلوغ بود به زور خودمون رو رسوندیم کنار چاه و ناتمه رو از تو جیبم در آوردم و انداختم تو چاه . مثل روز یقین داشتم که جوابش تا چند روز دیگه میاد

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:46  توسط سید علی ابطحی | 

سلام چطوری ؟
اولا کلی نشسته بودمو نوشته بودم اما همش پاک شد بخاطر اشکال در دیتابیس بلاگ
اما اشکال نداره به کوری چشم ( عمر ) دوباره می نویسم .
امروز رو بهش می می گن عید الزهرا   . البته بخاطر وحدت بین شیعه و سنی نمی گن عمر کشون .  شما هم نگین عمر کشون . من هم نمی گم عمر کشون تا وحدت به قوت خود باقی بمونه ( آره جون خودت تو هم اصلا نگفتی عمر کشون  ) . اما در این ایام هر کی سعی می کنه به هر وسیله ای رفیقا و فامیلو بخندونه . اما من می خوام داستانی براتون بگم .
من سید علی ابطحی اعتراف می کنم که هیچ استعدادی در املا و غلط املایی ندارم . البته استعدادم بیشتر در بروز غلط ها در بلاگ می خوره . بهترین دوستم  سعی کرد منو درست بکنه و دیگه غلط املایی نداشته باشم اما نشد که نشد  . ( بیچاره اون چی می کشه ) چی کار کنم دست خودم نیست همش می بینم غلط داره . به هوای خودم می گم ایندفعه که بلاگ نوشتم اصلا غلط نداره اما باز می بینی که کلی توش غلطه . البته شما دوستای خوبم دیدین حتما تو این مدت که فراز و نشیب بلاگم در ورای غطل املایی . به قول بچه ها که می گن اگه بیست بگیرن می گن بیست گرفتم اما اگه زیر ده بگیرن می گن بهمون مثلا هفت دادن . ( البته به کوری چشم عمر این بلاگه بهتر از اونی که پاک شد ، شده )
عید بر همگان خوش

راستی اول بلاگو save کنین بعد send کنین . البته من خودم همیشه همین کارو می کنم اما نمی دونم چرا نکردم ( البته فکر کنم بخاطر خوشحالی از عمر کشون باشه )

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 17:6  توسط سید علی ابطحی | 

ما شیعان اثنا عشری عقیده داریم که بعد از شهادت امام حسن عسکری ، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به امامت رسیدند . اما پس از به امامت رسیدن ایشان و سوء قصد به جان مبارکشان ، ایشان از دیدگان مردم غائب شدند . بعد از مدتی بودن در غیبت صغری و فوت نواب اربعه ، ایشان به غیبت کبری رجوع کردند .
اما نکته ای که مهم آن است که در زمان غیبت کبری طبق آیات و روایات ، هر وقت موانع ظهور از بین برود ایشان ظهور می فرمایند . چون این عمل وعده خداوند است و وعده خدای عزوجل هیچ وقت عقب و تاخیر نمی افتد .
اما این موانع بسیار زیادند و ظهور وجود مقدس حضرت ولی عصر ارواحنا فداه را به تاخیر می انجامد . یکی از عصر های ایام هفته اخیر داشتم تلوزیون نگاه می کردم که ناگهان حادثه و اتفاقات چهارشنبه سوری را پخش کرد .
یکی از خرافات بزرگ و غیر قابل قبول عقل ، همین داستان چهارشنبه سوری است . 
ما مسلمانیم . تنها دینی که در آن شما امکان فقیه شدن در دین را دارید .  یکی از واجبات آن است که باید در دین فقیه شوید ، اما اگر امکاناتش تباشد باید مقلد شوید . دین اسلام بر پایه فکر وقدرت تفکر بنا شده است ، اما چرا با این ضمینه فکری ، اعمال دور از عقل می کنم . این کلمه که زردی من از تو سرخی تو از من ، چه تاثیری داره که با پریدن از روی آتیش بوجود می آید . بجز اینکه باعث می شه یک خانواده به علت سوختگی برخی از اقوام دارای ناراحتی های زیاد بشود . بجز اینکه ضرر و زیان دارد . بجز اینکه وجود فساد در جامعه می کند .
حالا پریدن از آتش به کنار دیگه این ترقه بازی ها چه صیغه ای است . زمانی که ایرانیان باستان این رسم بیخود و زیان آور و بیهوده را بنیان نهادند ، ترقه بازی رو فکر نکنم در آن قرار داده باشند . آخه آنسان با ناهنجاری صوتی خوشحال می شود ؟
اگر بنا به تفریح باشه که می شه در 365 روز سال تفریح کنیم .
آیا ظهور حضرت ولی عصر ارواحنا فداه با این خرافه ها جور در میاد ؟ . آیا وقتی حضرت از مردم تقاضا کنند که دست از این خرافه پرستی ها بر داریم اینان عمل می کنند . دعا کردن برای ظهور حضرت خیلی خوبه اما باید کمر همت بست و این خرافه ها رو از اذهان عمومی پاک کرد .
بیایید فرارسیدن بهار را جشن بگیریم و با ناراحتی ها و خرافه گروی هایمان این رویداد مهم را بر خودمان حرام نکنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 18:25  توسط سید علی ابطحی | 
 

امروز رفتم به نمایشگاهی در قم .

بعد از وقایع درگیری و آشوب در قم ، دولت مردان با سیاست خوبی که از خودشون به خرج دادند ، بر پایی تاریخچه صوفیان و دراویش با سند رسمی بود . پخش انواع مستند ها و تصاویر و نوشته ها .

البته شاید بگین که چرا من عکس نگذاشتم . چون انجا برو بچ اطلاع....... یان ریخته بودن و تماما تحت کنترل داشتن . مانع بردن دوربین به داخل می شدن و حتی سویچ ماشنمو هم گشتن که نکنه توش بمب باشه ! . البته حق با اونهاست ، چون احتمال حمله در اونجا خیلی زیاد است و حق والانصاف ، خوب اونجا رو اداره و تحت کنترل داشتند .

بگذریم . در اونجا مطلبی رو برام جلب توجه کرد و اون اظهارات شریعت بود . شریعت رهبر اینان در قم است . به اصطلاح با اجازه تابنده قطب دراویش ، مجوز تاسیس خانقاه رو گرفته بود . او با شعار اینکه اگر در قم پیروز شوین در ایران پیروزیم و شکست در قم ، مساوی است با شکست همه دراویش ، به فتنه انگیزی می پرداخت .

اینان با ظاهر سازی در برابر مردم ، به فریب کاری پرداختند . اینان با برنامه قبلی ، پشتبام خانقاه رو با آجر و سنگ تجهیز کردند . بعد در شب حادثه با آن بر سر مردم ریختند و به درگیری و صحنه سازی پرداختند .

در ایام محرم به بهانه عزاداری مهلتی از شهرداری برای خالی کردن اون خونه ، اما با شنیدن خبر مهلت ، به پای کوبی در محل پرداختند و ایام محرم را برای خود ، روزهای شاد طلقی کردند . اما دقت به مثالی که می گه بعد از هر خنده ای گریه است نکردند . اینان حرمت نام حسین علیه السلام رو هم نگه نداشتند .

طبق مستندات رسمی در نمایشگاه ، حاکی از آن است که با برنامه قبلی و دعوت از تمام دراویش از سراسر ایران و برنامه آشوب گرایانه و قول های مع الفارقه با شهرداری و ایجاد مزاحمت برای همسایگان مبنی بر آمدن بر پشتبام منزل و ایجاد سر و صدا بدون حق قانونی ، به صحنه سازی پرداختند . شریعت با درخواست از شبکه های ‌بی بی سی و سی ان ان در ایران که با حضور خود و عکس جلوه دادن قضیه ، به حمایت از آنان بپردازند .

حدود ۱۵۲۳ نفر در محل حضور پیدا کرده و به تحسن پرداختند . بعد از ختم قائله و بازجویی های از اینان ، چند درصدی اظهار داشتند که ما برای آشوب به قم آمدیم . عده این حرکت به قم را برای حمایت از خانقاه می دانستند و عده سکوت اختیار کردند و یعد از حادثه ، ۱۴۰۰ نفر ، از جمله رنان را آزاد کردند . البته لازم به ذکر است که حدود دویست نفر آنان قبل از درگیری پا به فرار گذاشتند .

سلسله دراویش صحنه ساز ، با نقیض نشان دادن زهد و تقوا به مردم ، در پشت پرده و در زمان حکومت ظالم پهلوی ، به همکاری با آنا پرداخند . آنا عقیده دارند که ما از سیاست جدا هستیم ، اما نه تنها به دیگران دروغ می گفتند و می گویند ، بلکه به خودشان هم حقه می زنند .

اینان با حرف رسیدن به فنا خدا و قوطه ور شدن در ذات خدا ، خود را به لجن زاری تبدیل می کنند که خود نمی دانند راه رهای از آن چیست . در کتاب گنابادی ، قطب دراویش آمده که : چون ما برای خداییم ، پس دیگر عبادت و رعایت شرع برای ما فائده ندارد و راه ما را به رسیدن به خدا کند می کند .

از این رو دیگر پیبند به هبچ یک از قوانین اسلام نیستند . در اعترافات قطب های دراویش و بعضا زمانی که اینان به اعمال پلید خود پی برده و قصد توبه را می کنند ، این گونه اظهار کرده اند : چون در قوانین صوفیه آن است که چه دختر و چه پسر در پستوی نگه می دارند و به او القائاتی می کنند و به گونه ای که اورا هبپنوتیزم می کنند . در بیانات یکی از اینان آمده که چندین عمل نامشروع و زنا و لواط انجام داده . مشروب را می نوشند و عقیده دارند که وقتی می نوشیم ، از گلو که رد میشه تبدیل به شربت می شه . حالا چه شربتی الله اعلم .

با تشکیل جلسات فساد خانه به اصطلاح به علی گویی می پردازند .

اینان به نام مبارک علی علیه السلام هم رحم نکردند . انواع عمل های زشت را انجام می دهند و نام علی را به زبان می آورند . امیر المومنی را خدا و قطبشون رو پسر علی می دونند . در بعضی از فرقه های صوفیه ، یکی ادعای حضرت حجت می کند . در عین ظهور ( البته جسمی که روحش مرده یک جسد متافن است ) خود را مهدی موعود می نامد و می گوید به امر خدا هنوز ، دقت کنید هنوز ظهور نکرده ام .

خدا به اینان در روز قیامت رحم کند . با این همه به گمراهی کشیدن مردم ، دست زدن به اعمال گثیف ، رد کردن کل دین اما زیر سایه دین ، حمایت بعضی از کوردلان از این فرق گمراه ، پر کردن مغز جوانان از اراجیف خود .

جدیا اینا چی جور می خوان جواب خدا رو بدن ؟ واقعا عجب صبری خدا دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 0:6  توسط سید علی ابطحی | 

ماه رمضان بود . هوا کمی خنک و باد ملایمی می آمد .
شهر مشهد . شهر امام رضا علیه السلام . 15 رمضان 1354 هجری قمری و در ماه آذر ، روز 19 سال1314 هجری شمسی و 22 دسامبر 1935 .
پسری به دنیا آمد . به مناسبت روز تولد امام حسن مجتبی علیه السلام ، نام او را حسن گذاشتند .
در خانواده ، او را به سید حسن خطاب می کردند و این نام را بیشتر مادرش استفاده می کرد . سید حسن جان .
او تک پسر خانواده و پدرش در مشهد معروف به سید رضا قالب تراش بود . در سن شش سالگی ، سید حسن قرآن را حفظ کرد و مشغول یاد  گیری مقدمات علوم دینی شد . او راهش را برای خدمتگذاری به امام زمان ارواحنا فداه و خدای عزوجل انتخاب کرده بود ، لذا به حوزه های نجف و قم و تهران و مشهد ، نزد اساتیدی چون آیت الله العظمی خویی و آیت الله العظمی مرعشی نجفی و آیت الله العظمی شریتمداری و حضرت امام رحمت الله علیه و دیگر اساتیدی چون حاج شیخ مجتبی قزوینی و دیگر اساتید برجسته آن زمان به کسب علم پرداخت .


اما بخش دوم زندگی او ، آشنایی با مرحوم حاج ملا آقاجان زنجانی بود که فصل جدیدی از زندگی اش را باز کرد . سید حسن به کسب حکمت حقا از جانب این مرد خدایی پرداخت و مدتی چند کم اما پربار را در محضر این یار قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف ، سپری کرد .
بعد از رحلت ایشان ، به شکافتن سخنان حکمت آمیز و گوهربار او مشغول شد . در سن بیست سالگی با خانواده شهید هاشمی نژاد وصلت کرد و با همسر خود به نجف برای تحصیل و بعد به قم و سپس به مشهد آمد .
حضرت آیه الله استاد سید حسن ابطحی مد ظله العالی ، بعد از گذشت هفتاد سال زندگی بر بار و به همراه داشتن انبوهی ار تجارب و دانستها ، هدف خود را اینگونه بیان می فرمایند : هر که از منابع ناب اهل بیت و که مفسران قرآن مجید این درهای گرانقدر استفاده کند ، راه خدا را پیش گرفته و با تزکیه نفس و پاک کردن رضائل از روح خود و جلب رضایت از ولی امرمون ، آقا امام زمان ، حضرت بقیه الله العظم ارواحنا فداه ، کسب کند بداند که هدف خلقت را کامل انجام داده است و بهش خلد را برای خود حک کرده است . اما اگر بدون فکر و از منابع غیر حقه استفاده کند و با همین روح چرکین ، در محضر خدا در روز محشر حاضر شود ، چه بسا خجالت را بر روی امام زمانش حاضر می کند که چرا پیروان من در درگاه خدا اینگونه اند .
خدا ایشان را زیر سایه حضرت حجه ابن الحسن العسکری امام مهدی عجه الله و در پناه خدای عزوجل ، از تمام بلیات و آفات بدور بدارد ..... انشا الله 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 0:3  توسط سید علی ابطحی | 

یکی از شهر هایی که از زمان قدیم ، حاکمان زور گویی چون امویان و عباسیان ، اعتقادات آنان را نسبت به تشیع ضعیف کند ، قم بود .
در عصر حاضر سبیل قشنگایی در این مرز و بوم ، بدون حق تبلیغ به مبالغه اراجیف خود می پردازند .
کسانی که مثل اون مثال که می گه : از این ور پشت بوم نیفتی ، این قدر رفت اون ور که از اون ور افتاد پایین .

براستی چرا این مردمانی که قدرت تفکر در برابر مشکلات و اراجیف ، که بعضی از شیاطین و منحرفین دین از خود ارائه می دهند را ندارند .
شاید تعجب کنید که علت بلند کردن سبیل خود را این می دانند که وقتی امیر مومنان داشت رسول اکرم را غسل می داد ، کمی آب در ناف پیامبر ریخته بود . و قتی حضرت خواست آن آب را بنوشد ، سبیل ایشان متبرک به آن آب شد و لذا حضرت به خاطر این جهت ، دیگر سبیل های خود را کوتاه نکرد .
اما به نظر بلند بودن شارب این دراویش و یا علی اللهی ها باعث شده که ویتامینهای تقویت مغز ، نگذارند به بدن برسد .
اولا بعد از وفات رسول اکرم ، 30 سال امیر المومنین زندگی کرد و باید حد اقل 30 سانت شارب ایشان بلند بوده باشد که این محال است و در ثانی انسان وقتی می خواهد از جایی که حفره مانند است آبی بنوشد ، اول لب پایین او خیس می شود ، بعد لب بالا .
افکار پوچ اینان باعث شده قدرت تفکر از اینان گرفته شود و چشمان چرکین خود را بر روی حقیقت ببندند .
منتظر مطالب بعدی در مورد دراویش باشید .
فعلا "

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 22:38  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM