تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

دو سال گذشت . از تاریخ عطف زندگی من

عرض شود خدمت شما که .... دو سال گذشت .

اول می خواستم امسال چیزی ننویسم . قهر از نوع وبلاگی هم بهانه خوبی بود . اما حیفم اومد . حیفم اومد تنها امروز رو که باید در سال حرفامو بدون سانسور و از ته دل و با تمام بغض ها و کینه ها هست بزنم .

دقیقا همین ساعت بود 15.30 دقیقه . دقیقا هم 28 خرداد بود . سال 1385 . آخر بهار .

توی انبوه دست نوشته هام بالاخره نوشته های دو سال پیش رو پیدا کردم . نوشته هایی که جای قطرات اشکم روی برگه های سفیدی که حالا بعد از دو سال کدر و تیره شده نمایان بود .

نوشته بودم 9 مرد و یک زن با توهین و خشونت تمام وارد منزل ما شدند و ابتداء به امر قصد کنار زدن پدربزرگم که در قسمت ورودی منزل ایستاده بود تا ..........ها وارد حریم خانه نشوند را داشتند .

ساعت ها را دقیق در این برگه A4 نوشته بودم . محل ریختن این (جا خالی ها) و نحوه جستجو و بازداشت و پلمپ ها را . آخرش هم نوشتم : طرف عملیات = وزارت اطلاعات .

یادمه وقتی با مامان به ستاد خبری وزارت اطلاعات قم مراجعه تا برای پیگیری قولی که به عمو داده بودند مبنی بر آزادی بابا و حاج آقا رفتیم ، بعد از صحبت با آقای ناظری (فکر کنم ، یعنی حتما اسم مستعارش بوده . شایدم اسم خودش بوده . به درک به ما چه ) ، مسئول پرونده ، ایشان فرمودند که ما حرفی که نمی تونین عمل کنیم نمی زنیم . وفای به عهد جزء واجبات است ( ارواح عمت ) اینو داشته باشین . دقیقا پارسال تو این ساعتا بود که یک یارو که شباهت زیادی به بشگه داشت و بزور می تونست راه بره نشسته بود و همین جوری فک می زد و با هزار تا وفای به عهد گفت که حاج آقا میریم زعفرانیه و حدود دو ساعتی هستیمو بعد میاریمتون خونه .. اینم داشته باشین .. بعد وقتی ما تا دم در ، حاج آقا و بابا رو بدرقه کردم ، همون جناب چاق خان تشریف آوردند جلوی در و گفتند که تا دو ساعت دیگه پدربزرگت برمیگرده . ما هم چون تا اون زمون آدم هفت خط ندیده بودیم به گمونمون .. بعله .... اما اون دو ساعت و هزاران دو ساعت دیگه تا 55 روز ادامه داشت .

حالا به قول یه بنده خدایی : تو یک زمان واحد و حدود 12 محل رو این یاران گن نام ریختند و گفتند و بازداشت و شکنجه و بازجویی و بعدشم کلی اتهام و دادگاه سوری و حکم کشکی و زندان و ... برین تا آخرش که ما هنوزم آخرشو ندیدیم ، حالا حدفشون چی بود ؟ اینکه بخوان این جمعیتی که پدربزرگم فقط و فقط با آیات و روایات ، منابع کلامی اش را فراهم می کرد رو جمع و جور کنن که به قول پدر بزرگم اگه این سی درس اعتقادات یکیش با آیات و روایات مقارن نباشه من همش رو پاره می کنم .

کل جمعیت تلاششون خوب زندگی کردن و در مسیر قرآن و اهل بیت بود .

یا اینکه می ترسیدند حالا که یک سری انسان از نظر فکری و اعتقادی با هم همفکر و هم سو هستند برای نظامشون خطر ساز بشه . یعنی اینقدر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران ضعیفه که با یکسری مردمی که فقط هدفشون نشر معارف بود ، متزلزل بشه . یعنی اینقدر جمعیتی که یکسره و بدون تقیه دم از حمایت و اطاعت از ولایت فقیه می زد بشه خطر واسه نظام ؟ یعنی اینقدر پایه های نظام جمهوری اسلامی سسته که یک راهپیمایی برای خلیج فارس اون هم حدود دویست سی صد نفر باعث بشه گارد ویژه بریزه و همرو متفرق کنه ؟

به خدا نمی دونم تو این مملکت چی میگذره . یه روز یکی اینقدر عزیز میشه که فرتو فرت تو تلویزیون نشونش می دن و از اون طرف ممنوع التصویر و کلی عذابش می کنن .

امام خمینی ای که حکم هشت ماده ای برای رفاه مردمش می داد الآن اون حکم بایکد شده و بدون اعتنا به اون حکم هر غلطی رو که دلشون بخواد می کنن .

وقتی هم سن و سالای من با این ضربه ها در این سنین مواجه میشیم توقع اینکه بخوام سنگ این نظام مقدس رو به سینه بزنیم ، نباید داشته باشن . چون نظامی که امام رحمت الله علیه با مبانی اسلامی و نه قدرت طلبی و دیکتاتوری بلکه دموکراسی و آزادی فکر و اندیشه بنا کرد و حالا معکوس افکار امام رو آقایان امروزی پیش گرفتند ، راهی جزء فنا تدریجی نداره .

خدا عاقبت همه ما رو بخیر کنه ...... و عاقبت بعضی ها رو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:0  توسط سید علی ابطحی | 
خیلی لوس و بی مزه هستین ... دیگه نمی نویسم .. درسته کامنت اصلا برام مهم نیست ولی بنا نمیشه بعد از سه روز یک کامنت باشه ...

وقتی ننوشتم قدرمو می دونین ............

نوشتن تعطیل ..............................................................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:30  توسط سید علی ابطحی | 

خیلی وقت بود عکس نوشته نذاشته بودم .....

روز ارتحال امام رحمت الله علیه در میدان صفائیه قم . میدان مرکزی قم نسبتا میشه


مسابقه بسکتبال با ویلچر معلولین شهر قم ... به مناسبت ارتحال ( به گونم )


این حاجی از قدیم ندیما تو محله های سالاریه بود . منو دید خندید ... نمی دونم چرا ؟!


آفتاب های داغ قم در فصل بهار و تابستان ( فوتبال تو خیابون زیر این آفتاب خفن می چسبه .. فک کنین عرق ریزون میشه حسابی


نمک در نمکدان شوری ندارد ... دل من طاقت دوری ندارد . لنز نوکیای 9500 فوکوس ندارد ... ( الان می خواستی بگی مثلا من گوشی 9500 دارم؟ )


این دختره هم توی تاکسی بود .. یکم عصبانی بود .. نمی دونم چرا !


مطالعه در مترو . فرهنگی که هنوز در مملکت جا نیوفتاده


مجله ورزشی بود دست پسره . مال بدنسازی بود . پیرمرده هم کَفِش به گمونم بریده بود از اونایی که تمام زورشون رو توی چند ثانیه به عضله هاشون می فرستند

 

پاها نقش اساسی ای در نمای داخلی مترو دارند . کفش ها هم همین طور

 

چراغ دفتر . عامل اصلی سوژه = بیکاری

 

مسافرای توش خارجی بودن یا داخلی ؟ دیگه چی کار کنیم دیگه . عکاسی در خانواده ما ارثی و نهادینه شده است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:39  توسط سید علی ابطحی | 

تو نت پلاس بودم که گذرم به یه گونی کود حیوانی افتاد . البته از گذر به دنبال چراغی !

خاطرات شیرین بچگیشو گفت ... و آرزوهاش . اینم آرزوهای کودکی علی کوچولو .

 

1-      آرزو داشتم تمام باغ خونه پدربزرگمو تو طرقدر مشهد آبیاری کنم . اما با دستای کوچولوم نمیشد . آخه دور تا دور و وسطای باغ جوب کشی شده بود . از صد زدن جلوی آب خوشم میومد .

 

2-      آرزو داشتم منو ماچ نکنن . لپامم گاز نگیرن . چون هم نوه اول خانواده مادریم بودم هم نوه اول پسری پسر خانواده پدریم و از طرفی دوستای پدر و پدربزرگم . و صد البته خوشگل پسر خانواده . به علت چاقی و لپای گوشتیم . خوشگلی درد سر داره دیگه

 

 

3-      آرزو داشتم تمام باد چرخای ماشینارو زمان روضه شبای جمعه خونه پدربزرگم خالی کنم ( به دو علت . یک هیجان و دو صدای خالی شدن باد چرخ ) . یه بار یادمه با چند تا از پسرا این آرزو رو تو سن 4 سالگی محقق کردیم . البته بعدش به معنی کلمه دهن سرویسی ، فِیس سرویس شدیم . بازم البته شانس آوردیم آپاراتی نزدیک خونه بود .

 

4-      پنج سالم بود که آرزو داشتم توی فرقونی که پسر عمه های 12 و 14 سالم برای خودشون سبک ماشین با گاز و فرمون و صندلی درست کرده بودن بشینم اما نمی ذاشتن . فقط یک بار یواشکی با دختر عمم که 3 سالش بود ، رفتیم فرقونو دوتایی برداشتیم . من تو فرقون نشستم اما اون زور هول دادن نداشت و بالعکس .

 

 

5-      آرزو داشتم یک روز رو بدون دروغ گفتن به شب برسونم اما نمیشد . همش شیطون منو گول می زد . آخه می دونین مثلا استکان وسط هال به پام می خورد و شتلق به دیوار و صدای شکستن . مامان گفت چی شده . گفتم داشتم جارو می کردم شکست . گناه داشتم به خدا

 

6-      آرزو داشتم یک کیلو تخمه رو به تنهایی بخورم . از این تخمه ریزا . یک روز عید ، کلی عیدی گرفتمو رفتم آجیل فروشی و گفتم تخمه ریز می خوام گفت یک سیر بسه گفتم نه ... اون زمان که 6 سالم بود عدد صد برام خیلی زیاد بود . گفتم صد سیر . آجیل فروشه هم نامردی نکردو تو یک پلاستیک سیاه بزرگ کلی تخمه ریخت . وقتی حجم تخمه و سبیل های کلفت صاحب مغازه رو دیدم ترجیحا خوردن تخمه ها رو انتخاب کردم . کلی تخمه تو خیابون به ملت تعارف کردم . کلی شو با بچه ها تقسیم . آخرشم همشو ریختم تو جوب . آخه بابا میدید ناراحت میشد چرا اینقدر پولامو خرج کردم

 

 

7-      آرزو داشتم تو سن 7 سالگی بجز تخم مرغ و ماکارانی غذای دیگه ای رو ببرم مدرسه . یادمه یک بار بوی بدی تو کلاس پیچید یه پسره ای بود از من خیلی بدش میومد .. معلممونم منو خیلی دوست داشت . گفت کی بود بو راه انداخت . پسره از ته کلاس بلند شد گفت خانوم ابطحی بوده . آخه امروز تخم مرغ خورده . اونم آبپز ... معلممونم گفت : کی بو داد هرکی خبر داد. باور کنین من نبودما

 

8-      تو سن هفت سالگی آرزو داشتم شناسنامم دست خودم باشه . تو جیبم باشه . یه روز که مامان اینا خواب بودن رفتم از کشوی دلاور شناسناممو برداشتم . رفتم توی حیاط به بازی کردن . رئیس یک شرکت . عشق ریاست داشتم . یک دفعه از دستم افتاد توی باغچه و آب گلا و گِلی شد . رفتم زیر آب شستمش و دوباره گذاشتم سر جاش . چند روز بعد مامان فهمید و کلی دعوام کرد . الانم همون جوریه . جوهراش بوسیله آب پخش و پلا شده .

 

 

9-      تو نه سالگی آرزو داشتم بچه های خانم معلم کلاس سومم رو ببینم . تا آخر سال تو کف بچه های خانم معلم بودم . آخه حدود پنجاه سالش بود . خیلی هم خوشگل و با کلاس . ازون پیرزنای با کلاس تهرونی . آخر سال ازش پرسیدم خانم بچه هاتونو مدرسه نمیارین؟ گفت مگه زن مجرد بچه داره .

 

10-   آرزو داشتم نریم تهران و همون مشهد بمونیم . آما براورده نشد و نه سالم بود که از همه بچه های هم سن و سالم و بخصوص محمد و مجتبی خداحافظی کردم و رفتیم تهران

 

 

11-   آرزو داشتم زیاد مسافرت نریم اما هر ماه دو سه روز بابا از مدرسه اجازه منو می گرفت . برای همین اکثرا اردو ها رو غایب بودم . تو کلاس چهارم به عنوان دروازبان اول مدرسه انتخاب شدم و بعد به عنوان دربازبان اول لواسان اما موقع بازی ها باز بابا اجازمو گرفت و رفتیم مسافرت .

 

12-   آروز داشتم بچگیم جای سوباسا باشم . جای واکاشی زوما . جای خرس مهربون . جکی چان . پسر شجاع .

 

 

13-   کلاس پنجم آرزو داشتم املاهای بچه هارو تصحیح کنم . آخه معلممون آقای علوی گفته بود کسایی که نمره خوب بیارن املاهارو تصحیح می کنن . من همش بین11 تا 15 میشدم . یه بار شدم 19 قلبم داشت از خوشحالی متوقف می شد . مثِ دیوونه ها می خندیدم همینجوری . شدم جزء تصیح کنندگان املا . از هفت تا غلط املایی یکی از بچه ها ، شش تاشو تو غلط املایی غلط نوشتم مثلا نوشته بود قورباقه منم روش خط کشیدم و نوشتم غورباغه .

 

14-    آرزو داشتم آتاری داشته باشم . بابا خرید . آرزو داشتم میکرو داشته باشم . بابا خرید . آرزو داشتم سگا داشته باشم . بابا خرید . آرزو داشتم پلی استیشن داشته باشم . بابا خرید . آرزو داشتم کامپیوتر داشته باشم . باز هم بابا خرید .............

 

 

15-   نوجونم که شدیم آرزوهایی داشتم که خودم الآن ازشون خندم میگیره . مثلا آرزو داشتم یک چند روز از خاطراتم پاک بشه تا بدونم اینا که فراموشی می گیرن چه جورین . یا زندگیم همش پر از التهاب باشه . یا ........... اینجاشو سانسور کردم . چون یه نمه سانسوری بود .

 

کلا از بچگی من هر روز یک آرزو داشتم . الانم آرزو زیاد دارم .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:56  توسط سید علی ابطحی | 
بال دارم و قدرت پرواز نه

چشم دارم و زاویه دید نه

گوش دارم و طنین صدا نه

دست دارم و دستی در دست نه

اما قلب دارم و عشق .... بله

روزی با بال به پرواز در آمدم ئ با چشم به زمین دوختم و به شنیدن طنینی گوش فرا دادم .

دستی مملو از عشق روی زمین بود . بال را شکستم و چشم را کور و گوش را کر و دست را قطع تا بر زمین افتم و در عشق فرو روم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:20  توسط سید علی ابطحی | 
چند روزی بود حسابی مشغول کار و بار بودیم . یک نصب استراتژیک داشتیم که کلی با سلام و صلوات بالاخره تموم شد ...

اشتباه بعضا از سوی نصاب های تهران و کمی پیچیدگی محیط کار ، کار و نصب رو دچار مشکل کرد .

خدا رو شکر کمی سرم خلوت شد و بعد از مدت ها رفتم سلمونی تا سرمونو خلوت کنه . حسین قهرمان چون زیر دستش کسی بود ، دایی (دایی حسین قهرمان) سر ما رو خلوت کرد .

یعنی یه جوری شنبه ما تعطیل بود . جمعه که درست و حسابی با اون نصب عجیب و غریب نداشتیم . خودمون واسه خودمون تعطیلی زدیم . به ممد گفتم فردا تا ظهر بگیر بخواب . ناگفته نماند با زنگ ممد تعطیلی نیمچه شد . چون گفت عصری بیا . البته من بعد از نماز یه یک ساعتی پای اینترنت و موبایل بودم بعد خوابمان برد ...

ولی خداییش خیلی عالیه خودت نوکر و آقای خودتی ........ حالی میده ... خدایا متشکرم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:19  توسط سید علی ابطحی | 
روزها از پس پرده عمر می گذرد و باد ، سرعت روزها را افزون تر می کند .

و من تنهای تنها نشسته ام و به ساحل دریایی می نگرم که می پنداشتم این دریای پر موج و خروش ، ساحلش آرام باشدش اما زهی خیال باطل . روزهای همراه باد، دریاها را هم با خود می برد . دلت هر چه دریایی تر باشد در مصاف با باد سبک تر می شود و روزگار تو را به یغما می برد ، اگر چوبی بر عمق ساحل نباشی .

باید خودم باشم . نه آن چوب که گهی از خاک بر کشنش ، و نه حتی دریا باشم که فقط باد او را به شور وادارش می کند . بلکه خودم باشم تا با باد و مه و آفتاب و دریا به ستیز بر خیزم تا مرغ باغ ملکوت شوم و در آسمان پرواز و کنم و فریاد زنم که ای مردم دنیا بدانید که من " عاشقی دیوانه ام "

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:57  توسط سید علی ابطحی | 
دنیا تمام شد

مشترک مورد نظر در دست رس نمی باشد

اینجا ته دنیاست .

آقا بی زحمت یه نیش ترمز بزنین می خوایم بپریم پایین

اگر با من نبودش هیچ میلی             چرا ظرف مرا بشکست لیلی

می نویسم عشقی .... تا که بیند عشق .... در پی نام نشانش ... تا ابد خواهم ماند ... محض وصل بودنش ... تا قیامت خواهم ماند ...

تنگ شود دل من برای زیبایی صورت ماهیت . پس بگذار بگذرد گذشته های گنگ ما و می مانم به انتظار آینده محور و نامعلوم من و تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:33  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM