تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

جمعه هفته پیش منتظر بودم تا امروز بیاد و برای تولد دو سالگی وبلاگم مطلب بنویسم . اما فکر نمیکردم تقدیر کاری کنه که تا همین امروز یک لحظه هم نشه به آپ وبلاگم فکر کنم .

مشهد بودم . شهر امام رضا علیه السلام .

کی تو کامنتام نوشته بود چرا گفتی همسر شهید هاشمی نژاد و چسبوندن به آدمهای بزرگ کاردرستی نیست . اگر عمه پدرم با مهربانی و صبر و تحمل و نگهداری چند بچه در غیاب او و کنار شهید هاشمی نژاد نبود آیا الآن طنین صدای شهید هاشمی نژاد در گوش ما بود ؟ کم لطفی نکنین.

نمی خوام مثل پارسال تولد بگیرم .

واقعا مثل عمه خودم دوسش داشتم . خدا رحمتش کنه

باز هم جواد آقا . آقا مهدی و رضا جون .. مجددا تسلیت می گم ..

راستی چند روز دیگه مختصری از جریانات مشهد رو واستون آپ می کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 7:29  توسط سید علی ابطحی | 
تاریک بود . همیشه خواب های من تاریک است . انگار فیلم های پخش شده برای خواب من به اتمام رسیده است . روشن شد . مگر می شود روشن شود ، خوابهای تیره من ؟! اما روشن شده بود . پلکانم را کنار زدم . نور چراغ در را به عقب فشار داده و خود را به چشمان من رسانید . مجبورم کرد کاملا بیدار شوم . صدای پدر می آمد کلمات را بسختی پشت سر هم می گذارد . صدایش می لرزید . بالای سرم آمد . گفت : عمه جان .... فوت کرد . رفت . پدر از اتاق رفت . نور گویی پشیمان صدا زدن من شده بود . بلند شدم . وضو گرفتم . الله اکبر . سجود و رکوع . والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته . مهر را بوسیدم . در را بستم . نور قصد ورود را نداشت . شاید شرمش می شد . پتو را کنار زدم . در بستر خود خوابیدم . پتو را بر روی خود کشیدم . اتاق تاریک بود . نور کم کلید چراغ داشت اظهار وجود می کرد . گویا منتظر بود با روشن شدن چراغ نور خود را به او هدیه دهد و در سکوت تاریکی خود به نظاره روشنایی چندین هزار برابر چراغ باشد . به او نگریستم . نور پریز با من خداحافظی می کرد . دوباره تاریک شد .


عمه پدرم (همسر شهید هاشمی نژاد ) در ساعت ۱۲ نیمه شب امروز به لقاء الله پیوست . روحش شاد

رضا جون از صمیم قلب بهت تسلیت می گم . از طرف من به جواد آقا و آقا مهدی تسلیت بگو . خدای مهربان بهتون صبر عظیم عنایت کند .... انشاالله

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:3  توسط سید علی ابطحی | 

دلم تنگ شقایق تا ابد ماند

برویت را ندیدم تا ابد ماند

 

تو را در دل نه از رویا بدیدم

بگفتم با تو هستم تا ابد ماند

 

اگر گیتی مرا در خود نهانید

بدو گفتم از اینجا تا ابد ماند

 

خیالم با تو بودن بود و لیکن

ولی این وَهم ناچیز تا ابد ماند

 

بخندیدم چرا روحم خمار است

تو گفتی این خماری تا ابد ماند

 

چرا دُر شقایق خیس آب است ؟

چرا سوز شقایق تا ابد ماند ؟

 

طنین افتاد و عشقش آتشین شد

گرفتار شقایق تا ابد ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:39  توسط سید علی ابطحی | 
* چند وقتیه یعنی سه جلسه هست که دارم می رم باشگاه کونک فو .. خیلی برام خوبه . چون اولا به آرزوی دوران بچگیم رسیدم . هم اینکه به قول مامان بزرگم زورتون رو یاد می گیرین چجوری کنترل کنین . البته از جلسه اول بد جوری ماهیچه هام گرفته و مثل اینایی که به جای استخون میلگرد تو بدنشونه راه می رم

* اگه از سیستم های وبگذر استفاده می کنید و آمارش رو برای خودتون گذاشتین بد نیست یک سری به قسمت موتور های جستجوش بزنین تا ببینین با چه کلمه ای وارد وبلاگتون میشن . یک کلمات عجیب و قریب موتور جستجو وارد وبلاگ شما می کنه که چی ..........

* چند روز پیش با یکی از عزیزان بحث وبلاگ بود و صحبت به مصاحبه و قسمت نردبان داغ من رسید که چرا به قولم عمل نکردم ... راستیتش با دو نفر از بزرگان وبلاگ تقاضای مصاحبه دادم و اونا هم قبول کردن اما بعدش هر چی پی شو گرفتم رفت که رفتن و حاجی حاجی مکه و پشت گوششون رو دیدن منم دیدن . حالا فعلا دنبال کسی می گردم که لااقل یه محلکی به ما بذاره

* آهان یادم رفت بگم ... این مدتیکم تو وبلاگ کم اومدم . به قول معروف سرمون به کار گرم شده و زیاد نمیام تو نت . یه شرکت زدیم و کارش درب های اتوماتیک هست .... به قول رضا می گفت : چیه بعد از اون ورشکستگی قبلیت پولاتو جمع کردی تا دوباره ورشکست بشی ... ولی انشالله تجربه کار قبلی باعث میشه آدم با حواس جمع تری کار کنه

* همین دیگه ......

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 16:28  توسط سید علی ابطحی | 
تا حالا شده فکر کنین چه آرزویی دارین ؟

می دونین آرزو داشتن بزرگترین نعمت الهیه . می دونین آرزو داشتن مثل تپیدن قلب درون بدن انسانه ؟

حالا در مقابل تا حالا شده فکر کنین ببینین آرزویی ندارین ؟

 می دونین آرزو نداشتن مثل چی می مونه .

مثل کسی می مونه که درون رودخونه افتاده و هیچ تلاشی برای نجات خودش نمی کنه و منتظر یا انواج رودخونه اونو از بین ببره یا درون آبشار هضم بشه . بعضی ها هم ترجیح می دن درون آب خودشون رو خفه کنن .

تا حالا شده خودتون رو تو دستگاه خدا یک ورقه کاهی که کنار میز افتاده و به چشم نمیاد ببینین یا شده تا حالا خودتون رو یک بنر یک در دو بدونین که خدا زده بیخ دیوار تا هر لحظه اونو ببینه .

به نظرتون اگه کسی آرزو نداشته باشه باید چیکار بکنه .؟؟

به قول نن جونای قدیم که میگن کسی که آرزو نداره همون بهتر بمیره یا به قول اوس رستم قصاب که می گه با همین ساتور می زنم لهش می کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:31  توسط سید علی ابطحی | 

برگرد دیگه! دِ یالا برگرد! هر چه قدر قدرت داشتم جمع کرده بودم

توی ذهنم و با همه قدرت القائم سعی می کردم فرکانسهای تمنای وجودم را به مغزش ارسال کنم !

یهو برگشت و نگاهم کرد!

قدمهاش را آهسته تر کرد و همان طور در حال قدم زدن ، هر دو سه قدم بر می گشت و نگاهم می کرد.

کمی جلوتر رفت که رسید نزدیک در خونه .

چاره ای جز ایستادن و برگشتن باتمام رو را نداشت.

برگشت

رو به من و پشت به خانه

انعکاس لبخندم را درون چشم های سیاهش می دیدم

چند دقیقه ای ایستاد و چیزهایی گفت: تمام کلماتش را به خاطر دارم. سعی می کرد با کلمات بازی کند و با طرفند اطاله کلام بیشتر خودش و من را معطل نگه دارد .

به هوشش غبطه می خوردم.

با سن کمی که داشت خیلی قشنگ من و دلم را به بازی گرفته بود.

همیشه هم سن مطرح نیست

گاهی اوقات فکر آدم ها خیلی بزرگتر از اون چیزی است که ظاهرشون نشون میدن!

بهرحال گذشت

خاطره آن روز و خیلی روزهای دیگر در ذهن و فکر من حک شده است

هر وقت می بینمش آنقدر خوشحال می شوم که با همه وجودم

لبخند میزنم.

کاش آن روز را بیشتر حرف می زد ..........

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:34  توسط سید علی ابطحی | 
اولا بگم این نوشته قبلی رو خودم نوشتم ....... به کی قسم بخورم که خودم نوشتم ... مشکل شما ها اینکه منو دست کم گرفتین .. حالا تواضع می کنم میام اینجا چیز میز می نویسم که بنا نمیشه همون اراجیف نویس همیشگی باشم ... اراجیف واسه مزه اش می نویسم اما الحق و الانصاف یکم کم انصافیه . تازه از هیج جایی هم الهام نگرفتم ... راستیتش می دونین چیه !

براتون می گم ... من خیلی خیلی دوست دارم برم زیارت امام حسین .... واقعا هم خیلی تلاش کردم . حتی تا لب مرز هم رفتم اما نشد . یعنی امام حسین بگونم هنوز نمی خواد بطلبه یا لایق رفتن پیش ضریح شش گوشه زیبای خودش نیستم .

تا شب عاشورا که امیر رفت مسجد و منم خونه واستادم . نمی دونم چرا ولی طاقت شنیدن جریانای کربلا رو نداشتم . نشستم پای نت و شروع کردن به گشتن مداحی از حاج محمود کریمی که رو بولاگم بذارم . اتفاقی رفتم قسمت وبلاگهای دوستان خودم که دیدم تماشاگه راز آپ کرده . گفتم تا مداحی داره دانلود میشه برم یه نگاهکی بندازم .

موضوع انشاء درباره کاش عاشورا ........

از نگاهک به دقت زیاد خوندنم تبدیل شد . ناخوداگاه چشمام تر شد . یاد زحمت هایی که برای رفتن به کربلا کشیدم و نرفتم و یکی با نوشتن انشاء می ره .

دلم شکست و شروع کردم تند تند به نوشتن که شد نوشته های پایین .........

همین

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 7:10  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM