![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
|
این یکی دو روز که امیر قالب وبلاگم رو طراحی کرد یه سرما خوردگی خفن گرفتم ... یکم شدید بود .. تب و لرز حسابی . کلا من مریض نمی شم اگرم بشم بدجوری میشم . الحمدلله بعد از رفتن به بیمارستان و زدن یک سروم و چند تا امپور در سرم خیلی حالم بهتر شد . می خواستم همون روزی که امیر قالب وبلاگ رو درست کرد پستی بنویسم و ازش تشکر کنم ... به چند دلیل 1 . اولا به خاطر اینکه در اوج درساش برام طراحی کرد . 2 . با دست چپ فقط طراحی کرد . آخه می دونین که دست راستش شکسته و تو کچه . 3 . امیر پروژه های بزرگ رو طراحی می کنه و به این وبلگای درپیت هم محل نمی ذاره (بازار گرمی رو دارین ؟ ) واقعا امیر دستت طلا .. خیلی عالی شده . حالا می خوام شما برای قالب امیر قیمت بذارین . قیمت پایه 20,000 هزار تومان است . به نظر شما چه مبلغی باید برای این وبلاگ در نظر گرفت ؟ سفارش داشتین همین جا کامنت بذارین تا شماره حساب بدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:19 توسط سید علی ابطحی |
|
|
دوست دارم چشمانم را روی دنیا ببندم تا به جز تو چیزی نبینم .
دوست دارم بجز شنیدن صدای تو طنین صدایی روحم را نوازش ندهد . دوست دارم عطر دلنشینت بجای تمام گل های دنیا باشد و همه گل ها بوی تو را بدهند . دوست دارم حس لامسه فقط در لمس وجودت جان بگیرد . دوست دارم با تو باشم . در و دیوار شهر اسم تو را بنویسند . بلبلان اسم تو را فریاد زنند . برگ ها با نقش صورت زیبای تو سبز شوند . دوست دارم فریاد زنم تو را " دوست دارم " دوست دارم در فرهنگ عشاق نام تو را به عنوان پادشاه پادشاهان عشق بر سر کاخ خوشبختی بنوسم . دوست دارم دوان دوان تمام دیوار های شهر که اسم تو بر آنان نقش بسته را تماشا کنم . دوست دارم چشمانت مال من باشد . دوست دارم دنیا مال من باشد تا فدای یک لحظه خنده شیرینت کنم . دوست دارم دوست تنهایی هایت باشم . دوست دارم تنهای تنها با تو در جاده ای خالی از تابلو های قرمز و آبی همراه فریاد های باد و باران قدم بزنم تا آسفال جاده بر خود ببالد که دو عاشق بر پیکره او سخنان عاشقانه خود را به هم بازگو می کنند . دوست دارم همراه گل باشم . گلی که با خورشید رشد می کند . خورشیدی که گرم است و گرمایی که تو با آن زندگی من را چون گل طراوت و شاداب می کنی . دوست دارم ناله آبهای پشت سد غرور شنیده شود . دوست دارم فریاد آبهای منتظر به وصل دریا از پشت سد های عظیم تیره دیده شود . و دوست دارم جز تو زندگی برایم معنایی نباشد و تو معنایی جز زندگی برای من نباشی دوستت دارم ای دوست داشتنی ترین دوست داشتنی های دنیا ............... گل شقایق من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:42 توسط سید علی ابطحی |
|
|
رفتیم با ممد کافی نت برای اینکه ببینیم اسم شرکتمونو تا حالا کسی ثبت کرده . زمان لود سایت گفتم یه چند تا وبلاگ بیاریم بالا و بیبینیم . وبلاگ خودمو چند تای دیگه علی الخصوص وبلاگ زهرا اچ بی . توی پستش این متن بود که :
معمایی برای تشخیص نوابغ من حلش کردم . پسورد رو در آوردم و اسممو نوشتم و برای شماها گذاشتم .... لینک رو دانلود کنین و معما رو حل و اسمتون رو بنویسین ... (به قول دختر خالم : وقتی حل کردیم بعد چی میشه ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:38 توسط سید علی ابطحی |
|
|
قطره ای از ابر رها شد و به طرف زمین آمد . در میان راه صدای قطراتی را که به همراه او می آمدند می شنید . آنان درباره مشکلاتی که برایشان بر روی زمین پیش می آید صحبت می کردند . یکی می گفت اگر بر روی خاک فرود آییم ، به محض فرود نابود می شده و از جنس خاک می شویم . خیلی ها می گفتند کاش بر روی گلها فرود آییم . اما قطره یاد حرف ابری افتاد که از او رها شده بود . ابر گفته بود : اگر از من رها شدی و مقصد زمین را پیش گرفتی به هیچ چیز جز زمین فکر نکن . زمین شاید ظالم و خشن باشد اما در مقابل لطیف و مهربان است . این حرف مرا زمانی می فهمی که زمین را درک کنی . پس صبر کن تا به زمین برسی . او صبر کرد تا به زمین برسد . او به زمین رسید . او در دریا افتاد . او درون صدفی رفت . او مروارید شد . او به دست صیادی افتاد . او مروارید تاج شاه مهربان ملت مظلومی شد . او هدیه شاه به مردی فقیر شد . او را مرد فقیر به طلا فروشی فروخت . او هدیه طلافروش به دخترش که مادرش را چند ماه قبل از دست داده بود شد . او همدم و سنگ صبور دخترک شد . قطره یاد حرف قطری در حال فرود افتاد . کاش قطره ای باشم که بر روی گل فرود آید . او از آن قطره بهتر بود . او مرواریدی در دست دختری بود که با درد و دل دخترک با او ، قطره های اشکان او را به باریدن وا می داشت تا دل او سبک شود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:33 توسط سید علی ابطحی |
|
|
یه مدتیه به وبلاگم کم می رسم ... مثل اینه که انگار یک گلدون داشته باشم و به جای اینکه مثل قدیم کلی به گلهای گلدونم برسم ، اونو آبیاری کنم ، شاخ و برگاشو بزنم در عوض هر چند روز یکبار این کارارو می کنم . احساس می کنم ازم دلگیر شده .... یه حس بدی دارم وقتی آدرس وبلاگمو می زنم و رنگ سیاهی با فنت سفیدی میاد که نوشته شده "تنهای تنها"
یکم انگار کتاب خوندنم جای وب خوانی مو گرفته ... این چند روزه به خاطر هم فیلمنامه هم این داستانی که دارم می نویسم مجبورم مطالعات متفرقه زیاد داشته باشم ... یک کتاب گرفتم به نامه "چگونه فیلمنامه بنویسیم" نوشته "سید فیلد " ترجمه " عباس اکبری و مسعود مدنی " . کتاب جالبه .. برای کسایی که می خوان ایده های خودشون رو به رشته تحریر در بیارن خیلی خوبه ... به من که خیلی کمک کرده ...... داشتم فکر می کردم ...... راستی شما تا حالا فکراتونو بلند بلند نوشتین .... ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:50 توسط سید علی ابطحی |
|
|
سلام خدا جونم . خوبی ؟ خوشی ؟ سلامتی ؟ خیلی دلم تنگ شده بود برای یک صحبت مفصل با خدایی که از همه دنیا مهربون تره . مگه دنیای به این عجیب و غریبی می ذاره آدم از مسیر پر تلاطم به کنار ساحلش بیاد و نفسی تازه کنه . پدربزرگم همیشه میگه آدم باید با خالقش ، با کسی که از گذشته و حال و آیندش ، با ولی نعمتش با ادب صحبت کنه . اما من وقتی اینجوری باهات حرف می زنم احساس می کنم بیشتر منو دوست داری . بیشتر به من توجه می کنی . برای همینه که می خوام بگم خدا جونم ، قربونت برم ، از تمام نعمت هایی که بهم دادی ممنونم . از سلامتی که بهم دادی ، از خانواده خوبی که توش به دنیا اومدم ، از شیعه بودنم ، از اینکه تشنه یاد گیری ام ، از داشتن پدر مادری مهربون و با ایمان ، از داشتن داداشی گل ، از داشتن خاله و عمه هایی که به فکر من هستن ، از عمو ها و دایی هایی که یاور من هستن ، از نعمتهایی که تو دنیا بهم می دی ، از جا و مکان و کار و درس و بحث و استعداد هایی که بهم دادی ، که خیلی راحت می تونم بنویسم ، راحت می تونم فکر کنم ، راحت می تونم با خودم حرف بزنم و در تنهاییم غصه های دنیارو جلوی چشمش حل و فصل کنم ، با خودم رودروایسی نداشته باشم ، از این همه آدم هایی که دور برم هستند و دوستم دارند ، از دشمن هایی که دور و برم گذاشتی که بسیار ابله هستند ، من قدر شخصیتم را بدانم ، از آدم هایی که در جلوی چشمانم قرار دادی تا قدر این همه نعمتی که بهم دادی را بدانم ، قدر پدربزرگم که هر چه دارم از اوست ، قدر استادانم که علم و دانشم از آنهاست ، و قدر عشق ، آنکه جوانه اش را در دلم کاشتی و آن را آبیاری کردی و شاخ برگش را کوتاه کردی تا درختی تنومند شود و در دلم ریشه دوانیده تا مستحکم باشد ، تا عاشقی با چشم و گوش باشم نه عاشقی ظاهر بین و با هوا و حوس که مجاز بین باشد . و شکر برای نعمت هایت . شکر . شکر و هزاران بار شکر و صد میلیون هزار بار شکر و تا بی نهایت شکر که هر چه شکر گویم شکر واقعی را نکرده ام که شکر واقعی را رسول و آلش کردند و سلام و درود بر آل رسول و حضرت رسول صلی الله علیه و آله که این همه شکر گویی را از سیرت ناب دین مقدس اسلام و شیعه اثنا عشری است که به حق تعالیم پدربزگ بزرگوارم از روایات و احادیث رسول و آلش و قرآن ، منبع مرجع تمامی معارف و مفاتیح قفل های مشکلات دنیوی است که تاثیر این شکر گویی است . خداوندا از تو طول عمر برای تمام عزیزانم خواهانم ، موفقیت در کسب علم و دانش ، کسب روزی حلال ، پایداری در عشق ، جبران کاستی هایم ، و ظهور حجت آن منجی عالم بشریت ، ندا دهنده ادامه راه اجداد پاک و مطهرش حضرت بقیه الله الاعظم مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف تا بیاید و حق مظلوم از ظالم را بگیرد و چهره خائنین به دین را رسوا کند و جهان را با عطر وجودش عطر افشانی و دنیای آکنده از بدی ها را به بهشت تبدیل و چشمان اشکبار منتظرانش را با نور وجودش روشن کند ... آمین یا رب العالمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:29 توسط سید علی ابطحی |
|
|
دیشب خوابم نمی برد .. دست به قلم شدم .
دوست دارم بنويسم . قلمم نمي تواند ساکت بماند . چيزي در درونم آزارم مي دهد . ساعت ۴۱/۲۳دقيقه است . خواب مرا فراموش کرده و هنوز دلش برايم تنگ نشده تا مرا در آغوش گيرد . قلمم مي خواهد بداند . مي گويد ميگويند مُردن خيلي خوب است . پس چرا پسري به خاطر غم مرگ مادر ، چندين بار بيهوش مي شود . دختران در نبود مادر زجه مي زنند . آبجي و برادر ، درمانده بدور دلبرهاي خواهر از دنيا رفته شان مي گردند . آب بر لبان تشنه ديدار مادر مي زنند . باز هم مي گويي مرگ خوب است ؟ باز هم مي گويم مرگ خوب است چون درد و زجر و غضه هاي دنيا را تمام مي کند . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 17:1 توسط سید علی ابطحی |
|
|
* می گوید که .......... ۱۷ ربیع نزدیکه و به همتون عید رسول اکرمو تبریک می گم .... سال نوتون مبارک ........ خیلی با حالین .....
* دارم یه رمان می نویسم .... داستان یه پسره هست که حدود بیست و چهار پنج داره و مهندس مماریه و یک سری اتفاقایی پیش میاد و عاشق یه دختره ای میشه و بعد از مدتی می فهمه دختره مسیحی هستش و همزمان یک بلایی به سرش میاد که تمام بدنش از کار می افته و فقط چشم و گوشش کار می کنه و ......... اولاشو تو وبلاگ می ذارم ....... * این تعطیلی های عیدم یکم خسته کننده شده ..... البته با فیلم مهران مدیری و سیروس مقدم یکم از این بی حالی درومدیم ........ * می دونین Home explorer ما چه سایتی رو بالا میاره .... این سایتو * پیکان برو کنار هه هه هه * امسال سال موشه ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:56 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|