تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
عرض شود خدمتتون که باید یک مطلبی رو اینجا بگم تا یک سری سوء تفاهم ها برطرف بشه.

از اینجا شروع می کنم:

اسم وبلاگ من تنهای تنهاست.

حدود ۲۸ بهمن ۸۴ بود. حتما براتون اتفاق افتاده که از نظر روحی یا به قول معروف دلتون تنها باشه . تصمیم گرفتم وبلاگی رو راه بندازم تا با نوشتننوشته هایی که ازاعماقوجودم می نویسماینتنهایی رو جبران کنم. شروع کردم به نوشتن.

تا اینکه از جایی خدا گلی رو واسم فرستاد که فکرشو نمی کردم. دیگه اسمم تنهای تنها نبود . چون لحظه به لحظه زندگی با او بودم. اما روزگار کاری کرد و بعضی مشکلات دست به دست هم داد تا منو او از هم جدا بشیم . شاید بعضی هاتون اونو بشناسین و بعضی ها هم نه .

اما مهم اینجاست که آدمیزاد وقتی میبینه با کسی از نظر روحی و دلی ارتباط خوبی بر قرار کرده به طبع دلش بهش گیر می کنه و همه آرزوهاشو آیندشو با او می سازه و در نظر میگیره .

اما وقتی دست بر قضا ، موانع با یاری یک دیگه نذاشتن این فراق به وصال برسه تقصیر اون عاشقه چیه که باید تصوراتش نسبت به معشوقش بشه توهم و خیال .

من آبرومو و شخصیتمو غرورمو گذاشتم پایه عشق .

اما الان هیچ نظری درباره زندگی و عشق ندارم .

پس لطفا دیگه نه درباره تنهای تنها و نه درباره عشق در این وبلاگ نوشته می شه و نه شما عزیزان نظری درباره ای دو موضوع می ذارین

جمله بالا یک خواهش وبه صورتی تمنا بود ...

بازم ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:18  توسط سید علی ابطحی | 
* یک .. پیشاپیش فرارسیدن نیمه شعبان بر همه عزیزان محتر و محترمه مبارک باد ... قبل از اینکه کانکت بشم داشتم به نیمه شعبان سه سال پیش فکر می کرد .. چه شور و حالی داشتیم . با احسان و علی و سعید و محسن ( آقا دوماد ) و خیلی از بچه های دیگه مشغول آماده سازی برای جشن بودیم . دفترو چراغونی و به قول مشهدی ها شِرشِره آویزون می کردیم . بد فورم عشق و حال داشتیم . یادمه اینقدر هیجان برای فردا داشتم ( شب نیمه شعبان ) که خوابم نبرد . یادش بخیر . مرتضی ( پریشب عروسیش بوده .. بهت تبریک می گم . تلتو ندارم و الا حتما زنگ می زدم ) تو حال خوابیده بود . رفتم صداش بزنم بگم خوابم نمی بره بیا یکم حرف بزنیم که زاقارت افتادم زمین و خوابم برد . هی کاشکی فردا دیروز بود .

* دوباره عیدتون مبارک . اگه بتونم می رم جمکران و همتونو دعا می کنم و از آقا می خوام که حاجتهای همرو برآورده کنه .. یعنی از خدا بخواد که همرو در مقام استجاب شده دعا قرار بده

* اما گفتم یک کلمه هم برای تو بنویسم . به یک نتیجه رسیدم . اونم اینکه شاید وبلاگمو نمی خونی . اگه می خونی بدون من هنوز هستم . از قبل مشتاق تر و مجنون تر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:27  توسط سید علی ابطحی | 
طبق معمول لینک های چرت و پرت امیر هادی

این نرم افزار برای تعیین زمان مرگ آدمه ...

ماله من :  Jun 30 2061 یعنی 19315 روز دیگه ... به عبارتی ۵۳ سال دیگه ... به عبارتی در سن ۷۵ سالگی دار فانی را فوت می کنیم

خیلی دیره نه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:7  توسط سید علی ابطحی | 
همه اتفاق ها ، خنده ها ، شادی ها ، قهر ها و آشتیها ، همه لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه با هم بودنمان از آن شروع شد . آن نقاشی . آن گل . آن گل لاله . لاله سرخ . برگی سبز . ساقه ای سبز . گل برگ هایش چه زیبا کنار هم چیده شده بودند تا با سربرگ های افکار من بازی کنند . تا مثل دو قطب آهنربا ، همدیگر را چذب کنند . افکار و نقاشی را می گویم .

آن برگ سبز تنیده بر حول گل لاله ، من را به یاد لحظه های تنهاییم می انداخت که به دنبال یاری در کوچه های خلوت دلم ، به دنبالش می گشتم . 

نگاه اول ، در آن همه نقاشی های زیبا ، اما آن گل ، گل لاله . لاله سرخ . برگی سبز . ساقه ای سبز . شروع داستان لیلی و مجنون . شیرین و فرهاد . همین دو کافی است برای مثال خنده های من و تو ، با هم . اما چرا حکایت داستان آهنربا در جذب ، دفعش هم بر سر ما آمد ؟ چرا رسم گل لاله بر وصل شیرین و فرهادها بر قصه ما سیطره نیانداخت ؟

چرا قصه ما اینگونه نوشته شد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:56  توسط سید علی ابطحی | 
اولا : خدمت عزیزان مستشکل عرض کنم زیر قاب عکس رضا نوشته بود : محمد عظیمی . اسم رضا محمد رضا بود که تو کامنت ها یه بنده خدایی نوشته بود " چه خبرازپسرخاله ات سید محمد رضا ضیایی؟ بروبچچچه" اولا پسر خاله من نیست و پسر عمه بابام بود خدا بیامرز . دوما ضیایی نیو عظیمی . مستشکلا باید بیشتر دقت کنن

دوما : جمعه رفتم مشهد . جاتون خالی .. هفت رضا بود .. یا بهتر بگم سید محمد رضا عظیمی .. خدا بیامورزدش . توی خاجه ربیع دفنش کردن . نزدیکای قبر آقابزرگ خدا بیامرز . به قول عمه بابا که می گفت : نزدیک شما ( به آقا بزرگ می گفت ) دفنش کردیم تا مواظب پسرم باشی ...

همین دیگه ......

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:4  توسط سید علی ابطحی | 

* روز است و تنها . بی کس . ایستاده ام بر بام . آینده ای مبهم را می بینم . از پس کوه های بلند چیزی دیده نمی شود . اما یک چیز قابل لمس است . وجود تو . فقط تو

 

* امروز رفتم نتایج حوزه رو بگیرم . یک پسره کنارم وایساده بود داشت روی تابلوی بزرگ اسمها ، مشغول پیدا کردن بود . من دیدم زده : ابطحی .. سید محمد علی زدم زیر خنده گفتم ببین اینارو . گفت به چی می خندی گفتم : اسممو اشتب زدن . گفت : محمد علی منم . بعد فهمیدم اسمم دوتا بالاتره .. کلا سه تا ابطحی بود که منو رضا و اون پسره . اصفهانی بود .. جالب اینجاست اسم پدرش سید محمد تقی بود

 

* باز می شود ببینم من رویت را که می خندد هنگام دیدن روی ماهت دلم ؟ آیا تو فکر می کنی همکنون به حال مرا هنوز ؟ مثل من ؟

 

* تو دل یه مزرعه .. یه کلاغه رو سیاه ... هوایی شده بره ... پابوسه امام رضا ... اما هی فکر می کنه ... اینجا جای کفتراست .. آخه من کجا برم ... یک کلاغ که رو سیاهست ... من که توی سیاهیا .. از همه رو سیاه ترم .. میون اون کبوترا .. با چه رویی بپرم .. تو همون فکرا بودش ... کلاغه عاشق ما .. یه دلش میگفت برو ... یه دلش می گفت بمون ... که یهو صدایی گفت ... تو نترسو راهی شو ... به سیاهی فکر نکن .. تو یه زائری برو ... من که توی سیاهیا .. از همه رو سیاه ترم .. میون اون کبوترا .. با چه رویی بپرم

 

* تو .. خودت تو .. زندگیم = تو .. آسمونم = تو .. اصلا خود خود خود تو .. نفس من ، زیبای من ، جون من ، دنیای من ، معبود من ، معشوق من ، محبوب من ، منصور من ، مقصود من ، اصلا خود من .... فقط تو ... تووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 

* من به تو نمی رسم .. ای همه یه خوبی من ... تو نه دور می شی نه نزدیک .. به پای چوبی من .. به پای چوبی من .. تبر زده نگاه تو .. من نمی تونم برم .. اما تو هی می گی برو

 

* آخر با این دید شکاک مون نفهمیدیم این اوراق خانه بار و نمی دونم برگه های یارانه و پر کردنش آخر اطلاعات بازی نیست ؟ هست ؟ واقعا نیت خیره یا مثل کارت ملی و کارت سوخت و کارت سه نقطه همش یک سری سیاست نگری است ... !

 

* و دیگر هیچ . هیچ هیچ . هیچ و پوچ . ما که پاپیچ تو بودیم چه شدیم که دیگر هیچیم . می خواهم تا صبح بگریم . اشکانم با گونه هایم سرسره بازی کنند و شاد باشند

 

* هنوز هم دوستت دارم .......... کمتر ؟ ...... نه بیشتر .. بیشتر از پیش .. کمی به دیوانگی . یک دیوانه . یک مست . مست نگاهت . مست وجودت . هنوزم دوستت دارم ....... آباد؟ نه ..... خراب خرابم ..... خراباتیم . مجنون لیلیم .......... گیج ؟ عمرا .............. ماویجم . ذهنم ... ذهنم ماویج شده ... همان کج و کوله خودمان ..... هنوز هم دوستت دارم ........ غرق ........ غرق وجودت . خیمه ات با دلم مهر و موم شده است ....

 

* خداحافظ ... بی تو هرگز ................... عشق و سوزش .... و باز هم سلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:49  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM