![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
|
من ضعیفم ؟ میگن در یونان باستان ضعیف هارو به عنوان برده می گرفتند . مصریان کسانی را که توانایی هیچ کاری را نداشتند به لای دیوار می نهادند . مغولان سرشان را از بدن جدا می کردند .......... ضعیف کیه ؟ دیشب شب آرزوها بود . چه آرزویی کردین ؟ دیروز به یکی از بچه ها اس ام اس زدم ( تو ماشین بیکار بودم ) گفتم آرزوت چیه ؟ فکر کن من فرشته آرزوهام و دارم میرم به بالا ، گفت : رمز کامیابی در کائناتو می خوام .. من چی آرزو کردم ؟ راستی به نظر شماها اگه آدم یک آرزو داشته باشه که از قضا محال باشه به نظرتون خدا بهش می ده ؟ بعضی وقتا فکر می کنم تمام تئوری های رواشناسی مثل قدرت تمرکز یه داستان کلاسیک برای زود باورهاست .... چی میگه ؟ میگه اگر ذهن به یک فکر تمرکز کنه تمام اجزاء دنیا دست به دستم هم می دن تا فکر اون شخص به ثمر بشینه . حالا اومدیمو تمام دنیا باهاش چپ بودن ، حالا تکلیف چیه ؟ اینا حالا هیچی . آرزوی محالو چی میگین ؟ مثل فیلمای تخیلی ! یارو آرزو می کنه آدم بده فیلم تبدیل بشه به یک غورباقه و با نگاه عمیق بهش فرتی تبدیل میشه به غورباقه خوشگل با قور قوره ناز . آرزویی دارم از نوع محالش ...... زدانستن گذشته حتمیش دانم پس معجزه چیه ؟ معجزه ؟! یعنی با معجزه آرزو برآورده میشه ؟ من که بعید می دونم . در مقابل رواشناسا دینگراها می گن اگه آرزویی در سر داشتی که با خط الهی موازی بود و می دانستی در دنیا بهش نمی رسی قطع بر یقین در اون دنیا حالا یا در بهش برزخی یا در بهشت خلد بهش می رسی ... حالا بنظرتون به این رفیقم چی بگم ؟ بگم از نظر روانشناسی و دینی به آرزوی محالت می رسی ؟ یا بگم اصلا فراموش کن همچین آرزویی و یک ریست کلی مغزتو بکن ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:53 توسط سید علی ابطحی |
|
|
مدتیه می خوام ادامه داستان زندگی با اطلاعاتی ها رو ادامه بدم اما خوب ...........نشده . می خواستم ببینم نظر شما دوستای محترمم نسبت به ادامه این داستان چیه ؟ پس لطفا در نظرسنجی شرکت کنید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 6:51 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خانما و اقایون من هنوز نفهمیدم ... دقت کنید ... در نوروز امسال پلیس محترم کشور طرحی در مملکت اجرا کرد که دنبال ماشینا راه می افتادند ( الگو برداری از بعضی جوونا ) و به قول برو بچ مچ گیری می کنند ... اما دقیقا تو همین مملکت یکسری از بروبچس هستند که دارن مچگیری می کنن اما با یکم بخور بخور ... چجوری ؟ الآن می گم .. دیروز با یک بنده خدایی صحبت شد . می گفت چند ماه پیش رفته بود قشم .. می گفت رفتم از جنوب بلیت اتوبوس بگیرم برم بندر . گفت صاحاب ماشینه گفت : اگه بار داری بلیت ندارم اما اگه نداری نصف قیمت بهت می دم
حالا راه کار .. به نظرتون دولت مردان عزیز و محترم بهتر نیست به جای اینکه فلانی رو بگیرین و بیسارش کنین یا بنزین و برای بقیه طرح های رو زمین مونده برای کسب رای در چند سال بعد و یا خیلی کارایی که بیشتر شبیه شعاری داره ، به وضع وحشتناک لب مرز برسین و یا خیلی از راندخواری هایی که همین دولتی ها انجام می دن برسین ؟ قاچاق کالا داره مملکتو فلج می کنه نه زیاد مصرف کردن بنزین ... سود بانکی جز یکم بالا و پایین شدن اقتصاد تجارت کاری نمی کنه اما این رشوه خواری برای آینده مملکت ضرر داره ........... شایدم اینا برای مصلحت کشور ضرر ندارن و خیلی از افراد برای مصلحت ضرر و زیادی اند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:6 توسط سید علی ابطحی |
|
|
ای خدا همون مشکل قبل ... کلی مطلب نوشتم از قدیم و روانشانسی و ..... اما باز کپی نکردم و به اشکال یوزر پسورد خوردو همش پرید ..
مطلب اصلی سر جواتی ( محمد جواد خودمون .. پسر خاله محترم ) بود کهه داشتم ازش تعریف می کردم که ماشالله نسبت به سنش خود مفهوم با مصداق دنیای خارجشو می فهمه ... داشتم می گفتم که من بچه ها رو خیلی خیلی دوست دارم علی الخصوص محمد جواد . براش پارسال یک لاگ نوشتم . ماشالله بزرگ شده مثلا وقتی بهش می گم بگو آبه تا بهت آب بدم می گه ... آبببببببببببببببب لپاشو باد می کنه و بعد از دو سه ثانیه لباشو باز می کنه و می گه : باااااااااااااااااااااااااااا
بخورشم این جوادوووووووووو ... با شنیدن این جمله سریع می ره زیر چادرت مامانش ( خاله بنده ) غایم میشه
برای چی چونشو گرفته بود.... راستی یه خاطره . بچه که بودم مامانم وقتی موهامو می خواست شونه کنه چونمو می گرفت که سرم تکون نخوره تا شونه کنه ( موهام نکه بلند بود ! ) ولی من کلی داد و فریاد که چونمو خودم می گیریم و مثل عکس جواد چونکو می گرفتم و مامان شونه می کرد . اتفاقا چند روز پیش موهام خیلی ژولیده پولیده بود . مامان با خنده گفت می خوای چونتو بگیری و من شونه کنم ؟ خدایا همیشه حفظش کن و در آینده موفقش بدار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:9 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خوب ....... ایشان یعنی ... خودتون برین ببینین ...... اِ اِ جونم واستون بگه ....... ازوقتی وبلاگو راه انداختم و تو چندتا از چت رومایی که بچه ها درست کرده بودن و منم دعوت کردن بُسیار میل داشتیم که در انجمن های وبلاگ نویسی به نقد و بررسی مشغول باشیم ( یه مدت بیکاری بود زد به سرمون ) کما فی السابق از چندی پیش در پی درخواست های این دل محترم مبنی بر پیدا کردن یک محفل بسیار دوستانه و از جنس وبلاگی و از نوع شیشه ای در به در در آن خیابان و این خیابان با متهم مذکور و تماس های مکرر به این دوست و آن دوست ( لینک نمی دم ) بالاخره سر از دفتر توسعه درآوردیم ....... محض اطلاع بعضی ها که نگن فلان و بیسار ......
خلاصه اینا به کنار .... بله همه می دونن که پدر بزرگ و پدر عزیزم رو ۲۸ خرداد پارسال بازداشت و ۵۵ روز حبس بودند اما نه به علت انجمن حجتیه و هزار و یک حرف دیگه که ملت شهید پرور می زنن .. علتشو به قول مسیحا جون همون طبقه بندی و مصالح نظام فرض کنین آما ..... آما مسئله مُهمی که اینجا در خورد تاکید است مسئله یک سری سخنان زیبای ( چرت از نوع پرتش و یا یکم چوبی ، میله ای و شاید هم چیزی تو چرخ کردن .... لااله اله الله یک سری هم جنس ) حضرت مستدام ، جناب فیلسوف عزیز ، متفکر عالی قدر ، مسیحا جون ... صلواتو برو تو کارش .... هست ... توجه کنید ..... کلاردشت محل تبعید بابابزرگ ایشون، و پدر محمدعلی ابطحی معروف است ..... والله ما نمی دونیم می گم الآن حدود ۷ یا ۸ سالی میشه که بابا بزرگه ما تو کلار تبعیه اما نُمی دانیم این چه تبعیدیه یا از خوشرویی بزرگان مملکته که راحت می تونیم بریم تهران و قم و ...... و تا حالا ندیدم از کسی بپرسیم که آره آقای کی یَک ما اجازه هست از تبعید گاه خود خارج شده و رهسپار دیار قم شویم ؟ خداییش اگه تبعیده ... الهم الرزقنا ... نشریه «خورشید مکه» هم برای خاندان ابطحی است، ..... این خداییش از شاکارای ایشانونه ... چرا ؟ چون تمام دست اندر کارانش معلوم بوده و هیچ ربط و هیچ وابستگی ای نبوده است ...... که ابطحی و دوستش از دوستان و آشنایان آقای نجمی بوده اند و ....... آقا من اینو خداییش نفهمیدم .. یعنی الآن هرکی با من دوست بشه ... یعنی چی میشه ... بعدشم دو بار دید و بازدید رو میشه گفت دوست ؟؟؟؟ اینش خیلی باحاله ! آشنا ؟؟؟؟؟ نکنه جناب نجمی شما پسر خاله مایی و نمی دونیم ؟؟ بقیشم که به من ربطی نداره ... خود آقایان دفتر توسعه هستند که از خودشون درباره اتهام که نمی شه گفت یک سری حرفای .................... خودتون به یک حسابی بذارینش دیگه ... اما مخلص کلام .... ببینید انجمن حجتیه برای مبارزه با بهائیت که در مشهد زیاد بودن تاسیس شد ... این رو همه دین شناسا می دونن که وهابیت یک سری عقائد هچل هفتی دارن و مهمترین ضدین عقائدشون مقوله مهدویته ....... اما متاسفانه با نسبت دادن یکسری افکار به بعضی از انجمن حجتیه که اینا می گم حتما باید دنیا رو فساد بگیره تا آقا بیاد و زد ولایت فقیهن و ... حالا کار نداریم بالاخره این انجمن به دستور امام رحمت الله علیه منحل شد ..... خداییش موندم مسیحا چه قصدی از ردیف کردن این کلمات داره که بله فلانی نوه فلانی که هیچ ربطی به انجمن حجتیه نداره می خواد با یکسری افراد دوباره راه اندازی کنه و ..... ! عزیزم دفتر توسعه رو خدا خیرشون بده گذاشتن برای همین نابسامانی های بعضی ها دیگه ... بعد میای این اتهاماتو می زنی ..... واقعا که ...... یکسری انسانهای واقعا خیرخواه جوونا اومدن با کلی زحمت یک محفلی رو درست کردن برای جمع شدن یکسری نویسنده جوون بعد از همین جوونای جنس خودمون میاد اینا رو میگه .... به خدا شرمنده ام عجایب جدیدا تو دنیا خیلی زیاد شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:2 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خندیدن را فراموش کرده ام ... یاد باد یاد آن روزگاران .. به یاد داری لحظه رفتنم را ؟ لبخندت مرا بدرقه کرد و خط نگاهت مرا تا در لبه دیوار رهایم نکرد ......... یادم آمد موژگان چشایت به تارهای دلم ترانه عشق من را سر می داد .... براستی دل سپردن به تو راهی درست انتخاب من بود ؟... آیا قدم نهادن در مسیر کسب عشق تو برای من هدفی ست دست یافتنی یا خیالی است که در لحظه خفتن مرا از دغدقه های دنیای وانفسا رهایم کند ؟.... آیا تصور یگانگی عشق در من و تو فقط خیال و وهم و تخیل است ؟! یا داستانی است که دل بی حد و اندازه به مکملش فکر می کند و در هوای کوی او با تصور پرواز در ابری از نگاه هایش به جست و خیز می پردازد . ؟ می خواهم بگویم و اندک باری گفتم و خدای مهربان خواست تا دروازه های گوشت بر رویم بسته شود تا باز پرونده دوست داشتن تو هنوز باز باشد و فکرم کماکان مشغول خیال پردازی با تو باشد ...... خسته ام . خسته ام ازتلاش بی ثمر . نگاه بی اثر . وجود بی رمق ...... روحم توان کشیدن این همه غصه را که در دلم خیمه زده ندارد ..... منتظر خنده هستم .... منتظر کسی هستم آیا ؟ آیا می خواهم سنگی باشم که بر رویم نقشی زیبا بیافرینند ، یا به دنبال آبی می گردم که بر رویش تصویر تو را بکشم تا زود محو شد که ناگزیر از دیدن چشمان دیگران دور باشد که نکند ببینند و من را از فاصله زمین تا آسمان سیاه آبی پوش دور از تو نگه دارند ....... باور کن مانده ام و درمانده . شاید حمل سنگی که تو خواهی برای به سینه زدنت را ، من بزرگ ورداشته ام و می شود قدری کوچک کرد سنگ را و به سینه زد بیشتر و بهتر آن دلت را بگو چه کنم ؟؟ چه کنم ؟ .......................... بچه ها نمی دونم چی شده اما میزون فکریم بهم ریخته . خسته ام ..........برای همین تا اطلاع ثانوی من دیگه نمی نویسم . نمی خوام با نوشته هام انرژی منفی بهتون برسه ... پس فعلا خداحافظ ... معلوم نیست تا کی ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:53 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خوب الحمد لله جناب بوترابی هم آزاد شدند ... به خانوادشون تبریک می گم و آرزو دارم آقای بوترابی قیافه بعضی ها رو دیگه اصلا نبینه
خوب چطورین ؟ چه خبر ؟ هی خدا ... آره دیگه . اینقدر موضوع تو ذهنمه که نمی دونم کدومشو بنویسم ...... خالم گفته عکسای جواد رو بذار تو وبلاگت . ازونور خیلی دوست دارم بحث بنزینو کارشناسیش کنم و موشگافی بنویسم .. از اونجا می خوام به داستان نوشتنم ادامه بدم ... راستی دیروز نه پیروز تو دفتر توسعه جلسه وبلاگ نویسا بوده .. الآن اصلا لینکش یادم نمیاد ... خدایا چی بود راستی نائب الزیارت همه شما در هوای خوب کلاردشت هستما |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:3 توسط سید علی ابطحی |
|
|
آقا یعنی چی این حرفا چیه می زنی ....
کلی چیز نوشتم اما گفتم به بغل دستیم ( فکر بد بد نکنین ممد بود ) حوصلشو ندارم و همشو پاک کردم .. آخه جدیدا به بودن بعضی ها لاگ نوشت شده راه رفتن تو صحرای مینه .. و کلام آخر این سهمیه بندی بنزین رو خدا باعث و بانیشو .......... آره سفارش کردن فحش ندیم ... آخه بنده های خدا مردمو ازشون نونشونو بگیرین بنزینو نگیرین ... اگر سهمیه 1000 حسن داشته باشه 1001 بدی داره .. و اولین بدی و دودش تو چشم خودتون می ره ... ما که ندیدم اما بچه ها میگن از پسر رضا شاه پرسیدن مردم ایران چیکار کنن که شاهنشاهی شما به کشور برگرده .... گفته : به مملکت آسیب بزنین ... یعنی چی یعنی اگه کپنی شد پمپ بنزین بسوزانید .... اما من به شدت مخالفم . وقتی زبون کارشو می کنه ( مثل حالا ) چرا باید باخشونت عمل کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:4 توسط سید علی ابطحی |
|
|
این داستان رو درباره بازی " بازی با مرگ " نوشتم . باید بازی جالبی بشه . این طوره که نحوه مردنتون و دو روز بعد از فوتتون رو بنویسین . به نظر من اگه آدم به مردن فکرکنه بهتر می تونه تو دنیا زنگی کنه .. حالا داستان جواد اس ام اس زد و گفت : علی امروز جلسه تعامل بین احزابه بیا ..... این اس امو ساعت 8 بود که وقتی موبایلو بعد از بیدار شدنم دیدم . صبحانه رو خوردمو بعدش یه لحظه به نت وصل شدم تا کامنتای دیروزم که درباره نوع عملکرد ارگانها بود ببینم .... بد نبود . بروبچ اونوری ما رو مورد لطف و مرحمت خود کردن و اینورا به نقدام جامع عمل پشوندن . اومدم از خونه بیرون و رفتم سراغ پارکینگ و ماشین . ماشین رو که اومدم استارت بزنم جواد زنگ زد - علی جون می خوای امروز نیا ... هان ؟ . چند روزه حسابی پاپیچ بعضی ها شدی . یه نمه خطریه ! گفتم نه بابا بیخیال . جلسه مهم تره . به ممد زنگ زدمو گفتم من امروز زنگ اول کلاسو نمیام . به استاد بگو .... وارد اتوبان قم شدم . وسطای راه یه اس ام با یه شماره عجیب و غریب برام اومد ::: شما به جلسه میاین ؟ ::: آره میام . شما ؟ .......... جوابی نیومد ... زنگ زدم به رضا و گفتم فردا جلسه وبلاگ نویسا هست ؟ - آره . گروهی سیاسی هم هستن ، میای ؟ - آره حتما ....... رسیدم به دفتر جلسه . همه اومده بودند . جلسه بدی نشد . درباره اینکه دولت نباید تک حزبی بشه بحث کردیمو بچه های گروه سیاسی وبلاگ نویسی هم یک بیانیه دادند . چون با سید یوسف قرار داشتم زود تر از همه اومدم بیرون ، داشتم از لای در میومدم بیرون که یک موتور اون ور خیابون ایستاد . دو نفر سوارش بودن . با کلاه موتور سیکلت . به خودم گفتم چی مقرراتی و با خنده به خودم گفتم : نکنه می خوان منو ترور کنن که یارو که عقب نشسته بود تفنگ کلاششو در آوردو گلوله رو به من بست . توف توف توف ..... چند تا تیر به سینه ام خورد و تمام بدنم سوزش عجیبی گرفت اما درد نداشت . همه جا سیاه و ساکت شد . هنوز سوزششو داشت ( هنگ کردین تو خوندنش . حالا مدعوین محترم عرفان ملقب به تپلایف ممد ملقب به کرتانینزه مهدیه ملقب به خانم بزرگ سپیده ملقب به کتاب فارسی رضا ملقب به بابا بزرگ نهال ملقب به خاله دختر امیر حسین ملقب به مهندس عاطفه ملقب به تماشاچی مجتبی ملقب به مجی سادات |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 8:56 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|