![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
می شکند از اشک ، ستون غم و اندوه . بی طاقت و خسته ، حیران و دل شکسته . پاره تن خورشید زمینی ها . معشوقه فرمانروای خوبی ها . ساقه بود برای گلهای زیبا و معطرش . آدمیان لیاقت حضورش را نداشتند . آن ابلهان که درک دختر رسول خدا بودنش را و فهم جایگاه او در دستگاه پر عظمت یزدان پاک را نداشتند ، باعث ریختن اشک و آه و خون او شدند . آن نفهمان زمانه که سنگ ریزه های دلهای سنگشان هنوز در زمین ، باعث آسیب دیدگی پاهای کسانی که زمین را مامن می دانند ، هستند ، تخم دشمنی با آل رسول را در دل تیره دلان کاشتند و حال درختان بد قواره سعی بر ، بر هم زدن چهره درختان زیبای سنوبر و سپیدال سرو را دارند . اما گل ، همیشه گل است حتی اگر در میان چهره های زشت بروید . شهادت مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها بر تمام فاطمیون جهان تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:46 توسط سید علی ابطحی |
|
|
ساعت هشت و سی دقیقه . چشمانم باز می شود . صدای پدر می آید . مشغول صحبت با مامان. صدای عمه پدر هم که از مشهد آمده شنیده میشود . صبحانه خورده می شود . به بانک می روم . چکی خوابانده شده به حساب هنوز واریز نشده . یحتمل خوابش برده . به طرف دفتر می روم . ساعت 30/9 می باشد . با شرکت تهران تماس می گیرم . نصاب نیست . به دفترم می روم . ممد پشت میز نشسته . ساعت ده . تصمیم می گیرم به تهران برم . ساعت 11 جلسه سری پشت در های بسته با چند تن از بروبچ برگذار می شود . در دفتر بسه می شود . ساعت دوازده و نیم جلسه تمام می شود . در دفتر باز می شود . تصمیم تهران رفتن به فردا موکول می شود . آقای مهندس در قاب دفتر ظاهر می شود . می گوید من استقلالیم اما دوست دارم پرسپولیس قهرمان شود . او می رود . پدر می آید . چند دقیقه ای در دفتر می نشینیم . ساعت یک است . وقت ناهار . دفتر را با کلید در ، می بندیم تا عصر . ممد سر سالاریه پیاده می شود . خانه . ظهر عمه پدر مهمان است . ناهار خورده می شود . بساط فیفا بر قرار می گردد . دو برد و دو باخت و یک مساوی نتیجه بازی بایرن مونیخ و چلسی بود . من با کیبرد . امیر با دسته . ساعت چهار می شود . دکمه کامپیوتر روی هیبرنیت قفل می شود . مانیتور 17 اینچ ال جی سفید رنگ خاموش می شود . بساط بالشت و آلبالو خشکه بر پا شده . تخمه نداریم . با صدای فردوسی پور خنده بر لبان منو امیر نقش می بندد . ساعت چهار و نیم . سوت زده می شود . بازی داغ داغ است . باقری دقیقه 17 به خلیلی پاس می دهد . خلیلی شلیک می کند . توپ درون آغوش دروازه قرار می گیرد . من بلند می شوم و دور حال دوری می زنم ، همراه فریاد . امیر ، تحرک رنگ های قرمز درون چهارچوب سیاه رنگ تلویزیون را می نگرد . دوباره می نشینیم . دقیقه حدود سی و پنج . کاظمی می فرستد . لحظه ای بعد آغوش دروازه از آن پرسپولیس است . یاد لحظه ای می افتم که قرار است جواب مسخره کردن های اس اس هارا بشنوم . نیمه تمام می شود . بساط چای پهن . عمه . مادر . پدر . من هم هستم . نیمه دوم . سکوت . دقیقه شصت . مادر : ما میریم خونه خانم جان . همه رفتند . امید به دیدن گل یا قهرمانی . دقیقه هفتاد زنگ موبایلم . دقیقه نود . همچنان تلفن . رفیقم می گوید : پولم تلم داره زیاد میشه . تو زنگ بزن . دقیقه 92 از تل خونه زنگ می زنم . دقیقه 94 . الو سلام . خوب می گفتی . کاشته . شوت . آره مقوله مرد سالاری و حمایت از فمینیسم . باقری سانت . سپهر حیدری . هد می زند . وسط حرف فمینیسم ... گگگگگگگگگگگگگگگگگگللللللللللللللللللللللل وسط خوشحالی و صحبت فمینیسم . ساعت شش و چهل دقیقه . جلسه همکاری ساعت هفت . سری خداحافظی . خیابان . شلوغ می شود . موتور . یک ترک . دو ترک . سه ترک . چهار ترک . پنج ترک ندیدم . ماشین . فله ای ریخته بودن توش . گاها تک سرنشین . همه بوق می زدن . پرچمی آبی رنگ همراه شش هفت سوراخ بزرگ در وسط پارچه در دست پسری خوشتیپ درون پراید . موتور ها بوق می زنن کماکان . قفل دفتر با با همکاری کلید باز می کنم . ممد نیست . زنگ می زنم . رفته جلسه . به ساختمان روبرویی می روم . به جلسه . آقای مهندس قرارداد همکاری کلامی امضا می کند . به دفتر می رویم . دندون درد کی کند . ممد دفتر می ماند . دندان پزشکی می روم . دکتر معاینه می کند . جوجو دندونمو خورده . وقت می گیرم . یکی دو جا فرار داشتم . می روم . با امیر به خانه بر می گردیم .درون تاکسی راننده می گوید امروز بازی استقلال پرسپولیس بود ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:58 توسط سید علی ابطحی |
|
|
دیروز یکی از بچه ها اومده بود پیشم . سفره دلشو باز کرده بود . از انواع و اقسام گله و شکایتا بگیرین تا غم غصه ها .. سفره عجیبی بود . اما گل سر سبد سفره شکایت هاش درباره جادویی به نام عشق بود . شکایت داشت . کم مونده بود از عشق به دادگاه عالی آسیب دیدگان عطش و سوزش عشق شکایت کنه .
می گفت : کاش کسی بهم قبل از عاشق شدنم می گفت که عشق و عاشق و معشوق قانون و مقررات و راه و روش داره . کاش کسی بود بهم می گفت عاشق شو ، زمانی که خانوادت بهت اجازه بدن عاشق بشی . عاشق شو ، زمانی که بتونی به عشقت برسی .. می گفت : فکر نمی کردم این همه قانون و مقررات داشته باشه ........ عاشقی پشیمون نبود . یعنی من اینجوری برداشت کردم . اما خسته بود . خسته بود که درون یک راه بدون بازگشت قدم برداشته . با سرعت زیاد ، درون راه ، راه می رفت و نه ترمزی داشت و نه امکانی برای رسیده به هدف ... دلش براش سوخت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 توسط سید علی ابطحی |
|
|
اون کیه .. که قد آینه .. عکسشو زدن به دیوار .... چقدر شبیه من نیست ... نه خدایا منم انگار ... ادامه تیتراژ رشید پور : به نام سازنده هستی بخش ... سلام بینندگان عزیز . به برنامه من خوش آمدید ... وله پخش می شود . وله تمام می شود . خوب مسابقه قسمت قبل که با حضور آقای ده نمکی انجام شد برندگانش معلوم شد . سوال مسابقه این بود ... آقای ده نمکی در چه زمینه ای کار آمد است . الف فیلمسازی ب خبرنگاری ج هیچکدام د همه موارد ... با شما 30000000003658673 که دوستان بیننده پیامک زدن این نتایج به ثمر اومد .. الف 2.5 درصد ب 4.5 درصد ج 37 درصد و د 56 درصد ... اسم برنده ها زیر نویس میشه ... انا اومد . .. خوب من در خدمت مهمون برنامم هست .. ایشون یکم سنش کمه . به نسبت سنشم خیلی افتخار کسب کرده ... یه وله ببینید در خدمت مهمون برنامه هستیم . وله پخش می شود . وله تمام می شود . خوب در خدمت یکی از جوونای خوشتیپ کشورمون هستیم . ایشون از منم خوشتیپ ترن .. الانم داره می خنده . بعض کلزار نباشه پا به پای ممد را گلزار هست . ایشون برنده جایزه جوراب طلائی جشنواره کن کنیا هستند به عنوان بهترین فیلمنامه نویس ... فیلم ایشون به اسم "کارت" در جشنواره ده فجر سه بوقلمو پلاستیکی در زمینه بهترین فیلمنامه ، بهترین کارگردانی ، و بهترین بازیگر نقش اول مرد انتخاب شد .. آقای سید علی ابطحی ... ابطحی : سلام عرض می کنم به شما و بینندگان عزیز (مرتب می خندد و به دوربین نگاه می کند) رشید پور : خوب علی جون چیکار می کنی ؟ چه خبرا ؟ ابطحی : (می خندد) در خدمت شما رشید پور : بریم سر اصل مطلب .. علی جون تو رو با ده نمکی مقایسه می کنن . می گن از ننت قهر کردی اومدی فیلم ساختی ... البته ببخشید اینقدر رک می گما ما که با هم این حرفارو نداریم ابطحی : (لبخند می زند) خواهش می کنم ... لطف داری رضا جون .. ببین عزیز من کلی .. یعنی خیلی ها .. خیلی کتاب در این زمینه خوندم . من تو خونمون ساعت ها با دست ادای دوربین رو در می آوردم . کلوزاپو مستر شاتو اسپکیفیک شات می گرفتم . خیلی سخت بود ... آقای ده نمکی این کاراو کرده ؟ نکرده .. نمی خوام تخریب شخصیت کنم اما ده نمکی فیلمش کجا و فیلم من کجا . به زور تو جشواره می خواست جائزه بگیره .. ندادنش (لبش را بر می چیند) رشید پور : حالا شما صحبت های زرد و قرمز نکن .. بگذریم ... شما آش رشته رو بیشتر دوست داری یا سوپ هویج رو (می زند زیر خنده) ابطحی : (کمی فکر می کند) اِ اِ با آش رشته بیشتر حال می کنم (لبخند می زند) رشید پور : تو وقتی فیلمنامه می نویسی به چی فکر می کنی ؟ ابطحی : به ............. به خیارشور خیلی فکر می کنم ... به گل نیلوفر ... شقایق ... البته بیشتر سعی می کنم به فیلمنامه فکر کنم (سرش را تکان می دهد) رشید پور : خوب بینندگان عزیز سوال مسابقه امشب ما به این صورت که .. فیلم کارت از نظر محتوا چگونه است ؟ الف خوبه ب پر آب باشه بهتره ج وقتشو بیشتر کنن د آقای رشید پور خیلی باحاله ... فقطم به این شماره اس ام اس یا پیامک بزنین 30000000003658673 خوب آقای ابطحی این کلماتو می گم نظرتو بگو .. ابطحی : چشم در خدمتم رشید پور : خیارشور ابطحی : شور عشق رشیدپور : شقایق ابطحی : مگه خواهر مادر نداری ؟ (می خندد) رشید پور : ده نمکی ابطحی : ده + نمک رشید پور : دَر برقی ابطحی : نون حلال رشید پور : مجله زرد ابطحی : مجله شما رشید پور : (در حال خنده) پیچ کشتی دو سو ابطحی : دو سو کم داره رشید پور .. خوب تا حالا .. بذارین لبتاب بیاد بالا ... آهان تا حالا 13459 نفر شرکت کردن که یک درصد گفتن خوبه دو درصد گفتن ب چهار درصد گفتن ج و نود سه درصد گفتن د .. علی جان ازدواج کردی ؟ ابطحی : نه ولی تو فکرش هستم .... رشید پور : یعنی کسی رو در نظر داری ؟ ابطحی : دیگه حالا اوناش باشه .... بالاخره مامان و بابا و بروبچ پای تلویزیونن ... حالا در گوشت می گم ... رشید پور : (می خندد) باشه ... خوب ما یه موزیک می ذاریم حستو واسه ما بگو ... ابطحی : باشه ... پخش کنن .. می شنوم ... علی ابطحی کلوزاپ نمایش داده می شود و تصویر رشید پور در گوشه تلویزیون با تصویر ابطحی محو دیده می شود ... موزد پخش می شود .... بیا تو خودت بیا تو .... بیا تو خودت بیا تو ......... بیا پلوی من .. بیا تو ... چشاتو .. لباتو ... می خوام با هم .... دوست دارم ......... (موزیک از آرش) رشید پور : خوب ؟! ابطحی : (کمی فکر می کند) جالب بود . یاد مریخ افتادم ... با حلقه دورش ... البته یاد گل شقایقم افتادم رشید پور : خوب آقای ابطحی واقعا ممنون که به برنامه من اومدی ... ابطحی : منم خیلی خوشحال شدم که به برنامه شما اومدم ... امید وارم همیشه پیروز و موفق باشی ... رشید پور : (رو به دوربین) عشق ، آسمان است ... با آسمان باش .. خدا حافظ تیتراژ پخش می شود من و انتظار این کابوس تنهایی .... من و حس این لحظه که اینجایی ... دارم آینه ها رو گم می کنم ... کم کم .. تو رو هر طرف رو می کنم می بینم .. نگو از چشمام چیزی نمی خونی .. تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی ... اگه این بهارم بر نگردی خونه .. دیگه چیزی از مایادت نمی مونه .... منو رها کن از این فکر تنهایی ... تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی ..... تا آخر تیتراژ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 5:28 توسط سید علی ابطحی |
|
|
فریاد های با آه و ناله تمام راهروی ورودی آپارتمان 16 واحدی خیابان گل رز بلوار را برداشته بود . چند خانواده حس فضولی خود را علم کرده و نیم نگاهی از لابه لای در ورودی خود ، به راهرو انداخته بودند . فریاد ها تمامی نداشت و گاه گداری با جیغ همراه بود . یکی از همسایگان که از جیغ و داد و آه و ناله عاصی شده بود ، دل را به دریا زد و از راهروی ورودی آپارتمان بالا رفت تا به طبقه چهارم رسید . در راه هم شکایت هایی از خرابی آسانسور می کرد . کمی گوش خود را بر روی در واحد سمت راستی گذاشت تا از داد و ناله و جیغ و آه مطمئن شود . زنگ را فشار داد . ناگهان جیغ و آه و ناله و صدا قطع شد . چند ثانیه ای سکوت فضا را پر کرد . سپس اولین قفل در باز شد . صدای باز شدن قفل دوم هم شنیده شد و در به آهستگی گشود . زنی جوان با روسری ای فیروزه ای رنگ و کمی آشفته با لباس معمولی و مانتویی بر تن که حاکی از با عجله پوشیدنش بود تمام قد و همراه لبخند روبروی دیدگان مرد شاکی ظاهر شد . همسایه با قیافه ای حق به جانب و صد البته متعجب گفت : خانم اینجا آپارتمانه .. این سر و صداها یعنی چی ؟ زن بعد از سلام و احوال پرسی گفت : آخ آخ واقعا ببخشید …. دیشب یه فیلمنامه به دستم رسیده دارم خودمو با فیلمنامه مچ می کنم … واقعا شرمنده … البته مثِ اینه که شما تازه اومدین نه ؟ در این میان اقدس خانم از پله ها به کندی و خستگی بالا آمد و لحظه ای در بالا رفتنش درنگ کرد و گفت : مریم جون کی بیام برای دیدن بازی فیلمنامه جدیدت ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:28 توسط سید علی ابطحی |
|
|
جواب " الف " در کامنت به علت نداشتن وبلاگ و ایمیل
سری و دو نفره یه داستان نوشتم ...... می ذارم امروز یا فردا فعلا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:53 توسط سید علی ابطحی |
|
|
یاد قدیم افتادم . پارسال پیارسال . روزایی که حس نوشتن نداشتم . سعی می کردم بنویسم برای دلم . برای دلی که هزاران آرزو و درد و غصه و غم داشت . از اون آرزوها و غم و غصه ها فقط یکی باقی مونده .
تو این مدتی که سعی می کردم از نت کنار باشم خیلی اتفاقا برام افتاد . اول سعی می کردم به خودم بقبولونم که آرزوهایی دارم و می خوام بهشون دست پیدا کنم . آرزوهایی که دو سال پیش بعضی ها پایه هاشو ویران کردن . تحت الشعاع این تخریب خیلی از تصمیم ها و آرزو ها به ذهنم رسید اما به سفارش اطرافیان و دوست و آشنا و فک و فامیل تصمیم گرفتم پی زندگیم باشم . پی زندگیمو گرفتم . با اتفاقی مواجه شدم که شاید در برنامه زدگیم نبود ......... عشق داستانی که بیشتر بازیچه نوشته های طنز و لوده گیریهام بود . اما واقعیت داشت ............ گرفتن پی آرزوهای گذشته مثل نویسنده بزرگی شدن ، پولدار شدن و در مرحله اول انسان شدن ..... عجیب بود برام که چرا با وجود فراز و نشیب های زندگیم باز به سرم زده نویسنده بشم . ازون عجیب تر اینکه نمی دونم چرا اینارو دارم به شماها میگم ......... دارم میگم آرزویی که مدت ها قبل به خاطرش جنگیدم رو بدست آوردم اما حالا دارم میبینم باز تشنه بدست آوردن بیشتر آرزوهامم . آرزوهایی که همیشه دست نیافتنی بودن برام . آرزوهای بزرگ . آرزوهایی که خیلی ها شاید اونو مسخره بدونن . بدست آوردن عشق زندگیم ساختن فیلمی که در مسابقات معتبر دنیا اول بشه . روزی که مادرم بهم افتخار کنه و افتخارش این باشه که علی پسر منه ........... سخته ولی می تونم . می تونم . با توکل به خدایی که همیشه مواظبم بوده میشه . یا مثلا وبلاگم وبلاگ خوب و پر طرفداری باشه . همیشه منو امیر بحث سر همین مسئله داریم که آدم می تونه هم معروف باشه هم محبوب . یا فقط معروف یا فقط محبوب ...... بستگی به اشخاصش داره که چجوری بخوان در جامعه باشن . چجوری در جامعه زندگی بکنن |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:21 توسط سید علی ابطحی |
|
|
تو ای عشق آسمانی من
تو ای ماه شبهای بی قراری ام تو ای قشنگ ترین واژه برای من و تو ای تنها پناه شبهای تنهایی ام تو را می پرستم تویی که عشق را این واژه گمشده در هوس های رنگارنگ این دنیا را به من آموختی به من فهماندی که عشق ، این واژه مقدس ، واژه ای که سالها از آن و از دچارشدنش می ترسیدم آرام ترین ، زیباترین و لطیف ترین واژه ای است که با تو درک کردم اما هر انسانی لایق آن نیست تویی که با تو عشق معنا می گیرد ، تویی که یک ثانیه دوری تو برایم مانند یک قرن می گذرد تو را می پرستم با تمام وجودم این وجود بی روحم را به تو می سپارم . قلبم را که حال از عشق تو ، به خاطر تو می تپد نثارت می کنم تنها یک چیز را از تو ای خدای عاشقان می خواهم درد هجرم را تسکین ده ، من را به تنها معشوقم بر روی این کره خاکی برسان تا به وجود تو ، به عشق تو ، به والاترین و برترین عشق در کنار محبوبم برسم آمین .......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:58 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|