![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
|
کلاس فیلمانه نویسی یک موضوع داده بود به اسم " اگر آمریکایی ها قم را محاصره کنند چه اتفاقی پیش می آید " منم این داستان رو نوشتم هوا گرفته است . آسمان تیره و تار شده و صدای آژیر آمبولانس ها شنیده می شود. صدای جیغ زدن زنان، بوق متوادل ماشین ها. اینجا قم است. شاه راه ایران. شهری که به 72 ملت معروف است. البته نمی دانم چرا این 72 ملت را به هند هم می گویند. آمریکایی های غاصب دیروز شهرمان را محاصره کرده و 8 خمپاره به داخل شهر پرتاب کردند. بسیچی های رشید اسلام تا نفس در سینه دارند می جنگند . کشته های دیروز 300 نفر بوده و نمی دانم از آمریکایی های پدرسوخته چند نفر کشته شده اند . پل نیروگاه اوج حملات و دفاع تن به تن ما و دشمن بود . مدرسه معصومیه خالی از سکنه و نبض دانشگاه قم و مفید ایستاد . همه در سنگر اسلام به نبرد پرداخته اند . صدای گوینده آزارم می دهد . تلویزیون را خاموش می کنم . به طرف پنجره مشرف به کوچه می روم . پرده را کنار می زنم. اتاق روشن می شود . کوچه خلوت است . تردد در آن نیست . همچنان صدای آژیر و بوق و نعره می آید . دوباره تلویزیون را روشن می کنم و دوباره دست به طرف ریموت ریسیور می برم . کانال ضد انقلابی ها را انتخاب می کنم . این جا قم است . شاه راه ایران . شهری که به 72 چهره معروف است . آمریکایی ها بدون خشونت وارد شهر شدند و تابلوهایی به علامت صلح بر دست دارند . همه مردم و حتی بسیجی ها هیچ عکس العملی نشان نمی دهند . آمریکایی ها حدود 300 نفر هستند . پدرشان سوخت تا به مردم قم فهماندند جنگی در کار نیست . پل نیروگاه محل استقرار آنان است . مدرسه معصومیه خالی از سکنه و نبض دانشگاه مفید و قم ایستاد . سنگر اسلام تا اطلاع ثانوی تعطیل است . تلویزیون را خاموش می کنم . فریاد می زنم کاش در قم بودم . نیویورک جای من نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:52 توسط سید علی ابطحی |
|
|
* من آن نی ام که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال و آب بی تو حرام * ایاک نعبد و ایاک نستعین * می نویسم تا که باشم * انا لله و انا علیه راجعون ........ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:40 توسط سید علی ابطحی |
|
|
برای لاگ امید یه کامنت گذاشتم . گفتم اینجا هم بذارم .... بهتر از چرت و پرت نوشتنه
بابا پست مدرن ...... كيهااااان .... كارگذاران .....
یه ذره آخرش زیاد شد . البته تو کامنت امید آخرش یه چیزی نوشتم که نمیشد در وبلاگ بذارم . بالاخره می خوایم تو قم راه برویم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 8:53 توسط سید علی ابطحی |
|
|
نمی دونم چی بنویسم . چند باری نوشتمو پاک کردم . یادمه پارسال از مشکلاتی که داشتم می نوشتم . یکی از بچه ها گفت : خوب اینا به ما چه ربطی داره . ما میایم اینجا دو کلمه حرف حساب بخونیم . وقت و پولمون رو می ذاریم بیام ببینیم مثلا تو چت شده !
راست می گفت . اما من که دعوت نامه و پول دستی و التماس درخواست نکردم که به وبلاگم بیاین . این چند روزه خیلی ها شاکی بودن چرا دیگه به وبلاگمون نمیای ؟ به جون خودم می خوام اما نمیشه . دیگه دل و دماغ آنچنانی برای اومدن ندارم ....... فعلا شده وبلاگم سنگ صبورم ........ براش درد و دل می کنم ............ راستی تو وبلاگهای دوستان دیدم تماشاگه راز آپیده . گفتم یه سری بهش بزنم دیدن یه لینکی گذاشته که قیمت وبلاگتون چقده .... مال من $ 10,161.72 دلاره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:3 توسط سید علی ابطحی |
|
|
* دلم گرفته فعلا آنلاین نویسی ..... ( پس قبلا چیکار می کردی )
* من عقیقه دارم وقت اسم احمدی نژاد میاد به جای صلوات باید آیه الکرسی خوند * تمام نوشته های وبلاگم مال خودمه . یعنی خودم می نویسم . اگه مال کسی باشه اسمشو می ذارم ( جمله اعتراضی ) * پریروز مسابقه فوتسال داشتیم . من دروازبانم . ۱۵ - ۱۳ باختیم . دوتا مسدومی و دو یار کمتر . پس پریروز هم مسابقه کونک فو . همون مسابقه اول باختم . البته ۱۰ - ۱ جلو بودم ولی راند دوم کم آوردم ( به ماچه ) * دوست دارم بمیرم . دوست دارم با گلهای نیلوفر و شقایق خداحافظی کنم و بگویم وعده دیدار ما روز قیامت . دوست دارم بمیرم * شعر علی کوچولو یادتونه . اون کارتونه . امروز امیر داشت پخش می کرد یاد یکسری خاطرات با خود کودکیم افتادم * فیفا ۰۸ تیاش صلوات * اصرار نکنین اصلا حس تحقیق نویسی و نوشته های با عمق مطلب شصت کیلومتر ندارم . ایشالله در آینده نزدیک * برام دعا کنین . یه آرزویی دارم . دعا می کنین خدا جون براوردش کنه ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 18:20 توسط سید علی ابطحی |
|
|
روزی به بالای کوهی استوار رفتم . کمرم خمیده بود . برای خستگی . شقایقی روی کوه روییده بود . او هم خمیده بود . با انگشتان دستم او را بلند کردم . او را چیدم . او را بوسیدم . او را نگاه کردم . کوه غمگین شد . گفت امید استواری من همین شقایق خمیده است و بود . اما تو او را چیدی و می خوای با خود ببری . شقایق همچنان خمیده بود . گفتم شقایق خونین بالای کوه تنهاست . باید با شقایقی دیگر باشد تا خمیده عشق او به استواری گل های نرگس باشد . کوه گفت : او مرا دارد . گفتم پس چرا خمیده است . گفت : چون دلش شکسته است . گفتم : شقایق خود دلِ شکسته عشاق را به هم پیوند می دهد . گوزه ساز از کوزه شکسته آب می نوشد ؟ کوه گفت ؟ به حال عقاب غبطه می خورد که چرا او بال پرواز دارد و شقایق روی زمین است . گفتم : عقاب که خونخوار آسمانی است و شقایق گل زیبای سرخ دلهای سرخنشین عشق است . حسرت خوردن دارد ؟ کوه خندید و گفت . تو چه ظاهر بینی بچه . پایین من شقایقی است که به انتظار این شقایق به خشکی خمیده است . چون ریشه اش از درون زمین قفل است و توان حرک به سمت شقایق پایین را ندارد ، دل شکسته است . می گوید اگر من عقاب بودم با اشتیاق فراوان به سمت شقایق پایین پرواز می کردم . حال خمیده شده و به زمین نگاه می کند تا شاید زمین جواب نگاه ملتمسانه او را بدهد و قفل های ریشه ایش را بگشاید .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:54 توسط سید علی ابطحی |
|
|
دفترچه خاطراتم را باز کردم . چقدر خطم بد خط بود و هست . به سختی می توانم بخوانم جملاتم را . من آنان را کی نوشته بودم . یادم نمی آید . شاید یادم نمی گذارد که بیاید . مدتی است که با من قهر کرده و تنها پل ارتباطی من و او را خراب شده است . مادربزرگ راست می گفت انسان باید بال داشته باشد و عاشق باید علاوه بر بال ، فنر هم داشته باشد . با خود می گفتم مادربزرگ که عاشق پدربزرگ بود برای بدست آوردنش جنگید چرا در حین ارتکاب سخن درباره عشق صحبت فنر می کند !. حال می فهمم اگر فنر داشتم نیازی به پل زدن نبود . چه می گویم ؟!. تب عشق مرا به جنون کشانده . آهان یک جمله دفترچه را می توانم بخوانم ... دوستت دارم ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:30 توسط سید علی ابطحی |
|
|
ساعت سه صبح قم و دوازده ظهر مشهد بودن کم پیش میاد . حدود ساعت سه منزل عمه جان . یادش بخیر . ایندفعه از درون آیفون صدای عمه جان نمی آمد . نمی دانم چرا فامیل به نام عمه جان یا خاله جان او را می شناختند . پله ها غبار خاکستری به خود گرفته بود . در ، نیمه باز . صدای گریه جایش را به نغمه صدای عمه جان داده بود . احمد و احسان گریه می کردنند . کوچک تر ها با گریه بزرگ تر ها می گریستند . به بزرگ تر های فامیل تسلیت گفتیم . پدربزرگم گریه می کرد . معلوم بود این دو سه روزه اشکانش بی رمق شده اند . فردا تشیع جنازه بود . امروز فرداست . درون مسجد جنازه بود . برای وداع . برای خداحافظی با مادری مهربان . خواهری دوست داشتنی . عمه ای شیرین زیان . خاله ای با مهر مادری و همسری که دوران مبارزه را دوش تا دوش همسرش جنگید .
جنازه درون قالب تشیع قرار گرفت . خیابان شهدای مشهد شلوغ و پلوغ شد . دلهای زیادی دنبال جنازه عمه جان بودند .
وارد حرم شدیم . حرم آقا امام رضا علیه السلام . جایی که زنده و مرده آرامش دارند در اینجا مسئولین حرم با عکاسی رضا ممانعت کردند اما بعد از رایزنی و یک سری معرفی ها و هماهنگی ها به من اجازه عکاسی دادند
پدر بزرگم خیلی بی قراری می کرد . شاید یاد زمانی که با همسر و خواهر و شوهرش ( شهید هاشمی نژاد ) به نجف رفته بودند ، می افتاد .
آماده طواف در دور ضریح مطهر حضرت علی بن موسی رضا علیه السلام . کاش من مشهد بمیرم .
نماز میت به امامت حاج آقای علم الهدی ..
از سمت راست : مهدی هاشمی نژاد پسر دوم شهید هاشمی نژاد . جواد آقا پسر بزرگ . رضا پسر کوچک . سید احمد هاشمی نژاد . به علت تاریکی و ازدحام جمیعت در بالای قبر عکس های دفن زیاد خوب نشد . این هم چند عکس از مراسم اول تا سوم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 6:55 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|