تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
وقتی خواستم لوگوی سایت یاری نیوز رو توی قالب وبلاگم بذارم با این پیام مواجه شدم

فکر نمی کنم ایراد از کد باشه چون خودم سه بار تستش کردم

نزدیک انتخابات شد و فیلتر ها هم شروع

به اینجا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:42  توسط سید علی ابطحی | 
دیشب خوابم نمی برد. آن شدم و شروع به وب خونی کردم.

یکی از بچه های قدیمی آن شد. گفته بود نیمه های شب یا صبح زود آن میشم. یک کمی خوش و بش کردیم و یک کمی هم غیبت یکی از بچه ها. البته اون بچه هه راضی بود من ازش حرف بزنم (قابل توجه دوستان حساس)

خلاصه یک کمی هم از مشکلات زندگی گفتیم و بای بای و رفتم لالا.

امروز دیدم برام کامنت گذاشته و درباره صحبت های دیشب تفصیلی داده. اما آخر کامنت از حال نیلو پرسیده..

یک دفعه یاد نیلو افتادم. می گفت یادمه یک سال و نیم منتظر بودیم ببینیم این نیلو کیه.. نیلوفر.

یاد نیلوفر افتادم. یادمه هر کی ازم سوال می کرد یه جوری جواب می دادم... نیلو ؟ واقعیه. خیلی دختر خوبیه... نیلو .؟ هااااااااااا بابا یه تصور مجازیه. تخیلیه.

فاصله واقعیت و مجاز برای خیلی ها زیاده و برای خیلی ها کم. خیلی ها آرزوها و تصوراتشون براشون دست نیافتنیه و خیلی ها براشون مثل یک جسم روبروی چششونه.

نیلو، واقعیت یا مجاز ، تصور یا وجودی بود که باعث شد من شخصیتمو و تمام آرزوها و آینده ام رو شکل به کمک اون شکل بدم.

تو کامنتش معتقد بود تو عاشق واقعی نیلو نبودی

اما واقعا نیلوفر خیال بود. خیالی که من با تصورش سعی می کردم کنترل تمام احساسات و عواطف و تمرکزات روحیمو در دست خودم بگیرم و بتونم راحت تر با اتفاقای بیرون وجودم کنار بیام.

کاش می شد نیلوفر مجسم میشد، جان می گرفت تا ازش تشکر کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:11  توسط سید علی ابطحی | 
اینو یکی از بچه های کلوب تو وبلاگش گذاشته بود ...

مراحل رو انجام بدین . نتیجه اش جالب میشه


مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید .

تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.

(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی

دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .

4.سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.

انگشت شصت نمایانگر والدین است.

انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند

زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .

به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .

سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.

انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند.

آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .

این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از

هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.

دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم

(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.

احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.

به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم

می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

انگشت شصت نشانه والدین است .

انگشت دوم خواهر و برادر .

انگشت وسط خود شما .

انگشت چهارم همسر شما .

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:22  توسط سید علی ابطحی | 

عمری ست که تو را در خواب می بینم

    میبینم که تنهای تنها از ترانه می آیی

        تا به روی چشمانم قدم بگذاری

            یاد ان قصه های نا گفته می افتم و یاد آن لحظه هایی که بی تو می مردم

                تو که نباشی کوچه های دلم بوی اقاقیا ندارد

                     در بیداری به کنارم بیا و نگذار به آخر خط برسم

نگذار

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:42  توسط سید علی ابطحی | 
همه اتفاق ها ، خنده ها ، شادی ها ، قهر ها و آشتیها ، همه لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه با هم بودنمان از آن شروع شد . آن نقاشی . آن گل . آن گل لاله . لاله سرخ . برگی سبز . ساقه ای سبز . گل برگ هایش چه زیبا کنار هم چیده شده بودند تا با سربرگ های افکار من بازی کنند . تا مثل دو قطب آهنربا ، همدیگر را چذب کنند . افکار و نقاشی را می گویم .

آن برگ سبز تنیده بر حول گل لاله ، من را به یاد لحظه های تنهاییم می انداخت که به دنبال یاری در کوچه های خلوت دلم ، به دنبالش می گشتم . 

نگاه اول ، در آن همه نقاشی های زیبا ، اما آن گل ، گل لاله . لاله سرخ . برگی سبز . ساقه ای سبز . شروع داستان لیلی و مجنون . شیرین و فرهاد . همین دو کافی است برای مثال خنده های من و تو ، با هم . اما چرا حکایت داستان آهنربا در جذب ، دفعش هم بر سر ما آمد ؟ چرا رسم گل لاله بر وصل شیرین و فرهادها بر قصه ما سیطره نیانداخت ؟

چرا قصه ما اینگونه نوشته شد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:56  توسط سید علی ابطحی | 
ما که چه می دانیم معنای کلمه عشق را ......

بعضی آن را گرفتاری یا در دام افتاده می گویند  که علی کل حال آقای گرفتار با هفت تا طفل از نوع شبیه به هم یا قل های خودمان مصداق کامل عشق است .

قدیم ندیما می گویند عشق بستن چشم به واقعیت و ندیدن علت ضعوف شخص مورد نظر است و هزار عیب را به ترتیب در چشم سوژه مورد نظر به صف کرده و شخصی مورد نظر بعد از مشاهده یحتمل حسش عشقولانش به نفرتی بس خفن جا به جا می شده است ... پس محاسنش که عشق آنان را پرنگ تر می کند چه می شود ؟؟؟؟؟؟؟؟

عده ای بس قلیل اما تاثیر گذار در مخ های جوانان عاشق پیشه ، اضافه می کنند : عشق همان بی ناموسی  و خار مادر نداشتن است ... کلا از قدماء می گذریم که سخن دوست خوش تر است .

حال مراد و مرید و مسلک و مامن نویسنده که بنده سراپا تقصیر باشم چیست عرض می شود ..

به اتخاذ کلمه گرفتار را در رسم تجربه پیشه کردن قدیم ندیمی ها و بابا بزرگا که این حرفشان دمت گرم دارد اگر فرض محال بگیریم که الی تالی عرض می شود ، کمی سخت باور می شود که پسری یک لا تی شرت و یه شلوار پارچه ای شود معشوقه دختری بسیااااااااااااااااااااااار مغرور و صد البته محبوب  که این مثال بُسیار در جامعه رواجی بس چشم گیر و خط عمودی آمارش بس به ارتفاع عمودی برج میلاد در صفحه رشد ، مصداق فوق الذکر به قول قوم شیرین مشدی ها سیخکی بالا رفته است . البته به حسب مطابعت از قوانین فمینیسمی عکس این قضیه فرض محال نبوده است . لیکن در برهه های زمانی به کثرت هم گرویده .

حال بنده با همان مقوله سراپا تقصیر حاج و واج در این همه ان قلت در بحث شیرین و تلخ سه کلمه عین و شین و قاف مانده ایم .. مانده این چه نمی دانیم وجودیتش اثبات است یا اکذاب . اکذاب هم وجودیتش در صرف اظهار است یا بر قانون چون قافیه به تنگ آید شاعر به جفنگ و خود زنی و به قول بروبچ بی تربیتها به خود ....... آید .

اما فرض محال پراندیم ، ذکر کنیم که : گرفتار بودن به حسب ذهنن قدماء کمی غلط است چون درست است عشق وقتی در دل ملت شهید پرور راه پیدا کرد دیگر نه سن میشناسد و نه سال و نه سنه .. اما عقل هم در محل حکم فرمایی نشسته است

فی الحال نه به تلخی عشق که از هندوانی ابو جهل بد تر است می نگریم و نه به شیرینش که لحظه های دوتایی ای را رغم می زند ... بل که مصداق وجودش است که رنگش قرمز به سرخی سوزش و سبز به زندگی کردنش و آبی به همیشه با طراوتش و زرد به دلهره داشتن و سیاه به مجهول بودنش و سفید به پاکی اش .

و من می گویم : عشق وابستگی به حسی که هیچ کس آن را نمی فهمد الا محبوبش که خود عامل آن حس است و دیگر هیچ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 6:2  توسط سید علی ابطحی | 

دو سال گذشت . از تاریخ عطف زندگی من

عرض شود خدمت شما که .... دو سال گذشت .

اول می خواستم امسال چیزی ننویسم . قهر از نوع وبلاگی هم بهانه خوبی بود . اما حیفم اومد . حیفم اومد تنها امروز رو که باید در سال حرفامو بدون سانسور و از ته دل و با تمام بغض ها و کینه ها هست بزنم .

دقیقا همین ساعت بود 15.30 دقیقه . دقیقا هم 28 خرداد بود . سال 1385 . آخر بهار .

توی انبوه دست نوشته هام بالاخره نوشته های دو سال پیش رو پیدا کردم . نوشته هایی که جای قطرات اشکم روی برگه های سفیدی که حالا بعد از دو سال کدر و تیره شده نمایان بود .

نوشته بودم 9 مرد و یک زن با توهین و خشونت تمام وارد منزل ما شدند و ابتداء به امر قصد کنار زدن پدربزرگم که در قسمت ورودی منزل ایستاده بود تا ..........ها وارد حریم خانه نشوند را داشتند .

ساعت ها را دقیق در این برگه A4 نوشته بودم . محل ریختن این (جا خالی ها) و نحوه جستجو و بازداشت و پلمپ ها را . آخرش هم نوشتم : طرف عملیات = وزارت اطلاعات .

یادمه وقتی با مامان به ستاد خبری وزارت اطلاعات قم مراجعه تا برای پیگیری قولی که به عمو داده بودند مبنی بر آزادی بابا و حاج آقا رفتیم ، بعد از صحبت با آقای ناظری (فکر کنم ، یعنی حتما اسم مستعارش بوده . شایدم اسم خودش بوده . به درک به ما چه ) ، مسئول پرونده ، ایشان فرمودند که ما حرفی که نمی تونین عمل کنیم نمی زنیم . وفای به عهد جزء واجبات است ( ارواح عمت ) اینو داشته باشین . دقیقا پارسال تو این ساعتا بود که یک یارو که شباهت زیادی به بشگه داشت و بزور می تونست راه بره نشسته بود و همین جوری فک می زد و با هزار تا وفای به عهد گفت که حاج آقا میریم زعفرانیه و حدود دو ساعتی هستیمو بعد میاریمتون خونه .. اینم داشته باشین .. بعد وقتی ما تا دم در ، حاج آقا و بابا رو بدرقه کردم ، همون جناب چاق خان تشریف آوردند جلوی در و گفتند که تا دو ساعت دیگه پدربزرگت برمیگرده . ما هم چون تا اون زمون آدم هفت خط ندیده بودیم به گمونمون .. بعله .... اما اون دو ساعت و هزاران دو ساعت دیگه تا 55 روز ادامه داشت .

حالا به قول یه بنده خدایی : تو یک زمان واحد و حدود 12 محل رو این یاران گن نام ریختند و گفتند و بازداشت و شکنجه و بازجویی و بعدشم کلی اتهام و دادگاه سوری و حکم کشکی و زندان و ... برین تا آخرش که ما هنوزم آخرشو ندیدیم ، حالا حدفشون چی بود ؟ اینکه بخوان این جمعیتی که پدربزرگم فقط و فقط با آیات و روایات ، منابع کلامی اش را فراهم می کرد رو جمع و جور کنن که به قول پدر بزرگم اگه این سی درس اعتقادات یکیش با آیات و روایات مقارن نباشه من همش رو پاره می کنم .

کل جمعیت تلاششون خوب زندگی کردن و در مسیر قرآن و اهل بیت بود .

یا اینکه می ترسیدند حالا که یک سری انسان از نظر فکری و اعتقادی با هم همفکر و هم سو هستند برای نظامشون خطر ساز بشه . یعنی اینقدر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران ضعیفه که با یکسری مردمی که فقط هدفشون نشر معارف بود ، متزلزل بشه . یعنی اینقدر جمعیتی که یکسره و بدون تقیه دم از حمایت و اطاعت از ولایت فقیه می زد بشه خطر واسه نظام ؟ یعنی اینقدر پایه های نظام جمهوری اسلامی سسته که یک راهپیمایی برای خلیج فارس اون هم حدود دویست سی صد نفر باعث بشه گارد ویژه بریزه و همرو متفرق کنه ؟

به خدا نمی دونم تو این مملکت چی میگذره . یه روز یکی اینقدر عزیز میشه که فرتو فرت تو تلویزیون نشونش می دن و از اون طرف ممنوع التصویر و کلی عذابش می کنن .

امام خمینی ای که حکم هشت ماده ای برای رفاه مردمش می داد الآن اون حکم بایکد شده و بدون اعتنا به اون حکم هر غلطی رو که دلشون بخواد می کنن .

وقتی هم سن و سالای من با این ضربه ها در این سنین مواجه میشیم توقع اینکه بخوام سنگ این نظام مقدس رو به سینه بزنیم ، نباید داشته باشن . چون نظامی که امام رحمت الله علیه با مبانی اسلامی و نه قدرت طلبی و دیکتاتوری بلکه دموکراسی و آزادی فکر و اندیشه بنا کرد و حالا معکوس افکار امام رو آقایان امروزی پیش گرفتند ، راهی جزء فنا تدریجی نداره .

خدا عاقبت همه ما رو بخیر کنه ...... و عاقبت بعضی ها رو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:0  توسط سید علی ابطحی | 
بال دارم و قدرت پرواز نه

چشم دارم و زاویه دید نه

گوش دارم و طنین صدا نه

دست دارم و دستی در دست نه

اما قلب دارم و عشق .... بله

روزی با بال به پرواز در آمدم ئ با چشم به زمین دوختم و به شنیدن طنینی گوش فرا دادم .

دستی مملو از عشق روی زمین بود . بال را شکستم و چشم را کور و گوش را کر و دست را قطع تا بر زمین افتم و در عشق فرو روم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:20  توسط سید علی ابطحی | 
روزها از پس پرده عمر می گذرد و باد ، سرعت روزها را افزون تر می کند .

و من تنهای تنها نشسته ام و به ساحل دریایی می نگرم که می پنداشتم این دریای پر موج و خروش ، ساحلش آرام باشدش اما زهی خیال باطل . روزهای همراه باد، دریاها را هم با خود می برد . دلت هر چه دریایی تر باشد در مصاف با باد سبک تر می شود و روزگار تو را به یغما می برد ، اگر چوبی بر عمق ساحل نباشی .

باید خودم باشم . نه آن چوب که گهی از خاک بر کشنش ، و نه حتی دریا باشم که فقط باد او را به شور وادارش می کند . بلکه خودم باشم تا با باد و مه و آفتاب و دریا به ستیز بر خیزم تا مرغ باغ ملکوت شوم و در آسمان پرواز و کنم و فریاد زنم که ای مردم دنیا بدانید که من " عاشقی دیوانه ام "

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:57  توسط سید علی ابطحی | 
دنیا تمام شد

مشترک مورد نظر در دست رس نمی باشد

اینجا ته دنیاست .

آقا بی زحمت یه نیش ترمز بزنین می خوایم بپریم پایین

اگر با من نبودش هیچ میلی             چرا ظرف مرا بشکست لیلی

می نویسم عشقی .... تا که بیند عشق .... در پی نام نشانش ... تا ابد خواهم ماند ... محض وصل بودنش ... تا قیامت خواهم ماند ...

تنگ شود دل من برای زیبایی صورت ماهیت . پس بگذار بگذرد گذشته های گنگ ما و می مانم به انتظار آینده محور و نامعلوم من و تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:33  توسط سید علی ابطحی | 
دیروز یکی از بچه ها اومده بود پیشم . سفره دلشو باز کرده بود . از انواع و اقسام گله و شکایتا بگیرین تا غم غصه ها .. سفره عجیبی بود . اما گل سر سبد سفره شکایت هاش درباره جادویی به نام عشق بود . شکایت داشت . کم مونده بود از عشق به دادگاه عالی آسیب دیدگان عطش و سوزش عشق شکایت کنه .

می گفت : کاش کسی بهم قبل از عاشق شدنم می گفت که عشق و عاشق و معشوق قانون و مقررات و راه و روش داره . کاش کسی بود بهم می گفت عاشق شو ، زمانی که خانوادت بهت اجازه بدن عاشق بشی . عاشق شو ، زمانی که بتونی به عشقت برسی ..

می گفت : فکر نمی کردم این همه قانون و مقررات داشته باشه ........ عاشقی

پشیمون نبود . یعنی من اینجوری برداشت کردم . اما خسته بود . خسته بود که درون یک راه بدون بازگشت قدم برداشته . با سرعت زیاد ، درون راه ، راه می رفت و نه ترمزی داشت و نه امکانی برای رسیده به هدف ...

دلش براش سوخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:3  توسط سید علی ابطحی | 
تو ای عشق آسمانی من

    تو ای ماه شبهای بی قراری ام

         تو ای قشنگ ترین واژه برای من

             و تو ای تنها پناه شبهای تنهایی ام

                                                                              تو را می پرستم

تویی که عشق را این واژه گمشده در هوس های رنگارنگ این دنیا را

                                                                                              به من آموختی

به من فهماندی که عشق ، این واژه مقدس ، واژه ای که سالها

از آن و از دچارشدنش می ترسیدم

                                        آرام ترین ، زیباترین و لطیف ترین واژه ای است که با تو درک کردم اما هر                                                                                                       انسانی لایق آن نیست

تویی که با تو عشق معنا می گیرد ، تویی که یک ثانیه دوری تو برایم مانند یک قرن می گذرد

                                                                                             تو را می پرستم

با تمام وجودم این وجود بی روحم را به تو می سپارم . قلبم را که حال از عشق تو ، به خاطر تو می تپد 

                                                                                                                       نثارت می کنم

تنها یک چیز را از تو ای خدای عاشقان می خواهم

       درد هجرم را تسکین ده ، من را به تنها معشوقم بر روی این کره خاکی برسان

             تا به وجود تو ، به عشق تو ، به والاترین و برترین عشق در کنار محبوبم برسم

                                                                                                                 آمین ..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:58  توسط سید علی ابطحی | 
دوست دارم چشمانم را روی دنیا ببندم تا به جز تو چیزی نبینم .

دوست دارم بجز شنیدن صدای تو طنین صدایی روحم را نوازش ندهد .

دوست دارم عطر دلنشینت بجای تمام گل های دنیا باشد و همه گل ها بوی تو را بدهند .

دوست دارم حس لامسه فقط در لمس وجودت جان بگیرد .

دوست دارم با تو باشم . در و دیوار شهر اسم تو را بنویسند . بلبلان اسم تو را فریاد زنند . برگ ها با نقش صورت زیبای تو سبز شوند .

دوست دارم فریاد زنم تو را " دوست دارم "

دوست دارم در فرهنگ عشاق نام تو را به عنوان پادشاه پادشاهان عشق بر سر کاخ خوشبختی بنوسم .

دوست دارم دوان دوان تمام دیوار های شهر که اسم تو بر آنان نقش بسته را تماشا کنم .

دوست دارم چشمانت مال من باشد .

دوست دارم دنیا مال من باشد تا فدای یک لحظه خنده شیرینت کنم .

دوست دارم دوست تنهایی هایت باشم .

دوست دارم تنهای تنها با تو در جاده ای خالی از تابلو های قرمز و آبی همراه فریاد های باد و باران قدم بزنم تا آسفال جاده بر خود ببالد که دو عاشق بر پیکره او سخنان عاشقانه خود را به هم بازگو می کنند .

دوست دارم همراه گل باشم . گلی که با خورشید رشد می کند . خورشیدی که گرم است و گرمایی که تو با آن زندگی من را چون گل طراوت و شاداب می کنی .

دوست دارم ناله آبهای پشت سد غرور شنیده شود .

دوست دارم فریاد آبهای منتظر به وصل دریا از پشت سد های عظیم تیره دیده شود .

و دوست دارم جز تو زندگی برایم معنایی نباشد و تو معنایی جز زندگی برای من نباشی

دوستت دارم ای دوست داشتنی ترین دوست داشتنی های دنیا ............... گل شقایق من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:42  توسط سید علی ابطحی | 
روزی به بالای کوهی استوار رفتم . کمرم خمیده بود . برای خستگی . شقایقی روی کوه روییده بود . او هم خمیده بود . با انگشتان دستم او را بلند کردم . او را چیدم . او را بوسیدم . او را نگاه کردم . کوه غمگین شد . گفت امید استواری من همین شقایق خمیده است و بود . اما تو او را چیدی و می خوای با خود ببری . شقایق همچنان خمیده بود . گفتم شقایق خونین بالای کوه تنهاست . باید با شقایقی دیگر باشد تا خمیده عشق او به استواری گل های نرگس باشد . کوه گفت : او مرا دارد . گفتم پس چرا خمیده است . گفت : چون دلش شکسته است . گفتم : شقایق خود دلِ شکسته عشاق را به هم پیوند می دهد . گوزه ساز از کوزه شکسته آب می نوشد ؟ کوه گفت ؟ به حال عقاب غبطه می خورد که چرا او بال پرواز دارد و شقایق روی زمین است . گفتم : عقاب که خونخوار آسمانی است و شقایق گل زیبای سرخ دلهای سرخنشین عشق است . حسرت خوردن دارد ؟ کوه خندید و گفت . تو چه ظاهر بینی بچه . پایین من شقایقی است که به انتظار این شقایق به خشکی خمیده است . چون ریشه اش از درون زمین قفل است و توان حرک به سمت شقایق پایین را ندارد ، دل شکسته است . می گوید اگر من عقاب بودم با اشتیاق فراوان به سمت شقایق پایین پرواز می کردم . حال خمیده شده و به زمین نگاه می کند تا شاید زمین جواب نگاه ملتمسانه او را بدهد و قفل های ریشه ایش را بگشاید .
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:54  توسط سید علی ابطحی | 
دفترچه خاطراتم را باز کردم . چقدر خطم بد خط بود و هست . به سختی می توانم بخوانم جملاتم را . من آنان را کی نوشته بودم . یادم نمی آید . شاید یادم نمی گذارد که بیاید . مدتی است که با من قهر کرده و تنها پل ارتباطی من و او را خراب شده است . مادربزرگ راست می گفت انسان باید بال داشته باشد و عاشق باید علاوه بر بال ، فنر هم داشته باشد . با خود می گفتم مادربزرگ که عاشق پدربزرگ بود برای بدست آوردنش جنگید چرا در حین ارتکاب سخن درباره عشق صحبت فنر می کند !. حال می فهمم اگر فنر داشتم نیازی به پل زدن نبود . چه می گویم ؟!. تب عشق مرا به جنون کشانده . آهان یک جمله دفترچه را می توانم بخوانم ... دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط سید علی ابطحی | 

دلم تنگ شقایق تا ابد ماند

برویت را ندیدم تا ابد ماند

 

تو را در دل نه از رویا بدیدم

بگفتم با تو هستم تا ابد ماند

 

اگر گیتی مرا در خود نهانید

بدو گفتم از اینجا تا ابد ماند

 

خیالم با تو بودن بود و لیکن

ولی این وَهم ناچیز تا ابد ماند

 

بخندیدم چرا روحم خمار است

تو گفتی این خماری تا ابد ماند

 

چرا دُر شقایق خیس آب است ؟

چرا سوز شقایق تا ابد ماند ؟

 

طنین افتاد و عشقش آتشین شد

گرفتار شقایق تا ابد ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:39  توسط سید علی ابطحی | 

برگرد دیگه! دِ یالا برگرد! هر چه قدر قدرت داشتم جمع کرده بودم

توی ذهنم و با همه قدرت القائم سعی می کردم فرکانسهای تمنای وجودم را به مغزش ارسال کنم !

یهو برگشت و نگاهم کرد!

قدمهاش را آهسته تر کرد و همان طور در حال قدم زدن ، هر دو سه قدم بر می گشت و نگاهم می کرد.

کمی جلوتر رفت که رسید نزدیک در خونه .

چاره ای جز ایستادن و برگشتن باتمام رو را نداشت.

برگشت

رو به من و پشت به خانه

انعکاس لبخندم را درون چشم های سیاهش می دیدم

چند دقیقه ای ایستاد و چیزهایی گفت: تمام کلماتش را به خاطر دارم. سعی می کرد با کلمات بازی کند و با طرفند اطاله کلام بیشتر خودش و من را معطل نگه دارد .

به هوشش غبطه می خوردم.

با سن کمی که داشت خیلی قشنگ من و دلم را به بازی گرفته بود.

همیشه هم سن مطرح نیست

گاهی اوقات فکر آدم ها خیلی بزرگتر از اون چیزی است که ظاهرشون نشون میدن!

بهرحال گذشت

خاطره آن روز و خیلی روزهای دیگر در ذهن و فکر من حک شده است

هر وقت می بینمش آنقدر خوشحال می شوم که با همه وجودم

لبخند میزنم.

کاش آن روز را بیشتر حرف می زد ..........

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:34  توسط سید علی ابطحی | 

اولا بگم حیفم اومد حرفای درباره حجاب رو نیمه ول کنم ... گفتم برای تنفس این لاگرو در مقابل لاگ قشنگ آبجی مهدیه داشته باشین تا بقیه نوشته های حجاب و ضمیمه نظرات رو بنویسم ....

یکی بود یکی نبود . در خانه ای دو پسر و یک دختر که خواهر و برادرهای هم می شدند زندگی می کردند مادر ، خانه دار و پدر خلبان بود . دختر کوچک خانواده 7 سال و پسرهای خانواده 3 سال داشتند . پسرها علی و امیر نام داشتند . آن دو ، دوقلو بودند ولی امیر چند ماهی زود تر به دنیا آمده بود . دکتران علتش را شدت علاقه امیر به دنیا آمدن می دانند . ما که نمی دانیم چه چیزه این دنیا برایش جذاب بوده است . از آنجایی که علی بسیار باهوش و زرنگ بوده و صفت برجسته اش یعنی دور اندیشی فوق العاده ای داشته درجیها به وقت معین به دنیا آمده ... بگذریم خواهر آنها مهدیه نام دارد و یکم تا قسمتی با هوش می باشد .

مهدیه با زنگ های متعدد در و جواب مادر بوسیله آیفون وارد خانه شد و فریاد زنان می گفت : مامانی دعوا شده ، مامانی دعوا شده . مامان بچه ها شرح حال این همه التهاب رو از مهدیه کوچولو پرسید و او جواب داد : مامانی داشتم می رفتم نون بیگیرم دیدم یه آقاهه یه عالمه مو رو لباش همین جوری داشت میومد تو نونپذی . من ترسیدم گفتم الان میاد منو بوخوره .... علی وسط حرفش پرید و گفت مده آدم آدم میخوله .... امیر ناگهان گفت . آله دیده .... اون جا ندیدی مدیه داش ما ددوتالو می خولد .. مهدیه عصبانی شد و رو به مادر گفت : به خدا دروغ می گن اون دوتا من نمی خواستم بخورمشون فقط می خواستم دعواشون کنم ... که مادر رو به هر سه تاشون کرد و گفت برین تو اتاق بازی کنین ... مهدیه لبهاشو برچید و با یه نگاه خفن و مرموزانه به علی و امیر کرد و رفت تو اتاق . علی و امیر هم که از نزاع پیروز بیرون آمده بودند فاتحانه وارد اتاق شدند ..

علی وارد اتاق شد و رو به امیر گفت . خوب چی بازی لولیم .. امیر در حالی که دستش رو توی دماغش کرد گفت نی ای دونم که با نگاه عجیب علی نگاهی به دستش کرد و از بینی اش در آورد . مهدیه بعد از اندکی تامل گفت . دکتر بازی ... خوب تی دتر بشه که مهدیه نگذاشت حرف علی منعقد شود که فرتی گفت من ..... من می شم خانم دکتر . امیر با عصبانیت گفت ... ترا همش تو بااَد بشی خاووم دتر ... هااااا مَ می خوام اصا بشم خاووم دتر ... اوهوم . علی زد زیر خنده و گفت : هه هه ما ها پسلیم نی ایشه بیشیم خاووم دتر .... امیر لباشو بر چیده به سمت تختش رفت ... علی گفت : تجا میلی ... میلم لالا ... باشه تو بشو خانم دکتر . امیر خنده شیطنت آمیزی زد و گفت : خوب تی اول مییض میشه ؟ مهدیه سری رفت تو تختش دراز کشید و گفت : من . علی هم رفت کنار مهدیه خوابید و گفت : منم مییضم و تو تشک کمی خودش را اینور و اون ور کرد . این قدر وول نخورد . اِ اِ چلا می زنی . هیششش صاتت . مدیه دخنه تو وا تن ... آآآآآآ . اَه اَه جقدر دخنت بو میده . علی زد زیر خنده و گفت . دخن من خی ییم بو خوب میده ... بچه ها مشغول بازی بودن که مامان بدویین بچه ها برین لباس بپوشین می خوایم بریم پیش بابابزرگی که مهدیه یه هورای حسابی کشید

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:34  توسط سید علی ابطحی | 

اجازه دارم ؟

اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟

رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فریادبزنم؟

اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟

اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوی کتــــابا بخونن؟ 

اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغونی کـــنم؟

پــیش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونی کنـــم؟

اجــازه می دی تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟

روزی هزارو صد دفه ، بگــم که مــی میرم بـــرات؟

اجازه می دی که بگــم حــرف تـــرانــه هام تویی؟

دلیـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــویی؟

اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــنی؟

سـتارتم ایــنو مــی گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــی؟

اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــینم ؟

تو رویــاهای صــورتیم، خودم روبـــا تــو بــبینم

اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟

بگـم مـی خوام بـخاطرت ســر بـه بـیابون بذارم ؟ 

اجــازه هسـت بــرای تـو از تـه دل دیـوونه شــم ؟

اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم؟

اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟

طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟

شعر از وبلاگ "" شقایق ماندگار

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:25  توسط سید علی ابطحی | 
دلم گرفته ........ نمی دونم چمه . یادمه وقتی ۱۱ ۱۲ سالم که بود مادر بزرگ مامانم وقتی من گریه می کردم می گفت : بچه جون چرا مثل پیر زنا گریه می کنی ؟....... بعد زمین رو نشونم می داد و می گفت ببین همه مورچه هارو با گریت خیس کردی !. منه ساده گریم رو متوقف می کردم و به زمین با چشمای خیسم نگاه می کردم . اصولا با اون وضع هیچی دیده نمی شد و ما هم باورمون می شد مورچه ها الان خیس خیسن .... هی .... کاش مثل بچگی برای یک چیز کوچیک می زدم زیر گریه .... آی خدا . اینم از قسمت ما ....... دیدین بعضی وقتا هرچی زور می زنین گریتون بگیره ، نمی گیره ولی بعضی وقتا هرچی زور می زنین اشکاتون نیاد می بینین گر گر می ریزه پایین ..... من الان همین جوری شدم ....

کاش بال داشتم و پرواز کنان در آغوشت بودم . تو لبخند زنان نظاره فرودم بودی و دست هایت به نشانه خورسندی از آمدن من باز بود .. چه زیبا است طنین لبخند تو در چشمانم هنگام نظاره برق لبانت .. کاش آیا و اگر و شاید برام مثل داستان هزار یک شب نبود که هر شب تکرار شبی دیگر باشد و لااقل یکی از این اگر و شاید و اما به حقیقت می پیوست . کاش خواب های قبل از خوابیدنم که داستان های شیرین با تو بودن را به دلم یادآوری می کرد ، به روز نمایان می شد .

دیگه توان ندارم تا دوریت را ، نداشتن مجوز دیدنت را ، قانون عاشقان را ، نیستی توانم را ، تلخی کامم را ، شوری چشانم را ، کندی نگاهم را ، سستی پاهایم را ، و در آخر قدرت تپش نداشتن قلبم را ندارم .. کاش نگاهت مرا دوباره زیر و رو می کرد . کاش همان کودک ۱۲ ۱۱ساله ای بودم و هیچ وقت عاشق نمی شدم . کاش هیچ وقت راه ها به این سختی پیموده نمی شد . کاش لبها تشنه یک بوسه نمی شد . کاش ......... کاش تو الان اینجا بودی ........ دستانم دیگر گرمای وجودت را از دست داده است ...... چرا هیچ کس فریاد مرا نمی شنود ... جالب است . زیبا می شود اشک را با کلمات تحدید به بارش کرد . آخر باریدی .............

خدایا او را از همه درد ها به دور دار تا خوشحالی اش همیشه و یکپارچه باشد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 19:47  توسط سید علی ابطحی | 

نیلو ......- هان چی میگی  - این طرز حرف زدنه دختر بد -  آخ آخ ببخشید آلان داشتم با تلفن صحبت می کردم حواسم نبود ... - اهان . خوب می گفتم .. مِدِنی - آره می دونم - اِ - آره دیگه مگه نمی خوای بگی همه می خوان بدونن من کیم . از عمه و خاله و دایی و عمو تا دوست و رفیق آشنا و فک و فامیل - جدا این همه آدم بود خودم خبر نداشتم .... بعدشم مگه قرار نشد تا وقتی خودمون نگفتیم از دل هم خبر ندیم ؟ - آی یادم رفت ... خوب بگو ببخشید .. - تو چیکار می کنی .؟ - هیچی دارم این جورابمو می دوزم .. تو حرفتو بزن - داشتم می گفتم .. آره عزیزم همه می خوان بفهمن تو کی هستی ؟ - خیلی جالبه - کجاش جالبه - که همه می خوان بدونن من کی هستم دیگه - اولا چی هستی - حالا مگه فرقی هم می کنه دیگه - البته نه چی هستی و کی هستی نه - چون چی هستم میشم فرشته و کی هستم میشم نیلو - آره دیگه یه نوشابه هم واسه خودت باز کن - مسخره می کنی - نه چون تعریف کردی گفتم چش نخوری - اصلا قهرم - گلم منظوری نداشتم .... ببخشید .... ببخشید دیگه . بخشیدی ؟ - آره ..... حالا چرا می خوان بدونن - چمدونم . میگن این کیه که تو همش درباره اون حرف میزنی . هچی من می گم نیلوفر تو تخیلات منه می گن نه واقعیت داره - مگه واقعی نیستم ؟ - نه دیگه مگه هستی - آره هستم - آره هستی ولی نیستی الآ که - آره خوب آلان نیست . یعنی آینده هست - نمی دونم . خدا کنه . ولی اینو می دنم نیلو همیشه عشقایی واقعیت پیدا می کنه که با محبت جاوید یعنی خدای مهربون همراه باشه - مثِ عشق من و تو . چون هر دو مون می دونیم باید با خدا باشیم تا دوتامون باشیم برای همین هستیم -  آره گلکم این دقیقا میشه عشق جاوید .. چی درام شد مسئله - آره یه نمه جدی شد - ولی نه نیلوفر جونم ....- چی نه - همینی که میگی دیگه - اِ قبول ندارم تو الآن از دلم گفتی - وااای اصلا یادم رفته بود .... خوب بگو حالا .... حالا شدیم یک یک ... - میگم ولی یک مدت درباره من ننویس . یا اصلا هرچی می نویسی آپ نکن - اینم فکر خوبیه چون بقیه فکر نکنن من خل شدم -  نه اون که خل خدایی هستی ولی از این جهت که اول باید ما خودمون رو باور کنیم . عشقمون رو باور کنیم بعد به مردم بگیم که ما عاشقیم . موافقی ؟ - نمی دونم . اینم حرف خوبیه .... ولی بچه ها دوست دارنا . خیلیا به من گفتن درباره نیلو بنویس .... باید ببینیم اونا چی میگن ؟! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 6:51  توسط سید علی ابطحی | 

غروب پاییـــــــــــــــزه یه یه یه دلم غم انگیزه یه یه چرخـــــــــــه فیلک نم نـــــــــــم اشکــــــــا شـــــو مـــی ریــــــــزه همه همه نیلو بگو غروب پاییـــــــــــــزه یه یهعلی بس کن دیگه اَه خیلی صدات خوبه که این جوری می خونی !وا چرا دعوا می کنی خوب ؟ بگو نخون . چرا می زنی خوب . خوب سرم درد می کنه دارم یه چی می خونم یادم برهسرت درد می کنه مثِ من برو بخوابآخه خوابم نمی بره . دختر خوبی باش دیگه . بذار بخونم غروب پــــاعلی بخونی من می دونم با تونیلو تو هم سرت درد می کنه - آره بابا دارم گیج می زنمبیا عزیزم بیا دستتو بده من . بیا بیا بیا اینجا . بذار بالشتو درست کنم بیا اینجا دراز بکش نمی خوابم ولم کن . علی خوابم نمیاد یعنی چی خودت گفتی که خواب خوبه – اِ اِ ولم کن . قربونت برم نمی تونم بخوابم  باید بخوابی . بخواب بینم .

علی وقتی خوابت نمی بره چی کار می کنی ؟- عکس تورو می بینم و بعد خوابم میبرهبه همین راحتی ؟ - آره . تازه فک کن اگه خودتو دم خواب ببینم به دو شماره نرسیده خر و پفمم می زنه هواعلی دلم گرفته – خوب عزیزم اون غمایی که ما دو تا دارم یکسره باید می گرفت – یعنیچی ؟ - یعنی بیخیال . نکنه تو هم فکر و خیالای منو داری – آره آره منم ته دلم یک جوریهتوکل کن به خدا همچی درست میشه تپل من – اینقدر گفتی تپل تپل که دارم همین جوری چاق می شم برات خوبه اینقدر هرس و جوش می خوری برات خوبه . تپل تپل پل ...... هه هه هه ...... نیلو خوابیدی ؟ ......... من قرار بود بخوابم بیا نیلو خوابید . بخواب که خواب بهترین آرام بخشه .  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:29  توسط سید علی ابطحی | 

دلم گرفته ........... دوست داشم اینجا بودی و سرمو رو شونت می ذاشتم  تا غم عالم برایم شیرین بشه چون با گرمی تو یخ غم آب بشده ... خیلی نامردی  ... تا حالا شده من غمگین باشم و تو پیشم باشی ؟ هه هه بگو مگه وقتی تو غمگین هستی من پیشتم ... وقتی مریضی من پیشتم ... به این میگن عند خودخواهی .. تازشم مگه تو بیکاری که به خاطر گرفتن دلم بیای فرتی پیشم .. درسته دلم ماله توه ولی خوب بالاخره با این همه مشغله ذهنی ای که داری خوب یذره هم به حرف دل من گوش کن دیگه .... بی معرفت جای دوری میره .....  تقصیر خودته ، می خواستی کاری نکنی که دلم بخاطر ندیدنت کوچولو شه ؟ به من چه .... تو بودی که که اومدی تو قلبم خیمه زدی و جا خش کردی .... به من هیچ ربطی نداره ... گریه کنم از نبودنت می گن بچه یه ، نکنم می گن سنگ دله .... آخه به کدوم سازه شماها برقصم ... نه راستی رقصیدن کار بدیه ... می خوام عکستو یه جایی قایم کنم که خودمم نفهمم که هر دم هواتم به سرم بزنه ... می دونی وقتی لپاتو تو عکس می بینم ناخداگاه خندم میگیره .. آخه یاد سوراخ لپت می افتم که همش ازم می پرسی : کو ببینم تو سوراخ لپ داری ؟ ولی دیگه دستتو وقتی می خوای عکس بگیری زیر چونت نذار .. زیاد تیپت خوب نمیشه . هه هه اون روز اینقدر حرف زده بودی که لبت خیس خیس شده بود ... هرچی بهت می گفتم عزیزم حرف می زنی پوف پوف نکن ... کو گوشه شنوا ... بیوفتی رو دنده لجا احد و بشرم نمی تونن از پست بر بیان .. هی ........... می گم بیا بریم با حضرت ازرائیل جون رفیق شیم ... خوب ..... بعد می گیم میشه ما دوتا وقتی خوابمون می بره روحامون تا صبح با هم باشن ؟؟ فکر می کنی بذاره ... من می گم لبخند می زنه می گه باید از خداجون بپرسم . به نظرت خدای مهربون می ذاره ما دوتا پیش هم باشینم ... اِ اِ اِ خوب دعوا نکن دیگه  . یعنی چی باید صبر کنی .... نخیرم من دیگه حوصله ندارم .... تو باید بیای پیشم ... اصلم کوتاه نمیام .... اصن باهات قهرم ... دیگه هم حرف نمی زنم .............................................................................. ببین .. قشنگم آشتی کنیم ... من حوصلم سر رفت .. هان ؟ آشتی آشتی ؟ باشه من تورو می بخشم .... باشه باشه عصبانی نشو گلم ... اصان ببخشید ... باشه .. بخشیدی منو ........... قربونت برم الهی .... نوچ نوچ سرتو درد آوردم ... دعا می کنی امشب خوابتو ببینم ؟ مرسی مهربونم ... مواظب نیلوفر من باش . بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 18:54  توسط سید علی ابطحی | 
ادامه داستان رو گذاشته بودم . اما يك متني تو ذهنم بود كه ديدم خالي از لطف نيست بنويسمش

ممد ياد بگير


سو به سوی چشمانم گواه وابستگی ژرفای وجودم را به وصل نگاهت می داد . خدایا تاوان کدامین گناهم را باید امروز بدهم . تو گویی ذهنم را با خود به منتها علیه افکار پریشانم بردی و خود را در آنجا بدون من رها کردی .

چشمانم را خیس نگه داشتم تا نغمه دلربای قدمهایت را تا نیمه شب امید نگه دارم که شاید از پرتو زیباییت نظاره کنم . اما تو آمدی . شاید تو به ظاهر دلتنگیت را بنمایی اما من براستی امید را بدون تو معنایی تهی می دانم . می خواهم بدانم براستی من پیچکی هستم که جز بستن دست و پای تو و نگذاشتن نفس کشیدن آزادانه عزیزی چون تو هستم ؟ می خواهم بدانم واقعا من دوستی از درون دل تو هستم و یا نگاهی ترحم آمیز به ذهن پراکنده من . می خواهم بدانم در آینده تو صورتی رنگی دارم و یا همان ذهن خاکستری رنگ هستم ؟ حق من آن است که دانای درون تو باشم تا فشار گیوتین حقارت در برابر تو ویا گمان دلسوزی کودکانه نسبت به من را بر افکارم برهانم .

شنیدن حقیقت به تلخی بادام کامیاری من است اما دانستن آن به شیرینی نظاره چشمان توست .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:28  توسط سید علی ابطحی | 
سال قبل . سالی که هزاران نفر با چشمانی خندان عزیزانشان را بدرقه اجتماع کردند .

۱۵ روز گذشته از آذر ماه . صبحی دل نشین برای مردم بود . خنده ها و لبخند های زیادی بر لبهای مردمانی که به امید بازگشت به خانه خروج می کردند .

همه سوار هواپیما شدند . چه موبایل هایی که قبل از سوار شدن هواپیما حامل پیامهایی از قبیل ، مواظب خودت باش و يا زود برگرد چشم انتظارم .

خلبان براي آخرين بار مي گفت : كمربند هاي خود را ببديد . ولي چه فائده بر بستن !

اما ........... اما دلهاي خيلي ها در حدود ظهر به لرزه در آمد . اشكهاي همه بر زمين ريخت . گوشهاي خيلي ها صوت وا مصيبتا شنيد . چشمان همه ما غم از دست دادن عزيزان عزيزانمان را به مرحله ظهور ديد .

براستي چه شد . همين ديروز در كنار ما نظاره گذر زمان بودند . لبخند هاي شيرينشان .............

زماني خبر فوت پدر علي رو شنيدم واقعا و از صميم قلب ناراحت شدم اما ........... اما وقتی شنیدم که بابای مهربون امید جزء شهداي سي ۱۳۰ بوده .............

عصرش خيلي حالم گرفته شده بود . كلي تيزر و وله هاي غم ناك كه دل سنگ رو هم آب مي كرد مي ذاشتن .

اما امروز صبح همه چيز دوباره به يادم اومد .

نمي دونم چي بگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 15:52  توسط سید علی ابطحی | 
داشتم کنار دیوار راه می رفتم . کنار دیوار ریزش کرده بود و برف سنگینی اومده بود و کنار دیوار لیز و لرزنده بود . نمی دونم پام چی شد و لیز خورد و افتادم پایین . رفقا که شما باشین ما از بالا افتادیم پایین اما .........................  اما وسط آسمون و زمین وایستادم . انگار یک نیروی عجیبی من رو به بالا برد . بالا که رسیدم یکی انگار توی گوشم می گفت : به خاطر نیلوفر تو را نجات دادیم .  . بعد از اینکه صدا قطع شد . همه جا تیره و تار شد . وقتی چشمامو باز کردم دیدم آسمون بالای سرمه و بوی خوبی داره میاد . بلند شدم و دیدم وسط یک دشت پر از گلهای وحشی هستم . روی پام ایستادمو دور و بر رو نگاه کردم دیدم وسط یک دشت بزرگی هستم . پشت سرم رو نگاه کرد که ...... باور نمی شد ........ نیلوفر اینجا چیکار می کرد . فاصله من با اون حدود بیست متری بود . از دور صداش کردم نــــــــلــــــوفـــر . برگشت و منو نگاه کرد . خندیدو دستاشو باز کرد . منم دویدمو پریدو تو بغلش . بعد از کلی حال و احوال بهش گفتم تو اینجا چیکار می کنی . گفت من داشتم روی مبل و کتاب می خوندم که یکدفعه احساس کردم سرم داره گیج می شه و بعدش دیدم همه جا سیاه شد و وقتی چشمامو باز کردم دیدم اینجام . وقتی هم که بلند شدم صدای تو رو شنیدم .  . نیلوفر به نظرت ما مردیم ؟

نه بابا فکر نکنم ما تازه اول عمرمونه . من گفتم مردن ربط به جوونی و پیری نداره . الآن بچه های سیزده و چهارده ساله به خاطر آبروریزی های جوونیشون خودکشی می کنن . چی فکر کردی ؟خوب چه ربطی به ما داره . نمی دونم ولی فکر نکنم مرده باشیم . هیچ کی هم اینجا نیست که ازش بپرسیم اینجا کجاست . گفتم حالا بیا بریم شاید کسی رو دیدیم .

آقایون و خانم ها که شما باشین دوتایی راه افتادیم .

از روی تپه پایین که اومدیم دیدیم یک دریاچه بزرگ و قشنگ جلومونه و یک کلبه کنارشه . اومدیم پایین و نیلوفر گفت علی برو در بزن ببین کی اینجاست .  رفتمو در زدم اما کسی در رو باز نکرد . صداش زدم که بیا بریم تو در بازه شاید کسی صدای ما رو نمی شنوه .

ما رفتیم تو که یک دفعه دیدیم سه تا تخت که یکیش بزرگ و متوسط و کوچیک بود . نیلوفر خندید و گفت تو این خونه رو یاد چیزی نمی اندازه ؟ گفتم آره داستان سه خرس و دختر گمشده نیست ؟ما دوتا ماتو مبهوت می نده بودیم که اینجا چه خبره . من در رو باز کردم که برم ببینم بیرون چه خبره که  با کمال تعجب خبری از دریاچه نبود . بلکه یک دریای بزرگ بود که کلبه کنار دریا واقع شده بود . داد زدم نیلو بیا ببین اینجا چه خبره . نیلو سرشو خاروند و با کمال تعجب گفت علی اینجا چه خبره ؟ من اومدم روی پله های ورودی نشستم و نیلوفر هم اومد کنارم نست و داشتیم دوتای سر این اتفاقا حرف می زدیم که یک صدای مرد از پشت سرمون اومد

ببخشید می تونم کمکتون کنم . برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم دیدم یک مرد حدودا سی ساله و با شفیه و یک اتکت که روش نوشته بود پلیس یار بسیجی  . گفت ببخشید اخوی شما اینجا چیکار می کنید . بهد رو کیرد به نیلو گفت که خواهر شما چرا چادر سرتون نیست . نیلوفر گفت آخه من تو خونه نشسته بود و یکدفعه دیدم اینجام و شروع کرد به ژته ژته افتادن . بعد به من گفت با خواهر چه نسبتی دارین . من موندم چی بگم گفتم خواهرمه گفت : حتما منم عموتونم آره ؟ همتون همینو می گین . به اینجا که میرسه همتون مثل هم می مونین . به خودم گفتم چه بیمزه . هه هه هه  خندیدم . گفت بلند شین بریم پاسگاه . گفتم آقا بیخیال شو دیدگه من اصلا نمی دونیم کجا هستیم که بخوایم حالا تو این گیر و داد نسبتمون رو برات روشن کنیم . یارو گیر داده بود که باید بریم . دستبند رو به دست من زد و خواست به دست نیلوفر بزنه که گفت هوی هوی . کجا کجا . به من خودم می زنم . عجب آدمی هستی حیا نداری . یارو کف کرده بود نیلوفر خندیدو منم اون یکی دست بند رو بهش زدم . یکدفعه یاد در کلبه افتادم گفتم برادر بسیجی عزیز ما دوتا یک سری لوازم تو کلبه داریم اجازه بده بریم برش داریم . یه نگاه انداخت و گفت باشه ولی سری بیاین دیگه . نیلوفر تعجب کرده بود و منم یک چشمک  بهش زدم و شیطون تیز گرفت من چه نقشه ای دارم . هم در رو باز کردیم همه جا سفید شد و وقتی چشمامونو باز کردیم دیدیم تو یک قصر بزرگیم . من دیگه خداییش داشتم سکته می زدم . به نیلوفر گفتم یک سیلی بهم بزن شاید دارم خواب می بینم . نامرد هنوز حرفم تموم نشده بود زد تو گوشم . گفتم دیوانه چرا می زنی گفت خوب خودت گفتی و زد زیر خنده . گفتم کوفت . می خنده و دوتایی زدیم زیر خنده .

نیلوفر گفت بیا بریم ببینیم کسی اینجا هست که صدای گریه ضعیفی شنیده شد . صدای گریه رو دنبال کردیم و دیدیم صدا از آشپزخونه داره میاد . رفتیم تو دیدیم یه دختر پونزده شونزده ساله نشسته کف آشپزخونه و داره گریه می کنه . گفتم ببخشید خانم اینجا کجاست ؟ نیلوفر  با یک نگاه اخم ناک گفت تو چرا باهاش صحبت می کنی . بذار من خودم باهاش حرف می زنم برو عقب . گفتم اِ اِ اِ حالا تو این گیر و داد بیخیال شو دیگه . بعد گفتم ببخشید اسمتون چیه . دوباره نیلوفر گفت به تو چه که اسمش چیه . ایندفعه عصبانی شدم و گفتم یکدقیقه صبر کن ببینیم اینجا چه خبره . دختره گفت اسمم سیندرلا ست  .

گفتم اِ اِ اِ نیلو جون این همونیه که دربارش لاگ نوشته بودی . سیندرلا گفت  شما از طرف من برای شاه زاده نامه نوشتین . زدم زیر خنده و گفتم نه لاگ . گفت : چند روز دارم به موبایلش زنگ می زنم ولی جواب نمی ده  .گفتم مگه شما موبایل دارین . از تو جیبش یه ان ۸۳ در آورد و گفت آره دارم اما شمارش خیلی درهمه از ۱ تا ۹ توش داره . نیلو گفت این ازین شماره ثبت نامی های جدیده ؟ گفت آره اما خوب خط نمی ده . من خداییش کف کرده بوم که ادامه داد : آره کلی فیلم از آزار و اذیت دوتا دخترای صاحب خونه گرفتم میخوام برم به یونسکو نشون بدم . نیلوفر که از تعجب داشت شاخ در می آورد و دستمو گرفت و گفت بیا بریم تا از تعجب دم در نیاوردیم .

ادامه دارد ....................................

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 13:31  توسط سید علی ابطحی | 
اولا این داستان که تو پست قبلی نوشتم کاملا واقعی بود و هر چی می نویسم در ادامه داستان واقعی است پس .....

..................................................................................................

می دانستم که تویی که تنها مرا از افکارم رها می کنی و خود را به عمق وجودم رسانده و مرا با نگاه های جدیدی آشنا می سازی

می دانستم که تو ........... با کلمات شیرینت که چون ترانه ای گلگون بار و با لحنی زیبا بر روح و جانم نقشی ابدی می بندی و خیال من را به واقعیت مبدل می سازی .

روزگار چون ثانیه بر دقیقه به دنبال هم می دویدند و من و تو را با خود به دریاهای سخن و کلام می بردند .  تو می گفتی با من بمان که روزگار برام چون جاده ای صاف و بدون خار و خاشا باشد و من ................ عاجزانه از تو درخواست می کردم که هیچ وقت خنده هایت را از من دریغ مکن و بگذار که من ........ در قلب تو کلبه ای از دوستی بسازم و با گرمی کلامت اجاق چارچوب عشقم را گرم کنم .

تو گفتی که قلب من برای تو می تپد و من گفتم رگ هایی که حاوی خون های همراه عطش عشق است را به پای تو می ریزم و از آن برای تو جاده ای می سازم که هر گاه برای عبور از دل من تو راحت باشی

ادامه دارد ................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 14:15  توسط سید علی ابطحی | 
از چرندیات نوشتن خسته شدم

می خوام اتفاقات چند سال پیش رو براتون بگم

.........................................................................................................

روزی از کنار هم در کوچه می گذشتیم و فقط سلام بود که نگاه های ما را به هم می دوخت .

روزی سلام باعث شد که این نگاه ها پای خنده را هم به وسط بکشد توقف چند ثانیه ای مارا به دقیه بکشاند .

روزی توقف ما باعث عهد و پیمانی شد که من و تو را به هم رساند و از نیم نگاه های موزیانه هر دو کلمه عشق  جوانه زد و سبزینه های نگاه هایمان به طراوت خود کامی تازه بخشید .

گذشت روزها و شبها به یاد تو و من و من و تو . سلام ها و خنده ها و غم و اندوه و گریه و فریاد با هم بود از قدم قدم پیشرفت خود با تو سخن گفتم و می گویم و خواهم گفت .

روز ها به امید دیدن تو از خواب بر می خواستم و از هر فرصتی برای وصل به دیدار تو می دویدم و شبها به امید دیدن خوابی شیرین از تو به میعاد گاه دیداری تاریک رهسپار می شدم

ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 13:38  توسط سید علی ابطحی | 

می خوای داد بزنم . اصلا می خوای فریاد بزنم . می خوای ............ می خوای تا آخر دنیا بدو بدو کنم . می خوای اصلا از این درخته برم بالا . چی جوری بهت بفهمونم که خوشحالم . خوشحالم چون روی ماهتو دیدم . خوشحالم چون دوباره تو چشمای قشنگت خیره شده بودمو با خنده گلیت جواب سلاممو دادی . وقتی با نگاه های عمیقت داشتی گلبرگهای دل پژمرده ام رو با دستهای آکنده از عطر گلهای همیشه بهار نوازش می دادی .

می خواستم من صحبت نکنم تا هم صدای دلنشینت رو بشنوم و هم روی ماهت رو ببینم . بهترین هدیه عمرم رو گرفتم . تو ..... تو بهترین هدیه عمر بودی و هستی و خواهی بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 13:2  توسط سید علی ابطحی | 
چند روز پیش محمد بهم زنگ زد .  من توی دنیا چهار پنج تا رفیق خوب و گل و مهربون که واقعا هر کاری بخوان براشون انجام میدم دارم .

من با محمد از وقتی که یادمه با هم رفیقیم . مامانم می گه از چهار سالگی با هم بودین . خنده هامون . گریه هامون . دعواهامون . شادی هامون . همه و همه . تو مجلسی جایی اگه من یا اون بودیم می رفتیم و هر وقت هم یک جایی که دوتایی بودیم همیشه کنار هم میشستیم .

حدود هفت سالمون بود که با یک عده از بچه ها تصمیم گرفتیم و هم قسم شدیم به قول خودمون و قرار شد همه مون طلبه بشین . هممون با هم باشیم .

روزگار مثل همیشه که وفاشو به همه نشون می ده فقط به منو محمد نشون داد و ما دوتا به قولمون با اشتیاق وفا کردیم . هر شهر و جایی بودیم با هم بودیم . راز ها و کار ها و شیطنت های همدیگرو بهم می گفتیم .

تا اینکه ......................................... ابری سیاه بدون اجازه و سوال از ما به نیت خیر خواهی ( ارواح عمش ) اومدو رو سر ما دوتا سایه افکند . ابری که خود سیاه بود اما به بهانه سفید کردن بر سر ما می بالید . ابری با ویرانی شدید و شکستن قلب های از مهر و محبت به ادعای دوستی و مهرورزی سایه نکبت بارش رو خرج کرد

محمد مشهد بود . دلم لک زده بود برای زیرت اقا امام رضا . برم کنار ضریح و داد بزنم یا امام رضا دوست دارم . دوستامو حفظ کن . اما پاهام نمی تونن برن مشهد . به محمد گفتم  از طرف من هم زیارت کن . وقتی صداشو شنیدم دلم اروم گرفت . به اینده امیدوار شدم . قلبم شب قدری با امید دعا می کرد . با روشنی دلم دعا می کردم .

خدا از تمام خطرات شیاطین حفظش کنه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 15:35  توسط سید علی ابطحی | 
خیالم راحت شد  . یه نفس راحت کشیدم . می خواستم داد بزنم اما خوب زشت بود   . کسایی که تو اتاق بودن صد در صد می گفتن : هه هه هه  این یارو خل شده . چون حوصله شونه کردن موهامو هم نداشتم برای همین تو ذهنشون بدون فکر کردن می اومد . به خاطر اینکه خیلی هم فکر کرده بودمو دیدم اگه جوراب پام کنم مخم داغ می کنه و مثل چی عرق از سر روم می باره ، دیگه حتما فکرایی می کردن .

یه نیم ساعتی نشستم  . زمان مثل برق داشت با سرعت ۱۹۵ کیلومتر نوری می رفت . البته برام یک عدد بود و اونو به حساب خوشحالیم می زاشتم ( می ذاشتم ) . دوست نداشتم همه چی تموم بشه اما خوب دم ظهر بود و باید می رفتم ناهار رو نماز .

رفت اما میاد !

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 17:51  توسط سید علی ابطحی | 
به نظر شما ها عشق چیزه خوبیه ؟ اینیکه می گن زندگی بدون عشق معنا نداره راسته یا دروغه ؟ اصلا کسی تا حالا عاشق شده ؟ اصلا تا حالا عاشق شدین ؟ به نظر شما ها ، عزیزان من آدم عاشق دوستی که بهش مدیون باشه ، بشه اشکال داره ؟ اصلا ببینم آدم تا چقدر باید عاشقه این دوستش باشه ؟ اصلا درسته آدم وقتی مدیون کسی هست اینقدر دوسش داشته باشه که بهش بگن تو عاشق اون بودی ؟ مگه عاشق باید چیکار کنه ؟ آخر خط عاشقی چیه ؟ اصلا این عشق درسته یا غلطه ؟ واقعا باید اونو فراموش کرد یا باید همیشه یادش باشه ؟

من یه رفیق دارم طرفای ۱۶ سالشه . می گه عاشق دختر عمه اش شده .  باور کنین این رفیقم همه چی بهش می اومد الا عاشق شدن . دیوونه شده . می خواد بره به مامان بزرگه بگه که کاراشو ردیف کنه . دیوونم کرده . هر چی می شه و هر اتفاقی می افته یا از عمه ش می گه یا از شوهر عمه و یا از خود دختره . می خواد به خاطر دختره از همین حالا شروع کنه به پول درآوردن و کلاس گذاشتن جلوی دختره .

راستی گوش شیطون کرد دارم منظم می شما . مرتب می نویسم

مخلص همه برو بچ

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 10:22  توسط سید علی ابطحی | 
امروز اگه گفتین چه روزیه .

امروز پنجشنبه ۵ / ۵ / ۸۵ مصادف با ولادت امام پنجم امام باقر علیه السلام . 

وقتی به کنار دریا قدم نهادم

نهادم قلبم را در کنارش

کنارش ایستادم و به گفتم

گفتم مرا خواندی و من آمدم

آمدم تا تو را به درون قلبم ببرم

ببرم دلت را برای خود

و خود را به تو بسپارم

بسپارم امید و آرزوهایم را به تو

و تو گفتی که هستم

هستم در فکر و ذکر تو

و تو بودی تمام آرزوی من

و من داشتم آرزویی چون تو

و تو و من هستیم برای هم

"""" خودم """"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:30  توسط سید علی ابطحی | 

به پیچ و خم زندگی تا حالا فکر کردین ؟  تا حالا فکر کردین زندگی شما چقدر پیچ داره . اصلا پیچ داره یا نه ؟ نخندینا اما این جریان رو زمانی که داشتم فیلم داستان شیرین دریا رو که اثر زیبای پوپک گل دره بود که خدا بیامرزتش به فکر افتادم .

هیچ وقت نمیشه پشت پیچ رو پیش بینی کرد که چی در انتظارته . البته بعضی ها مثل خودم خیلی تلاش می کنند که پشت پیچ پیش بینی کنند . یه رفیقی دارم به نام عرفان که از بچه های وب لاگ نویسه . اون هم خیلی این کار رو دوست داره . یعنی پیش بینی های زیادی رو تو زندگیش می کنه .

بگذریم . اما تا بحال شده مثلا تا یک مدتی پیچی رو تو زندگتون نبینین ؟ مثلا دردمون از بی دردیه ؟ اصلا اینو قبول دارین ؟ این حرف رو ؟

اما برای یک بار هم که شده امتحان کنین بد نیست که سعی کنین چند روز آینده رو پیش بینی کنین که مثلا فردا اولین کسی رو که می بینم کیه ؟ یا اون شخص با چه لباسی و چه جوری میبینمش .

راستی عکس رو خودم گرفتما . نگین مثل بقیه عکس ها دزدیه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 12:9  توسط سید علی ابطحی | 
همیشه آدم آرزوهایی می کنه که بعدا شاید پشیمون بشه که چرا همچین آرزویی رو کرده . مثلا می گین کاشکی زیاد مسافرت می کردم ، اما بعد از مدتی که این آرزوتون بر آورده می شه می گین عجب غلطی کردما که همچین حرفی رو زدم ، چون حسابی خستتون می کنه . یا می گین خدایا یه زنه خوب بهم بده و یا دختر خانوما می گن : خدایا یک شوهر توپ بهم بده اما بعدش شاید عده ای پشیمون بشن که چرا ازدواج کردن .

اما اگر آرزوها رو با فکر و آینده بینی نگاه کنیم برامون نتیجش شیرینه .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 8:46  توسط سید علی ابطحی | 

همیشه دوست داشتم بشناسمش . نه از اون شناختنهایی که باعث بیشتر شدن فاصله بینمون بشه . یعنی من با شناختن اون باعث اذیتش بشم . برام عادی بود . یعنی فرقی بین اون و یقیه نمی زاشتم . اما همیشه ته دلم یک چیزی بود که می گفت باید بشناسیش . کار سختی بود . تصورش رو می کنم از خودم تعجب در وکنم . چون کسی نبود که براحتی بشه ته دلشو بخونم . آخه برام خیلی جالب بود که حرفای ته دلم مردم رو با نگاه ها و کلماتشون بخونم. این کار رو خیلی دوست داشتم ، اما خوب ضرر هایی هم داره . نمی تونستم حرفامو مستقیم بهش بزنم . آخه می ترسیدم ناراحت بشه و من با خود خواهی خودم که بخوام بشناسمش بیشتر باعث  ناراحتی اون بشم . همیشه کلمات از بیان حقیقت باز می مونن و بهترین راه دو پهلو صحبت کردنه . ولی باز تردید داشتم . می ترسیدم . ترسم از این بود که با حرفان از دستش بدم . شایدم می ترسیدم که با کلمات مبهمی که می سازم قلبشو بشکنم . گفتم زمان بهترین راه کمکه . زمان رو خدا خیرش بده . خدا ایشالله هرچی می خواد بهش بده . باعث شد خوب بشناسمش . باعث شد دیگران رو هم بشناسم . باعث شد راحت تر بگم که می خوام درکت کنم . می خوام وقتی ناراحته ، غمگین باشم و وقتی خوشحاله شاد . آخر شناختمش . البته اون تنها کسی هست که در مقابلش کم آوردم و نتونستم مثل همیشه تصور کنم . شاید بخاطر زرنگ بودن و یا زیادی خوب بودنشه .  باعث شد من دیدم در مقابل مردم عوض بشه . باعث شد چشمامو دوباره با آب صاف بشورم . باعث شد در دلم رو بعضی حرفا و گفته ها و کارها ببندم . باعث شد احساس تنهایی همیشگیم به سلامی دوباره به آرزوهای دست نیافتنیم بشه . باعث شد علت دوست داشتنشو بفهمم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:1  توسط سید علی ابطحی | 
چتم رو تازه روشن کرده بودم و داشتم کارهامو می کردم که تلفن زنگ زد . مثل همیشه تلفن رو برداشتم و گفتم : بفرمایید . دلم یک دفعه هری ریخت پایین  . گفت : سلام خوبی . گفتم : خوبم . تو چطوری ؟ . حرفم که تموم شد گفت : علی ساعتم خراب شده می تونی درستش کنی ؟ گفتم بیار شاید بتونم درست کنم . گفت : باشه پس الآن میام  . بعد تلفن رو قطع کرد . قلبم مثل چایی که دم کشیده بود داشت قل قل می کرد البته از نوع تپ تپش  . تو همین فکرا بودم که از پشت شیشه دیدمش . اما گذاشتم در بزنه . آخه با ریتم خاصی در میزنه و خیلی از طرز در زدنش خوشم میاد . رفتم درو باز کردم . تا دیدمش گفتم سلام و خندیدم .قلبم داشت از شدت ضربان می زد بیرون  . اوم مثل همیشه زد زیر خنده و گفت سلام . این ساعتم خراب شده می تونی درستش کنی ؟ ساعت رو ازش گرفتم و دم در شروع کردم به ور رفتن بهش . اونم به در تکیه داد و شروع کرد به صحبت کردن و داشت جریانی رو تعریف می کرد . داشتم با ساعت ور می رفتم و می خواستم بگم که ساعتت گیر داره که بیاد  تو ( روم نشد بگم بیا تو . شایدم حُل شده بودم ) اما یک دفعه گیرش بر طرف شد .  با کمال نا باوری گفتم درست شد . بعد خواستم ساعت رو بهش بدم . اومدم ساعت رو بزارم کف دستم  تا مجبور شه از دستم بگیره . اما بعد پشیمون شدم  . گفتم شاید اذیت بشه و ساعت رو از بالا گرفتم . اونم ساعت را از پایین گرفت . بهش گفتم مواظب باش دیگه خراب نشه . خندیدو گفت باشه و بعد خداحافظی کرد .
نشستم پشت کامپیور و نگاه کردم به ساعت اینترنت دیدم نیم ساعت شده  . تازه تاپ تاپ قلبم واساده بود که دیدم اومد پشت پنجره . می خواست دوباره خداحافظی کنه . اول جا خوردم اما بعد باهاش خدافظی کردم . هنوز چند دقیقه نشد که دوباره در زد . فهمیدم خودشه . رفتمو گفتم باز چی شه ؟ همین طور که می خندید گفت دوباره گیر کرد . دوباره ساعت رو ازش گرفتم و بهش گفتم ببین و یاد بگیر . با دقت نگاه می کرد اما تو چشماش یک چیزه دیگه رو می دیدم . شروع کردم به یاد دادن بر طرف کردن گیرش . بعد گفتم فهمیدی . خندید و گفت آره . گفتم : عمرا فهمیده باشی . فکر کنم اگه جک سال رو براش تعریف می کردم اینقدر نمی خندید که از حرفم خندید  و گفت : نه فهمیدم . گفتم :  خدا رو شکر . بعد دوباره خدا حافظی کرد و رفتــــــــــــــــــ .
چرا آدم فکرایی که می کنه هیچ وقت در خارج به حقیقت نمی پیونده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21:54  توسط سید علی ابطحی | 
روز اول که ديدمت مي خنديدی . وقتی اذيتت مي کردم مي خنديدی . وقتی منو می ديدی مي خنديدی . من هيچی نمي گفتم . چون مي ديدم مي خندی .
وقتی درد و دل برام مي کردی مي خنديدی . مي گفتی خنده بر هر دردی دواست . پس چرا به خنديدن اون روزا درد دوری تو رو نمي تونم دوا کنم . چرا به ياد آوردن خنده های تو باعث بيشتر شدن درد من ميشه .
امّا باز هم بهت ميگم سلام تا اينکه بهم بگی علیک سلام . اينقدر بهت مي خندم تا به فهمی من چی  مي کشيدم . اينقدر سره راهت سبز مي شم که تصورت از من بشه سيريشه به تمام معنا . امّا اگه خواستی بگی دوسم نداری فقط بهم اخم کن . چون گوشم تحمل کلام دوست ندارم رو نداره . تصور شنيدن اين کلمه برام خیلی سخته . چون ميتونم اخمتو به حساب شوخی بزارم و جوانه اميد هنوز در قلب من زنده بمونه .
پس تا اون روز فعلاً خدا حافظ

.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::

البته ابن بلاگو تو فرودگاه نوشتم . شانسم گرفت که نمی شد ، گلاب به روتون ............ق بکنم . چون من وقتی از این حرفا از خودم می زنم دلو رودم بهم میریزه و کار به عرق نعنا می کشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 6:49  توسط سید علی ابطحی | 

دیده به دیدگاه من بنداز .

در آرزوی دیدن روی تو به تنگ آمده .

تا با لبخند زیبای خود .

چشمان اشک آلودم من را به کام خوش بکشانی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:44  توسط سید علی ابطحی | 

در اتاق رو باز کردم و بعد از بستن در روی صندلی نشستم . چند دقیقه ای نگذشت که " م.ع.و.ه.ی " در رو باز کرد . از دم در چشمشو بهم دوخته بود و بدون حرف آروم نشست روبروی من روی مبل . بهش گفتم علیک سلام . دو طرف لبهاش رفت کنار و دندوناش دیده می شد . گفت : چرا منو دوست داری . من که جا خورده بودم گفتم : یعنی چی ؟ گفت : می گم چرا منو دوست داری . به شوخی بهش گفتم : حالا از کجا می دونی دوستت دارم  ؟ ...........سرشو به طرف راست کج کرد و انگشت وسطی دست راستشو بالا آورد و بالای گوششو خارون و گفت : که این طور . گفتم : غلط کردم الآن بهت می گم : گفتم چون خیلی مهربونی . یکدفعه اخم کرد و گفت : پس الآن دوسم نداری . من گفتم این سوالا چیه گفت : یعنی اگه بد اخلاق بشم دیگه دوسم نداری ؟ گفتم : هر دوست داشتنی علت نمی خواد . گفت : داری از زیر سوال در می ریا . خندیدم و گفتم : نه اما مگه تو منو دوست نداری ؟  گفت : خوب چرا . گفتم دروغ می یگی . چشماشو گرد  کرد و گفت چی داری می گی . لبهامو بهم چسبوندم و یک خنده جکن زدمو گفتم : خوب داری منو اذیت می کنی دیگه . گفت : ببخشید . شوخی کردم . منم صورتمو طرف پنجره کردم و چشمامو ازش رو کردم . اون گفت : چرا اینجوری می کنی ؟ جواب ندادم  . گفت : حالا یک سوال کوچیک که این همه ناراحتی نداشت . بازم حرف نزدم . بلند شد و اومد رو مبل سمت چپ من که پشت به پنجره می شد که بتونه روبروی من بشه . دوباره رومو برگردوندم به راست و ایندفعه دست چپمو روی صورتم گرفتم . اما از دست راستم فراموش کرده بودم . یکدفعه دیدم دستم گرم شد  . نگاه کردم دیدم دستمو گرفته و داره منو نگاه می کنه  . با صدای خیلی آروم گفت : ببخشید . می خواستم ببینم دوسم داری . من یک دفعه ای برگم و صورتمو بردم نزدیک صورتش گفتم : آخه اگه دوستت نداشتم ، اینجا نبودم . .................. بودم  ؟. مثل پنیری که بر اثر گرما آب بشه ، لبهاش از هم باز شد که گفتم بابا بیخیال  . . هنوز حرفم تموم نشده بود که یک دفته همون طور که دستم تو دستش بود گفت : بیا دنبالم می خوام یک چیزی رو بهت نشون بدم . تا درو باز کرد ....................................همه جا سفید شد . . احساس می کردم دارم از بلندی با سرعت سیصد و شصت تا می افتم پایین ، اما یکی تو گوشم که گرماشو احساس می کردم گفت .::::::::. منو باور کن .::::::::. منو باور کن .::::::::. منو باور کن ...   

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:2  توسط سید علی ابطحی | 

بنام خدا

داستانی که می خوام براتون تعریف کنم رو یکی از دوستانم به نام حامد برام تعریف کرده و بد نیست شما این قضیه رو بشنوید .

حامد اهل مشهد است و از دوستان بسیار نزدیک من است .

حامد اینجوری شروع کرد ......................

من تو مشهد به دنیا اومدم و مثل تمام بچه هایی که در سنین خردسالی هستند ، دوستانم را خیلی دوست داشتم ، من واقعا عاشق اونا بودم . برای دیدن اونا لحظه شمازی می کردم و مواقعی که با آنان بودم ، انگار زمان و لحظه ها برایم متوقف شده بود .

لحظه های شیرین دوران کودکی را هیچ وقت فراموش نمی کنم . من و دوستانم هیچ وقت با هم بد نبودیم و اگر هم دعوا می کردیم ، لحظه ای بعد همه چی رو فراموش می کردیم .

حامد به یکباره ساکت شد و به فکر فرو رفت .

ازش سوال کردم : چی شده حامد ، ساکت شدی ؟ گفت : تو تمام فریقای خوبی که داشتم ، در خانواده هم چون اون زمونه نوه کوچیک خانواده بودم و هم سن من پسری نبود اما ، اما دختر عمه ای داشتم به نام آسیه که یک سال از من کوچکتر بود ، یاد اون افتادم . چون در همون زمونا هم بازی هم بودیم . بعد دوباره ساکت شد . من دیگر درباره آسیه ازش سوال نکردم . اما گفتم : خوب بعدش !

اون از آسیه چیزی نگفت و بعد ادامه داد : تو اون روزای خوش که همه چیز داشت بر وفق مراد پیش می رفت ، به یکباره همه چیز به هم ریخت . پدرم به خاطر کارش مجبور بود بره تهران و من باید تمام رفیق هایم را می گذاشتم و می رفتم . تصور اینکه با تمام رفیق های خوبم باید خداحافظی می کردم و مدتی از آنان دور باشم ، برایم کابوس شده بود .

ناگهان ازش پرسیدم با فکر آسیه چه کردی ؟ خنده ای شیطونی کرد و گفت : اون دختر عمه ام بود . من متوجه نشدم و ادامه داد : بالاخره روز حرکت فرا رسید و من با تمام خاطرات خودم با دوستانم را ، خداحافظی کردم .

فکر می کردم خدا تمام دوستان را از من گرفته اما فکر اون چیز رو نمی کردم . گفتم او چیز چیه و یا کیه ؟ جواب داد : صبر کن چقدر تو عجولی . خندیدم و گفتم : ببخشید دیگه حرف نمی زنم و دوباره ادامه داد : ما رسیدیم به تهران . پدرم خونه ای خریده بود و رفتیم اونجا . وقتی رسیدیم به تهران ساعت ده شب بود و من با اندوهی که در گلویم بود و نزدیک بود من رو خفه کنه خوابیدم . پسری به سن من که حدود هفت سالش بود و تمام رفیقاشو از دست داده بود نمی تونست اون شب بخوابه ، اما لطف خدا خوابم برد .

صبح حدود ساعت هشت و نیم بود که در خونه به صدا در اومد و پدرم رفت دم در .وقتی چشمامو باز کردم دیدم سه تا سایه روی پرده پنجره خونمون افتاده که دوتاش بلند و یکیش کوتاه بود . چند دقیقه گذشت و پدرم در اتاق رو باز کرد و گفت بیا دوستت اومده ------------

من تو فکر فرو رفتم که من تو تهران دوستی ندارم . به زور پدرو و با تمام خستگی که داشتم ، از رختخواب بلند شدم و درو باز کردم . دیدم مردی توی پذیرایی نشسته . سلام کردم و اونم جواب داد . بعد پدرم نگاه بهت زده من رو که دید ، گفت : برو توی آشپزخونه هست . انگار آب سردی رو ریختم روم . فهمیدم دختره .

در آشپز خونرو باز کردم دیدم مادرم و برادرم و یک خانون ، همه نشستم پشت میز ، بهشون سلام کردم و جواب شنیدم . اما دختری کنار میز نشسته بود . از ظاهرش فهمیدم که باید هم سن من باشه . مامانم گفت این زهراست و هشت سالشه ، تو دلم گفتم خوب به من چه ، می خوام اصلا نباشه . به من چه .بهش سلام کردم و اونم جواب داد . اما اما هر نگاهی که می کرد ، انگار برام آشنا تر می شد .

مدتی گذشت ، زهرا هم براک جای خواهر رو داشت و هم جای یک دوست خوب . تازه تو درسای مدرسم هم کمکم می کرد ، تمام تمرین های مدرسهم رو با اون حل می کردم .

یک سال از این قضیه گذشت و من محبت عجیبی به زهرا پیدا کرده بود و همیشه اونو به عنوان دوست میدیدم ، اما دوستای قدیمم بعد از مدتی اومدن تهران و من از اون به بعد کمتر با زهرا بودم ، چون خاطرات بودن با دوستانم برام زنده شده بود .

رفتن ما به قم هم باعث شد که دیگه زهرا رو ندیدم . البته علتی که داشت به خواطر بزرگ شدن من و اون بود که هم فکر هامون و هم محبت هامون بزرگ شده بود . بعد از چند سال اونا اومدن قم و همسایه ما شدن . البته دوستان قدیمم هم اومدن قم اما من و زهرا دیگر با هم صحبت هم نکردیم ، حتی بعضی وقتا هز هم فرار می کردیم . مثلا اگر من تو کوچه بودم ، اون تا من نمی رفتم ، از خونه بیرون نمی اوم و باعکس . دیگه حسابی بزرگ شده بودم و حدود نوزده سالم بود .

اینجا دوباره حامد تو خودش رفت . من سوال کردم : باز چی شده . گفت : نمی دونم چی جوری برات بگم . اخه از سن هیجده نوزده سالگی ، پدر و مادر ها به فکر ازدواج پسرشونن و من در این مورد چیزی به پدر و مادرم که اصلا می خوام ازدواج کنم یا نه ، نکردم تا یک روز که زهرا و پدر و مادرش و داداش کوچیکش اومدن خونمون . فردای آن روز خواستم برم بیرون که مادرم گفت : حامد واستا کارت دارم . من با تعجب گفتم : چی کار دارین ؟ گفت مسئله ای رو می خوام بهت بگم . گفتم : خوب بگین ، و خندیدم . اما مادرم با حالتی تعجب وار و جدی گفت : بابت مدتی پیش درباره تو با خانواده زهرا صحبت کرده و خود زهرا هم در جریانه .

حامد در حالتی که شصد دست چپش رو روی لپش و دو انگوشت کناریش رو روی پیشونیش گذاشت گفت : من که بهتم زده بود و نمی دونستم چیزی بگم ، بلند شدم و داشتم می رفتم که مادرم گفت : حامد تصمیم خودتو بگیر و بهم بگو . من که مثل کتری جوش اومده باشه و سریز کنه گفتم : منو زهرا ؟! بعد بدون حرفی درو بستم و رفتم نماز .

گفتم نماز ؟ گفتت: آره . آخه داشتم می رفتم نماز که مادرم گفت . بعد ادامه داد : نمازمو نفهمیدم چیجوری خوندم و اومدم خونه . شب وقتی خواستم بخوابم ، تعجب سراسر وجودم رو فرا گرفته بود ، خوابم نمی برد ، فکر این مسئله عذابم می داد .

من عاشق زهرا بودم ، اما عاشقی که زهرا رو برای عشقش نمی خواست . یعنی عاشقش بودم چون دوست داشتم تمام خوبی ها برای اون باشه . دوست نداشتم ناراحت ببینمش ، ولی مهم برام نبود که آیا اون همسر من باشه یا نه . من باید تصمیم خودم رو می گرفتم . چون می دونستم نمی تونم اونو خوشبختش کنم . اما بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و به خودم گفتم عاشق اونیکه خوبی رو برای معشوقش بخواد نه خودشو برای خودش و جوابمو گفتم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه .........

حامد که با صدایی آروم داشت صحبت می کرد گفت : پدرم خیلی با من صحبت کرد اما فائده ای نداشت بعد از مدتی هم زهرا با یکی از دوستانم ازدواج کرد و همه چی تموم شد .

حامد به از تموم شدن صحبت خندید و در حالی که خوشحالی از صورتش می بارید گفت : تمـــــــــــوم شد ....

من گفتم : راستی این وسط آسیه چی شد ؟ گفت : اونم ازدواج کرد ، البته حدود چهار و پنج سال قبل از این ماجرا .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:9  توسط سید علی ابطحی | 
 
 
من پس از تحقيق بسيار زياد و طاقت فرسا در امر گرداوري تاريخچه مطلبي به نامه عشق ، تونستم اين تاريخچرو باز سازي کنم ( از همين جا از دختران محترم به خاطر اين واقعيت عذرخواهي مي کنم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در زمان هاي بسيار دور يعني بر مي گرده به حدود هزار سال پيش . داستان از آنجايي شروع شد که ديگر جوانان به ازدواج فکر نمي کردند و فقط فکر و ذکرشون پول دراوردنو و بيزينس و چت و از اين جور کارا بود . البته اصل ما جرا از اونجايي شروع شد که پادشاه شيشم روم در هنگام خوردن کافي گلاسه در کافي شاب مرکزي روم با دختري جوان ديده شد . بعد از آبرو ريزي بسار زيادش ، در مقام نصيحت به جوانان گفت : اي جونا خر نشينا .
خلاصه جوانان از ازدواج دوري کردند و ديگر پسري به خواستگاري دختري نرفت و دختران بسيار زيادي در خانه ها ترشيده شدند . از آنجايي هم که قيمت ترشي و تورم سرسام آور بود و رايانه ، ببخشيـــــــــد يارانه هاي دولت بسيار کم بود براي همين قيمت ترشي بصورت روزافزون زياد مي شد تا به بشکه اي ۹۹ دلار رسيد .
خلاصه همه دختران در ميدان شهر روم تجمع کردند و گفتند که ما بيايم لايحه اي ، تبصره اي ، چيزي اختراع کنيم که لا اقل پسرا به خواسگاري ما بيان .
خلاصه همه اينها فکراي ( ..... بد آموزي داره نمي گم ) روي هم ريختن و به يک فکر شومانه رسيدند ، البته همشونا . اسم اين فکرشون رو گذاشتند عشق
بعد از اونجايي که هميشه اولين چيزي که اختراع مي کنن ، روي حيوونا آزمايش مي کنن ، اومدن و بر روي الاغ امتحان کردن ، از قضا الاغ قصه ما عاشق اسبي ماده شد . حالا خر بيارو باقالي بار کن .
البته يک فايده اي داشت و اون عشق متضاد رو درست کرد .
خلاصه از اون به بعد پسرهاي بيچاره خر شدند و هي به خواسگاري دختر ها مي رفتند .
.............................................
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 15:48  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM