تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
این متن رو تو وبلاگ من یک زن هستم،با کمال افتخار نوشته شاهزاده برداشتم

پروردگار محترم

احتراما، نظر به اينكه طي بررسي‌هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به جايي نرسيده و موجبات شرمساري نسل بشريت را فراهم آورده‌ام، متمني است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ 1/1/1 منعقده فيمابين ابر جد اينجانب - مشهور به آدم - و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقام انسانيت بپذيريد.

بديهي است من بعد، اينجانب هيچگونه مسئوليتي در قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات، لطفا مراتب را هرچه سريعتر به اطلاع حضرت عزرائيل برسانيد.

و من الله التوفيق.

رونوشت:

- نكير
- منكر
- عزرائيل
- شيطان رجيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:33  توسط سید علی ابطحی | 
دوست خوبم شهریار تو وبلاگ کلوبش این متن رو گذاشته بود..

یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !
مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .
وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند !

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 15:54  توسط سید علی ابطحی | 
بعد از مدت ها رفتم سراغ این نظر سنجیه که گذاشتم . تاریخ شروعش مال ۲۴/۲/۱۳۸۵ یعنی حدود ۲۹ ماهه پیش  که حدود ۲ سال و پنج ماه میشه از این دو سال و پنج ماه این آمار بوجود اومده که اعم از دوست و آشنا رای دادن.

برام جالب بود از مجموع نظرات : ۳۹۸ تا ۱۴۹ تاش به مزخرف بودن من رای دادن و ۷۶ تاش به خیلی باحاله و بقیشم به بقیش..

تجربه اینترنتی ثابت کرده رای دادن های این تیپی که یک (به قول مشهدی ها) سیخونکی (تحریک کننده) در رای گیری باشه اکثرا به همون سیخونکه رای میدن خیلی ها به من گفتن ما اول به ۶ رای دادیم بعد اومدیم راستشو رای دادیم

چی ملت جلب هستنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:55  توسط سید علی ابطحی | 
عکس های جدیدم. دوربین موبایل ۹۵۰۰ هم بد نیستا ( مثلا خواستم بگم گوشیم ۹۵۰۰ ره)

اینو گفتم تا بقیه نگن می خواستی بفهمونی که گوشیت فلانه

این متن رو در یکی از کوچه های خیابان مطهری شمالی واقع در مشهد شکار کردم. البته بقیه شماره رو خودشون سیاه کرده بودن. اولین نفر بعد از زنگ اومده سیاه کرده که دیگران مزاحمت وقت شریف دختر خانم نشن

 

اینم یه پسر کار درست در اتوبوس قم می باشد

 

اینم نزدیک پارک خونمونه در قم . فکر کنم خمپاره انداز باشه که برای رد گم کنی به الاکلنگ شبیهش کردن

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:15  توسط سید علی ابطحی | 
خیلی قدیم درباره بچه های وبلاگ نویس نوشته بودم.

امشب خوردم به بی مطلبی گفتم درباره بچه ها یه چیزکی بنویسم. نوشته های پایین برداشت شخصی از وبلاگ و نحوه نوشتن صاحبان وبلاگه.

نمی دونستم از کی شروع کنم ترجیحا از عمو جانمان شروع می کنیم

عمو، در وجودش پیشرفت در وبلاگ نویسی و آمار ۱۰۰.۰۰۰ تا در روز رو می بینم

امیر ، خیلی دوست داره به آمار ۱۰۰.۰۰۰ تای عمو برسه. البته یه فکرایی کرده... مثلا چند تا فحش به بعضی از کله گنده های مملکتی

عرفان، به القوه عشق نصیحته .... حاج آقا یه استخاره از حضور محترمه تون می خواستم !

رضا، گفتیم نصیحت یه احوالی هم از عمو جان خودمان کنیم. حاج آقا تقلب الله فی کلمات المتبرکه العظیمه المشتیته

فاطمه، دختر عمو جان سالی یکبار آپ می کنی سالگرد نمی گیری ؟

مرجان، همین دیگه خوش به حالته هر چی بخوای می نویسی. از هلو و سفر و صفا تا مالش و تالش و گالش

عاطفه، اساعه ادب برای بزرگان بزرگترین گناه است

سپیده، واقعا لذت می برم می بینم، این همه برای سیر و سفر، می خوای کارای خونه رو وقت نمی کنی من بیام انجام بدم ؟

فریده، به متن فاطمه مراجعه کنید + داور دقت کن

امید، فعلا شده ستاره سهیل، تا اطلاع ثانوی مشترک مورد نظر نوریس پانسه. توپی چینگش الی تالی

طفلک جون، طفلکی جونش تلف شد. توی این دانشگاه. به امید شرکت در محافل وبلاگی با قدرت هر چه بیشتر

مهدیه، گناه داری... چیزی نمیگم ... اصلا به این گلی مگه میشه چیزی گفت!

امیر حسین، الهی من بمیرم. مظلوم دو عالمه.... آدم چهرشو می بینه همچین دلش کباب که نه اما بادوم تفداده که میشه

محمد، آقا اگه بخوام بگم یه کتاب کلیله و دمنه + شاهنامه فردوسی + ترک عاقل و لر زرنگ می شه برای وجنات این جنترمن نوشت. البته جنش درسته ترمنش در دست بررسیه

احمد، ببخشید حاج آقا من به اسم کوچک نوشتم. قصد جسارت نداشتم. اشتباه لپی بود.

علی، هی جون، ای باقالا ای شفتالو، ای پشمالو، نه نه ببخشید این اشتباه شد ... نخونینش. کلا کار درستی من هیچ چی نمی گم عزییییییییییزم

ممد، استاد الاساتید، اشرف الاشرفین من الهدی الاهوازین و الچتیدین اکثرتت ال آنلاینین.. من الله کثرت درجات انشاالله

رضا، خاک تو سرت از وقتی زن گرفتی حاجی حاجی مکه، کاش مکه .... فکر کنم الان کم کم تو آسمونایی نه ؟ خدایا برای ما هم روزی کن...

امیر هادی، نان ، عشق و موتور هزار. یه بار بگیرنت آدم میشی

محمد مهدی، در گوشت میگم... دیگه دوست دارم دیگه .. چیکارت کنم

سید علی، هی قربونت برم عزیزم.. فدات بشم من، می خوام بد فرم

امین، چراغ قرمز دیدی. ماشینا پشتش وای میستن...؟ چطوری امین جان

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:56  توسط سید علی ابطحی | 

شب آخر است. آخر قدر. آخرین شب قدر.

می دونین چرا امیرالمومنین غذاش نان جو بود؟ تا حالا شده از خودتون اینو بپرسین؟ چی جواب می دین؟ می خواسته نشون بده که فقیر بوده؟ پس نخلستان هایی که مال امیرالمومنین بود چی، می خواسته مظلوم نمایی کنه ؟ پس خانه نشینیش برای حفظ اسلام چی؟ برای این بود که نکنه کسی کمتر از نون جو داشته باشه و به امیرالمومنین اعتراض کنه من کمتر از شما داشتم. چون رهبره. چون باید یک روزی جواب بده به عنوان رهبر.

امروز رفتیم ملاقات بابا. می گفت زورم میاد جریمه ای رو بدم که بهم ظلمه. منی که کتابارو با مجوز ارشاد چاپ کردم چرا باید الکی منو جریمه کنن... از حال آقای قابل پرسیدم.. حاج آقا مرخصی تشریف داشتن.

داشتم شب قدری فکر می کردم، به این که آیا امشب خدا توبه های ما رو قبول می کنه ؟ نمی دونستم به سفارش مادرمون زهرا عمل کنمو همه دوستامو رفیقامو اول دعا کنم یا برای بابام، برای خودم یا برای آیندم... نمی دونستم اصلا دعا بکنم یا شرم پیشه کنم که تو با این همه رو سیاهی درخواستم داری؟

شبهای قدرم تموم شد. کاش قدر دانسته باشیم قدر را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 4:28  توسط سید علی ابطحی | 

شب است. نصف شب است. نصفی هم از رمضان گذشته. نصف بیشتر. امشب شب قدر بود و هست.

روضه خوان روضه امیرالمومنین رو می خوند. می خوند وقتی تشخیص دادند که سم در فرق شکافته حضرت نفوض کرده دستور شیر دادند. یتیم ها شیر می آوردند. امیر المومنین گفت به امام حسن: آیا از این شیر به ابن ملجم داده اید؟ مبادا بر او صدایی بلند کنید. مبادا او را اذیت و آزار کنید. او در بند شماست.

رفتم تو فکر. فکر این چند سال. سال هایی که چه اتفاق ها و حقیقت هایی که ندیدم. ندیدم آنچه اصل بود.

یاد روزایی رو می افتادم که گذرمون افتاده بود به کوچه بن بست بروبچ سربازان گنام. اگر سخنان امیر المومنین معیار رفتاری ما شیعیانه پس از دو حالت خارج نیست . یا اطلاعاتیا بویی از معیار های اسلام نبردن یا چون معیار هارو خودشون درست می کنن به اسلام کاری ندارن یا اصلا مسلمون نیستن. این سومی رو چون جرات نمی کردم بگم نگفتم از سه حالت خارج نیست.

چقدر تحدید هایی رو که بابا و دوستاشو نمی کردن. جالبه تحدید به شکنجه . از آویزون کردنشون از سقف و ... (تو مملکت اسلامی) به قول پیری می گفت زمان شاه وقتی ساواکی ها ما رو می گرفتن می خواستن ثابت کنن که اونا هم مسلمونن اما الان وقتی گیر اطلاعات و دادگاه ویژه می افتی باید اثبات کنی که آقا منم مسلمونما. به خدا بچه شیعه ام. جوری شده وقتی می ری توی دادگاه ویژه برگشتنت دست خداست. البته خدا قربونش برم که ظالم نیست. دست اوناست. اگه دوست داشتن می ذارن بری بیرون و الا بازداشت. دلیل؟ دلیل نمی خواد. (با لحن تند بخونین) بــــرو بازداشت. بابای بیچاره ما یکشنبه هفته قبل گفتن بیا کارت داریم. بنده خدا فکر کرد واقعا کارش دارن. بهش گفتن پارسال که زندانتو رفتی، حالا نوبتته که جریمتو بدی. چقده ؟ 37 میلیون. به چه جرمی جریمه؟ چاپ کتاب . غیر قانونی دیگه ؟ نه با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران (تاکید بر اسلامی، دو مرتبه) . فک کن؟ با مجوز وزارت ارشاد بری کتاب چاپ کنی بد 40 میلیون جریمت کنن که چرا کتاب چاپ کردی. خداییش هر کی هر کی نیست؟ آدم می هنگه که با قانون پیش بره یا بی قانون. از در بره یا از درو ؟ از دیوار بالا بره یا بالای دیوار بشینه.

خدایا به حق این شب عزیز ، یوسف زهرا رو برسون تا کلبه احزان ما هم گلستانی پر صفا بشه . تا ظالم و ظلم، زائل بشن. تا مظلوم محکوم نباشه. تا حق به حق دار برسه.

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 4:48  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM