تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

خوب بعد از کلی صحبت و رایزنی با عزیزان و صاحب نظران عرصه مباحث امور زنان و علی الخصوص بحث عظیم حجاب و با موازی کردن و مقابله گذاشتن سخنان ایشان با اعتقادات خود و کمی تا قسمتی کند و کاو در ادیان و تواریخ متعدد به نتیجه زیر رسیده ام که به سمع که نه اما به نظر شما می رسانم

1- در مقوله حجاب بحث اول تعریف لفظی آن است . خیلی ها سر منشا این لفظ را به زمان هخامنشی می دانند . یعنی این لفظ در آن زمان به نوعی لباس که از بالای گردن تا روی پا می آمده می گفتند البته می گویند کلمه تغییر کرده و اصلا کلمه دیگری بوده ولی خوب قائلند مفهوم کلام یکی است . کسانی هم قائلند که این کلمه عربی بوده و به پوشش کامل زن با یک نوع لباس که از بالای سر تا روی پا بوده است . اما در ادیان مختلف حجاب بوده و هست . مثل راهبه های زن مسیحی که با حجاب بوده اند . اما در برهه ای از زمان تاریخ نویسان دگرگونی استفاده از چادر را به این عامل که قدماء بخاطر یک : تفاوت انداختن بین غنی و فقیر و دو : از بین بردن حد و مرز دین چادر و حجاب زن را به کنیزان و خود فارغ از این پوشش شدند تا علنی بفهمانند که فقیر کسی است که حجاب دارد .

2- اما در قالب کلمه ای که در دین اسلام علم شده ، آمده که حجاب در دین اسلام یعنی پوششی که سر تا پای زن را بصورت کامل بپوشاند چون بر زن "تکلیف" شده است  که خود را از نامحرم بپوشاند . خوب پس مسئله اول حجاب تکلیف برای زن است و دو باید برای رفع تکلیف جوری خود را بپوشاند که تمام بدنش پوشیده باشد .

3- حال که صحبت از پوشش است باید به اهل فن دین مراجعه شود که بهترین پوشش از نظر دین چه پوششی است که بر ما رفع تکلیف می کند . از آنجایی که وظیه هر مکلفی اختیار کردن مرجع تقلید است ، لذا باید این سوال مهم را از مرجع تقلید محترم بپرسیم . اما ازآنجایی که در دین اسلام طبعیت از بزرگان دین جزء وظایف ماست . لذا بزرگان دین بهترین پوشش رو برای زن چادر می دونن . چادر چون از بالای سر تا روی شونه ها و بعد تا روی پاست می توان آن را یک پوشش مناسب برای زن شمرد که می تواند بوسیله آن رفع تکلیف کند .

اما در این میان چند اشکال وارد است .

1 آیا مانتو و روسری به تنهایی حجاب کامل است ؟ جواب . اگر جوری باشد که مقوله تمام پوشاندن بدن را بیان کند صحیح است . یعنی مانتویی بلند و گشاد تا روی پا و روسری ای که تا کمر به بالای زن را بپوشاند . حکم همان پوشش کامل زن را می کند . مثل روسری های زنان زمان قاجار . ولی بعید می دونم زن امروزی همچین روسری ای بپوشد .

2- در جایی که حجاب وجود ندارد یا کمبود حجاب است آیا حجاب بیشتر جلب توجه نمی کند ؟ جواب . مقوله حجاب بحث جلب توجه یا همچین چیزی نیست . بحث رفع تکلیف است که قبلا به سمع که نمیشه گفت اما از نظر حضرات گذشت . مثل مردی است که تکلیف او کار دارد درآمد داشته باشد و خرج و رفاه برای خانواده خود فراهم کند و اگر این عمل را انجام ندهد تکلیفی را انجام نداده و نمی توان گفت او وظیفه مردانگی اش را انجام داده . همان طور حجاب زن است . حجاب برای زن تکلیف است . حالا استفاده ای که دارد ، زن را در مقابل چشم هیز نگه می دارد خوب یک نوع حسن اونه . اصولا هر چیزی جدا از عمل اصلی اش خوبی های دیگری هم دارد . این حرف که فلان جا اگه حجاب داشته باشیم و یا چادر بپوشیم بیشتر جلبه توجه می کنه یک جور گول زدن خداست . یعنی می خوایم بگیم چون خدا ما اصولا در دید بودن پسران خوشتیپ بیزاریم برای همین مثلا در میدان تجریش حول و حوش یا ورودی پارک وی ساعت 10:30 تا 12 چادر سرمان نمی کنیم تا تابلو نباشیم .. هوووم .. درست گفتم ؟

3 – بعضی از زنها هم می گن ما اعتقادی به خجاب نداریم . مهم اینکه دل آدم پاک باشه و مهمات دین مثل نماز و روزه رو رعایت کنه . حالا مثلا روسری سرش نباشه یا یکم سرش باشه روسری . جواب . اگر تمام قطعات ماشین سر جاش نباشه ماشین راه نمی افتد . فکر کنید همه قطعه ها باشد ولی مثلا رادیات نباشد نمی توان ادعا کرد که ماشین راه می افتد . دین هم همین گونه است . دین از اجزاء تشکیل شده است و باید تمام اجزاء آن کنار هم باشد تا بگویم ما تابع فلان دین هستیم . دین اسلام برای زن و مرد وظایفی قرار داده و بعضی از این وظایف مشترک هستند . اگر قستمی از دین اجرا بشود و قسمتی خیر نمی توان گفت که ما دین اسلام داریم چون ما قسمتی را انجام نداده ایم . یعنی چون کامل نبوده نمی توانیم اطلاق بر کل کنیم . مثل این است که کسی بگوید مثلا بدون سوپاپ هم می شود ماشین راه بی افتد . بزرگی به من سفارش کرد که : اگر می خواهی در قید دینی باشی بدون هیچ قید و شرطی وظیفه داری همه قوانین دین را رعایت کنی و الا اصلا دینی را قبول نکن چون توهینی بزرگ به آورنده و صاحب دین است . چون دست بر افکار و عقائد او برده ای . بدون دین بهتر از قسمتی از دینه . چون پس فردا ، روز قیامت خدا اونی که نصفه دینو داره رو ( به قول بروبچ جاتی ) چوب تو آستین آدم می کنه که منو مسخره کردی . این کارو انجام دادی اون کارو نه . مگه تو خدایی که هر کاری دوست داشتی با دین من کردی ...

به نظرم بحث رو بستم . اما اگه بازم انتقادی هست ، من هم هستم . اگرم نباشه بازم هستم

حجاب صدفی برای مروارید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 14:52  توسط سید علی ابطحی | 
بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا ......

زیاد ذوق نکنید ...... داماد نشدم ...... بابام از زندان به سلامتی آزاد شد . البته کاملا آزاد نشده ... هه هه خنده داره ... چی ؟ یعنی چی نصفه نیمه ؟ یعنی اینکه هنوز به صورت کامل آزاد نشده بلکه مرخصی اومده تا ایشالله آزادی مشروتش امضا بشه ...... تا از بابا اجازه نگرفتم ترجیح دادم خودسرانه ننویسم ....

بالاخره ما توانستیم درباره ابوی خود چیزکی بنویسیم ...

از همه بچه ها که برای بابام دعا کردن ممنون و سپاس گذارم

این عکس زندان لنگرود ، جایی که بابا زندانی بود هست

 

این عکس هم آقاجانمانه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:38  توسط سید علی ابطحی | 

پریشب ممد آنلاین بود . گفت : فردا میای ؟ - کجا ؟ - بگو میای یا نه ؟ - باشه میام . حالا میگی کجا ؟ - دانشگاه مفید ! - اونجا برای چی ؟ - نقد و بررسی فیلم اخراجی هاست .... کمی فکر و بعد ... آره

فردا بعد از خوندن درسا و مطالعه کمی تا قسمتی غیر درسی ، طرفای ظهر ممد به مبایل امیر زنگ زد و گفت چرا تلت خاموشه و مجبور شده به امیر بزنگه . گفت میای که با همون آره دیشبی جوابشو دادم . بعد از ناهار کیف و کاپشن و کلید ماشین برداشتم و راهی شدم . توی راه به این فکر می کردم که چرا مبایلمو نیاوردم . چرا اصلا خاموشه ! چرا ساعت را نمی دونم چنده که با خنده خودم فهمیدم ماشین ساعت داره نیاز به موبایل آوردن نبود . ممد گفت ماشین رو بیرون پارک کن . نمی ذارن بیاری تو . اینارو پشت تلفن دم ظهری گفت . منم رفتم جلوی در دانشگاه و جلوی در برقی واستادم و به دربون یک نگاه نسبتا سنگین کردم . بیچاره هم فکر کرد من آقازاده ای ، پسر بزرگ رئیس بخش امنیت دانشگاهی .. چیزی هستم و سری درو داد بالا و رفتیم تو . دم حوض وسط حیاط دانشگاه با ممد قرار داشتم . نشستمو شروع کردم به نوشتن . ناگهان اون طرف محوطه دانشگاه نظرمو به دختر چادری و پسر همچین متدین واری جلب کرد که روی نیمکت یکم نزدیک به هم نشسته بودن و با لبخند هاشون معلوم بود که باید خواهر و برادر باشند . اینم از سلام و عیلک های دو جنس مخالف در دانشگاه های قم ... در همین حین ممد از اون طرف اومد . گفت سالن نمایش شوغ پلوغه و جای خودکار انداخن از نوع بیکش نیست . البته خودکار از نوع بیکش مزجی من بود . و باز البته تریپ مرام اومد و یک صندلی گرفته بود و منو نشوند اونجا و خودش چند دقیقه ای وایستاد . اول فیلمو نمایش دادن . بچه های دانشگاه چون که روشن اندیش و مدرنیزه نگر هستن خیلی در دیدن فیلم ... خیلی ، روی خیلیش یکم تاکید خیلی می کنم . متین بودند . فیلم رو که دیدیم جمالمان به جمال جمیل جناب مسعود خان ده نمکی روشن و منور گردید . بس مشعوف و مسرور گشتیم که ایشان بر روی سن آمده و بعد از نطقی زیبا و از خود تعریفی های جمیل از حضار تقاضای پرسش و طرح و بیان شبهات خود فرمودند .

بروبچزجگ به طرح سوالات پرداختند . من هم حوصله ام سر رفته بود سوالی پرسیدم . پرسیدم یعنی نوشتم : سلام بر جناب ده نمکی . من وبلاگ نویس و فیلمنامه نویس هستم و به عنوان یک فیلمنامه نویس مبتدی هر گاه دست به قلم برای نوشتن فیلمنامه می برم هدفی را دنبال می کنم . آیا هدف شما از نوشتن اخراجیها معروفیت و مشهوریت نبود ؟ از اون جایی که من آخرین نفر دادم ، دومین سوال جلسه بود . حاج آقا با لحنی شیرین و تبسمی ملیح فرمودند که : شما سنت کمه و قد نمیده که من برای معروفیت ننوشتم و قصد نوشتنم رو هم قبلا گفتم که با اون قسم اول بیاناتشان ، ملت کفی بس عظیم فرمودند و با خنده های از ده دل کنده شده که بیشتر لحن خنده به اصولی ها می خورد ، مشعوف شدند . بعد ما تصمیم گرفتیم یعنی من تصمیم گرفتم دوباره سوال بپرسم ... نوشتم : من هم کم سن و ساله هستم و می خواستم بپرسم شما که از نظر طنز نویسی کمی تا قسمتی بودید و یک جناح راستی یکم داغ هستید چه لزومی داشت شما به حیطه فیلمنامه و کارگردانی بپردازید .... سوال من آخرین سوال ها بود و آخرهای جلسه قرائت شد . آقای ده نمکی گفت : مثل اینکه ایشان دست به ادبیاتشون خوبه و نویسنده خوبی هستند و شروع کردند به توضیحات که من اولا طنز نویسی زیاد کردم . در فلان جا و اون بیسار جا ، با فلانی ( بهزاد نوبی ) کل کل طنز داشتیم و اونجا اینکارو کردیم و علی هذا ... و دوباره ملت هِر هِر خندیدند . یکی نبود بگه بابا یارو زنده هست الکی به ریش نیمه داشتش می خندین . خلاصه سوالای باحالی پرسیدند .. شما همون ده نمکی 73 هستین که گفت بله و ممد از ته سالن داد زد " نه " البته یک جا هم بود که کار بدی کردم ؛ آقای ده نمکی در باره بسیجی که نباید اینقدر داغ باشه و با انصاف به قضیه نگاه کنید که نتیجه تایید همون نه محمد رو نشون می داد ، می گفت که ملت کف زدند و دست زدنا که تموم شد با حالی غمگین وار گفت : شما ها هم تا من جو زده میشم کف می زنین و خرم می کنین که من از ته سالن شروع کردم به کف زدن که یواش یواش ملت دست زدن و جناب مستدام به درون خود از اندوه فرو رفت . سوالا که تموم شد همه برای رفتن آماده شدند و من به ممد گفتم باید برم ازش عذرخواهی کنم .. رفت جلو و گفتم سلام من همون کم سن و ساله هستم که زد زیر خنده و گفت : دیدی درست گفتم . گفتم : خواستم عذر خواهی کنم بابت سوالامو و اون کف که با یک لبخند توام با شیطنت گفت مشکلی نداره و خودم رو معرفی کردم که با شنیدن ابطحی کمی به من خیره شد . چند دقیقه ای دور شدم و یادم اومد که بد نیست اتفاقارو تو وبلاگ بذارم و دوباره رفتم جلو گفتم ببخشید که باز دوباره زد زیر خنده . گفتم می خواستم ببینم مشکل نداره اتفاقا و حرفای امروز رو تو لاگ با یک انتقاد از شما بذارم که گفت نه مشکلی نداره که با دیدن شک در صورتش خودم رو با یکم نصب فامیلی معرفی کردم که بجا آورد ..

اینم آقای ده نمکی در حاله ی نور !

این بود روزی با ده نمکی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:30  توسط سید علی ابطحی | 

اولا بگم حیفم اومد حرفای درباره حجاب رو نیمه ول کنم ... گفتم برای تنفس این لاگرو در مقابل لاگ قشنگ آبجی مهدیه داشته باشین تا بقیه نوشته های حجاب و ضمیمه نظرات رو بنویسم ....

یکی بود یکی نبود . در خانه ای دو پسر و یک دختر که خواهر و برادرهای هم می شدند زندگی می کردند مادر ، خانه دار و پدر خلبان بود . دختر کوچک خانواده 7 سال و پسرهای خانواده 3 سال داشتند . پسرها علی و امیر نام داشتند . آن دو ، دوقلو بودند ولی امیر چند ماهی زود تر به دنیا آمده بود . دکتران علتش را شدت علاقه امیر به دنیا آمدن می دانند . ما که نمی دانیم چه چیزه این دنیا برایش جذاب بوده است . از آنجایی که علی بسیار باهوش و زرنگ بوده و صفت برجسته اش یعنی دور اندیشی فوق العاده ای داشته درجیها به وقت معین به دنیا آمده ... بگذریم خواهر آنها مهدیه نام دارد و یکم تا قسمتی با هوش می باشد .

مهدیه با زنگ های متعدد در و جواب مادر بوسیله آیفون وارد خانه شد و فریاد زنان می گفت : مامانی دعوا شده ، مامانی دعوا شده . مامان بچه ها شرح حال این همه التهاب رو از مهدیه کوچولو پرسید و او جواب داد : مامانی داشتم می رفتم نون بیگیرم دیدم یه آقاهه یه عالمه مو رو لباش همین جوری داشت میومد تو نونپذی . من ترسیدم گفتم الان میاد منو بوخوره .... علی وسط حرفش پرید و گفت مده آدم آدم میخوله .... امیر ناگهان گفت . آله دیده .... اون جا ندیدی مدیه داش ما ددوتالو می خولد .. مهدیه عصبانی شد و رو به مادر گفت : به خدا دروغ می گن اون دوتا من نمی خواستم بخورمشون فقط می خواستم دعواشون کنم ... که مادر رو به هر سه تاشون کرد و گفت برین تو اتاق بازی کنین ... مهدیه لبهاشو برچید و با یه نگاه خفن و مرموزانه به علی و امیر کرد و رفت تو اتاق . علی و امیر هم که از نزاع پیروز بیرون آمده بودند فاتحانه وارد اتاق شدند ..

علی وارد اتاق شد و رو به امیر گفت . خوب چی بازی لولیم .. امیر در حالی که دستش رو توی دماغش کرد گفت نی ای دونم که با نگاه عجیب علی نگاهی به دستش کرد و از بینی اش در آورد . مهدیه بعد از اندکی تامل گفت . دکتر بازی ... خوب تی دتر بشه که مهدیه نگذاشت حرف علی منعقد شود که فرتی گفت من ..... من می شم خانم دکتر . امیر با عصبانیت گفت ... ترا همش تو بااَد بشی خاووم دتر ... هااااا مَ می خوام اصا بشم خاووم دتر ... اوهوم . علی زد زیر خنده و گفت : هه هه ما ها پسلیم نی ایشه بیشیم خاووم دتر .... امیر لباشو بر چیده به سمت تختش رفت ... علی گفت : تجا میلی ... میلم لالا ... باشه تو بشو خانم دکتر . امیر خنده شیطنت آمیزی زد و گفت : خوب تی اول مییض میشه ؟ مهدیه سری رفت تو تختش دراز کشید و گفت : من . علی هم رفت کنار مهدیه خوابید و گفت : منم مییضم و تو تشک کمی خودش را اینور و اون ور کرد . این قدر وول نخورد . اِ اِ چلا می زنی . هیششش صاتت . مدیه دخنه تو وا تن ... آآآآآآ . اَه اَه جقدر دخنت بو میده . علی زد زیر خنده و گفت . دخن من خی ییم بو خوب میده ... بچه ها مشغول بازی بودن که مامان بدویین بچه ها برین لباس بپوشین می خوایم بریم پیش بابابزرگی که مهدیه یه هورای حسابی کشید

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:34  توسط سید علی ابطحی | 

چندی پیش با علمای عظیم العلوم به بحث درباره حجاب پرداخته بودم و درباره این مقوله زیبا چندی پیشنهاد و نظر خواستم . یکی از آن علماء طلبه پایه سه و یا چهار حوزه بود . یکیش آبجیمان که دانشجوی فیزیک و اجرام آسمانیست . یکی از آنان تاجر و واردات از چین است که اتفاقا هم تهرانی بود . بعدی هم همسر همان تاجر که خود کارخانه دار و اتفاقا او هم تهرانی بود ، بودند .

خلاصه هر کسی سخنی می گفت .

اما از قالب جملات ادبی در بیایم و به حرف زدن عادی خودم بپردازم مخلص کلام این بود که همه حجاب را قبول داشتند . البته آن لیدی کارخانه دار که خود حجابی به اندازه یک چهارقد یکم کوتاه که حجابش نمی توان نامید ، عقیده بر آن داشت که مهم دل است که با دین باشد و ظاهر آدمی هیچ مهم نیست . چون مجال بحث نبود خود را به معرکه زن و شوهر که خود می دوختند و می بافتند که حجاب فلان است و بیسار ، بیانداختم و ترجیها به جوابات به درون خود اکتفا کردم . ولی بس عظیم دلمان برای کودک درون دل شکسته دوست داشتنی ام می سوزد که جور به زبان نیامدن را باید با زبان دل برای او واگویه کنم .

حالا بگذریم . طلبه گرام می گفت اگه بانوان محترمه با حجاب کامل در اجتماع و در بستر تحرکات اجتماعی ظاهر شوند ( حاج آقا تقبل الله ) خود به خود دیگر محجبه های نیمچه ، با حجاب خود با گونه واقعی حجاب رو برو گردیده و نمونه بارز را دیده و نیازی به نصیحت از نوع برخورد یکم فیزیکی که به پاسگاه و سوء سابقه و ختشه دار کردن آینده گیرل های محترم باشد ، نمی باشد . سخنش بس دلنشین و جانانه بود .

آبجی مهدیه سخنی زیبا فرمودند که جای تشکر و تمجید دارد . ایشان فرمودند که خدای مهربان حجاب را در اختیار زن قرار داده و باید زن حجاب را به یقین خود کامل کند و نه با زور و زنبل که این در نوع خود نظریه زیبایی است و لذا تصریح داشتند که حجاب منحصر به چادر نیست بلکه حجاب و رعایت حجاب فقط پوشاند کامل زن است

آن مرد تاجر هم حرف قشنگی می زد . می گفت ما اول انقلاب تو خانواده ای بزرگ شدم که مادر و خواهرام حجابشون کامل بود و حرمت زنانه بودن خود را داشتند و با غروری بس شگفت در برابر چشمان سیاه و پلید می ایستادند . او می فرمود : زنان امروز جنس خود را به مردان نزدیک می خواهد بدانند و این باعث می شود که هر چه خصوصیت و اندوخته دارند را رها کنند . البته ما خواستیم متذکر این تذکر شویم که بانوی گرام شما از کدام دسته سخنتان می باشند که چون جای نوش جان کردن چند چپ و راست دیدیم به قورت دادن کلام اکتفا نمودیم .

لذا ما آنچه پنداشتیم به سخنان زیر محصور می شود

1- هر انسانی باید یک سری خصوصیات فردی و شخصیتی داشته باشد . مثلا در مردها شانیت و کمالیت خود را با نشانه مردانگی یعنی ریش کامل می کنند . پس اگر مردی ریش نگذارد مرد هست ولی شان مرد را رعایت نکرده . مثل آبی که آب هست اما گلالوده . هر چقدر هم این لیوان و اون لیوان بریزنش باز گلالوده . حجاب زن نشانه اوست . کی گفته ؟ خدا جون . باز چرا ؟ چون اهمیت شان زن به این نیست که خود را در مقابل چشمان حریص مرد قرار دهد و با پوشاندن خود می فهماند که من دُری هستم که دست یافتن به من آسان نیست چشمان هیزت را از حدقه به بیرون می کشانم اگر مرا یَک بار دیگر بنگری

2- حال حجاب به چه کار می آید ؟ آیا حجاب فقط فی نفسه پوشاندن است یا مفهوم آرمانی خواستی دارد . به حق مفهوم آرمانی دارد . چون حجاب و نوع پوشش یعنی چادر نوعی پرچم برای فریاد زدن یک شعار یا بهتر بگویم نشان دادن مفهوم دین اسلام است . لذا اگر کسی حجاب را به عنوان اینکه مسلمان است و به عنوان نشانه مسلمانیش به خود بقبولاند پس باید حجابش چادر باشد چون چادر اصل حجاب است ( به گفته خدا و پیغمبر . پس کسی که اعتقاد به بودن حجاب اما بدون چادر است مثل لیوان آب میوه است که بدونه طعم میوه باشد . آب هست . مایع هست اما آب میوه نیست . به قول طلبه ها مکفی از عمل نیست .

3- داریم کسانی که با حجاب فساد هم می کنند و کسانی هم هستند که به حجاب هیچ اعتقادی ندارند اما از نظر صفات رذیله عاری از هر گونه موجودیت هستند . اما در قسم اول می توان در ابُی تِشان گفت هم در دنیا سختی کشیده و هم در آخرت می کشد ولی دسته دوم فقط در آخرت . حال اشخاصی که به این عقیده هستند که باید باطن درست بود نه ظاهر . آیا این سخن را به خدا می توانند هم بگویدند . آلبته باید "هم" بعد از خدا می آمد ! . خدا فرموده کسی که قسمتی از دین می خواهد طبعیت کند باید همه ی دین را بپذیرد .

البته اینها عقیده منه و اگه اشکالی داره بفرمایین که اصلاح شود ... حاج آقا و حاج خانم ملتمس دعای خیرتان هستیم .... البته حاج خانم و حاج آقا درسته ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 21:22  توسط سید علی ابطحی | 
اگه یادتون باشه چند هفته پیش درباره نردبان داغ گفتم که می خوام با بزرگان نت و عزیزان برجسته یک گپ دوستانه داشته باشیم ...

تو فکر شخصش بودم تا یاد زهرا خانم افتادم . بعد از چند تا ایمیل و پیشنهاد مصاحبه ایشون گفتند مصاحبه با میل انجام می دن و منم خوشحال شدم که این افتخار رو به من دادن تا اینکه مدتی بعد از ارسال سوالات گفتند که دوست دارن اول نباشن و افتخار به جواب سوالارو ندادن .

منم برای اینکه بعد این همه مدت زیر قولم نزده باشم سوالارو می ذارم تا تو این مدت با یکی از عزیزان گپی بزنیم ..

1- اکثر وبلاگا اسم و تیتلشون مستعاره مال شما هم همین جوره ؟

2- اصولا می گن سن خانما رو نپرسیم . منم نمی پرسم اما سن وبلاگنویسیتون رو که می تونم بپرسم بله ؟

3- دوست داشتین الان جای من کامران نجف زاده باهاتون مصاحبه می کرد ؟

4- اگه قرار بود غیر از صورتی رنگی برای وبلاگتون انتخاب کنید چه رنگی می ذاشتین ؟

5- دیدم تیکه های سیاسی هم انداختین و می اندازین ... از سیاست خوشتون میاد ؟

6- بعضی ها می گن وبلاگ یک دوست خیالیه ؟ اگه برای شما واقعی شد دوست دارین چه سنی باشه ؟

7- دوست داشتین وبلاگتون معروفترین وبلاگ جهان بود ؟

8- آخرین غلط املایی وبلاگتونو یادتونه ؟

9- تا حالا شده برای نوشتتون مواخذه بشین ؟ از طرف فامیل و دوست آشنا؟

10- از سند تو آله مسنجر خوضتون میاد یا سن تو آل مبایل ؟ ( چه سوال بی ربطی )

11- دومین وبلاگتون HB داره میشه بگین یعنی چی ؟

12- شما محبوبیت رو دوست دارین یا معروفیت رو ؟

13- شما تو قبول مصاحبه به نعارف نیوفتادین ؟ فکر کنم تعارفی باشین ؟

14- اگه اشکالی نداره میشه بگین کجایی هستین .. یعنی اهل کجا هستین ؟

15- اگه به وبلاگ نویسی فارسی زبانا از 1 تا 20 نمره بدین چند می دین ؟

16- به نظرم وبلاگ شما یکم بیحاله ؟ یعنی اوضاعش خیلی آرومه ! نظر شما چیه ؟

17- اگه قرار باشه برای خدا نامه بنویسین اولین شکایتتون چیه

یه ذره هم سوالای بی ربط؟

بهترین بازیگر مرد به نظر شما؟

بهترین ساندویچی که خوردین ؟

با لبتاب راحت ترین یا پی سی ؟

از آلت اف چهار خوشتون میاد ؟

شما هم عقیده دارین محل .... نباید به جنس مخالف گذاشت ؟

بهترین دوستتون مبایلش کد چنده ؟

بزرگترین معضل ما آدما ؟

بزرگترین ایمیلی که زدین چند صفحه بوده ؟

18- شما به کامنت اهمیت میدین یا به آمار بازدید یا هیچ کدام . فرقی نداره آپ می کنین ؟

19- به نظرتون مصاحبه خوبی بود ؟ به نظرتون چه سوالی رو نپرسیدم ؟

و کلام آخر

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:43  توسط سید علی ابطحی | 
گویند فتحعلی شاه قاجار شعر می سرود و رورزی شاعر را به داوری گرفت . شاعر که شعر را نپسندیده بود بی پروا نظر خود را باز گفت . فتحعلی شاه فرمان داد او را به طویله برند و در ردیف چهارپایان به آخور ببندند . شاعر ساعتی چند آن جا بود تا آنکه شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند . سپس پرسید : حال چطور است ؟ شاعر هم بی آنکه پاسخی دهد راه خروچ پیش گرفت . شاه پرسید : کجا می روی ؟ گفت : به طویله ! 

از سعدی تا آراگون ... دکتر جواد حدیدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:9  توسط سید علی ابطحی | 

با عرض سلام خدمت حضرت آیت الله ( العظمی را قلم گرفتیم تا حرفی به میان نیاید ) حاج شیخ مهدی کروبی مد ظله العالی .

ابتدا از سخن لازم به ذکر می باشد ، نامه اول را به عموی گراممان نگاراندیم و امید بر شنیدن جواب هر چند ، چند کلمه ای باشد . ولیکن متاسفانه به خاطر تشویش خاطرش در این مدت توان جواب را نمی داشت . لذا بر آن شدیم که رئیس جمهور مردمی خودمان ، نامه ای بنگاریم که جناب احمدی نژاد ما را از لطف خود مسرور نداشت . لذا ذوق و شوق جواب شنیدن را از نامه هایمان به یغما برده و لذت همان نوشتن را به خطور گرامیمان داشتیم . اما شرح نامه

به یاد دارم در مجلسی که خود به یاد دارید حضورت گرمتان آنجا را مزین کرده بود و من کودکی بیش نبودم . البته حدود ۱۵ ، ۱۶ سالم بود ( صرفا مراد از کودک گفتن کوچک نشان دادن سنمان می باشد ) شما در بین بزرگان و کودکان ابتدا با کودکان احوال پرسی و تقبیل فرمودید که در بین کودکان من ابتداء به امر بودم و از همان کودکی - ۱۶ ۱۵ سالگی - مهرتان بر دلم نشست ...

اما گذشت دوران خاتمی بزرگ با مقام دوم نظام و نوبت به کسی یا شخصی رسید و خوب به یاد می دارم که در آن دوران قصد بر رای دادن به جناب عالی را می داشتیم ولیکن فردی از دیار کویر با زبانی احلی من العسل تر ذهن ما را با کلامش ربود و شیفته خود سازانید و عشق به شمارا از یاد بردیم . به یاد دارم حتی آن پنجاه هزار تومان شما هم کار دست بنده داد و با یکی شوخی ای کردیم و مسیر زندگیمان بسی تغییر بزرگ و عظیم و گنده ای کرد و شاید تغییر مسیر زندگی ام به واسطه شما باشد .

حال بگذریم و کلامی دیگر بازگو کنیم .

بسی بس شگفت انگیز است که چرا خواهران و برادران ( حس فمنیسمی به این چیزا نیست که باید احترام شان زن رو نگه داشت ... دِها ) تا حدی اصلاحات کاری برای انتخابات نهم ریاست جمهوری انجام نداده و تعاملی هی سازنده از خود نشان نداده اند و همان چند دقیقه چرت زدن شما هم که کار خود را کرد و حاج آقای احمدی نژاد از گرد راه رسید و شد رئیس جمهور . اما ما بسی غمگین ناک بر چهره خود ظاهر دیدیم که چرا روابط و ضوابط جناب خاتمی کبیر در آن دوره با یکی از هم تفکرانشان چون سروی قد علم نکرده تا دیدگان حامیان اصصلاحات او را برای رای دیده و انتخاب نمایند .

حال غصه گذشته خوردن همان آب رفته در جوف که همان جوب است که بازگشتی در آن نیست . مگر با پمپ های ایتالیایی .. ما یک دونه تو چاهمون داریم ... لامصب ۵۰ کیلوم... ببخشید ۵۰ مترو با یَک قدرتی می کشه بالا !!!! بسی تعجب وار می باشد

پس خواهشا این بار و در انتخابات های آینده کمی تفکر اصلاحات را جنبه تقدسی به آن دهیم شاید حس نستراتژیک آنان تحریک شود و یاد قدماء اهل فن افتند و تکانی به خودمان دهیم ....

و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

سید علی ابطحی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:18  توسط سید علی ابطحی | 
اولا عید همتون مبارک . خوش به حال همه کسایی که این چند روزه پابوس امام رضا رفتن . به خدا دلم لک زده برا زیارت . وقتی تلویزیون حرم رو نشون می داد بی اختیار اشکم می ریخت .. یا امام رضا بطلب ما را که به پیمان دیدار و به اتمام رسیده ....

چند روزی هست که تب و لرز دارم و حالمم زیاد خوب نیست . از تپ کردن متنفرم . بد جوری آدم رو از زندگی کردن می اندازه . چند شب پیش با چند تا از پسرای اقوام رفتیم ساعت ۷ شب تا ۹ تو کوچه فوتبال . اصلا حوصله نداشتم به خاطر تبم بشینم تو خونه . بدجوری هوای فوتبال زده بود به سرم ....

نمی دونم چرا حوصله نوشتن لاگ ندارم . بیشتر آنلاین نویسی می خوام .. فکر کنم دچار دپرس قلم شدم .... البته نوشتن این فیلمانه خیلی درگیر کرد ذهنمو . با کوهی از کتاب برای درس خوندن به قول مامانم مثل اینکه از سردرد شدن لذت می بری آره ؟!

فعلا که از آپ های کوبنده و لاگ های چرت و پرت خبری نیست . همینی که هست .. به قول مشهدی ها نرین برین بگین علی خل رِفتا ها . همینی که هست . مِخِین بِخین . مِخِین نِمِخن

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 7:8  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM