تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

من ضعیفم ؟ میگن در یونان باستان ضعیف هارو به عنوان برده می گرفتند . مصریان کسانی را که توانایی هیچ کاری را نداشتند به لای دیوار می نهادند . مغولان سرشان را از بدن جدا می کردند .......... ضعیف کیه ؟

دیشب شب آرزوها بود . چه آرزویی کردین ؟ دیروز به یکی از بچه ها اس ام اس زدم ( تو ماشین بیکار بودم ) گفتم آرزوت چیه ؟ فکر کن من فرشته آرزوهام و دارم میرم به بالا ، گفت : رمز کامیابی در کائناتو می خوام .. من چی آرزو کردم ؟ راستی به نظر شماها اگه آدم یک آرزو داشته باشه که از قضا محال باشه به نظرتون خدا بهش می ده ؟ بعضی وقتا فکر می کنم تمام تئوری های رواشناسی مثل قدرت تمرکز یه داستان کلاسیک برای زود باورهاست .... چی میگه ؟ میگه اگر ذهن به یک فکر تمرکز کنه تمام اجزاء دنیا دست به دستم هم می دن تا فکر اون شخص به ثمر بشینه . حالا اومدیمو تمام دنیا باهاش چپ بودن ، حالا تکلیف چیه ؟ اینا حالا هیچی . آرزوی محالو چی میگین ؟ مثل فیلمای تخیلی ! یارو آرزو می کنه آدم بده فیلم تبدیل بشه به یک غورباقه و با نگاه عمیق بهش فرتی تبدیل میشه به غورباقه خوشگل با قور قوره ناز .

آرزویی دارم از نوع محالش ...... زدانستن گذشته حتمیش دانم
ولیکن علم آن دارم به بودن...... به دست کاش بودن کمک دارم

پس معجزه چیه ؟ معجزه ؟! یعنی با معجزه آرزو برآورده میشه ؟ من که بعید می دونم . در مقابل رواشناسا دینگراها می گن اگه آرزویی در سر داشتی که با خط الهی موازی بود و می دانستی در دنیا بهش نمی رسی قطع بر یقین در اون دنیا حالا یا در بهش برزخی یا در بهشت خلد بهش می رسی ...

حالا بنظرتون به این رفیقم چی بگم ؟ بگم از نظر روانشناسی و دینی به آرزوی محالت می رسی ؟ یا بگم اصلا فراموش کن همچین آرزویی و یک ریست کلی مغزتو بکن ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:53  توسط سید علی ابطحی | 

مدتیه می خوام ادامه داستان زندگی با اطلاعاتی ها رو ادامه بدم اما خوب ...........نشده . می خواستم ببینم نظر شما دوستای محترمم نسبت به ادامه این داستان چیه  ؟ پس لطفا در نظرسنجی شرکت کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 6:51  توسط سید علی ابطحی | 
خانما و اقایون من هنوز نفهمیدم ... دقت کنید ... در نوروز امسال پلیس محترم کشور طرحی در مملکت اجرا کرد که دنبال ماشینا راه می افتادند ( الگو برداری از بعضی جوونا ) و به قول برو بچ مچ گیری می کنند ... اما دقیقا تو همین مملکت یکسری از بروبچس هستند که دارن مچگیری می کنن اما با یکم بخور بخور ... چجوری ؟ الآن می گم .. دیروز با یک بنده خدایی صحبت شد . می گفت چند ماه پیش رفته بود قشم .. می گفت رفتم از جنوب بلیت اتوبوس بگیرم برم بندر . گفت صاحاب ماشینه گفت : اگه بار داری بلیت ندارم اما اگه نداری نصف قیمت بهت می دم  بنده خدا گفته نه ندارم ... این دوست ما می گفت وقتی رفتم تو اتوبوس دیدم سر و بالای ماشین پره جنسه .. می گفت اتوبوس راه افتاد .. دوتا دختر جلوی ماشین نشسته بودند و یکسره با راننده حرف به صورت یواش می زدنند ( قابل توجه دخترا ) میگه رسیدیم ایستگاه اول ( ایست بازرسی ) می گفت افسره اومد بالای ماشین و دوتا دخترا رو گفت برن اون کنار واستن و به سربازا گفت همه رو بگردین ..... اینجا دوزاری آدمای تیز می افته که این دوتا دخترا جنس قاچاق دارن .. رانده اتوبوس قاچاق بر . افسر ایست هم شیکم پرکن . می گفت ایست که رد شد رانده گفت میشه بیست تومن و همین جوری تا بندر .. این یکی .............. یکی هم می گفت پسر خاله همین بابای داستان گو می افته سربازی تهران ( نمی دونم بیچاره تهران اسمش در رفته و الا شهرای دیگه فحشاشون از صد تای تهران بد تره ) می خوره به پست یک افسر و دوتا سرباز . کار اینا چی بوده .... این بوده دخترای ...... رو تعقیب می کردن و بعد وقتی دختره می رفته تو یک خونه می رفتن دم دره خونه و می گفتن ما با خانم کار داریم .. پسره که تو کفش زده بودن التماس و درخواست که تو رو به خدا آبرو دارمو ازون ورم دختره گریه زاری که جون مادرت بیخیال و من اینجا خونه خالمه و کیکم اینجا باحاشم و ..... دنبال چاره آقا افسره چاره بهشون پیشنهاد می کنه ...... صد تومن بدین بی خیخی ... بیست تومن ماله سربازه و بقیشو برن حال و حول ... هم جلوی گناه رو گرفتن ( البته خدا عالمه پسره و دختره بعد بیخیال می شن یا بعد ..... بله ....... هم یه حالی به خودشون دادن ..........

حالا راه کار .. به نظرتون دولت مردان عزیز و محترم بهتر نیست به جای اینکه فلانی رو بگیرین و بیسارش کنین یا بنزین و برای بقیه طرح های رو زمین مونده برای کسب رای در چند سال بعد و یا خیلی کارایی که بیشتر شبیه شعاری داره ، به وضع وحشتناک لب مرز برسین و یا خیلی از راندخواری هایی که همین دولتی ها انجام می دن برسین ؟ قاچاق کالا داره مملکتو فلج می کنه نه زیاد مصرف کردن بنزین ... سود بانکی جز یکم بالا و پایین شدن اقتصاد تجارت کاری نمی کنه اما این رشوه خواری برای آینده مملکت ضرر داره ........... شایدم اینا برای مصلحت کشور ضرر ندارن و خیلی از افراد برای مصلحت ضرر و زیادی اند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:6  توسط سید علی ابطحی | 
ای خدا همون مشکل قبل ... کلی مطلب نوشتم از قدیم و روانشانسی و ..... اما باز کپی نکردم و به اشکال یوزر پسورد خوردو همش پرید ..

مطلب اصلی سر جواتی ( محمد جواد خودمون .. پسر خاله محترم ) بود کهه داشتم ازش تعریف می کردم که ماشالله نسبت به سنش خود مفهوم با مصداق دنیای خارجشو می فهمه ...  داشتم می گفتم که من بچه ها رو خیلی خیلی دوست دارم علی الخصوص محمد جواد . براش پارسال یک لاگ نوشتم . ماشالله بزرگ شده

مثلا وقتی بهش می گم بگو آبه تا بهت آب بدم می گه ... آبببببببببببببببب لپاشو باد می کنه و بعد از دو سه ثانیه لباشو باز می کنه و می گه : باااااااااااااااااااااااااااا

بخورشم این جوادوووووووووو ... با شنیدن این جمله سریع می ره زیر چادرت مامانش ( خاله بنده ) غایم میشه

برای چی چونشو گرفته بود.... راستی یه خاطره . بچه که بودم مامانم وقتی موهامو می خواست شونه کنه چونمو می گرفت که سرم تکون نخوره تا شونه کنه ( موهام نکه بلند بود ! ) ولی من کلی داد و فریاد که چونمو خودم می گیریم و مثل عکس جواد چونکو می گرفتم و مامان شونه می کرد . اتفاقا چند روز پیش موهام خیلی ژولیده پولیده بود . مامان با خنده گفت می خوای چونتو بگیری و من شونه کنم ؟

خدایا همیشه حفظش کن و در آینده موفقش بدار

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:9  توسط سید علی ابطحی | 
خوب ....... ایشان یعنی ... خودتون برین ببینین ...... اِ اِ جونم واستون بگه ....... ازوقتی وبلاگو راه انداختم و تو چندتا از چت رومایی که بچه ها درست کرده بودن و منم دعوت کردن بُسیار میل داشتیم که در انجمن های وبلاگ نویسی به نقد و بررسی مشغول باشیم ( یه مدت بیکاری بود زد به سرمون ) کما فی السابق از چندی پیش در پی درخواست های این دل محترم مبنی بر پیدا کردن یک محفل بسیار دوستانه و از جنس وبلاگی و از نوع شیشه ای در به در در آن خیابان و این خیابان با متهم مذکور و تماس های مکرر به این دوست و آن دوست ( لینک نمی دم ) بالاخره سر از دفتر توسعه درآوردیم ....... محض اطلاع بعضی ها که نگن فلان و بیسار ......

خلاصه اینا به کنار .... بله همه می دونن که پدر بزرگ و پدر عزیزم رو ۲۸ خرداد پارسال بازداشت و ۵۵ روز حبس بودند اما نه به علت انجمن حجتیه و هزار و یک حرف دیگه که ملت شهید پرور می زنن .. علتشو به قول مسیحا جون همون طبقه بندی و مصالح نظام فرض کنین

آما ..... آما مسئله مُهمی که اینجا در خورد تاکید است مسئله یک سری سخنان زیبای ( چرت از نوع پرتش و یا یکم چوبی ، میله ای و شاید هم چیزی تو چرخ کردن .... لااله اله الله یک سری هم جنس ) حضرت مستدام ، جناب فیلسوف عزیز ، متفکر عالی قدر ، مسیحا جون ... صلواتو برو تو کارش .... هست ...

توجه کنید .....

کلاردشت محل تبعید بابابزرگ ایشون، و پدر محمدعلی ابطحی معروف است ..... والله ما نمی دونیم می گم الآن حدود ۷ یا ۸ سالی میشه که بابا بزرگه ما تو کلار تبعیه اما نُمی دانیم این چه تبعیدیه یا از خوشرویی بزرگان مملکته که راحت می تونیم بریم تهران و قم و ...... و تا حالا ندیدم از کسی بپرسیم که آره آقای کی یَک ما اجازه هست از تبعید گاه خود خارج شده و رهسپار دیار قم شویم ؟ خداییش اگه تبعیده ... الهم الرزقنا ...

نشریه «خورشید مکه» هم برای خاندان ابطحی است، ..... این خداییش از شاکارای ایشانونه ... چرا ؟ چون تمام دست اندر کارانش معلوم بوده و هیچ ربط و هیچ وابستگی ای نبوده است ......

که ابطحی و دوستش از دوستان و آشنایان آقای نجمی بوده اند و ....... آقا من اینو خداییش نفهمیدم .. یعنی الآن هرکی با من دوست بشه ... یعنی چی میشه ... بعدشم دو بار دید و بازدید رو میشه گفت دوست ؟؟؟؟ اینش خیلی باحاله ! آشنا ؟؟؟؟؟ نکنه جناب نجمی شما پسر خاله مایی و نمی دونیم ؟؟

بقیشم که به من ربطی نداره ... خود آقایان دفتر توسعه هستند که از خودشون درباره اتهام که نمی شه گفت یک سری حرفای .................... خودتون به یک حسابی بذارینش دیگه ...

اما مخلص کلام .... ببینید انجمن حجتیه برای مبارزه با بهائیت که در مشهد زیاد بودن تاسیس شد ... این رو همه دین شناسا می دونن که وهابیت یک سری عقائد هچل هفتی دارن و مهمترین ضدین عقائدشون مقوله مهدویته ....... اما متاسفانه با نسبت دادن یکسری افکار به بعضی از انجمن حجتیه که اینا می گم حتما باید دنیا رو فساد بگیره تا آقا بیاد و زد ولایت فقیهن و ... حالا کار نداریم بالاخره این انجمن به دستور امام رحمت الله علیه منحل شد .....

خداییش موندم مسیحا چه قصدی از ردیف کردن این کلمات داره که بله فلانی نوه فلانی که هیچ ربطی به انجمن حجتیه نداره می خواد با یکسری افراد دوباره راه اندازی کنه و ..... !

عزیزم دفتر توسعه رو خدا خیرشون بده گذاشتن برای همین نابسامانی های بعضی ها دیگه ... بعد میای این اتهاماتو می زنی ..... واقعا که ...... یکسری انسانهای واقعا خیرخواه جوونا اومدن با کلی زحمت یک محفلی رو درست کردن برای جمع شدن یکسری نویسنده جوون بعد از همین جوونای جنس خودمون میاد اینا رو میگه .... به خدا شرمنده ام

عجایب جدیدا تو دنیا خیلی زیاد شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:2  توسط سید علی ابطحی | 

خندیدن را فراموش کرده ام ... یاد باد یاد آن روزگاران .. به یاد داری لحظه رفتنم را ؟ لبخندت مرا بدرقه کرد و خط نگاهت مرا تا در لبه دیوار رهایم نکرد ......... یادم آمد موژگان چشایت به تارهای دلم ترانه عشق من را سر می داد .... براستی دل سپردن به تو راهی درست انتخاب من بود ؟... آیا قدم نهادن در مسیر کسب عشق تو برای من هدفی ست دست یافتنی یا خیالی است که در لحظه خفتن مرا از دغدقه های دنیای وانفسا رهایم کند ؟.... آیا تصور یگانگی عشق در من و تو فقط خیال و وهم و تخیل است ؟! یا داستانی است که دل بی حد و اندازه به مکملش فکر می کند و در هوای کوی او با تصور پرواز در ابری از نگاه هایش به جست و خیز می پردازد . ؟

می خواهم بگویم و اندک باری گفتم و خدای مهربان خواست تا دروازه های گوشت بر رویم بسته شود تا باز پرونده دوست داشتن تو هنوز باز باشد و فکرم کماکان مشغول خیال پردازی با تو باشد ......

خسته ام . خسته ام ازتلاش بی ثمر . نگاه بی اثر . وجود بی رمق ...... روحم توان کشیدن این همه غصه را که در دلم خیمه زده ندارد ..... منتظر خنده هستم .... منتظر کسی هستم آیا ؟ آیا می خواهم سنگی باشم که بر رویم نقشی زیبا بیافرینند ، یا به دنبال آبی می گردم که بر رویش تصویر تو را بکشم تا زود محو شد که ناگزیر از دیدن چشمان دیگران دور باشد که نکند ببینند و من را از فاصله زمین تا آسمان سیاه آبی پوش دور از تو نگه دارند .......

باور کن مانده ام و درمانده .

شاید حمل سنگی که تو خواهی برای به سینه زدنت را ، من بزرگ ورداشته ام و می شود قدری کوچک کرد سنگ را و به سینه زد بیشتر و بهتر آن دلت را

بگو چه کنم ؟؟ چه کنم ؟

..........................

بچه ها نمی دونم چی شده اما میزون فکریم بهم ریخته . خسته ام ..........برای همین تا اطلاع ثانوی من دیگه نمی نویسم . نمی خوام با نوشته هام انرژی منفی بهتون برسه ... پس فعلا خداحافظ ... معلوم نیست تا کی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:53  توسط سید علی ابطحی | 
خوب الحمد لله جناب بوترابی هم آزاد شدند ... به خانوادشون تبریک می گم و آرزو دارم آقای بوترابی قیافه بعضی ها رو دیگه اصلا نبینه

خوب چطورین ؟ چه خبر ؟ هی خدا ... آره دیگه .  ...

اینقدر موضوع تو ذهنمه که نمی دونم کدومشو بنویسم ...... خالم گفته عکسای جواد رو بذار تو وبلاگت . ازونور خیلی دوست دارم بحث بنزینو کارشناسیش کنم و موشگافی بنویسم .. از اونجا می خوام به داستان نوشتنم ادامه بدم ... راستی دیروز نه پیروز تو دفتر توسعه جلسه وبلاگ نویسا بوده .. الآن اصلا لینکش یادم نمیاد ... خدایا چی بود  ... هان ؟ فکر کنم www.diniblog.co بود ... حالا اگه نبود سرچ کنین دفتر توسعه وبلاگ نویسی ... خیلی حیف شد نرفتم ... آخه همون روز اومدم کلاردشت و نشد قم بمونم که برم .. ممد هم احتمالا رفته اما نامرد زنگ زدن که بگه چه خبر بوده ... ممد می دونی دیگه خط شارژی گرفتم و از زنگ زدن معذورم  آفم حوصله ندارم بذارم . یه تل بزن

راستی نائب الزیارت همه شما در هوای خوب کلاردشت هستما  . ولی به قرآن آب و هوای قم یه چیز دیگه است ....

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:3  توسط سید علی ابطحی | 
آقا یعنی چی این حرفا چیه می زنی ....  هان ؟ کوفت ... بازم حرف زدی ...  چندی پیش در تلویزیون مملکتمان بدیدیم که کلی چند قوی در برابر محمود ما بگذاشتند ... اََح این چه طرز حرف زنه ... جونم واستون بگه احمدی نژاد از قدرت بالای حمایتگر و یا دست نوازشگر و یا حامی ای به نام صداوسیما برخوردار شده است .... نقطه سر خط . به یاد داریم در اول سال ۱۳۷۶ هجری خورشیدی وقتی حضرت آیت الله العظمی دکتر سید محمد خاتمی با بیست میلیون رای ناقابل به رئیس این مملکت ( بعد از هزار یک نفر از معظمین عزیز ) انتخاب شد به زور دوتا از دیداراشو نشون ملت شهید پرور میدادند . اما مثل فیلم مارمولک شده هر کانال می زنی ... ۱ محمود جون ۲ مشاور محمود جون ۳ کلوزاپ با کاپشنش ۴ دستهای گره شده به علامت موفقیت ( کاذب ) حالا بیخیال ..

کلی چیز نوشتم اما گفتم به بغل دستیم ( فکر بد بد نکنین ممد بود ) حوصلشو ندارم و همشو پاک کردم .. آخه جدیدا به بودن بعضی ها لاگ نوشت شده راه رفتن تو صحرای مینه ..

و کلام آخر این سهمیه بندی بنزین رو خدا باعث و بانیشو .......... آره سفارش کردن فحش ندیم ... آخه بنده های خدا مردمو ازشون نونشونو بگیرین بنزینو نگیرین ... اگر سهمیه 1000 حسن داشته باشه 1001 بدی داره .. و اولین بدی و دودش تو چشم خودتون می ره ... ما که ندیدم اما بچه ها میگن از پسر رضا شاه پرسیدن مردم ایران چیکار کنن که شاهنشاهی شما به کشور برگرده .... گفته : به مملکت آسیب بزنین ... یعنی چی یعنی اگه کپنی شد پمپ بنزین بسوزانید ....  اما من به شدت مخالفم . وقتی زبون کارشو می کنه ( مثل حالا )  چرا باید باخشونت عمل کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:4  توسط سید علی ابطحی | 

این داستان رو درباره بازی " بازی با مرگ " نوشتم . باید بازی جالبی بشه . این طوره که نحوه مردنتون و دو روز بعد از فوتتون رو بنویسین . به نظر من اگه آدم به مردن فکرکنه بهتر می تونه تو دنیا زنگی کنه .. حالا داستان

جواد اس ام اس زد و گفت : علی امروز جلسه تعامل بین احزابه بیا ..... این اس امو ساعت 8 بود که وقتی موبایلو بعد از بیدار شدنم دیدم . صبحانه رو خوردمو بعدش یه لحظه به نت وصل شدم تا کامنتای دیروزم که درباره نوع عملکرد ارگانها بود ببینم .... بد نبود . بروبچ اونوری ما رو مورد لطف و مرحمت خود کردن و اینورا به نقدام جامع عمل پشوندن . اومدم از خونه بیرون و رفتم سراغ پارکینگ و ماشین . ماشین رو که اومدم استارت بزنم جواد زنگ زد - علی جون می خوای امروز نیا ... هان ؟ . چند روزه حسابی پاپیچ بعضی ها شدی . یه نمه خطریه ! گفتم نه بابا بیخیال . جلسه مهم تره . به ممد زنگ زدمو گفتم من امروز زنگ اول کلاسو نمیام . به استاد بگو .... وارد اتوبان قم شدم . وسطای راه یه اس ام با یه شماره عجیب و غریب برام اومد ::: شما به جلسه میاین ؟ ::: آره میام . شما ؟ .......... جوابی نیومد ... زنگ زدم به رضا و گفتم فردا جلسه وبلاگ نویسا هست ؟ - آره . گروهی سیاسی هم هستن ، میای ؟ - آره حتما ....... رسیدم به دفتر جلسه . همه اومده بودند . جلسه بدی نشد . درباره اینکه دولت نباید تک حزبی بشه بحث کردیمو بچه های گروه سیاسی وبلاگ نویسی هم یک بیانیه دادند . چون با سید یوسف قرار داشتم زود تر از همه اومدم بیرون ، داشتم از لای در میومدم بیرون که یک موتور اون ور خیابون ایستاد . دو نفر سوارش بودن . با کلاه موتور سیکلت . به خودم گفتم چی مقرراتی و با خنده به خودم گفتم : نکنه می خوان منو ترور کنن که یارو که عقب نشسته بود تفنگ کلاششو در آوردو گلوله رو به من بست . توف توف توف ..... چند تا تیر به سینه ام خورد و تمام بدنم سوزش عجیبی گرفت اما درد نداشت . همه جا سیاه و ساکت شد . هنوز سوزششو داشت ( هنگ کردین تو خوندنش . ) اما ..... هرچی دست کشیدم چیزی لمس نمی کردم ..... چی شده ... من کجام . هووووووووووووی . کسی صدامو میشنوه . یکی چراغو روشن کنهههههههههههه ... من مُردم ..... خوابم ؟؟؟؟؟؟؟ کسی نیست ؟ ... یک دفعه همه جا روشن شد ....... بابا نور افکنو نگفتم که لامپ 100 هم روشن بکنین بسه ... خاموش کن چشمم کور شد . یکدفعه چشام باز شد . دیدم کنار خودمم . یعنی من مُردم .... آره من مُردم . مَردم کنار جنازه ام که غرق خون بود جمع شده بودند . بچه ها دم در بودند . یکی صدا میزد : یکی آمبلانس خبر کنه . یکی می گفت جواب باباشو چی بدم . یکی جیغ می زد . یکی داد . یکی به قاتلام فحش خواهر و مادر می داد .. خلاصه جنازمو انتقال دادن به بیمارستان ... از اون ور هم امید و بروبچ زنگ زدن به بابا که آره برای علی این اتفاق افتاده . من کناره جنازم همراه با آمبلانس رفتم به بیمارستان . بهت زده داشتم اتفاقارو نگاه می کردم . خلاصه دکتر بعد از معاینه گفت .... بچه تموم کرده که صدای جیغ و گریه کل بیمارستان گرفت .. حالا تو اون هیری بیری یه پرستار هی گیر می داد که : خانما آقایون ساکت باشین اینجا بیمارستانه ... آخه بنده خدا مثلا منو ترور کردن .. یعنی چی ساکت باشن . بذار جیغ بزنن . نمی فهمی دیگه کلاس داره . خلاصه یه دو ساعت بعد بابا و مامان و امیر اومدن . تو چشای همشون اشک بود ... به خودم گفتم اگه می دونستم اینقدر منو دوست دارم زود تر می مردم ... ولی دلم داشت براشون می سوخت .. خلاصه جنازمو انتقال دادن به سرد خونه و پزشکی قانونی و برای شناسایی قاتلا و یک نماینده از طرف وزارت کشور و اطلاعات برای تحقیق اومده بودند . منم الاف و بیکار داشتم همرو نگا می کردم . جالب بود . از هر درو دیواری رد می شدم و صدای دورترین آدما رو هم میشنیدم ... ولی خوب صحنه هم داشت دیگه ... باید بعضی جاها چشارو می بستیم دیگه . خلاصه شب شدو شب اول مردنم بود . رفتم به کسایی که دوسشون داشتم سر بزنم . اول رفتم پیش نیلوفر . بهش خبر نداده بودند ..... بیچاره اگه بشنوه سکته می کنه ..... داشت وبلاگای جکی رو می خوندو می خندید . حاضر بودم تمام داشته هامو به خدا می دادم تا منو برگردونه که بعدا اشکای نیلومو نبینم . بعد رفتم خونه خودمون .... چه صحنه های دلخراشی بود .. قربون مامانم برم شکه شده بود وبه یک نقطه خیره . امیر هم سرگردون بود و یک سره بین اشک و بغض بود ... بابا هم که از اشک زیادی نور چشای کوچیکشو اذیت می کرد . پدربزرگا و مادربزرگا و عمو و دایی و عمه و خاله و زنانو شوهراشون و نوه ها همه بودند . خوبه باعث خیر شدیم که بعد از مدتا همه دور هم جمع بشن . به خودم گفتم : تو دنیا خیرمون که به کسی نرسید خوبه لااقل بعد از مردنمون که کاری کردیم ... خدایا اینارو یاداشت کنیا . دمت گرم . ولی خونه اشک بازی بود که بیا و ببین . واقعا صرف نداشت بمیریم . بعد فکرشو بکن بیچاره ها چقدر تو خرج می افتن که کلی باید چیز بخورن که انرژی از دست رفته رو جبران کنن . تازه با این همه تورم .... خلاصه فردا زود دفنم بود . من گفته بودم اگه مردم منو تو قم دفن کنین .. بعد از اینکه کلی تو غسال خونه درگیر شستنم بودن ، چون دست راستم وقت افتادن تو شیکمم و پای چپم چرخیده بود به عقب برای همین کلی درگیری گردن این مرده شورای محترم تا خیلی منظم جنازم ردیف شده ... چند نفر با گریه می گفتن : الهی من بمیرم بیچاره تو زندگانیش از خوشحال کردن مردم فروگذار نبود . الآنم که مرده بازم این جنازش می خواد یه جوری مردمو به خنده وادار کنه ... جنازمو بردن شیخان که نزدیک حرم بود . همه بودن از بابا و مامان و نیلو وحاج آقا مونو رفیق و شفیق و دوست و آشنا و هم کار و هر کی که واقعا دوسش داشتم . بعد از تلقین و شهادتین جنازه رو گذاشتن تو قبر و دفنم کردن . وقتی روی جنازه بو پشوندن یک لحظه احساس کردم دستم از همه جا کوتاه شد . اما خبری از کسی نبود که روح منو بگیره و به بالا ببره . خلاصه عصری ختم بود . ساعت 4 تا 6 . چون امیر از قرآن با صوت خوشش میومد . اون قرآن می خوند . طبق وصیت من هم به مهمونا خیارشور و شوری می دادند . دم رفتن هم آش رشته و سالاد الویه . خدا خیرشون بده کلی فاتحه و صلوات بهمون دادن . فکر کنم خیارشورا کار خودشو کرده بود . ختم که تموم شد ، دوباره همه جا سفید شد و بعد ............. رفیتم . ما هم شدیم اون دنیایی...

حالا مدعوین محترم

عرفان ملقب به تپلایف

ممد ملقب به کرتانینزه

مهدیه ملقب به خانم بزرگ

سپیده ملقب به کتاب فارسی

رضا ملقب به بابا بزرگ

نهال ملقب به خاله دختر

امیر حسین ملقب به مهندس

عاطفه ملقب به تماشاچی

مجتبی ملقب به مجی سادات

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 8:56  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM