تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
ایام بر همه خوش!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:58  توسط سید علی ابطحی | 
زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی جاریست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:45  توسط سید علی ابطحی | 
شبهای قدر هم تمام شد... حالا ما موندیمو یکسال در پیش...

خدایا امسال برای ما خیر تقدیر کن...

خدایا اساعه فرج حضرت ولی عصر رو برسون تا دیگه ظلم برجا نباشه

خدایا شر را از مادور کن

خدایا توفیق عبادت به ما عطا کن

خدایا عمورو  سالم و سلامت و با فکر راحتاز زندان آزاد کن

خدایا خانم جان رو غرق دریای رحمتت کن

خدایا حاج آقامونو سلامت و طول عمر بهشون عنایت کن

خدایا پدر و مادرمو، پدرزن و مادرزنم رو زیر سایه حضرت حفظ کن

خدایا تمام دوستانمو سلامت شاداب نگه دار. به کس و کارشون برکت عنایت فرما

آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:36  توسط سید علی ابطحی | 
امشب هم قدر است، کاش قدرش دانسته باشم

امشب هم عمو در جمع ما نبود

امشب هم دلم برای وطنم تنگ است

امشب هم از حرم امام رضا و با صدای حاج آقای رفیعی قرآن سر گرفتیم

امشب هم عکسی دیدم از حسن آقا که روش نوشته بود بیت امام را سیاسی نکنیم، بیت امام یعنی سیاستی جدانشدنی از امام و بیت امام و فرزندان امام. اما خط امام را نمی توان بر شخص و اشخاص خاصی که ادعای او را دارن نسبت داد و مال خودشان دانست

اگه سیم اتصال دعاهاتون وصل به درگاه خداشد منو یادتون نره که روز قیامت بفهمم وصل شده و دعام نکردین ازتون نمیگذرم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:51  توسط سید علی ابطحی | 
 

الان قرآن سرگیری تموم شد.

امسال اولین سالی بود که بدون خانم جان قرآن سر گرفتیم

امسال اولین سالی بود که با همسرم، این لطف و هدیه خدایی قرآن سر گرفتیم

امسال سال اولی بود که احساس کردم در درگاه خدا خیلی باید اجز و ناله و استغفار کنم

امسال اولین سالی بود که از حرم امام پخش زنده قرآن سرگیری نبود

امسال اولین سالی بود که عموجان کنار ما نبود و دعاهای ما متمرکز به رهایی او شد

امسال اولین سالی بود که ...............

هزاران اولین و چندین هزار دوباره هایی که از کنار ما می گذرند و ما بی اعتنا به گذر زمان ازشون رد میشیم. رد میشیم و بیخیال از همه اتفاقای بزرگ.

ایین شبا منو دعا کنین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 3:40  توسط سید علی ابطحی | 

دیروز عمو وبلاگشو از زندان آپ کرد. برام جالب بود.

اما در همون اول و بعد از خوندن پستش تحلیلی نداشتم ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که دو احتمال بیشتر نداره.

۱- خودش آپ کرده

۲- برادران محترم آپ کردن

اگر صورت اول باشه که باید دید با چه قصدی اجازه دادن به عمو آپ کنه، صرفا همین جوری بوده یا قصد و هدفی  دارن..به نظر من نباید آپ کردن عمو رو خبر گذاری کرد و روی اون مانور داد و تو وبلاگش مطلبی رو نوشت تا اینکه آزاد بشه

اگر صورت دوم باشه که نه تنها نباید خبرگذاری کرد بلکه باید تحریمش کرد و روی وبشم نرفت . چون عمو که نمی نویسه بلکه برادران می نویسن.

باز هم داستانی جدید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:43  توسط سید علی ابطحی | 

فوتبالی: لیگ نهم با تمام شدن دولت نهم شروع شد. لیگی که کلی جار و جنجال اولش داشت. از بخشیدنی های با منت کمیته انضباطی تا کل کل دوباره مربیان و اعتراض به داوری. پخش نشدن برنامه نود هم که چون احتمالش می رفت زیاد تعجب برانگیز نبود. همون طوری که دولت نهم رفت و حالا بخیر گذشت یا نگذشتش بماند، لیگ نهم هم به خیر ایشالله تموم شه و پرسپولیس قهرمان شه

اتفاق: از همت به سمت رسالت می رفتم. همت ترافیک بود. انداختم تو چمران تا برم حکیم که خلوت تر باشه. توی ورودی حکیم یک زانتیا که رانندش با موبایل در حال صحبت بود، وسط اتوبان میرفت. منم بوقی بر سرش کشیدم که هی یارو برو اونور ما ردشیم که چشممان به جمال حاج عادل فردوسی پور افتاد. ایقدر خوشحال شدم که بوق زنم تا منو دید. کلی کارت درسته و دمت گرم براش فرستادیم و کلی گرم گرفت و ادامه دادیم. 200 متر جلوتر دوباره ترافیک شد...

سیاست: انگار بی احترامی روحانیت در قم هم راه پیدا کرده... دیروز دو تا جوون تو لبنیاتی راحت داشتن به روحانی ها توهین می کردن. برام جالب بود، وقتی رئیس جمهور در جلوی دید همه با روحانیت بازی کنه دیگه از مردم عوام نمیشه توقعی داشت

پاورقی: امروز رفتم واسه امیر هادی یکسری مطلب جمع کنم. در خصوص قیمت های البسه روحانیت. جالب بود که دیگه پارچه های انگلیسی وارد نمیشه اما تا دلتون بخواد جنس چینی مینی، از پارچه گرفته تا چرم و دکمه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:32  توسط سید علی ابطحی | 

امروز همه جا تعطیل است. رفتم دفتر. دیدم ادارجات تعطیل است. اعتماد ملی گرفتم و به خانه رفتم. در تاکسی، روزنامه را باز کردم، چشمم به نامه دختر عموهایم به عموجانم بر خورد. به مناسبت روز پدر. یاد روزهای نبود پدر در روزپدر افتادم.

شروع به خواندن کردم. بغض تمام وجودم را فراگرفت. به تمام کسایی که باعث و بانی این غم شدند لعن و نفرین فرستادم. دلم آرام گرفت. یادم رفت از تاکسی پیاده شوم . 200 متر جلوتر پیاده شدم. در این دویست متر تمام ظلم هایی که این چند روز در حق اقوام و دوستانم روادشتن افتادم و دوباره با کلماتی بر روان پاک پدر و مادر باعثین این ظلم ها دلم آرام گرفت.

خدایا عمومو در سلامت کامل به خانوادش برگردون و از ظلم نجاتش بده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:33  توسط سید علی ابطحی | 
باز هم تساوی ایران

یک یا حسین تا میر حسین

بنده مزدوج فرمودم

به امید روزی های طلایی ایران اسلامی

مناظره امشب. کروبی و احمدی نژاد

احمدی نژاد می خوای بگم... بگم ... بگم

احمدی نژاد رای نیاره صد برابر شب مناظره قاطی می کنه

احمدی نژاد، تلاش برای خدمت یا زور برای قدرت

و دیگر هیچ

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:33  توسط سید علی ابطحی | 
تا آخر هفته، هفته ای پر استرس

اس اس آسیایی هه هه، هه هه

موسوی یا کروبی؟ گزینه الف، گزینه ب، هیچکدام، هر دومورد، بدبختی صحیح است

دود دود دود قطبی امپراطور، حاجی مایلی حیاکن فوتبال ما رو رهاکن، توپ تانک فشفشه جلالی ما .....شه

اوبامای دیو یا عمو اوباما یا اوبامای خونه همسایه، گزینه الف، گزینه ب، گزینه ج، احمدی نژاد صحیح است

تند تند نوشتن، مسئله این است. ایستگاه خلوت است. کلمات می آیند. وقت تنگ است برای آمدن

ده نمکی، اخراج، اخراجیها، اخراج شده، بار فنی، تیوپ لس، پر باد و پر فشار، دیروز بهتر از امروز دینگ دینگ، شخصیت، هویت، نمی شهههههه نمی خوااااااای  عزییییییزم برگرررررد تو هم ..... برگرررررد بببببرگررررد

نطق استاد سید علی ابطحی در جمع اساتید دانشگاه فیوفرجی قازقوزآباد: اگر ..... مملکت ما ......سیاستی ...... تمیز .................. داشت... این مملکت پاک بود (تکبیر) الللله اکبر اللللله اکبر

ای خدااااااااااا چه خبر مبرا از اون ورا از دل ما از دل او از غم ما از غم او و او دیگر تویی

* بروبچ اگر کسی احیانا متوجه متون بالا نشد زیاد روی سلول های خاکستریش فشار نیاره، سوال پرسیدن رو گذاشتن واسه این جور مواقع که زور الکی به سیستم مخچه و مغز نازنین فشار وارد نشه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 6:23  توسط سید علی ابطحی | 
۱- چند وقت پیش شخصی به نام میکائیل برام کامنت گذاشت و ابراز محبت بسیار به بنده فرمودند و گفتند که چرا برای من کامنت گذاشتی. رفتم تو وبش دیدم.. جالب اینجاست که دفعه اولم بود که وبشو می دیدم و جالب تر اینکه تو قسمت کامنتش نوشته بود: سید علی ابطحی و آدرس وبمو گذاشته بود و کلی دری وری نصار میکائیل خوش سخن کرده بود... بعد از کلی فحش و ناسزا نثار شخصی که به جای من لاگ گذاشته بود این سخنان را به ایشان ارائه دادیم که دوباره مارا مورد مرحمت خود قرار داده و مزین به سخنان گوهر بارشان فرمودند که در اینجا کمال تشکر را داریم. بازم می گم آقای میکائیل من اون کامنتو ننوشتم. راستی یه بنده خدایی به نام الهه هم به طرفداری از ایشان بر خواسته و ایشان هم مارا متبرک فرمودند. اگه منم یکی دوتا ازین رفیقای فاب داشتم که تا یکی حرف میزد سری ضربتی می ریختن سرش الان وضع وب من بهتر از این بود..

۲- مشترک مورد نظر در دست رس نیست

۳- باز هم چند وقتیست کرکره وبلاگ ما و مخ نازنینمان به پایین کشیده شده. البته کرکره قسمت لاگ نویسی اومده پایین. سوء تفاهم نشه یک وقت... دعا بفرمایید لطفا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:42  توسط سید علی ابطحی | 
احمدی نژاد حیا کن ............ دولت ایرانو رها کن

علییییییییییییییییییییییییییی کریمیییییییییییییییییییییییی

علی دایی حیا کن .......... تیم ملی رو رها کن.....

از شعار های بالا می توان به عامل باخت دیروز ایران برابر عربستان پی برد.

اول حضور احمدی نژاد در ورزشگاه بود. رئیس فدراسیون فوتبال باید تجربه جام جهانی کشتی که احمدی نژاد اومد و ایران باخت رو در نظر می گرفت و به بهانه های مختلف مانع از حضور رئیس جمهور محبوب به ورزشگاه می شد. چون ایشان تشریف آوردن و یحتمل قضیه یوسف زلیخا پیش اومد. بازی کنای ایران حواسشون به احمدی نژاد رفت و این فاجعه به بار اومد.

دوم نبود جادوگری به اسم علی کریمی که میان زمین رو رهبری کنه. تا باعث گرفتن سرعت از حمله های عربا بشه. آخه حمله هاشون برای تو رفتن خیلی خوبه!

سوم علی دایی که به نظرم یکی از مشنگ ترین، بی سواد ترین و با استعداد ترین شخص در اموری که بهش مربوط نیست، هست. یعنی چی؟ یعنی اینکه بیشتر کنار زمین می شینه و فقط بازی رو نگاه می کنه. آخه بنده خدا می خوای بازی رو مطلق ببینی خوب جایگاه که بهتره که عزیزم... تعویضای ت.....می، رهبری درست نکردن، عدم مدیریت در تیم داری، غرور بیجا و بی حد و اندازه. همه اینا باعث شد که دیروز از عربستان فکستنی ما ببازیم... یک صدا فریاد: بابا باری کلا هی مربی عربستان هیییی دوتا تعویض کرد تیمشو از این رو به اون رو کرد...

خلاصه دهن همه مدیران فوتبال ایران که فوتبال رو به این روز کشوندن سرویس

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:30  توسط سید علی ابطحی | 

نمیشه گفت سال بد، یا خیلی خوب.

سالی که خیلی از فرصت هارو از دست دادم و خیلی از فرصت ها رو بدست آوردم.

باید خیلی ها پیش من بودند که نیستند. نباید زمان نوشتن این لاگ قطرات اشگمم سرازیر بشه.

نباید .............

نمی دونم .......

سال نو شمسی همه مبارک

خاجه امیری داشت تیتراژ میوه ممنوعه رو می خوند، یاد خانم جان افتادم که خیلی سریالشو دوست داشت.....

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 15:31  توسط سید علی ابطحی | 
جانم ؟ چرا فحش میدی ؟ هان ؟ هوووووووووووووی یَره یه چی بهت میگما...

جملات بالا بین بنده و خودم در جریان بود. قرار از این موضوعه یعنی موضوع از این قراره که بنده مدتی بسیار سرم شلوغ بود. اعم از کار و بار. صبح تا شوم به قول دوستان آذری زبان، سر چار بودیم (همان کار می باشد)

وقت نکردیم سری بزنیم. مطلبی بنویسم و در کل کل های موجود وب که قولشان را داده ایم شرکتی بس قدرتمند نماییم...

البته هر سه چهار روز یکباری به این کلبه درویشی سری زدیم ولیکن به صورت گذشته خود نبود.

ایشالله یه دو سه روز تعطیلی بخوره بهمون دوباره برگردیم به آغوش نت...

البته شاید بعضی از دوستان عزیز و کمی محترم آهسته و در دل بسی نجواکنانبگویند که این چند روز تعطیلی به کدام گوری بوده ای.. لکن ما می گوییم این چند روز به خاطر نوع پروژه ای که داشیم باید روز تعطیل می رفتیم. لذا از تعطیلی جیزی کما فی السابق حالیمان شد.

من الله توفیق

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:38  توسط سید علی ابطحی | 
بمییییرم الهی ...

می بینی اینقدر سرم شلوغه که یادم رفته وبلاگم وارد سال چهارم وبلاگ نویسیش شده...

تنهای تنها سه ساله شد...

لازم نیست تبریک بگینا ... چون خودم می دونم تبریک داره اونم از نوع زیادش  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:0  توسط سید علی ابطحی | 
* از دوشنبه هفته پیش رفته بودیم مشهد. آخه شب جمعه ای که گذشت چهلم مامان بزرگم بود. برای همین نتونستم نه نت بیام و نت نت کار کنم که هیچ تفاوتی بین این دو وجود نداره  لباس سیاهامونو در آوردیم... سعی کردم هر روز برم سر قبر مادربزرگم که درون حرمه... اگه رفتیم حرم امام رضا تو صحن جمهوری طبقه پایین قطعه ۳۹۲...

* مشهد به داییم گفتم روضه ات رو گذاشتم تو وبم.. براش جالب بود. حیفم اومد برش دارم. برای همین گفتم باشه بهتره

* این چند روزه از بحث و مناظره و کار و بار افتاده بودم، حدود ۵ روزی شد رفته بودیم مشهد، ایشالله اوضاع به حالت عادی بر می گردد...

* مشهد برام یه حال تازه ای پیدا کرده. دوست دارم هر فرصتی گیر آوردم برم مشهد

* خوب آقای خاتمی هم اومد. بچه های قم برای اطلاع بیشتر در خصوص فعالیت در مسیر اصلاح طلبی برام آف بذارین یا نظر خصوصی بذارین تا هماهنگی های لازم انجام بشه..

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:47  توسط سید علی ابطحی | 
تولد؟

امروز تولدم بود. بیست و دو سالم تموم شد و وارد بیست سه سال شدم.

هر سال مامان بزرگم به خاطر اینکه تولد قمری من مصادف شده با شهادت حضرت زهرا برای همین شمسی بهم کادو تولد می داد. یکسال یادش رفته بود و اون زمانا من و امیر عشق پلی استیشن داشتیم، عمو حسین برام سه تا سی دی بازی گرفت. خانم جان چون یادش رفته بود گفته بود یکیشو بده من تا به علی بدم. از قضا سی دی بازی جکی چان دست خانم جانم بود.. خدا رحمتش کنه زمانی که داشت به من می داد روی لیبل سی دی رو نگاه کرد دید یارو (جکی چان) لباس نداره. سری سی دی رو برگردون و با همون لحن شیرین همیشگیش گفت: اِ اِ چرا این لباس نداره؟ جسین اینا چیه می خری؟ علی درس بخون بجای این کارا... به حرف حاج آقا گوش کن. هی بهت می گه درس بخون.. یادش بخیر. هنوز باورم نمیشه رفته. هنوز منتظرم تا عصری بشه برم پیشش..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:38  توسط سید علی ابطحی | 
چقدر دلم هوای او را کرده است. انگار همیشه با من است. انگار از پیشمان نرفته است. انگار همین دیروز بود که می گفت: داره عاشورا میاد سعی کنین کاری نکنین آقاجون ناراحت بشن...

خانم جان، می دونم الان داری صدامو می شنوی. از وقتی رفتی همه جا بی روح شده. همه جا سوتو کوره. هیچ جا دیگه قشنگ نیست. حاج آقا دایم گریه میکنه، میگه چرا از دستش دادم. این چند روز دارم دائم باعث و بانی های این اتقاق رو لعنت می کنم. اگه این چند ساله اینقدر حرص و جوش نمی خوردی الان عصرا می یومدیم خونه پیشت با هم چایی می خوردیم. کلی منو دعوا می کردی که چرا زیاد قند می خورم. هی گیر به دامادیم می دادی. می گفتی من شیرینی نمی خورم می ذارم یکجا تو دامادیت. قربونت برم آخه شیرینی درسته واست خوب نبود ولی نه اینجوری نه اونجوری ... دیروز به محمد عمه داشتم می گفتم انگار خانم جان نرفته... پیش ماست...

از وقتی وارد قم شدم احساس خفگی می کنم خانم جان. احساس می کنم هوای اینجا خفه یه. احساس می کنم قم، قم سابق نیست. دیگه قم رو دوست ندارم. یادته می گفتی فقط مشهد، منم برای اینکه باهات شوخی کنم می گفتم نخیر قم فقط... حالا نه... مشهد فقط. مشهد که بتونم هر روز بیام سر قبرت. هر روز عصر بیام دیدنت. آخه عصرا دیگه کجا برم؟

فکر می کنم هنوزم دارم خواب می بینم. دعای هر روزم اینکه زودتر بیام پیشت. قبلا دعا می کردم و از خدا می خواستم که قبل از رفت تو و حاج آقا اول منو ببره. اما مثل اینکه خدا به حرف من گوش نمی ده. اشکال نداره. اما گفته باشم دنیا بعد از تو و نبودن تو خداییش خیلی بیخود و بی فایده یه. این دنیا مال بقیه . من نمی خوام.

پنج شنبه هفته پیش خانم جانم رفت پیش خدا. روز عاشورا روز هفتم خانم جانم بود.

شنبه هم در تهران، مسجد امام جواد در هفت تیر از ساعت ۳ تا ۳۰/۴ مجلس فاتحه هست.

اگه تونستین تشریف بیارین

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 23:4  توسط سید علی ابطحی | 

اسمش مریم بود توی چت با هم آشنا شدیم. فهمیدم شوهر داره و دوتا بچه دوقلو بیست و سه سالش بود. خیلی ازش خواستم که بهم وب بده اما بنده خدا وب نداشت.اینقدر با هم صمیمی شدیم که شماره تماسشو بهم داد. دیگه هر روز باهم حرف میزدیم.
شوهرش توی میدان تره بار یه غرفه داشت صبح زود میرفت ساعت 2 یا 3 بعد از ظهر میومد.تا اینکه منو دعوت کرد برم پیشش. باورتون نمیشه شب ساعت 10 شب بکوب رفتم تا صبح ساعت5:30 چند دقیقه بود که رسیدم میدان 72 تن قم! از اونجا بهش زنگ زدم. بهش نگفته بودم ماشین دارم. ماشینو یه جای پارک کردم
از من خواست که کنار پارکی که اون نزدیکیها بود وایستم تا بیاد دنبالم.چند دقیقه گذشت (اون منو از طریق وبکم دیده بود ولی من حتی یه عکس هم ازش ندیده بودم)دیدم یه خانوم 35 سال به بالا به طرفم میادخیلی بدقیافه و هی منو نگاه میکنه .بدجوری توی ذوقم خورد. فکر کردم همینه و بهم دروغ گفته
خانوم رسید جلوم گفت ببخشید دکمه های پیراهنتون بازه  و رد شد نگاه کردم دیدم بله.خدا رو شکر کردم. بعد از چند دقیقه دیدم یکی از اون دور میاد. توی یه سایت خوندم و وقتی دیدم ادامشو ننوشته ضدحال خوردم .گفتم شما هم بی نصیب نمونید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 13:39  توسط سید علی ابطحی | 

چند روزی بود که می خواستم با تقلید از مدیکو برای دوستان فال حافظ بگیرم، اما چون کتابا تو اسباب کشیمون بسته بندی شده بودن حسش نبود که بازشون کنم آخه باید همشونو توی قفسه می چیندم. امروز عصر حسش اومد و کتاب رو برداشتم و از حضرت حافظ خواستم که برای بچه ها اون چیزی که هست بیاد...

1- بابای خوبم

مردمی کرد و کرم لطف خدا داد به من           کان بُت ماه رخ از راه وفا باز آمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح        داغ دل بو بامید دوا باز آمد

 

2- عموی گل گلابم

درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر                 درین سراچه بازیچه غیر عشق مباز

به نیم بوسه دعائی بجز زاهل ولی              که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

 

3- فاطمه (دخترعمو)

ازراه نظرمرغ دلم گشت هواگیر                    ای دیده نگه کن که بدام که در افتاد

درداکه ازآن آهوی مشکین سیه چشم          چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

 

4- داش امیر

گفت آسان گیر برخودکارها کز روی طبع         سخت میگردد جهان بر مردمان سخت کوش

وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک          زهره در رقص آمد و بر بط زنان میگفت نوش

 

5- عمو رضا

تو گرخواهی که جاویدان جهان یکسربیارائی      صباراگوکه بردارد زمانی بُرقع ازرویت

وگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی          برافشان تافروریزد هزاران جان زهرمُویت

 

6- عرفان

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا            فی بُعدها غدابٌ فی قُربها السلامه

گفتم ملامت آید گرگرد دوست گردم              والله ما رَاینا حُباً بلا ملامه

 

7- تماشــــــاگه راز

نامه تعزیت دختر رَز بنویسند                       تا همه منچگان زلف دوتا بگشایند

گیسوی چنگ ببرند بمرگ می ناب               تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند

 

8- سپیده

پای ما لنگست و منزل بس دراز                   دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

حافظ از سر پنجه عشق نگار                      همچو مور افتاده شد در پای پیل

 

9- مهدیه

ای روی ماه منظر تو نوبهار حُسن                خال و خط تو مرکز حُسن و مدار حُسن

در چشم پر خمار تو پنهان فسون سحر         درزلف بیقرار تو پیداقرار حُسن

 

10- فاتح

شکوه تاج سلطانی که بیم جان درودرجست    کلاهی دلکش است اما تبرک سر نمی ازرد

چه آسان مینمود اول غم دریا ببوی سود          غلط کردم که این طوفان بصد گوهر نمی ارزد

 

11- محمد رضا فاني دايي جان

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند                گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار                گرفتندعکس توبرنقش نگینم جه شود

 

12- مسافر کوچولو

شکنج زلف پریشان بدست بادمده               مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

گرت هواست که با خضر همنشین باشی     نهان زچشم سکندر چو آب حیوان باش

 

13- سید مهدی موسوی نژاد

آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد    تاجان فشانمش چو زر وسیم در قدم

ازبازگشت شاه درین طرفه منزلست              آهنگ خصم او براپرده عدم

 

14- امید محدث

برکشد آینه از جیب افق چرخ و درآن             بنماید رُخ گیتی به هزاران انواع

در زوایای طربخانه جمشید فلک                  ارغوان سازکند زهره بآهنگ سماع

 

15-  طفلک جون

ماهی و مرغ دوش زافغان من نخفت وان         شوخ دیده بین که سرازخواب برنکرد

میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع      او خود گذر بما چو نسیم سحر نکرد

 

16- احسان ابراهیمی

در این غوغا که کس کس را نپرسند             من از پیرمغان منت پذیرم

خوشا آندم کز استغنای مستی                  فراغت باشد از شاه و وزیرم

 

17- امير حسين هاشمي

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند            گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت                با من راه نشین باده مستانه زدند

 

18- سعيد بختياري

هنگام وداع تو زبس گریه که کردم                دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

میرفت خیال تو زچشم من و میگفت            هیهات ازین گوشه که معمور نماندست

 

19- وحید جون

آنکه بی جرم برنجید و بتیغم زد و رفت           بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست      تادرآن آب و هوا نشوونمایی بکنیم

 

20- محمد نعمتي

بیاض روی ترانیست نقش در خور آزانک        سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری

بنوش می که سبک روحی و لطیف مدام      علی الخصوص درآندم که سرگردان داری

 

21- حاج آقای نجمی

عاشق و مخمور و محجورم بت ساقی کجاست          گوکه بخرامد که پیش سرو بالا میرمت

آنکه عمری شد که تا بیمارم از سودای او                  گو نگاهی کن که پیش چشم شهلامیرمت

 

22- به دنبال چراغی

خنده و گریه عشاق زجایی دگرست می سرایم بشب و وقت سحر می مویم

حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی          گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم

 

23- مدیکو

سرو زر و دلم و جانم فدای آن یاری               که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه گذارت کجاست تا حافظ                  بیادگار نسیم صبا نگه دارد

 

23- امیر هادی انواری

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر                ایم متاعم که همی بینی و کمتر زینم

بنده آصف عهدم دلم از راه مبر                    که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کنیم

 

24- سید علی ابطحی

خرم آن روز کزین منزل ویران بردم                 راحت جان طلبم وز پی جانان بردم

گر چه دانم که بجایی نبرد راه غریب             من ببوی سر آن زلف پریشان بردم

 

25- در قلب کویر

قصه العشق لا انفصام لها                          فُصِمَت ها هنا لسان القال

ما لِسلمی و من بذی سَلَم                        اَینَ جیراننا و کیف الحال

 

اینم برای خودم

نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار        خود پسندی جان من برهان نادانی بود

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان      نستدن جام می از جانان گرانجانی بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 7:1  توسط سید علی ابطحی | 
به نظرتون کدومش درسته

عاقلانه ازدواج کن        عاشقانه زندگی کن

عاشقانه ازدواج کن      عاقلانه زندگی کن

؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:49  توسط سید علی ابطحی | 
اصولا وبگردی و وبلاگ اسمارت علی. طرح خوبی داد. سوتی های خودمونو نوشتن. بعضی وقتا لازمه آدم سوتی های خودشو بنویسه تا از خودبینی رها بشه.

۱- یه بار با معلممون صحبت کوه خضر و درختی که تو دهکده جمکرانه شد. درخت کاج، درختی تو ده جمکرانه. صحبت بود و منم داغ صحبت یه دفعه جو زده شدم و گفتم این درختو حضرت خضر کاشته.. معلممون هم هیچ تعجبی نکرد و با خونسردی گفت علی جان نه همچین چیزی نیست و از من اصرار و از معلم امتناع. خلاصه گفت باشه. منم برای استدلال ادله گفته پدربزرگ رو سند گردم و تو دلم کلی فحش و نا سزا که اگه بره به بابابزرگ بگه چی ؟ حالا نمی دونستم حضرت خضر کیه کجاست چند سال قبل بوده

۲- کلاس چهارم یه معلم هنر داشتیم به نام خانم درود.. ازون خانومای تهرانی حسابی.. آرایش کرده و خوشتیپ بود. منم بچه محجوب و دلپاک. یک بار گفت ابطحی بلدی شعر بخونی منم گفتم آره ...گفتم شعرای ائمه رو بخونم تا یکم مزنه دستش بیاد : اول امام علی بُود فرزند نبی بود. دوم حسن فرزند او سوم حسین هم فرزند او چهارمین سجاد بود مرد عمل و تقوی و دین پنجم باقر ، العلوم بُود تا آخر همرو قروقاطی خوندم.. گفت منظورت اینه و همه شعر رو درست خون بچه ها همه زدن زیر خنده

۳- من بچگیام عادت داشتم ناخون می خوردم ... یه بار سر صف کلاس پنجم حدودای وسطای سال منو به عنوان شاگرد منظم و تمیز که همیشه ناخوناش گرفته یه رو بالای صف بردن و تقدیر کردن ازم

۴- تا حالا شده درباره راز یکی با دوستتون اس ام اسی صحبت کنین بعد اس امو برای خود مورد بحث بفرستین ؟ داشتم با یکی از بچه ها  درباره یکی از دوستان حرف می زدیم.. نوشتم به دوستم که فلانی الان بهم اس ام اس داد چی جوابشو بدم و اینو واسه شخص مورد بحث فرستادم. بارو زنگ زد و کفری که تو با فلانی چی درباره من می گفتین... به معنی کلمه حال مارو گرفت تا راست و ریستش کردم

۵- دفعه اولی که کیوی خورد کسی نبود که طرز استفادشو بهم بگه اونو از وست دو نصف کردم. نصفم از وسط نصف کردم. و مثل هندوانه، قاچ شتری خوردم. اما گفتم شاید مثل سیب باشه و اونو با پوست خوردم. سفارش می کنم بخوریم... بسی گیلوی مبارک به خاریدن افتاد و بالاجبار با انگشت اشاره درون حلق فلک زده را به خارش در آوردیم که نتیجه چند روزی آسیب دیدگی گیلو بود.

۶- یه بار برای یکی کامنت خصوصی گذاشتم اما یادم رفت تیک خصوصی شو بزنم. خودمو به درو دیوار زدم به تمام فامیلاشو دوستاش زنگ و اس ام اس که به فلانی بگو ورش داره بعد فهمیدم اونایی که نباید می خوندنو خودم بهشون گفتم...

۷- میدون قدس تهران رو دیدین میدون نداره اما میگن میدون قدس؟ نزدیک تجریش.. بعد از نیم ساعت وایسادن درون میدان قدس و گفتن به تاکسی ها که : میدون قدس.. میدون قدس دربست... تورو خدا میدون قدس... میدون قدس آقا می ری یه خانم نسبتا محترم گفت : شما اگه خود قدس می خواستی بری تا حالا رسیده بودی ... الان تو خود میدون قدسی

و خیلی سوتی های دیگه.. تازه اینا قابل گفتن بود

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:12  توسط سید علی ابطحی | 

شما را به چه یاد آورد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 19:56  توسط سید علی ابطحی | 
بعد از مدت ها رفتم سراغ این نظر سنجیه که گذاشتم . تاریخ شروعش مال ۲۴/۲/۱۳۸۵ یعنی حدود ۲۹ ماهه پیش  که حدود ۲ سال و پنج ماه میشه از این دو سال و پنج ماه این آمار بوجود اومده که اعم از دوست و آشنا رای دادن.

برام جالب بود از مجموع نظرات : ۳۹۸ تا ۱۴۹ تاش به مزخرف بودن من رای دادن و ۷۶ تاش به خیلی باحاله و بقیشم به بقیش..

تجربه اینترنتی ثابت کرده رای دادن های این تیپی که یک (به قول مشهدی ها) سیخونکی (تحریک کننده) در رای گیری باشه اکثرا به همون سیخونکه رای میدن خیلی ها به من گفتن ما اول به ۶ رای دادیم بعد اومدیم راستشو رای دادیم

چی ملت جلب هستنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:55  توسط سید علی ابطحی | 
خیلی قدیم درباره بچه های وبلاگ نویس نوشته بودم.

امشب خوردم به بی مطلبی گفتم درباره بچه ها یه چیزکی بنویسم. نوشته های پایین برداشت شخصی از وبلاگ و نحوه نوشتن صاحبان وبلاگه.

نمی دونستم از کی شروع کنم ترجیحا از عمو جانمان شروع می کنیم

عمو، در وجودش پیشرفت در وبلاگ نویسی و آمار ۱۰۰.۰۰۰ تا در روز رو می بینم

امیر ، خیلی دوست داره به آمار ۱۰۰.۰۰۰ تای عمو برسه. البته یه فکرایی کرده... مثلا چند تا فحش به بعضی از کله گنده های مملکتی

عرفان، به القوه عشق نصیحته .... حاج آقا یه استخاره از حضور محترمه تون می خواستم !

رضا، گفتیم نصیحت یه احوالی هم از عمو جان خودمان کنیم. حاج آقا تقلب الله فی کلمات المتبرکه العظیمه المشتیته

فاطمه، دختر عمو جان سالی یکبار آپ می کنی سالگرد نمی گیری ؟

مرجان، همین دیگه خوش به حالته هر چی بخوای می نویسی. از هلو و سفر و صفا تا مالش و تالش و گالش

عاطفه، اساعه ادب برای بزرگان بزرگترین گناه است

سپیده، واقعا لذت می برم می بینم، این همه برای سیر و سفر، می خوای کارای خونه رو وقت نمی کنی من بیام انجام بدم ؟

فریده، به متن فاطمه مراجعه کنید + داور دقت کن

امید، فعلا شده ستاره سهیل، تا اطلاع ثانوی مشترک مورد نظر نوریس پانسه. توپی چینگش الی تالی

طفلک جون، طفلکی جونش تلف شد. توی این دانشگاه. به امید شرکت در محافل وبلاگی با قدرت هر چه بیشتر

مهدیه، گناه داری... چیزی نمیگم ... اصلا به این گلی مگه میشه چیزی گفت!

امیر حسین، الهی من بمیرم. مظلوم دو عالمه.... آدم چهرشو می بینه همچین دلش کباب که نه اما بادوم تفداده که میشه

محمد، آقا اگه بخوام بگم یه کتاب کلیله و دمنه + شاهنامه فردوسی + ترک عاقل و لر زرنگ می شه برای وجنات این جنترمن نوشت. البته جنش درسته ترمنش در دست بررسیه

احمد، ببخشید حاج آقا من به اسم کوچک نوشتم. قصد جسارت نداشتم. اشتباه لپی بود.

علی، هی جون، ای باقالا ای شفتالو، ای پشمالو، نه نه ببخشید این اشتباه شد ... نخونینش. کلا کار درستی من هیچ چی نمی گم عزییییییییییزم

ممد، استاد الاساتید، اشرف الاشرفین من الهدی الاهوازین و الچتیدین اکثرتت ال آنلاینین.. من الله کثرت درجات انشاالله

رضا، خاک تو سرت از وقتی زن گرفتی حاجی حاجی مکه، کاش مکه .... فکر کنم الان کم کم تو آسمونایی نه ؟ خدایا برای ما هم روزی کن...

امیر هادی، نان ، عشق و موتور هزار. یه بار بگیرنت آدم میشی

محمد مهدی، در گوشت میگم... دیگه دوست دارم دیگه .. چیکارت کنم

سید علی، هی قربونت برم عزیزم.. فدات بشم من، می خوام بد فرم

امین، چراغ قرمز دیدی. ماشینا پشتش وای میستن...؟ چطوری امین جان

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:56  توسط سید علی ابطحی | 

شب آخر است. آخر قدر. آخرین شب قدر.

می دونین چرا امیرالمومنین غذاش نان جو بود؟ تا حالا شده از خودتون اینو بپرسین؟ چی جواب می دین؟ می خواسته نشون بده که فقیر بوده؟ پس نخلستان هایی که مال امیرالمومنین بود چی، می خواسته مظلوم نمایی کنه ؟ پس خانه نشینیش برای حفظ اسلام چی؟ برای این بود که نکنه کسی کمتر از نون جو داشته باشه و به امیرالمومنین اعتراض کنه من کمتر از شما داشتم. چون رهبره. چون باید یک روزی جواب بده به عنوان رهبر.

امروز رفتیم ملاقات بابا. می گفت زورم میاد جریمه ای رو بدم که بهم ظلمه. منی که کتابارو با مجوز ارشاد چاپ کردم چرا باید الکی منو جریمه کنن... از حال آقای قابل پرسیدم.. حاج آقا مرخصی تشریف داشتن.

داشتم شب قدری فکر می کردم، به این که آیا امشب خدا توبه های ما رو قبول می کنه ؟ نمی دونستم به سفارش مادرمون زهرا عمل کنمو همه دوستامو رفیقامو اول دعا کنم یا برای بابام، برای خودم یا برای آیندم... نمی دونستم اصلا دعا بکنم یا شرم پیشه کنم که تو با این همه رو سیاهی درخواستم داری؟

شبهای قدرم تموم شد. کاش قدر دانسته باشیم قدر را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 4:28  توسط سید علی ابطحی | 

شب است. نصف شب است. نصفی هم از رمضان گذشته. نصف بیشتر. امشب شب قدر بود و هست.

روضه خوان روضه امیرالمومنین رو می خوند. می خوند وقتی تشخیص دادند که سم در فرق شکافته حضرت نفوض کرده دستور شیر دادند. یتیم ها شیر می آوردند. امیر المومنین گفت به امام حسن: آیا از این شیر به ابن ملجم داده اید؟ مبادا بر او صدایی بلند کنید. مبادا او را اذیت و آزار کنید. او در بند شماست.

رفتم تو فکر. فکر این چند سال. سال هایی که چه اتفاق ها و حقیقت هایی که ندیدم. ندیدم آنچه اصل بود.

یاد روزایی رو می افتادم که گذرمون افتاده بود به کوچه بن بست بروبچ سربازان گنام. اگر سخنان امیر المومنین معیار رفتاری ما شیعیانه پس از دو حالت خارج نیست . یا اطلاعاتیا بویی از معیار های اسلام نبردن یا چون معیار هارو خودشون درست می کنن به اسلام کاری ندارن یا اصلا مسلمون نیستن. این سومی رو چون جرات نمی کردم بگم نگفتم از سه حالت خارج نیست.

چقدر تحدید هایی رو که بابا و دوستاشو نمی کردن. جالبه تحدید به شکنجه . از آویزون کردنشون از سقف و ... (تو مملکت اسلامی) به قول پیری می گفت زمان شاه وقتی ساواکی ها ما رو می گرفتن می خواستن ثابت کنن که اونا هم مسلمونن اما الان وقتی گیر اطلاعات و دادگاه ویژه می افتی باید اثبات کنی که آقا منم مسلمونما. به خدا بچه شیعه ام. جوری شده وقتی می ری توی دادگاه ویژه برگشتنت دست خداست. البته خدا قربونش برم که ظالم نیست. دست اوناست. اگه دوست داشتن می ذارن بری بیرون و الا بازداشت. دلیل؟ دلیل نمی خواد. (با لحن تند بخونین) بــــرو بازداشت. بابای بیچاره ما یکشنبه هفته قبل گفتن بیا کارت داریم. بنده خدا فکر کرد واقعا کارش دارن. بهش گفتن پارسال که زندانتو رفتی، حالا نوبتته که جریمتو بدی. چقده ؟ 37 میلیون. به چه جرمی جریمه؟ چاپ کتاب . غیر قانونی دیگه ؟ نه با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران (تاکید بر اسلامی، دو مرتبه) . فک کن؟ با مجوز وزارت ارشاد بری کتاب چاپ کنی بد 40 میلیون جریمت کنن که چرا کتاب چاپ کردی. خداییش هر کی هر کی نیست؟ آدم می هنگه که با قانون پیش بره یا بی قانون. از در بره یا از درو ؟ از دیوار بالا بره یا بالای دیوار بشینه.

خدایا به حق این شب عزیز ، یوسف زهرا رو برسون تا کلبه احزان ما هم گلستانی پر صفا بشه . تا ظالم و ظلم، زائل بشن. تا مظلوم محکوم نباشه. تا حق به حق دار برسه.

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 4:48  توسط سید علی ابطحی | 
جایی که پر عقاب هست ... قامت ریز پشه چه کار است

امشب خیلی ها می دونن چه شبیه .. سخنرانی و حرفای من زیره به کرمون بردنه ... اما دوست داشتم در حد خودم چند کلمه ای رو بنویسم

سالهای قبل ، توی حسینیه جمکرانمون شبهای قدر پربرکتی داشتیم. سخنرانی و قرآن سرگیری پربار پدربزرگم و عزاداری برای امیر المومنین. اما این دو سه سالی که آقایون به قول خودشون این جلسات رو تعطیل کردن همه ساله یک احساس خلئی احساس می کنم. اون سالا چایی این شبها و پای منبری با من بود تا مشکلی برای میکروفون پیش نیاد ... اما این سالها همش احساس می کنم وظیفه خودم رو به نحو احسن این شبها انجام نمی دم. دوست داشتم اون روزها هیچ وقت تموم نمی شد. پدربزرگم میگه هیچ وقت کسی رو که ستمی بهتون کرده نفرینش نکنین اما امشب برای کسایی که اون روزها و شبهایی که واقعا احساس می کردم خدا با تمام گناهام یک فرصت دوباره برای بندگی کردنش بهم تو شبهای قدر داده و حالا از این حس تهی هستم، از خدا خواستم هیچ وقت خیری تو زندگیشون نبینن.. در کنار دعاهام برای کسایی که باید دعاشون می کردمو بهشون مدیون بودم این دعای خیر ندیدن یکم برای خودم عجیب بود. اما باید یک جوری عقده نبودن بابا تو شبهای قدر کنارمون مثل سال قبل رو یک جوری خالی می کردم.......

خدایا فرج آقا امام زمان رو اساعه مقدر بفرما

خدایا به حق چهارده معصوم تمام عزیزانم رو همیشه سالم و سلامت و سر زنده و شاد نگه دار

خدایا به حق این وقت عزیز بابا رو از شر شروران کنونی نجات بده

خدایا کسانی که تو این چند ساله به خانواده من اذیت و آزار و ایذاه رسوندن، هیچ وقت و تا آخر عمرشون خیری در زندگیشون نبینن و به دشمنشون گرفتارشون کن

خدایا تو این سال هرچی که خودت برام صلاح می دونی، هر چی که خودت مقدر می دونی برام عنایت کن

امشب شب نوزدهمه ... شب ضربت خوردن مولا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3:32  توسط سید علی ابطحی | 
پول در آوردن ، کسب روزی ، شما به کدوم از این دوتا عقیده دارین؟ به پول در آوردن، یعنی چه راهی رو بیاندیشی تا به پول برسی و پول در بیاری یا میگی مطلقا کسب روزی دست خداست تلاشت واسه اینکه روزیتو پیدا کنی.؟

به نظر من این دوتا عموم و خصوص من وجه اند. یعنی چی یعنی اینکه پول در آوردنو باید با کسب روزی قاطی کرد . یعنی اینکه آدم به خاطر کسب روزی دنبال پول بره. اینجوری وقتی پول گیرت نیاد لااقل خیالت راحته دنبال روزیت رفتی اما روزه ده بهت نداده.. اینجوری به قول مامانم به وظیفمون عمل کردیم حالا نوبت خداست که بهمون روزی بده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:6  توسط سید علی ابطحی | 
* این چند روز بازار ورود و خروج آقای خاتمی از کاندیداتوری یا عدم، بسیار داغه تا جایی که یک روز میشنویم : آقای خاتمی مطلقا نمیاد و بعد آقای خاتمی: مردم بخواهند میایم . ازون طرف ، با انتخاب کروبی به عنوان نامزد اعتماد ملی وجود خاتمی در عرصه کم رنگ شد. این سیاست عجیبه ... البته بازار بحث ها هم داغ تره. یکی به خاتمی میگه ترسو . یکی به کروبی میگه ....... یکی به اون یکی میگه ....... اما هیچ کس نمیگه چی میشه آخر و عاقبت ما

کلی چیز نوشتم همش پرید . باز یادم رفت قبل از آپ سیو کنم .........

حوصله ندارم بنویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:28  توسط سید علی ابطحی | 
* رمضان ، رمضان آمد . ماه خدا ، ماه مهمانی ، ماه مهمانی خدا . ماه مهمانی بی منت خدا

* نماز روزه های همه شما دوستان خوبم مقبول درگاه حق . دم افطار حتما منو دعا کنین

* می خواستم شنبه های بنویسم . اما حوصله دیگه نظم و ترتیب رو تو وبلاگ ندارم . حوصله داشته باشم می نویسم ... نداشته باشم نمی نویسم ... البته .......... نظر شما چیه ؟

نمی دونم چی بنویسم . نمی دونم چی می خوام بگم .

راستی الان داره این انیمیشن درسای اخلاقی صداسیمارو می ذاره .

همونی که مرده همش دیوار شاعر می خونه ....

مجموعه های باحالیه.

این چند روز کار و بار یکم زیاد شده بود خدارو شکر . البته یک سری پرابلم هم بود که به لطف خدای متعال و دعاهای والده مکرمه برطرف گردید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:47  توسط سید علی ابطحی | 
عرض شود خدمتتون که باید یک مطلبی رو اینجا بگم تا یک سری سوء تفاهم ها برطرف بشه.

از اینجا شروع می کنم:

اسم وبلاگ من تنهای تنهاست.

حدود ۲۸ بهمن ۸۴ بود. حتما براتون اتفاق افتاده که از نظر روحی یا به قول معروف دلتون تنها باشه . تصمیم گرفتم وبلاگی رو راه بندازم تا با نوشتننوشته هایی که ازاعماقوجودم می نویسماینتنهایی رو جبران کنم. شروع کردم به نوشتن.

تا اینکه از جایی خدا گلی رو واسم فرستاد که فکرشو نمی کردم. دیگه اسمم تنهای تنها نبود . چون لحظه به لحظه زندگی با او بودم. اما روزگار کاری کرد و بعضی مشکلات دست به دست هم داد تا منو او از هم جدا بشیم . شاید بعضی هاتون اونو بشناسین و بعضی ها هم نه .

اما مهم اینجاست که آدمیزاد وقتی میبینه با کسی از نظر روحی و دلی ارتباط خوبی بر قرار کرده به طبع دلش بهش گیر می کنه و همه آرزوهاشو آیندشو با او می سازه و در نظر میگیره .

اما وقتی دست بر قضا ، موانع با یاری یک دیگه نذاشتن این فراق به وصال برسه تقصیر اون عاشقه چیه که باید تصوراتش نسبت به معشوقش بشه توهم و خیال .

من آبرومو و شخصیتمو غرورمو گذاشتم پایه عشق .

اما الان هیچ نظری درباره زندگی و عشق ندارم .

پس لطفا دیگه نه درباره تنهای تنها و نه درباره عشق در این وبلاگ نوشته می شه و نه شما عزیزان نظری درباره ای دو موضوع می ذارین

جمله بالا یک خواهش وبه صورتی تمنا بود ...

بازم ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:18  توسط سید علی ابطحی | 
* یک .. پیشاپیش فرارسیدن نیمه شعبان بر همه عزیزان محتر و محترمه مبارک باد ... قبل از اینکه کانکت بشم داشتم به نیمه شعبان سه سال پیش فکر می کرد .. چه شور و حالی داشتیم . با احسان و علی و سعید و محسن ( آقا دوماد ) و خیلی از بچه های دیگه مشغول آماده سازی برای جشن بودیم . دفترو چراغونی و به قول مشهدی ها شِرشِره آویزون می کردیم . بد فورم عشق و حال داشتیم . یادمه اینقدر هیجان برای فردا داشتم ( شب نیمه شعبان ) که خوابم نبرد . یادش بخیر . مرتضی ( پریشب عروسیش بوده .. بهت تبریک می گم . تلتو ندارم و الا حتما زنگ می زدم ) تو حال خوابیده بود . رفتم صداش بزنم بگم خوابم نمی بره بیا یکم حرف بزنیم که زاقارت افتادم زمین و خوابم برد . هی کاشکی فردا دیروز بود .

* دوباره عیدتون مبارک . اگه بتونم می رم جمکران و همتونو دعا می کنم و از آقا می خوام که حاجتهای همرو برآورده کنه .. یعنی از خدا بخواد که همرو در مقام استجاب شده دعا قرار بده

* اما گفتم یک کلمه هم برای تو بنویسم . به یک نتیجه رسیدم . اونم اینکه شاید وبلاگمو نمی خونی . اگه می خونی بدون من هنوز هستم . از قبل مشتاق تر و مجنون تر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:27  توسط سید علی ابطحی | 
طبق معمول لینک های چرت و پرت امیر هادی

این نرم افزار برای تعیین زمان مرگ آدمه ...

ماله من :  Jun 30 2061 یعنی 19315 روز دیگه ... به عبارتی ۵۳ سال دیگه ... به عبارتی در سن ۷۵ سالگی دار فانی را فوت می کنیم

خیلی دیره نه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:7  توسط سید علی ابطحی | 
اولا : خدمت عزیزان مستشکل عرض کنم زیر قاب عکس رضا نوشته بود : محمد عظیمی . اسم رضا محمد رضا بود که تو کامنت ها یه بنده خدایی نوشته بود " چه خبرازپسرخاله ات سید محمد رضا ضیایی؟ بروبچچچه" اولا پسر خاله من نیست و پسر عمه بابام بود خدا بیامرز . دوما ضیایی نیو عظیمی . مستشکلا باید بیشتر دقت کنن

دوما : جمعه رفتم مشهد . جاتون خالی .. هفت رضا بود .. یا بهتر بگم سید محمد رضا عظیمی .. خدا بیامورزدش . توی خاجه ربیع دفنش کردن . نزدیکای قبر آقابزرگ خدا بیامرز . به قول عمه بابا که می گفت : نزدیک شما ( به آقا بزرگ می گفت ) دفنش کردیم تا مواظب پسرم باشی ...

همین دیگه ......

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:4  توسط سید علی ابطحی | 

* روز است و تنها . بی کس . ایستاده ام بر بام . آینده ای مبهم را می بینم . از پس کوه های بلند چیزی دیده نمی شود . اما یک چیز قابل لمس است . وجود تو . فقط تو

 

* امروز رفتم نتایج حوزه رو بگیرم . یک پسره کنارم وایساده بود داشت روی تابلوی بزرگ اسمها ، مشغول پیدا کردن بود . من دیدم زده : ابطحی .. سید محمد علی زدم زیر خنده گفتم ببین اینارو . گفت به چی می خندی گفتم : اسممو اشتب زدن . گفت : محمد علی منم . بعد فهمیدم اسمم دوتا بالاتره .. کلا سه تا ابطحی بود که منو رضا و اون پسره . اصفهانی بود .. جالب اینجاست اسم پدرش سید محمد تقی بود

 

* باز می شود ببینم من رویت را که می خندد هنگام دیدن روی ماهت دلم ؟ آیا تو فکر می کنی همکنون به حال مرا هنوز ؟ مثل من ؟

 

* تو دل یه مزرعه .. یه کلاغه رو سیاه ... هوایی شده بره ... پابوسه امام رضا ... اما هی فکر می کنه ... اینجا جای کفتراست .. آخه من کجا برم ... یک کلاغ که رو سیاهست ... من که توی سیاهیا .. از همه رو سیاه ترم .. میون اون کبوترا .. با چه رویی بپرم .. تو همون فکرا بودش ... کلاغه عاشق ما .. یه دلش میگفت برو ... یه دلش می گفت بمون ... که یهو صدایی گفت ... تو نترسو راهی شو ... به سیاهی فکر نکن .. تو یه زائری برو ... من که توی سیاهیا .. از همه رو سیاه ترم .. میون اون کبوترا .. با چه رویی بپرم

 

* تو .. خودت تو .. زندگیم = تو .. آسمونم = تو .. اصلا خود خود خود تو .. نفس من ، زیبای من ، جون من ، دنیای من ، معبود من ، معشوق من ، محبوب من ، منصور من ، مقصود من ، اصلا خود من .... فقط تو ... تووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 

* من به تو نمی رسم .. ای همه یه خوبی من ... تو نه دور می شی نه نزدیک .. به پای چوبی من .. به پای چوبی من .. تبر زده نگاه تو .. من نمی تونم برم .. اما تو هی می گی برو

 

* آخر با این دید شکاک مون نفهمیدیم این اوراق خانه بار و نمی دونم برگه های یارانه و پر کردنش آخر اطلاعات بازی نیست ؟ هست ؟ واقعا نیت خیره یا مثل کارت ملی و کارت سوخت و کارت سه نقطه همش یک سری سیاست نگری است ... !

 

* و دیگر هیچ . هیچ هیچ . هیچ و پوچ . ما که پاپیچ تو بودیم چه شدیم که دیگر هیچیم . می خواهم تا صبح بگریم . اشکانم با گونه هایم سرسره بازی کنند و شاد باشند

 

* هنوز هم دوستت دارم .......... کمتر ؟ ...... نه بیشتر .. بیشتر از پیش .. کمی به دیوانگی . یک دیوانه . یک مست . مست نگاهت . مست وجودت . هنوزم دوستت دارم ....... آباد؟ نه ..... خراب خرابم ..... خراباتیم . مجنون لیلیم .......... گیج ؟ عمرا .............. ماویجم . ذهنم ... ذهنم ماویج شده ... همان کج و کوله خودمان ..... هنوز هم دوستت دارم ........ غرق ........ غرق وجودت . خیمه ات با دلم مهر و موم شده است ....

 

* خداحافظ ... بی تو هرگز ................... عشق و سوزش .... و باز هم سلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:49  توسط سید علی ابطحی | 
این لاگ کاملا منحصر به شخصی با نام "این مال دو تا پست قبله" است که کامنت خصوصی گذاشته بود

عرض شود خدمت شما خانم یا آقا ... یحتمل برداشت شما از متن من درست و صحیح نبوده . من اول راه نبودم . مشکل حال حاضر من آخر راهه ... یعنی اینکه چجوری تا آ]رش برم ...

ممنون بابت نصیحتتون اما از سوال آخرتون فهمیدم که شما فکر می کنید من نمی دونم یا می ترسم ( یا هر چیزه دیگه ) قدم جلو بذارم . نشستم توی خونه و کلی دارم خود خوری می کنم که وای نکنه از دستم بره و ندونه من به فکرشم ... نه این طوری نیست ...

تنها مشکل من اینکه دچار حاشیه هایی شدم که نذاشت قدم آخر رو بر دارم و به قول شما از آسمون بیوفته تو بغلم ... همون مشکلات باعث شد همین از فاصله یک متری دیدنشم تبدیل بشه به رویا .. بشه به یک تصور . مشکلاتی بوده و هست که شده مشکل اصلی من .....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:39  توسط سید علی ابطحی | 

او رفت

او رفت اما ماند

او رفت اما ماند خاطراتش

او رفت اما ماند خاطراتش که بود

او رفت اما ماند خاطراتش که بود شیرین

او رفت اما ماند خاطراتش که بود شیرین با لبخندی زیبا

او رفت اما ماند خاطراتش که بود شیرین با لبخندی زیبا

او رفت اما گذاشت لحظه به لحظه بودن

او رفت اما گذاشت اندوه نبودنش

او رفت اما ماندیم بی او

او رفت اما ماند

او رفت

اسم رضا بود . فامیل بود . رفیق هم بود . پسر عمه پدرم . تازه کت و شلوار لباس دامادی اش را به سر جالباسی آویزان کرده بود . یک ماه از به خانه رفتنش همراه یارش نگذشته بود . و چه آرام اما با اشک و آه او را بردی ای از دیار فانی ای جاوید مطلق . کاش رضا ، رفاقتت را بر من تمام کنی و مرا هم به دیار جاوید دعوت نمایی

خدا تو جیره خوار در بهشت برزخیت نماید

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:48  توسط سید علی ابطحی | 

salam avalan englishi neveshtam chon kibordam farsi nadare. dovoman akhare teknoleji hastim. alan ba mobile nokia 9500 ram va ba sistem WILERESS daram up mikonam. kojam ke inghadr pishrafteye ke wileress dare ro bemanad. goftam ye kelasi gozashte bashim felan

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:56  توسط سید علی ابطحی | 

سلام. من امیرم. اولین مهمان درپیت وبلاگ درپیت تر علی.. همیشه علی منتقده به هوای خودش بزرگ وبلاگ منهو همیشه نقداشو گوش میدمو آخرشم کار خودمو می کنم، آخه نقد هم بلد نیست بزنه ولی کاریش نمیشه کرد. علی در عین این که همیشه دورو برش شلوغ هست، بازم دست از اسم تنهای تنهاش بر نمیداره. این داداش ما باز به مغزش فکرایی خطور کرد که مثلا به وبلاگش مهمون دعوت کنه تا بتونه آمار نداشته اشرو بالا ببره. بعد از اون قضیه ای که گرفتنش، خودش همین طور خواست معروف کنه و کارشم بد نبود بهش از همین جا باریکلا میگم؛ برا مهموناش از من به عنوان اولین بیچاره ای که باید از جون مایع بذاره تا کمی به آمار این داداش ما بیفزایه، دعوت کردو من هم حرفشو زمین ننداختمو براش نوشتم.. به هر حال مهمونیی بدون شیرینیو چاییو آجیلییه. اینو برا مهمونای بعدی میگم که حساب کار دستشون باشه. الانم بالا سرم واستادهو یک پس گردنی بهم زد که بهت گفتم بنویس نه این که چرتو پرت بنویسی. به هر حال این جا آزادی نداشته باشم کجا می خوام آزادی داشته باشم.؟ ها؟ میدونم اذیت شدید چون سبک نوشتاری من همین طوره. ولی برا اولین مهمون باید تحملش می کردید... شاید مهمون بعدی هم خودم بودما. هماهنگ می کنم به خودم بده چون الان کسی نمیاد به این مهمونیای درپیت، چون همشون به مسافرتو کیفو حال رفتن، حالا ببینم چی میشه. فعلا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:36  توسط سید علی ابطحی | 
* وای پنج روز سر کار نرفتمو نشستم تمام کتابایی که نصفه و نیمه خونده بودم رو تموم کردم . مجله شهروند رو تو یک روز خوندم .. سی صفحه دیگه هم از فیلمنامه "کارت" رو هم نوشتم . خیلی تعطیلی عالی ای بود . اما روز جمعه با رفتن فوتبال و دو تا خطا که بچه ها روم انجام دادن بهم خورد .. یکی خورد تو ساق پام و اون یکی به گردنم ... الان هر دوتا درد می کنه .

* امسال نشد واسه روز مادر برای مامان کادوی خوبی بخرم . به یک شاخه گل رز قرمز و آبی پسنده کردم .. خدا رو شکر مامان هم خوشش اومد ..

* راستی کسی نمی خواد در خونش اتوماتیک بشه ؟ با ما تماس بگیرید !

* یه طرح توپ امیر بهم داده ... درگیر اونم ... دعا کنین درست بشه می ترکونه ... فک کن

* سلام

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:30  توسط سید علی ابطحی | 
خیلی لوس و بی مزه هستین ... دیگه نمی نویسم .. درسته کامنت اصلا برام مهم نیست ولی بنا نمیشه بعد از سه روز یک کامنت باشه ...

وقتی ننوشتم قدرمو می دونین ............

نوشتن تعطیل ..............................................................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:30  توسط سید علی ابطحی | 

تو نت پلاس بودم که گذرم به یه گونی کود حیوانی افتاد . البته از گذر به دنبال چراغی !

خاطرات شیرین بچگیشو گفت ... و آرزوهاش . اینم آرزوهای کودکی علی کوچولو .

 

1-      آرزو داشتم تمام باغ خونه پدربزرگمو تو طرقدر مشهد آبیاری کنم . اما با دستای کوچولوم نمیشد . آخه دور تا دور و وسطای باغ جوب کشی شده بود . از صد زدن جلوی آب خوشم میومد .

 

2-      آرزو داشتم منو ماچ نکنن . لپامم گاز نگیرن . چون هم نوه اول خانواده مادریم بودم هم نوه اول پسری پسر خانواده پدریم و از طرفی دوستای پدر و پدربزرگم . و صد البته خوشگل پسر خانواده . به علت چاقی و لپای گوشتیم . خوشگلی درد سر داره دیگه

 

 

3-      آرزو داشتم تمام باد چرخای ماشینارو زمان روضه شبای جمعه خونه پدربزرگم خالی کنم ( به دو علت . یک هیجان و دو صدای خالی شدن باد چرخ ) . یه بار یادمه با چند تا از پسرا این آرزو رو تو سن 4 سالگی محقق کردیم . البته بعدش به معنی کلمه دهن سرویسی ، فِیس سرویس شدیم . بازم البته شانس آوردیم آپاراتی نزدیک خونه بود .

 

4-      پنج سالم بود که آرزو داشتم توی فرقونی که پسر عمه های 12 و 14 سالم برای خودشون سبک ماشین با گاز و فرمون و صندلی درست کرده بودن بشینم اما نمی ذاشتن . فقط یک بار یواشکی با دختر عمم که 3 سالش بود ، رفتیم فرقونو دوتایی برداشتیم . من تو فرقون نشستم اما اون زور هول دادن نداشت و بالعکس .

 

 

5-      آرزو داشتم یک روز رو بدون دروغ گفتن به شب برسونم اما نمیشد . همش شیطون منو گول می زد . آخه می دونین مثلا استکان وسط هال به پام می خورد و شتلق به دیوار و صدای شکستن . مامان گفت چی شده . گفتم داشتم جارو می کردم شکست . گناه داشتم به خدا

 

6-      آرزو داشتم یک کیلو تخمه رو به تنهایی بخورم . از این تخمه ریزا . یک روز عید ، کلی عیدی گرفتمو رفتم آجیل فروشی و گفتم تخمه ریز می خوام گفت یک سیر بسه گفتم نه ... اون زمان که 6 سالم بود عدد صد برام خیلی زیاد بود . گفتم صد سیر . آجیل فروشه هم نامردی نکردو تو یک پلاستیک سیاه بزرگ کلی تخمه ریخت . وقتی حجم تخمه و سبیل های کلفت صاحب مغازه رو دیدم ترجیحا خوردن تخمه ها رو انتخاب کردم . کلی تخمه تو خیابون به ملت تعارف کردم . کلی شو با بچه ها تقسیم . آخرشم همشو ریختم تو جوب . آخه بابا میدید ناراحت میشد چرا اینقدر پولامو خرج کردم

 

 

7-      آرزو داشتم تو سن 7 سالگی بجز تخم مرغ و ماکارانی غذای دیگه ای رو ببرم مدرسه . یادمه یک بار بوی بدی تو کلاس پیچید یه پسره ای بود از من خیلی بدش میومد .. معلممونم منو خیلی دوست داشت . گفت کی بود بو راه انداخت . پسره از ته کلاس بلند شد گفت خانوم ابطحی بوده . آخه امروز تخم مرغ خورده . اونم آبپز ... معلممونم گفت : کی بو داد هرکی خبر داد. باور کنین من نبودما

 

8-      تو سن هفت سالگی آرزو داشتم شناسنامم دست خودم باشه . تو جیبم باشه . یه روز که مامان اینا خواب بودن رفتم از کشوی دلاور شناسناممو برداشتم . رفتم توی حیاط به بازی کردن . رئیس یک شرکت . عشق ریاست داشتم . یک دفعه از دستم افتاد توی باغچه و آب گلا و گِلی شد . رفتم زیر آب شستمش و دوباره گذاشتم سر جاش . چند روز بعد مامان فهمید و کلی دعوام کرد . الانم همون جوریه . جوهراش بوسیله آب پخش و پلا شده .

 

 

9-      تو نه سالگی آرزو داشتم بچه های خانم معلم کلاس سومم رو ببینم . تا آخر سال تو کف بچه های خانم معلم بودم . آخه حدود پنجاه سالش بود . خیلی هم خوشگل و با کلاس . ازون پیرزنای با کلاس تهرونی . آخر سال ازش پرسیدم خانم بچه هاتونو مدرسه نمیارین؟ گفت مگه زن مجرد بچه داره .

 

10-   آرزو داشتم نریم تهران و همون مشهد بمونیم . آما براورده نشد و نه سالم بود که از همه بچه های هم سن و سالم و بخصوص محمد و مجتبی خداحافظی کردم و رفتیم تهران

 

 

11-   آرزو داشتم زیاد مسافرت نریم اما هر ماه دو سه روز بابا از مدرسه اجازه منو می گرفت . برای همین اکثرا اردو ها رو غایب بودم . تو کلاس چهارم به عنوان دروازبان اول مدرسه انتخاب شدم و بعد به عنوان دربازبان اول لواسان اما موقع بازی ها باز بابا اجازمو گرفت و رفتیم مسافرت .

 

12-   آروز داشتم بچگیم جای سوباسا باشم . جای واکاشی زوما . جای خرس مهربون . جکی چان . پسر شجاع .

 

 

13-   کلاس پنجم آرزو داشتم املاهای بچه هارو تصحیح کنم . آخه معلممون آقای علوی گفته بود کسایی که نمره خوب بیارن املاهارو تصحیح می کنن . من همش بین11 تا 15 میشدم . یه بار شدم 19 قلبم داشت از خوشحالی متوقف می شد . مثِ دیوونه ها می خندیدم همینجوری . شدم جزء تصیح کنندگان املا . از هفت تا غلط املایی یکی از بچه ها ، شش تاشو تو غلط املایی غلط نوشتم مثلا نوشته بود قورباقه منم روش خط کشیدم و نوشتم غورباغه .

 

14-    آرزو داشتم آتاری داشته باشم . بابا خرید . آرزو داشتم میکرو داشته باشم . بابا خرید . آرزو داشتم سگا داشته باشم . بابا خرید . آرزو داشتم پلی استیشن داشته باشم . بابا خرید . آرزو داشتم کامپیوتر داشته باشم . باز هم بابا خرید .............

 

 

15-   نوجونم که شدیم آرزوهایی داشتم که خودم الآن ازشون خندم میگیره . مثلا آرزو داشتم یک چند روز از خاطراتم پاک بشه تا بدونم اینا که فراموشی می گیرن چه جورین . یا زندگیم همش پر از التهاب باشه . یا ........... اینجاشو سانسور کردم . چون یه نمه سانسوری بود .

 

کلا از بچگی من هر روز یک آرزو داشتم . الانم آرزو زیاد دارم .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:56  توسط سید علی ابطحی | 
چند روزی بود حسابی مشغول کار و بار بودیم . یک نصب استراتژیک داشتیم که کلی با سلام و صلوات بالاخره تموم شد ...

اشتباه بعضا از سوی نصاب های تهران و کمی پیچیدگی محیط کار ، کار و نصب رو دچار مشکل کرد .

خدا رو شکر کمی سرم خلوت شد و بعد از مدت ها رفتم سلمونی تا سرمونو خلوت کنه . حسین قهرمان چون زیر دستش کسی بود ، دایی (دایی حسین قهرمان) سر ما رو خلوت کرد .

یعنی یه جوری شنبه ما تعطیل بود . جمعه که درست و حسابی با اون نصب عجیب و غریب نداشتیم . خودمون واسه خودمون تعطیلی زدیم . به ممد گفتم فردا تا ظهر بگیر بخواب . ناگفته نماند با زنگ ممد تعطیلی نیمچه شد . چون گفت عصری بیا . البته من بعد از نماز یه یک ساعتی پای اینترنت و موبایل بودم بعد خوابمان برد ...

ولی خداییش خیلی عالیه خودت نوکر و آقای خودتی ........ حالی میده ... خدایا متشکرم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:19  توسط سید علی ابطحی | 

ساعت هشت و سی دقیقه . چشمانم باز می شود . صدای پدر می آید . مشغول صحبت با مامان. صدای عمه پدر هم که از مشهد آمده شنیده میشود . صبحانه خورده می شود . به بانک می روم . چکی خوابانده شده به حساب هنوز واریز نشده . یحتمل خوابش برده . به طرف دفتر می روم . ساعت 30/9 می باشد . با شرکت تهران تماس می گیرم . نصاب نیست . به دفترم می روم . ممد پشت میز نشسته . ساعت ده . تصمیم می گیرم به تهران برم . ساعت 11 جلسه سری پشت در های بسته با چند تن از بروبچ برگذار می شود . در دفتر بسه می شود . ساعت دوازده و نیم جلسه تمام می شود . در دفتر باز می شود . تصمیم تهران رفتن به فردا موکول می شود . آقای مهندس در قاب دفتر ظاهر می شود . می گوید من استقلالیم اما دوست دارم پرسپولیس قهرمان شود . او می رود . پدر می آید . چند دقیقه ای در دفتر می نشینیم . ساعت یک است . وقت ناهار . دفتر را با کلید در ، می بندیم تا عصر . ممد سر سالاریه پیاده می شود . خانه . ظهر عمه پدر مهمان است . ناهار خورده می شود . بساط فیفا بر قرار می گردد . دو برد و دو باخت و یک مساوی نتیجه بازی بایرن مونیخ و چلسی بود . من با کیبرد . امیر با دسته . ساعت چهار می شود . دکمه کامپیوتر روی هیبرنیت قفل می شود . مانیتور 17 اینچ ال جی سفید رنگ خاموش می شود . بساط بالشت و آلبالو خشکه بر پا شده . تخمه نداریم . با صدای فردوسی پور خنده بر لبان منو امیر نقش می بندد . ساعت چهار و نیم . سوت زده می شود . بازی داغ داغ است . باقری دقیقه 17 به خلیلی پاس می دهد . خلیلی شلیک می کند . توپ درون آغوش دروازه قرار می گیرد . من بلند می شوم و دور حال دوری می زنم ، همراه فریاد . امیر ، تحرک رنگ های قرمز درون چهارچوب سیاه رنگ تلویزیون را می نگرد . دوباره می نشینیم . دقیقه حدود سی و پنج . کاظمی می فرستد . لحظه ای بعد آغوش دروازه از آن پرسپولیس است . یاد لحظه ای می افتم که قرار است جواب مسخره کردن های اس اس هارا بشنوم . نیمه تمام می شود . بساط چای پهن . عمه . مادر . پدر . من هم هستم . نیمه دوم . سکوت . دقیقه شصت . مادر : ما میریم خونه خانم جان . همه رفتند . امید به دیدن گل یا قهرمانی . دقیقه هفتاد زنگ موبایلم . دقیقه نود . همچنان تلفن . رفیقم می گوید : پولم تلم داره زیاد میشه . تو زنگ بزن . دقیقه 92 از تل خونه زنگ می زنم . دقیقه 94 . الو سلام . خوب می گفتی . کاشته . شوت . آره مقوله مرد سالاری و حمایت از فمینیسم . باقری سانت . سپهر حیدری . هد می زند . وسط حرف فمینیسم ... گگگگگگگگگگگگگگگگگگللللللللللللللللللللللل وسط خوشحالی و صحبت فمینیسم . ساعت شش و چهل دقیقه . جلسه همکاری ساعت هفت . سری خداحافظی . خیابان . شلوغ می شود . موتور . یک ترک . دو ترک . سه ترک . چهار ترک . پنج ترک ندیدم . ماشین . فله ای ریخته بودن توش . گاها تک سرنشین . همه بوق می زدن . پرچمی آبی رنگ همراه شش هفت سوراخ بزرگ در وسط پارچه در دست پسری خوشتیپ درون پراید . موتور ها بوق می زنن کماکان . قفل دفتر با با همکاری کلید باز می کنم . ممد نیست . زنگ می زنم . رفته جلسه . به ساختمان روبرویی می روم . به جلسه . آقای مهندس قرارداد همکاری کلامی امضا می کند . به دفتر می رویم . دندون درد کی کند . ممد دفتر می ماند . دندان پزشکی می روم . دکتر معاینه می کند . جوجو دندونمو خورده . وقت می گیرم . یکی دو جا فرار داشتم . می روم . با امیر به خانه بر می گردیم .درون تاکسی راننده می گوید امروز بازی استقلال پرسپولیس بود ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:58  توسط سید علی ابطحی | 

اون کیه .. که قد آینه .. عکسشو زدن به دیوار .... چقدر شبیه من نیست ... نه خدایا منم انگار ... ادامه تیتراژ

            رشید پور : به نام سازنده هستی بخش ... سلام بینندگان عزیز . به برنامه من خوش آمدید ...

وله پخش می شود .

وله تمام می شود .

خوب مسابقه قسمت قبل که با حضور آقای ده نمکی انجام شد برندگانش معلوم شد . سوال مسابقه این بود ... آقای ده نمکی در چه زمینه ای کار آمد است . الف فیلمسازی ب خبرنگاری ج هیچکدام د همه موارد ... با شما 30000000003658673 که دوستان بیننده پیامک زدن این نتایج به ثمر اومد .. الف 2.5 درصد ب 4.5 درصد ج 37 درصد و د 56 درصد ... اسم برنده ها زیر نویس میشه ... انا اومد . .. خوب من در خدمت مهمون برنامم هست .. ایشون یکم سنش کمه . به نسبت سنشم خیلی افتخار کسب کرده ... یه وله ببینید در خدمت مهمون برنامه هستیم .

وله پخش می شود .

وله تمام می شود .

خوب در خدمت یکی از جوونای خوشتیپ کشورمون هستیم . ایشون از منم خوشتیپ ترن .. الانم داره می خنده . بعض کلزار نباشه پا به پای ممد را گلزار هست . ایشون برنده جایزه جوراب طلائی جشنواره کن کنیا هستند به عنوان بهترین فیلمنامه نویس ... فیلم ایشون به اسم "کارت" در جشنواره ده فجر سه بوقلمو پلاستیکی در زمینه بهترین فیلمنامه ، بهترین کارگردانی ، و بهترین بازیگر نقش اول مرد انتخاب شد .. آقای سید علی ابطحی ...

            ابطحی : سلام عرض می کنم به شما و بینندگان عزیز (مرتب می خندد و به دوربین نگاه می کند)

            رشید پور : خوب علی جون چیکار می کنی ؟ چه خبرا ؟

            ابطحی : (می خندد) در خدمت شما

            رشید پور : بریم سر اصل مطلب .. علی جون تو رو با ده نمکی مقایسه می کنن . می گن از ننت قهر کردی اومدی فیلم ساختی ... البته ببخشید اینقدر رک می گما ما که با هم این حرفارو نداریم

            ابطحی : (لبخند می زند) خواهش می کنم ... لطف داری رضا جون .. ببین عزیز من کلی .. یعنی خیلی ها .. خیلی کتاب در این زمینه خوندم . من تو خونمون ساعت ها با دست ادای دوربین رو در می آوردم . کلوزاپو مستر شاتو اسپکیفیک شات می گرفتم . خیلی سخت بود ... آقای ده نمکی این کاراو کرده ؟ نکرده .. نمی خوام تخریب شخصیت کنم اما ده نمکی فیلمش کجا و فیلم من کجا . به زور تو جشواره می خواست جائزه بگیره .. ندادنش (لبش را بر می چیند)

            رشید پور : حالا شما صحبت های زرد و قرمز نکن .. بگذریم ... شما آش رشته رو بیشتر دوست داری یا سوپ هویج رو (می زند زیر خنده)

            ابطحی : (کمی فکر می کند) اِ اِ با آش رشته بیشتر حال می کنم (لبخند می زند)

            رشید پور : تو وقتی فیلمنامه می نویسی به چی فکر می کنی ؟

            ابطحی : به ............. به خیارشور خیلی فکر می کنم ... به گل نیلوفر ... شقایق ... البته بیشتر سعی می کنم به فیلمنامه فکر کنم (سرش را تکان می دهد)

            رشید پور : خوب بینندگان عزیز سوال مسابقه امشب ما به این صورت که .. فیلم کارت از نظر محتوا چگونه است ؟ الف خوبه ب پر آب باشه بهتره ج وقتشو بیشتر کنن د آقای رشید پور خیلی باحاله ... فقطم به این شماره اس ام اس یا پیامک بزنین 30000000003658673 خوب آقای ابطحی این کلماتو می گم نظرتو بگو ..

            ابطحی : چشم در خدمتم

            رشید پور : خیارشور

            ابطحی : شور عشق

            رشیدپور : شقایق

            ابطحی : مگه خواهر مادر نداری ؟ (می خندد)

            رشید پور : ده نمکی

            ابطحی : ده + نمک

            رشید پور : دَر برقی

            ابطحی : نون حلال

            رشید پور : مجله زرد

            ابطحی : مجله شما

            رشید پور : (در حال خنده) پیچ کشتی دو سو

            ابطحی : دو سو کم داره

            رشید پور .. خوب تا حالا .. بذارین لبتاب بیاد بالا ... آهان تا حالا 13459 نفر شرکت کردن که یک درصد گفتن خوبه دو درصد گفتن ب چهار درصد گفتن ج و نود سه درصد گفتن د .. علی جان ازدواج کردی ؟

            ابطحی : نه ولی تو فکرش هستم ....

            رشید پور : یعنی کسی رو در نظر داری ؟

            ابطحی : دیگه حالا اوناش باشه .... بالاخره مامان و بابا و بروبچ پای تلویزیونن ... حالا در گوشت می گم ...

            رشید پور : (می خندد) باشه ... خوب ما یه موزیک می ذاریم حستو واسه ما بگو ...

            ابطحی : باشه ... پخش کنن .. می شنوم ...

علی ابطحی کلوزاپ نمایش داده می شود و تصویر رشید پور در گوشه تلویزیون با تصویر ابطحی محو دیده می شود ... موزد پخش می شود .... بیا تو خودت بیا تو .... بیا تو خودت بیا تو ......... بیا پلوی من .. بیا تو ... چشاتو .. لباتو ... می خوام با هم .... دوست دارم ......... (موزیک از آرش)

            رشید پور : خوب ؟!

            ابطحی : (کمی فکر می کند) جالب بود . یاد مریخ افتادم ... با حلقه دورش ... البته یاد گل شقایقم افتادم

            رشید پور : خوب آقای ابطحی واقعا ممنون که به برنامه من اومدی ...

            ابطحی : منم خیلی خوشحال شدم که به برنامه شما اومدم ... امید وارم همیشه پیروز و موفق باشی ...

            رشید پور : (رو به دوربین) عشق ، آسمان است ... با آسمان باش .. خدا حافظ

تیتراژ پخش می شود

من و انتظار این کابوس تنهایی .... من و حس این لحظه که اینجایی ... دارم آینه ها رو گم می کنم ... کم کم .. تو رو هر طرف رو می کنم می بینم .. نگو از چشمام چیزی نمی خونی .. تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی ... اگه این بهارم بر نگردی خونه .. دیگه چیزی از مایادت نمی مونه .... منو رها کن از این فکر تنهایی ... تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی ..... تا آخر تیتراژ

 

پاورقی

*۱- طرحش ماله ممد بود

*۲- به مناسبت شروع دوباره برنامه باحاله شب شیشه ای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 5:28  توسط سید علی ابطحی | 

فریاد های با آه و ناله تمام راهروی ورودی آپارتمان 16 واحدی خیابان گل رز بلوار را برداشته بود . چند خانواده حس فضولی خود را علم کرده و نیم نگاهی از لابه لای در ورودی خود ، به راهرو انداخته بودند .

فریاد ها تمامی نداشت و گاه گداری با جیغ همراه بود . یکی از همسایگان که از جیغ و داد و آه و ناله عاصی شده بود ، دل را به دریا زد و از راهروی ورودی آپارتمان بالا رفت تا به طبقه چهارم رسید . در راه هم شکایت هایی از خرابی آسانسور می کرد .

کمی گوش خود را بر روی در واحد سمت راستی گذاشت تا از داد و ناله و جیغ و آه مطمئن شود . زنگ را فشار داد . ناگهان جیغ و آه و ناله و صدا قطع شد . چند ثانیه ای سکوت فضا را پر کرد . سپس اولین قفل در باز شد . صدای باز شدن قفل دوم هم شنیده شد و در به آهستگی گشود . زنی جوان با روسری ای فیروزه ای رنگ و کمی آشفته با لباس معمولی و مانتویی بر تن که حاکی از با عجله پوشیدنش بود تمام قد و همراه لبخند روبروی دیدگان مرد شاکی ظاهر شد . همسایه با قیافه ای حق به جانب و صد البته متعجب گفت : خانم اینجا آپارتمانه .. این سر و صداها یعنی چی ؟

زن بعد از سلام و احوال پرسی گفت : آخ آخ واقعا ببخشید …. دیشب یه فیلمنامه به دستم رسیده دارم خودمو با فیلمنامه مچ می کنم … واقعا شرمنده … البته مثِ اینه که شما تازه اومدین نه ؟

در این میان اقدس خانم از پله ها به کندی و خستگی بالا آمد و لحظه ای در بالا رفتنش درنگ کرد و گفت : مریم جون کی بیام برای دیدن بازی فیلمنامه جدیدت ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:28  توسط سید علی ابطحی | 
جواب " الف " در کامنت به علت نداشتن وبلاگ و ایمیل

سری و دو نفره

یه داستان نوشتم ...... می ذارم امروز یا فردا

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:53  توسط سید علی ابطحی | 
یاد قدیم افتادم . پارسال پیارسال . روزایی که حس نوشتن نداشتم . سعی می کردم بنویسم برای دلم . برای دلی که هزاران آرزو و درد و غصه و غم داشت . از اون آرزوها و غم و غصه ها فقط یکی باقی مونده .

تو این مدتی که سعی می کردم از نت کنار باشم خیلی اتفاقا برام افتاد .

اول سعی می کردم به خودم بقبولونم که آرزوهایی دارم و می خوام بهشون دست پیدا کنم . آرزوهایی که دو سال پیش بعضی ها پایه هاشو ویران کردن . تحت الشعاع این تخریب خیلی از تصمیم ها و آرزو ها به ذهنم رسید اما به سفارش اطرافیان و دوست و آشنا و فک و فامیل تصمیم گرفتم پی زندگیم باشم .

پی زندگیمو گرفتم . با اتفاقی مواجه شدم که شاید در برنامه زدگیم نبود ......... عشق

داستانی که بیشتر بازیچه نوشته های طنز و لوده گیریهام بود .

اما واقعیت داشت ............

گرفتن پی آرزوهای گذشته مثل نویسنده بزرگی شدن ، پولدار شدن و در مرحله اول انسان شدن ..... عجیب بود برام که چرا با وجود فراز و نشیب های زندگیم باز به سرم زده نویسنده بشم .

ازون عجیب تر اینکه نمی دونم چرا اینارو دارم به شماها میگم ......... دارم میگم آرزویی که مدت ها قبل به خاطرش جنگیدم رو بدست آوردم اما حالا دارم میبینم باز تشنه بدست آوردن بیشتر آرزوهامم . آرزوهایی که همیشه دست نیافتنی بودن برام . آرزوهای بزرگ .

آرزوهایی که خیلی ها شاید اونو مسخره بدونن .

بدست آوردن عشق زندگیم

ساختن فیلمی که در مسابقات معتبر دنیا اول بشه .

روزی که مادرم بهم افتخار کنه و افتخارش این باشه که علی پسر منه ...........

سخته ولی می تونم . می تونم . با توکل به خدایی که همیشه مواظبم بوده میشه .

یا مثلا وبلاگم وبلاگ خوب و پر طرفداری باشه . همیشه منو امیر بحث سر همین مسئله داریم که آدم می تونه هم معروف باشه هم محبوب . یا فقط معروف یا فقط محبوب ......

بستگی به اشخاصش داره که چجوری بخوان در جامعه باشن . چجوری در جامعه زندگی بکنن

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:21  توسط سید علی ابطحی | 

این یکی دو روز که امیر قالب وبلاگم رو طراحی کرد یه سرما خوردگی خفن گرفتم ... یکم شدید بود .. تب و لرز حسابی . کلا من مریض نمی شم اگرم بشم بدجوری میشم . الحمدلله بعد از رفتن به بیمارستان و  زدن یک سروم و چند تا امپور در سرم خیلی حالم بهتر شد .

می خواستم همون روزی که امیر قالب وبلاگ رو درست کرد پستی بنویسم و ازش تشکر کنم ... به چند دلیل

1 . اولا به خاطر اینکه در اوج درساش برام طراحی کرد .

2 . با دست چپ فقط طراحی کرد . آخه می دونین که دست راستش شکسته و تو کچه .

3 . امیر پروژه های بزرگ رو طراحی می کنه و به این وبلگای درپیت هم محل نمی ذاره

(بازار گرمی رو دارین ؟ )

واقعا امیر دستت طلا .. خیلی عالی شده .

حالا می خوام شما برای قالب امیر قیمت بذارین . قیمت پایه 20,000 هزار تومان است .

به نظر شما چه مبلغی باید برای این وبلاگ در نظر گرفت ؟

سفارش داشتین همین جا کامنت بذارین تا شماره حساب بدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:19  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM