تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
یادمه چند روز پیش اخبار درباه کمک مالی، نقدی، پولی، ارزی، خوراکی، لباسی، ملت شهید پرور ایران به ملت شهید پیشه فلسطین می گفت. دقیقا یادم نیست و حوصله با مدرک و اعداد و ارقام دقیق رو ندارم اما رقمه یه نمه بالا میزد همون جا یه جمله یادم اومد که چراغی که به خانه ایران رواست به مسجد فلسطین حرام است. این به کنار . اینم کنارش تو ذهنم اومد: برای مسلمونی تب کن که واست بمیره نه بکشدت.

خداییش هر کاری کردم این حس انتی وهابی خودمو نتونستم ساکتش کنم. خفن با عواقب فلسطینی ها و حال و کنونشون می جنگید.

خدا وکیلی بهتر نیست اول به بدبخت بیچاره های کشورمون برسن تا هر روز و فرت وفورت آمار ندن که چقدر گرسنه و تشنه اعم از بدبخت و بیچاره در مملکت هست.

تازه به فلسطینی ای کمک میشه که به خون ماها تشنه اند و فقط یه جنبه سیاسی قضیه می مونه که اونم به درک به خاطر سیاست بازی ایران بر جان می خریمش.

کاش چراغ خانه وجه سیاسی پیدا می کرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 7:12  توسط سید علی ابطحی | 

چند روزی بود که می خواستم با تقلید از مدیکو برای دوستان فال حافظ بگیرم، اما چون کتابا تو اسباب کشیمون بسته بندی شده بودن حسش نبود که بازشون کنم آخه باید همشونو توی قفسه می چیندم. امروز عصر حسش اومد و کتاب رو برداشتم و از حضرت حافظ خواستم که برای بچه ها اون چیزی که هست بیاد...

1- بابای خوبم

مردمی کرد و کرم لطف خدا داد به من           کان بُت ماه رخ از راه وفا باز آمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح        داغ دل بو بامید دوا باز آمد

 

2- عموی گل گلابم

درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر                 درین سراچه بازیچه غیر عشق مباز

به نیم بوسه دعائی بجز زاهل ولی              که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

 

3- فاطمه (دخترعمو)

ازراه نظرمرغ دلم گشت هواگیر                    ای دیده نگه کن که بدام که در افتاد

درداکه ازآن آهوی مشکین سیه چشم          چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

 

4- داش امیر

گفت آسان گیر برخودکارها کز روی طبع         سخت میگردد جهان بر مردمان سخت کوش

وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک          زهره در رقص آمد و بر بط زنان میگفت نوش

 

5- عمو رضا

تو گرخواهی که جاویدان جهان یکسربیارائی      صباراگوکه بردارد زمانی بُرقع ازرویت

وگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی          برافشان تافروریزد هزاران جان زهرمُویت

 

6- عرفان

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا            فی بُعدها غدابٌ فی قُربها السلامه

گفتم ملامت آید گرگرد دوست گردم              والله ما رَاینا حُباً بلا ملامه

 

7- تماشــــــاگه راز

نامه تعزیت دختر رَز بنویسند                       تا همه منچگان زلف دوتا بگشایند

گیسوی چنگ ببرند بمرگ می ناب               تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند

 

8- سپیده

پای ما لنگست و منزل بس دراز                   دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

حافظ از سر پنجه عشق نگار                      همچو مور افتاده شد در پای پیل

 

9- مهدیه

ای روی ماه منظر تو نوبهار حُسن                خال و خط تو مرکز حُسن و مدار حُسن

در چشم پر خمار تو پنهان فسون سحر         درزلف بیقرار تو پیداقرار حُسن

 

10- فاتح

شکوه تاج سلطانی که بیم جان درودرجست    کلاهی دلکش است اما تبرک سر نمی ازرد

چه آسان مینمود اول غم دریا ببوی سود          غلط کردم که این طوفان بصد گوهر نمی ارزد

 

11- محمد رضا فاني دايي جان

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند                گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار                گرفتندعکس توبرنقش نگینم جه شود

 

12- مسافر کوچولو

شکنج زلف پریشان بدست بادمده               مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

گرت هواست که با خضر همنشین باشی     نهان زچشم سکندر چو آب حیوان باش

 

13- سید مهدی موسوی نژاد

آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد    تاجان فشانمش چو زر وسیم در قدم

ازبازگشت شاه درین طرفه منزلست              آهنگ خصم او براپرده عدم

 

14- امید محدث

برکشد آینه از جیب افق چرخ و درآن             بنماید رُخ گیتی به هزاران انواع

در زوایای طربخانه جمشید فلک                  ارغوان سازکند زهره بآهنگ سماع

 

15-  طفلک جون

ماهی و مرغ دوش زافغان من نخفت وان         شوخ دیده بین که سرازخواب برنکرد

میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع      او خود گذر بما چو نسیم سحر نکرد

 

16- احسان ابراهیمی

در این غوغا که کس کس را نپرسند             من از پیرمغان منت پذیرم

خوشا آندم کز استغنای مستی                  فراغت باشد از شاه و وزیرم

 

17- امير حسين هاشمي

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند            گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت                با من راه نشین باده مستانه زدند

 

18- سعيد بختياري

هنگام وداع تو زبس گریه که کردم                دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

میرفت خیال تو زچشم من و میگفت            هیهات ازین گوشه که معمور نماندست

 

19- وحید جون

آنکه بی جرم برنجید و بتیغم زد و رفت           بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست      تادرآن آب و هوا نشوونمایی بکنیم

 

20- محمد نعمتي

بیاض روی ترانیست نقش در خور آزانک        سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری

بنوش می که سبک روحی و لطیف مدام      علی الخصوص درآندم که سرگردان داری

 

21- حاج آقای نجمی

عاشق و مخمور و محجورم بت ساقی کجاست          گوکه بخرامد که پیش سرو بالا میرمت

آنکه عمری شد که تا بیمارم از سودای او                  گو نگاهی کن که پیش چشم شهلامیرمت

 

22- به دنبال چراغی

خنده و گریه عشاق زجایی دگرست می سرایم بشب و وقت سحر می مویم

حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی          گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم

 

23- مدیکو

سرو زر و دلم و جانم فدای آن یاری               که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه گذارت کجاست تا حافظ                  بیادگار نسیم صبا نگه دارد

 

23- امیر هادی انواری

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر                ایم متاعم که همی بینی و کمتر زینم

بنده آصف عهدم دلم از راه مبر                    که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کنیم

 

24- سید علی ابطحی

خرم آن روز کزین منزل ویران بردم                 راحت جان طلبم وز پی جانان بردم

گر چه دانم که بجایی نبرد راه غریب             من ببوی سر آن زلف پریشان بردم

 

25- در قلب کویر

قصه العشق لا انفصام لها                          فُصِمَت ها هنا لسان القال

ما لِسلمی و من بذی سَلَم                        اَینَ جیراننا و کیف الحال

 

اینم برای خودم

نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار        خود پسندی جان من برهان نادانی بود

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان      نستدن جام می از جانان گرانجانی بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 7:1  توسط سید علی ابطحی | 
دیشب خوابم نمی برد. آن شدم و شروع به وب خونی کردم.

یکی از بچه های قدیمی آن شد. گفته بود نیمه های شب یا صبح زود آن میشم. یک کمی خوش و بش کردیم و یک کمی هم غیبت یکی از بچه ها. البته اون بچه هه راضی بود من ازش حرف بزنم (قابل توجه دوستان حساس)

خلاصه یک کمی هم از مشکلات زندگی گفتیم و بای بای و رفتم لالا.

امروز دیدم برام کامنت گذاشته و درباره صحبت های دیشب تفصیلی داده. اما آخر کامنت از حال نیلو پرسیده..

یک دفعه یاد نیلو افتادم. می گفت یادمه یک سال و نیم منتظر بودیم ببینیم این نیلو کیه.. نیلوفر.

یاد نیلوفر افتادم. یادمه هر کی ازم سوال می کرد یه جوری جواب می دادم... نیلو ؟ واقعیه. خیلی دختر خوبیه... نیلو .؟ هااااااااااا بابا یه تصور مجازیه. تخیلیه.

فاصله واقعیت و مجاز برای خیلی ها زیاده و برای خیلی ها کم. خیلی ها آرزوها و تصوراتشون براشون دست نیافتنیه و خیلی ها براشون مثل یک جسم روبروی چششونه.

نیلو، واقعیت یا مجاز ، تصور یا وجودی بود که باعث شد من شخصیتمو و تمام آرزوها و آینده ام رو شکل به کمک اون شکل بدم.

تو کامنتش معتقد بود تو عاشق واقعی نیلو نبودی

اما واقعا نیلوفر خیال بود. خیالی که من با تصورش سعی می کردم کنترل تمام احساسات و عواطف و تمرکزات روحیمو در دست خودم بگیرم و بتونم راحت تر با اتفاقای بیرون وجودم کنار بیام.

کاش می شد نیلوفر مجسم میشد، جان می گرفت تا ازش تشکر کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:11  توسط سید علی ابطحی | 

اولین مناظره مبانی اطلاح طلبی و اصولگرایی بین ابطحی و رسایی در دانشگاه پردیس قم

حاج عمو اومد قم عصری. گفت تو دانشگاه پردیس با آقای رسایی مناظره داره، میای، منم گفتم باشه میایم، فقط کتک کاری نباشه که اصلا حوصله ندارم.

بعد از نماز مغرب و عشا راه افتادیم و رسیدیم جلوی دانشگاه.

اولا اینکه هماهنگی ها جوری بود که نشد بریم با ماشین تو دانشگاه، البته حاج عمو از هماهنگی ضعیف من می دونست. (راست میگه)

وارد تالار همایش که شدیم عمو برای یه صحبت کوچولو با مدیر همایش رفتن یک جایی.

بعد از حدود یک ربع با رسایی و چند تن دیگه اومدن.

تلاوت قرآن و سرود جمهوری اسلامی و بعد شروع به سخن مدیر همایش که متاسفانه فامیلشون یادم رفت. ایشون رئیس تشکل دانشجویی دانشگاجوهای علمی پزشکی دانشگاه پردیس قم 1383 بودن که گفتن: اول نماینده تشکل های دانشجویی پنج دقیقه صحبت کنن بعد مناظره.

اول نماینده تشکل دانشجویی دانشگاه پردیس صحبت کرد که از سخنانش بوی اصولگرایی و اندکی اصلاحات میومد. چون دوتا سوزن به اصولگرایی زد و دوتا به اصلاحات. دوتا سوال از رسایی کرد و دوتا سوال از عمو ( از اینجا به بعد رو میگم ابطحی)

قبل از شروع مناظره و اومدن مدیران یه پسره تپله ای کنار بابا نشسته بود. رفیقش گفت اینجا جای آقای ابطحی.! گفت آقای دکتر ابطحی ؟ منم گفتم نه آقای مهندس ابطحی. خیلی اصرار داشت بدونه ما همراهای حاج عموییم یا نه. من گفتم اول نه بعد با خنده گفتم آره. اینو گفتم که بدونین سخنران دوم همون پسر تپله بود که به عنوان نماینده بسیج دانشجویی نطق فرمودند. ایشان با عرض ارادت به محضر بزرگان حکومتی از بسیجیان مخلص گفت و از آرمانها و راهها. بعدشم یکمم گرد و  خاک که آقایون اصلاحات بفرمایند اصلاحات چیه و به چه دردی می خوره.

نفر سوم از خود انجمن دانشجویی دانشجوهای علوم پزشگی دانشگاه پردیس قم 1383 بود. فکر کنم درست گفتم.. چون تابلوش دقیقا جلوی چشم بود.

ایشون هم کاملا یک طرفه به سوالاتی بس جای تعمق از آقای رسایی فرمودند.

بعد از سوت و کف، ابطحی و رسایی به بالا سن رفتند.

شروع مناظره با حروف الفبا و قصه هر چی اتفاق سر ما ابطحی ها چون الف اول فامیلمونه شروع شد و ابطحی آغاز صحبت کرد. از اینجا شروع کرد که بنای این مناظره تبیین اصولگرایی و اصلاح طلبی است و تعریف نسبتا جامعی از اصلاحات و تاریخچه اونو گفت.

پانزده دقیقه به آرامی تمام شد و آقای رسایی شروع به سخن فرمود. ایشان بلافاصله به نقض گویی در کلمات ابطحی و مشکلاتی که اصلاح طلبا در طول چندین سال بوجود آوردن و گفت: تعریفی که آقای ابطحی اط اصلاحات کرد و اونو کادو پیچی زیبایی فرمود ایراداتی داره و از فرصتهایی که براشون پیش اومد استفاده نکردن و کلی ایراد که تعریف اصلاحات رو شما بیان نکردین و اساسا اصلاح طلبی تا به حال تعریف درستی نداره و 15 دقیقه تمام شد.

حاج عمو.. ببخشید ابطحی بالافاصله با همین تکنیک شوخی و در لفافه حرف زدن مخصوص به خودش گفت: که شما چون اسم من ابطحی و هرکی هرجا دستش بخوره منو اول تومبایل میگیره بهانه کرد و گفت: چون من بحث رو شروع کردم به طبع آقای رسایی فقط از صحبت های من ایراد گرفت( که به نظر من شانس ابطحی بود تا نخ قضیه دستش بیاد) و شروع کردبه اینکه: پس شما هم عقیده دارین اون سال 76 یه فرصت بود پس چرا همه را اون سالها بسیج کردین که مقابل اصلاح طلبا بایستند و کفن پوشا و اعتراضات گسترده راه بندازند. چرا شما که می دونین اون یک فرصت بود کمک نکردین تا این فرصت به موفقیت بپیونده و خواست که تعریف درستی از اصولگرایی آقای رسایی انجام بده

رسایی بعد از ایراداتی که به حرفای ابطحی کرد ادامه داد: تعریف اصولگرایی تعریفی است که مقام معظم رهبری فرمودند که باید ایمان و عدالت محوری و در تحتش اصلاحاتی باشد. یعنی باید در عین اینکه ایمان و عدالت دارد اصلاح کننده امور مقایر نظام باشد و روایتی خواند از امام باقر علیه السلام که یکی اومد پیششونو گفت اگه امکانات بن العباس رو ما داشتیم خیلی کار ها می توانستیم انجام دهیم که حضرت فرمودند: وای بر تو که این حرف رو می زنی مجریان قانون باید با غذای کم و لباس خشن و سختی زندگی کنند. اینه مبانی اصول گرایی( البته به گفته رسایی)

ابطحی در بدو سخنرانی گفت که این کادو پیچی که شما کردین از کادو پیچ ما صد مرتبه بزرگتره که و میشه مصادیقشو نگه داشت و اسمشو گذاشت اصلاح طلبی. این که نمیشه تعریف. شما که همه صفات خوبو گذاشتی و یک روایت هم تنگش. این اولا . ثانیا اگه به روایت استناد کنیم پس جریان محصولی چی میشه که مرد 160 میلیاردی دولته. اینجا دیگه بحث از جریان اصلاحات و اصولگرایی خارج شد و بحث به جواب گویی ایرادات ابطحی به دولت تبدیل شد. ایراداتی مثل دکترای جعلی کردان در مقابل با سختی درس خوندن دانشجوها، روش پولدار شدن محصولی در سالی کم، کم کردن خرج های الکی دولت و نداشتن ذخیره ارزی، داشتن اسباب عالی برای اداره مملکت در مقابل وضع وحشتناک زمان خاتمی، حمایت همه جانبه حاکمیت از احمدی نژاد و ایرادات دیگر که رسایی جریان کردان را باز نکرد و فقط به رای ندادن خود کفایت کرد. قضیه محصولی را هم که دلیل هایش را ناگفته خواند و فقط به این کفایت کرد که آقای محصولی بعد از کلی اصرار گفت که به فلان جا و فلان کس کمک خیرخواهانه می کنم و قضیه ای از پسر شهید مطهری که پسر محصولی پول تو جیبی ندارد و بعضی وقتا از ایشون می گرفته، درباره این حرف ابطحی که آقای احمدی نژاد به جای اینکه ناهارشو از خونش بیاره نوش جونش بهتری قضاهارو بخوره ولی اوضاع مملکت به این وضع نکشته سخنی نگفت و درباره اسباب عالی اما چرا گفت. گفت که نخیر اینطور نیست. حاکمیت ابتدا با ایشون ساز نا سازگاری سر داد و الان هم مشکلاتی که سر راهش گذاشتن این امکان به او نمی ده. بعد چون آقای رسایی کدعی بود که من با مدرک و دلیل حرف می زنم چندین نامه از وبلاگ عمو آورد و از جاهای دیگه که منبعش که ایشالله داره رو یادش رفت ذکر کنه.

در آخر هم نطق ابطحی و هرچه می خواهد دل تنگ بگو و قضیه جُل جُل زدن سخنان در دل تنگش بحث را به اداره مملکت و نگاه کشورها به ما که زمان خاتمی وقتی اون خانم گزارشگر بی بی سی اومد و با خاتمی مصاحبه کرد و خانمه می گفت هرجا می رفتم از اون به بعد می گفتن خاتمی و افتخارش این بود که با خاتمی مصاحبه کرده و سخناری احمدی نژاد در کلمبیا و اون افتضاح بازار و البته جواب رسایی که گفت: حاج آقا اینو جای دیگه نگین چون ملت مشکوک می شن. حاج عمو هم گفت البته این چیزی که شما فکر می کنید خانم گزارشگر بی بی سی فکر نمی کنه و خدارو شکر به شوخی گذشت و در آخر لوح تقدیر...

پ.ن1 خانم جان خیلی می ترسید و دلشوره داشت که یک وقت بلایی سر بچش بیارن با این جو قم که خدارو شکر بخیر گذشت. به قول یکی از بچه هایی که اونجا بود گفت: تا حالاش که بخیر گذشت. نکنه زیر ماشین ابطحی، اینا بمب گذاشته باشن.

پ.ن2 اشتباهم دوتا چیز بود. یک یه وسیله ای نبردم که ضبط کنم و دو اینکه یاداشت نکردم تا همه حرفا رو دقیق بزنم. ایشالله تو روزای بعدی بیشتر می نویسم. البته اینم تقصیر حاج عمو شد که دیر گفت و وسیله آماده نکرده بودم

پ.ن3 حال می کردم دعوا میشد.

پ.ن4 آهان نمی دونم چرا جناب رسایی همش از مقام معظم رهبری حرف می زد و اکثر سوالای ابطحی رو نیمه کاره گذاشت. دو اینکه بعد از سوالای ابطحی آقای رسایی عرق خوش کردنشان بیشتر شد و یکسره دستمال کاغذی رو به مدد خویش می طلبید. لازم به ذکر است که آقای رسایی لباس گرم تنش نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:7  توسط سید علی ابطحی | 

کار کردن و سفر رفتن دو مقوله متفاوته اما سفر کاری رفتن یک مقوله بسیار متفاوته.

شیراز یک کاری داشتیم که با ممد قرار شد بریم. چند روز قبل از حرکت سعید گفت که منم می خوام برم شیراز. گفتم خوبه پس میایم اصفهان که ازون جا با هم بریم شیراز.

حدود 4 بود که از قم با اتوبوس راه افتادیم با ممد و همراه خود اسبابی به وزن تقریبی 30 کیلو. عقب اتوبوس نشستیم. فیلم نذاشت ( حاک تو سرش ) تا اصفهان که حدود 7 رسیدیم کلی تخمه و چیپس مزمز و خدا خیریش بده دلستر خوردیم و حسابی شکم نازنین رو با آتاشغال بستیم.

ساعت هفت نزدیک کارخونه سپاهان به سعید زنگ زدیم و گفت: شوما کوجاین ؟ گفت: شوما بیاین میدون فردوسی، دفتر ایوازدژ. خلاصه رفتیم دم دفترش که خودش رسید. سیروس ( اخوی گرام سعید) هم اومد. تا حالا ندیده بودمش. انکف قدش بودم.

خلاصه سیروس رفت و ما یعنی منو ممد و سعید رفتیم بالا، دفتر ایوازدژ ( تکرار جهت تبلیغات)

خلاصه با ممد به کلیه وسائل دفتر دربهای اتوماتیک ایوازدژ سعید ور رفتیم و اون استند جکش یحتمل به دست بنده خراب شد. راستی وسطای مجلس آق مهران ( نصاب محترم ) هم اومد. خلاصه نماز و یکی دوتا شکلات و بعد بروبچ تو ماشین و حرکت به سمت شیراز... حدود نه از اصفهان اومدیم بیرون. تا ساعت 11 بحث سر کار و در اتوماتیک بود و انتقال تجربیات . حدود سه ربعی هم به فرامین سعید در خصوص زن داری و قوانین همسر داری گوش فرا دادیم. شکم نازنین به سر و صدا افتاد. بنا شد کالباس بگیریم با نون بخوریم. خلاصه از یه سوپری که هر دو فروشنده اش کمی تا قسمتی مشنگ بودند دو عدد بسته 10 تایی کالباس گوشت خریدیم. راه افتادیم. قرار شد ممد بره از کبابی اون طرف بلوار نون بگیره . حالا ساعت 11 و نیم، کبابی هم سه تا قلچماق. خلاصه یه 5 دقیقه ای گذشت ممد نیومد. سعید گفت نکنه بلایی سرش آوردن. من که جرات نکردم خود سعید رفت، از دور گفت ممد اینجا نیست. گفتم وا ویلا بچه مردم از دست رفت که یک دفعه از این ور ممد سوار ماشین شد.. قلبم اومد تو دهنمو عرض ارادت کرد و برگشت. به سعید گفتم برگرد ممد برگشت. گفت این نون نداشته از جلویی خریدم.

خلاصه حدود سه ربعی رو رفتیم تو جاده تا یه جا پارک پیدا کردیمو کشیدیم کنار.

سری فندک و گیره و پیچ کشتی دو سو و بسات چایی رو ردیف کردیم و زدیو وسط بیابین. هدف کندن خارهای صحرا با گیره و پیچ کشتی دو سو و جمع آوری و آتش زدن بوسیله فندک برای گرم شدن بود..

همه یک طرف آسمون پر ستاره یک طرف. اون سه تا ستاره پشت سر هم یک طرف هوای دل انگیز و سر یک طرف یاد همه دوستان یک طرف.

نون و کالباسا بویسله گرمای کاپوت گرم گردید و میل شد و دوباره همه ریختیم تو ماشین و بگاز برای ...

ادامه دارد..........

پ.ن حوصله نداشتم باز نویسیش کنم

پ.ن برای دیدن لینک های اشخاص به قسمت پیوند ها مراجعه شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 23:3  توسط سید علی ابطحی | 
به نظرتون کدومش درسته

عاقلانه ازدواج کن        عاشقانه زندگی کن

عاشقانه ازدواج کن      عاقلانه زندگی کن

؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:49  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM