![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
بدون مقدمه چرا باید جناب بوترابی بازداشت شود . یعنی آنقدر کشور ما هرکی هرکی شده است که عده ای به دفتر یک شخصی مثل جناب بوترابی ای که از نظر اخلاقی و مهربانی کم نظیراست بروند و ایشان را بازداشت کنند بدون آنکه علتش را بیان نمایند . جدا با خودتون فکر کرده اید بروبچ اطلاعات تا کی می خواهند این خود مختاری و بزرگی کاذب را ادامه بدهند . مسئول امنیت کشور هستید قبول اما موازین انسانیت را هم رعایت کنید . آيا شما ارگاني نيستيد که از طرف نظام مقدس جمهوری ای که از جنس اسلامی است برآمده اید ؟ طه جان می دونم الآن چه حسی داری . شرمنده دیر نوشتم . اما درک می کنم در چه اوضاعی هستی . خدا واقعا مسببین رو هدایت کنه . اگه هدایت بشو هستند ! اما چند کلمه . می گه هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک . این دلیل که در زمان خودندنش خندم گرفته بود آیا به جناب دکتر می چسبه ؟ مردی که از نظر اخلاقی واقعا نمره بیست و اگر نمره تا صد هم برود براستی صد می گرفت . مردی که از نظر وجدان کاری همان نمره صد برایش براستی حق است آیا ............. وقتی خاطرات زمان بازداشت پدرم رو یادم میاد و الآن با بازداشت جناب بوترابی مقایسه می کنم ............... خدا کنه زود زود آزاد بشن و به آغوش خانواده برگردند . الآن دارم می خندم . می خندم چون می دونم آخرش با آزادی جناب بوترابی و با کلمه اشتباه شد باید به گندی که زده اند نمک بریزند . ولی بعید می دونم این گند ها دیگر با نمک رفع بشه . باید به فکر نمکای بلوری باشند تا دیر بوی گندها بالا بیاد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:41 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خواستم به ادامه نوشته هام برسم اما دیدم بد نیست جواب کامنتهای بچه ها رو برای لاگ قبلی بدم .
سپیده گفته ""حالا کی دست رد به سینت زده که انقدر دلت پره؟ محمد "" علی جون چی بگم ...... "" همون نگی بهتره جواد ""موش نخوردت انقدر بامزه اي"" واقعا خوشحالم که یکی اینقدر نگرانمه وحید ... تو هم که از هرکی یک چیز جمع کردی . درباره لاگ نظر می دادی بهتر نبود ؟ راحيل ""از نيلو هم عكس بذارررررررررر راهی بی انتها "" یاس ...... اگه اینجا بهت بگم دوام می کنی . مثل بعد از ظهر . ولی آخر دعوات ارزششو داشت. پس هر وقت ریلکس بودی بهت می گم . نخند مگه خنده داره . یک دوست تنها "" من با سایه موافقم "" از نصیحتت ممنون اما سایه یادم نیست تو کامنت ها باشه غزاله ... با نصف حرفات موافقم و با نصفش نه . کلی من گفتم و فکر هم نمی کنم با تعصب پسری باشه . با اون نصفه هم ترشیدنو خوب اومدی . بقیشم برو از یاس مهربون بپرس عاطفه ... ببخشیدا حالا دیدن ازدواج به سبک ایرانی فکر نکنم جای کلاس گذاشتن داشته باشه . آخه همه گفتن و اگر صرف تذکر بود که خوب ...... علت مهناز و شیلا رو هم گفتم . تازشم حرف کلی موضع نداره اون جزء که موضع می خواد عرفان ... نه قبول ندارم . کودک درون تصورش دست خودمونه . می تونه خودمون تغییرش بدیم یا نه . می تونه کودک درون من چهار سالش باشه و یا مال تو ۱۰ سالش . امیدوارم تونسته باشم با این جوابا لاگمو کامل کنم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:58 توسط سید علی ابطحی |
|
|
همین اول بگم بچه مجردا بخونن . چون اگه تا آخر این متن رو متاهل ها بخونن یک وقت بین دختر خانما و آقا پسر های زن و شوهر اختلاف میوفته . حرف رو از فیلم آزدواج به سبک ایرانی شروع می کنم . یادتونه سکانسای وسط فیلم جایی که اون آمریکایی با بسیاری از حرفای قشنگ داشت قلب شیلا خداداد رو از فکرش می ربود یک جمله قشنگی گفت : " ما عقیده داریم خدا همه مردم رو جفت جفت آفرید اما وقتی که آدم و حوا به زمین اومدند جفت های همه گم و گور شدند . برای همینه که هرکی دنبال جفتشه " اینو داشته باشین . دیدین بعضی کلمات در یک زمان خاص بد جوری به دل میشینه و یا فکر می کنه این جمله رو انگار فقط ساختن برای تو . اینم داشته باشین . به نظر من جمله جمله قشنگیه . میشه با تقدیر در دین اسلام جمعش کرد . من عقیده دارم خدا برای هر مرد یا زنی یک هم نفس و یک یار که با تمام معیارهاش یکسانه ، در تقدیرش قرار داده . اما کارا و تصمیم هایی که تو مدت زندگی از سنینی که فرق خوب و بد و اختیار تصمیم داریم روی این تقدیر تاثیر می ذاره . راستیتش حدود یکسال و نیم بیشتر که می خواستم این نوشته ها رو بنویسم اما خوب نشد . اما امروز اتفاقی افتاد که تصمیمو گرفتم که بنویسم . بذارین یک مثال براتون بزنم . فرض می کنیم که یک آقا پسر که نسبتا خوشگله و تا حدی امکانات او بیشتر از بقیه هم سن و سالاشه عاشق یک دختری میشه که مثلا پرورشگاهیه . از اون طرف دختر خانم آقا پسر مثال مارو هم خیلی خیلی دوست داره . هر کی ببینه اینارو می دونه که هزار سالم با هم زندگی کنن یه اختلاف کوچیک هم ندارن . پس معلومه این خانم خانما برای این آقا پسر خوش شانس ما بوده یا برعکس . اما در مثالی دیگر یک دختر عاشق پسری میشه که حاضر با هر وضع و نوع زندگیش بسازه آما آقا پسره حتی مثل یک بچه هم بهش اعتنا نمی کنه . اینجا دوتا نظره . یک اینکه یا این پسره تو تقدیر و جفت دختره نیست و یا هست اما این خانم تصمیم هایی گرفته که تقدیرشو تغییر داده و این جوری خورده پس گردنش و یا ازش کوچیک تره یا از نظر شرعی نمیشه باهاش ازدواج کنه و خیلی چیزای دیگه . این وسط کودک درون نقش سوپر منو ایفا می کنه . چیکار می کنه میاد با بازی کردن احساس و عقلتون بهتون خط می ده . البته به شرطی که اونو خفه نکرده باشین و وقتی می خواد بخنده بهش مثل والد درون اخم نکنین . حالا بریم سر خط دادن . در مثال دو عقل می گه : گور باباش درسته عاشقشم اما مثلا ازم خیلی بزرگ یا کوچیک تره یا هزار دلیل میاره که عشقم فقط دوست داشتن بچه گونه یه . اما کودک درون میگه نه تو مقصر این اتفاق بودی و باید درستش کنی و کلی تجزیه و تحلیل می کنه . پس .............. پس نتیجه می گیرم دختر خانما و آقا پسرا اگر دیدین و یا حس کردین و احتمالا لمس هم کردین که طرف مقابلتون هیچ وجه مشترک و یا بهتر بگم اسم جفت رو براش نمی تونین بذارین زرت نگین خوب این نشد یکی دیگه . بابا احساستون کجا رفته . یکم بالا پایین . یکم سبک سنگین . می تونین با یکم گذشت تغییر تقدیر امکان پذیره . چون قبلا تغییرش دادین و باز می تونین تغییرش بدین . مثل احمدی نژاد ببینین چجوری تقدیر شهردارشو با یک زور به یکم بزرگتر یعنی مملکت که خیلی خیلی آسون تر از ( خود جناب دکتر فرمودند ) شهره تغییر داد . تو رو خدا از این لاگم برداشت مرداشت بد نکنین . فقط یه حسی تو ذهنم ( دقت کنین قلب نوا ذهن ) بود که گفتم بگم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:10 توسط سید علی ابطحی |
|
|
هر چی صدا می زدم کسی جوابم رو نمی داد . انگار همه منو فراموش کرده بودند . بابا همه یک کاره احمدی نژاد می شن کلی کلاس براشون می ذارن ، حالا که به ما رسید همه چی کشک شد . ارواح سرمون وجدان محبوب ترین رئیس جمهور دنیاییم . یک دفعه صدای نیلوفر که می گفت علــــــــــــــــی رو شنیدم . هرچی به اطرافم نگاه کردم ندیدمش . ناخداگاه به بالای سرم نگاه کردم دیدم دو بال سفید داره و از بالا داره میاد پایین . از تعجب شاخ در آورده بودم . تازه یواش یواش احساس می کردم دارم دم هم در میارم. عجب فرود خوبی کرد . بی ششششرف انگار چندین ساله که خلبانه . بعد از کلی احوال پرسی و روبوسی و چاق سلامتی گفتم : تو هم مردی ؟ با خنده گفت : نه عزیزم من خوابیدم و دارم خواب تو رو می بینم – یعنی من الآن تو خواب توم – آره دیگه . نشستیم کنار درختی که نزدیک ساختمون بود و تمام اتفاقا رو براش گفتم . اونم حوادثی که بعد از مرگ من اتفاق افتاده بود و من ندیده بودم گفت . داشت همین جوری حرف می زد که یک دفعه ناپدید شد . فکر کنم کسی بیدارش کرده بود که یکدفعه رفت . دوباره تنها شدم . آهی از سر بیچارگی کشیدم و در غم خود فرو رفتم تا در این دنیای عجیب به اندوه دلم برسم و ژرفای ذهنم را برای اتفاقی هولناک آماده کنم که از پشت سرم صدایی اومد .... Herr Abtahi ? یعنی آقای ابطحی ؟ با زبون آلمانی حرف می زد . با تعجب برگشتم و گفتم : Ja ich بله خودم هستم . مونده بودم این دفعه از تعجب چی در میارم . مردی با قیافه ای معمولی ولی به جرمن ها نیم خورد . گفت : Ich helfen sir من راهنمای شما هستم . Ja vielen dank اه خیلی ممنون . verzeihung . Ich eins frage ببخشید یک سوال دارم . Sprechen Sir Persian ? شما فارسی هم صحبت می کنید؟ گفت : nein نه . گاومون زایید . ای خدا این همه فرشته . لااقل زبون عربی یا .......... چند لحظه ای که گذشت گفت : sir komme ich دنبالم بیا – ja gut باشه چشم . دنبالش راه افتادم . از کنار درخت گذشتیم و وارد یک دالون که درخت هاش به هم تنیده بود شدیم . داشت وظایف منو می گفت . منم کلی دقت می کردم تا دقیق ببینم چی میگه . به خودم گفتم خوبه لااقل آلمانی بلدم و الا الآن لنگ در هوا مونده بودیم با یک فرشته . از شانس بدمون هم ازون فرشته ها هم نبود . حرفاش که تموم شد دقیق رسیدیم وسط یک سه راهی . گفت که من باید به چپ برم و اون به راست . می گفت به چپ که بری به احمدی نژاد می رسی و کارت شروع می شه. کنار راه یک تابلو بود که روش نوشته بود « وجدان احمدی نژاد » به طرف تابلو راه افتادم و با کلمه Auf wiedersehen باهاش خداحافظی کردم . در دالون که با درخت به هم تنیده بود راه افتادم . چند دقیقه ای که گذشت رسیدم به یک پیچ . قبل از پیچ نوشته بود « چشمانتان را ببندید » منم بستم . یکدفعه صدای یک عده مرد و زن اومد . باز که کردم دیدم تو هیئت دولت هستم . شوکه شده بودم . داشتم مات و مبهوت همه رو میدیدم . هیئت دولت قبلی رو همشونو دیده بودم اما این دولت رو ...... تو دید زدن بقیه بودم که یکدفعه به احمدی نژاد نگاه کردم . دیدم با چشمای ور قلمبیده به من خیره شده . نیشمو باز کردمو آروم گفتم سلام . به دورو برش نگاه کرد دید کسی به من محل نمی ذاره ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:30 توسط سید علی ابطحی |
|
|
هر سه نفر از اتاق بیرون رفتند و من توی اتاق تنهای تنها موندم . به نظرم یک ده دقیقه ای گذشت که یکی از همون آدم هایی که شبیه هم بودند اما این دفعه با کمی تقییر در قد و مو و نوع گفتارش . حرف هاشو می کشید . به نظرم از فرشته های تهرونی آسمون بالا بود . گفت : ســـــــــلام . خوبـــی تــــو . شما از مجازاتتون کدومـــو انتخـــاب کردیــــن ؟ من که از تعجب خشکم زده بود ... ممممن ، چیزه آهان چیز نژاد آها ببخشید احمدی نژاد . با تعجب گفت احمدی نژاد ؟ این چجور عذابیه . نیوه که من خبر ندارررررم ! عذاب . یعنی چی .... خوب نمی دونم به من گفتن از چند راه یکی رو انتخاب کن منم وجدان احمدی نژاد رو انتخاب کردم – آهان تو پس دایورتی جهنمی . خو ب الآن یکی میاد پیشت کارتو راه می اندازه . هنوز از رفتنش نگذشته بود که یکی دیگه اومد تو . این دفعه خیلی خونسرد و معمولی حرف می زد گفت : شما احمدی نژادین – نه من علیم – آقاجان منظورم گزینه احمدی نژاده – آهان بله – خوب دنبالم بیاین . همین جوری که داشت با من حرف می زد و از پله ها بالا می رفت یک پرونده رو هم بررسی می کرد . به یک دره بزرگ رسیدیم . درو باز کرد که بریم بیرون که یکدفعه به نظرم بیرون ساختمون رفتیم . یک دشته بزرگ با یک عالمه درخت و چمن بود . فرشته یک دفعه پرواز کرد . من داد زدم من چیکار کنم ؟ - تو ای وای تو که پرواز نمی تونی بکنی . باشه یک لحظه صبر کن . رفت و منم به پشتم نگاه کردم که ببینم پشت سرم چه خبره که .... وااااااااااااااااااای – چرا داد می زنی – چرا داد نزنم من روم این اون ور بود . شما هم که الآن رفتی بعد یک دفعه جلوم ظاهر شدی . آدم می ترسه دیگه . خوب حالا ببخشید . دستش یک کتاب بزرگ بود . گفت این قوانین یک وجدانه که باید بخونیش . اما کلی بهت بگم وظیفه تو اینکه وجدان هر کسی هستی سعی کنی از کارهای زشتش و کلا کار هایی که برای پرونده قیامتش براش ضرر داره جلوگیری کنی – ببخشید یک سوال فنی . اون منو می بینه – همین سوال خوبی پرسیدی . باید با تکنیک خودت باهاش ارتباط بر قرار کنی – اِ اِ اِ جدا راست می گی نکه من یه سی سالی وجدان بودم - یعنی چی ؟ هیچی . به خودم می گفتم : همچین می گه انگار که من اینکاره ام . تو خودم بود و کتاب رو می دیدم که فهمیدم فرشته ه نیست . همون وسط نشستم و کتاب رو باز کردم . اولش با بسم الله و مدح خدای مهربون شروع شد و بعد نوشته بود قوانین وجدان شدن . کلی حرف و حدیث بود . اما حوصله نداشتم که همشو بخونم گفتم می رم هر وقت مشکلی بود به کتاب نگاه می کنم ..... وا حالا چجوری برم زمین . آهاااااااااااااااااااااااااااای کسی اینجا نیست . ای وای بدبخت شدم اینجا موندم و خودم . برکشتم به طرف در اما در باز نمی شد . حالا چی کار باید می کردم ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:27 توسط سید علی ابطحی |
|
|
سلام جناب خیلی دور خیلی نزدیک . همین اول خدمتتون عرض شود که من از نصیحت های شما خیلی استفاده کردم و باعث شد که یک سری حقایقی که برای من پنهان بود آشکار شود . خیلی دوست داشتم بیشتر با شما آشنا شوم و کسی که این سخنان زیبا را به من گفته بشناسم . تا یکی از دوستانم که از نظر اعتماد قابل قبول است به من گفت که شما را می شناسد اما شما از او قول گرفته اید که به من نگویید . احتمالا فهمیدین که این انسان که خیلی هم بامزه و شوخ طبع است کیه ؟ لطفا بهش بگین که یک جوری با من کنار بیاد و از لجبازی دست برداره و بگه . می دونم اگه به من بگه مسئله خاصی نداره ولی چون بیشتر می خواد اذیت کنه تا راز نگه داری ، خواهشم اینکه بهش بگین که بگه . مرسی . برای لج این انسان هم که شده بگین بهش
راستی بهش گفتم که می نویسم و گفت بنویس منم میام نظر می دم . بهشم گفتم اسمتو می برما گفت ببر . اما دلم براش سوخت و نگفتم . فعلا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 11:43 توسط سید علی ابطحی |
|
|
روی صندلی و رو به روی هر سه نفر نشستم . هممون ساکت بودیم . می دونستم مرده ام اما نمی دونستم چه خبر شده . چند دقیقه ای گذشت که مرد سمت چپ گفت : با نام خدا . آقای سید علی ابطحی فرزند سید محمد تقی با شماره شناسنامه 9176 صادره از مشهد . شما بیست و یک دقیقه پیش مردید و الآن در عالم بالا به سر می برید . شما در دادگاه میزان اعمالتون هستین و اعمال دنیاتون سبک و سنگین می شود . آمار نشان می دهد شما در این مدت سه عمل نیکو و بقیه اعمال ناشایست انجام داده اید . مرد سمت چپ ساکت شد و سمت راستی شروع به صحبت شد – من به ترتیب اعمال خوبتان را می گویم و شما توضیح دهید . 1- در دوازده سالگی یک پیرزن را از خیابان با کلی لوازم رد کردین و لوازم پیرزن را تا به خانه بردید . جواب من . آره یادم اومد . قاضی خیره به من نگاه می کرد . نزدیک بود همین سه تا رو هم از دست بدم . درباره اعمال ناشایستتان هم سخنی نمی گوییم چون خودتان در چم و خم کار هایتان هستین راه اول اینکه جلوی شهاب سنگ هایی که نزدیک زمین می شوند را باید بگیری راه دوم اینکه مامور گردافشانی تمام گلهای زمین بشی راه سوم اشکهای همه آدم هارو باید بیاری برای محاسبه راه چهارم اینکه وجدان احمدی نژاد بشی دو دقیقه وقت داری فکر کنی . شروع کردم به سبک سنگین کردن این دو راه . شهاب سنگ و مامور گرد افشانی که خداییش شکنجه یه . اشک رو هم که بیخیال هی بدو این ور اون ور . راه چهارم به نظرم بهتر باشه . احمدی نژاد که کارشو می کنه . فوقش دوتا حرف می زنیم میره دیگه پی کارش . فوقشم دو سال دیگه که بیشتر نیست ... آقا من فکرمو کردم . وجدان احمدی نژاد . یک دفعه قاضی یه نگاه به من انداخت و یک نگاه به پرونده ام . ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:38 توسط سید علی ابطحی |
|
|
امروز بعد از اینکه دنبال کارای ثبت نام حوزه بودم و ناهار ، اومدم خونه . دفترمو باز کردم تا بقیه خلاصه منطقو بنویسم . یکم دلم شور می زد چون از دیروز نیلوفر زنگ نزده بود . همین جوری که تو فکر اونو منطق بودم ، در خونه به صدا درومد . با کمال خونسردی رفتم دم در . درو باز کردم . یک آقایی نسبتا بلند قد دم در ایستاده بود . یک لباس کرم رنگ تنش بود و روش یک کت بلند اما به صورت پالتویی داشت . موهای بلند و جوگندمی پررنگ داشت . گفتم بفرمایید . گفت آقای سید علی ابطحی ؟ - بله خودم هستم – ببخشید .... چجور بگم .... من ازرائیل هستم ..... اِ اِ اِ جدا . منم میکایلم . چطوری ..؟! - نخند آقا . جدا می گم . وقت مرگ شما رسیده – از صورت جدیش یکم جا خوردم اما .......... باز نیشمو باز کردم و گفتم : بابا یعنی چی اقا این شوخی ها چیه . کاری دارین بگین و الا من کار دارم . با کمال خونسردی گفت : می خواستم بهت بگم دارم جونتو می گیرم اما خودت نمی خوای . اما آخرین سوالم ، همین جا کنار در بگیرمش یا می ری تو خونه نه جدی جدی خود حضرت ازرائیل بود . آخه خدا جون جوونم . درسته گفتم هر وقت مرگ رو به سراغم بیاری ازش استقبال می کنم اما ............. حالا بیخیال . به جناب ازرائیل گفتم : نه آقا اگه زحمتت نیست بیا تو ما یک نوشته بنویسیم و بعد اون گوشه رو به قبله بخوام ، بعد شما جون ما رو بگیر – نه مشکلی نست فقط یک ذره سریع تر چون امروز یک یکم سرم شلوغه . جونم براتون بگه ما یه وصیت نامه مفصل نوشتیم ، کلی حرف و معذرت خواهی از مامان و بابا و همه کردم . آخرین حرفامو با نیلو زدم . رفتم بالشتو از کمد آوردم و گوشه حال دراز کشیدم . حضرت ازرائیل اومد بالای سرم و گفت : آماده ای – آره حاجی ما آماده ایم . بزن بریم .............................................................. همه جا هی سفید و سیاه می شد . انگار با سرعت داشتم به یک جایی می رفتم . احساس کردم می تونم چشامو باز کنم . به سختی چشمامو باز کردم . انگار چندین سال بود که خوابیده بودم . روی تخت توی یک اتاق بودم . از اتاق اومدم بیرون دیدم مثل بیمارستان یا همچین جایی بودم . سرمو که از لای در آوردم بیرون یک دفعه یک مرد که واقعا خوشگل و با وقار بود اومد دم در . گفت آقای ابطحی بیدار شدین – بله . سلام – سلام . دنبال من بیاین .. همین جوری اتاق به اتاق رفتیم . منو یاد بیمارستانا مینداخت . از پله ها رفتیم بالا . طبقه اول . دوم . سوم . چهارم . به طبقه پنجم که رسیدیم . وارد یک راهرو شدیم . به آخرین اتاق که رسیدیم . روی در اتاق نوشته بود :: تازه واردا :: درو باز کرد و گفت آقای ابطحی روی این صندلی بشنید الآن میان برای صحبت در مورد خودتون یه دو سه دقیقه که گذشت همون مرده اومد تو . اما این دفعه صداش یکم کلفت تر و سنگین تر بود . گفتم : آقا هنوز کسی نیومده ها – اولا سلام . بعدشم اوشان یکی دیگه بودند . من جدیدم . گفت دنبالم بیا . کنار اتاقی که من توش بودم یک در بود . آقاهه درو باز کرد گفت دنبالم بیا . من هنوز نمی دونستم چه خبره . مردم زنده ام . وارد اتاق شدم . یک لحظه جا خوردم . مثل دادگاه بود . دو نفر پشت دو میز کناری میز رئیس نشستند و اون آقاه رفت پشت میز قاضی ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:17 توسط سید علی ابطحی |
|
می بینی این منم این توی . یادته رفته بودیم کنار دریا . چه قدر خوش گذشت . بچه های نیروی انتظامی بودن داشتن ملت رو دید می زدن که نکنه کار خلاف شرع نکنن . یادته کنار دستمون کیف یه زنه بیچاره که حواسش به قاچ کردن هندونه بود زدن . پلیس ها هم مشغول هیزی بودن ( لازم به ذکر است که برای انجام امری بسیار مُهُم چون ممانعت در برابر ایجاد فحشاء در جامعه با زور کتک بوسیله چنین کار ناپسندی "" چشم چرانی " مانعی ندارد . خدا نصیب کنه جزء مامور مبارزه با بدحجابی بشیم ) و نتونستن دزدی رو ببینن . راستی یادت رفت ببینی اون طرفو . رئیس جمهورمون اومده بود برای کلنگ زنی دهکده المپیک کنار دریا که می خواستن بسازند ، معلم کلاس سومش رو دید . خوشبختانه مرد بود چون ایندفعه بوسیدنش خلاف شرع حساب نمی شد چون مامورا که خواهر مادر نمی شناسن محمود جونو هم می گرفتن . شانسش گرفته بود احتمالا مقامات بالا زمانی که دست معلم دلسوزش که خدا خیرش بده این همه درس بهش داد جز یکم منش رئیس جمهوری هم بهش میداد . البته بیچاره تو خواب شبشم نمی تونست ببینه شاگردش رئیس از نوع جمهوریش بشه . بعدشم یاد بگیرین اینقدر مقام معلم بالاست که محمود قشنگ ما اصلا به خانم معلمش نمی گه یخته موهات بیرونه . راستی تو کجا رو نگا می کردی ؟ هان ؟ نه جدا . من داشتم تو رو می دیدم حواسم نبود . راستشو بگو . هان ؟ دریا و هزار جور خلاف . تابستونا لامسب نمیشه رفت دریا . مثل دریای کنار برج العرب می مونه البته قسمت فروهای عزیز . ندیدیما . یعنی خدا نکنه که ببینیم . اگه ببینیم ایشالله چشامون از حدقه بزنه بیرون ، همون جوریش به جوونا گیر می دن ، شنیدیم . راستی این برفا تو عکس چیکار می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:30 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خواستم اول ازت تشکر کنم که چیزایی رو به یادم انداختی که هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم . ما کوچولو ها عادت داریم وقتی حرفامونو بزرگ ترا نمی فهمن یه جوری غیر مستقیم بهشون می فهمونیم . مثلا با گریه کردن و یا قهر کردن . اما من ازون کوچولو هایی هستم که به صورت مدرنیزه شکایت خودمو می گم . من علی یک آدم یک دنده لجباز خود مختارم . دوست دارم اون جیزی که دوست دارم عملی بشه . از نظرای دیگران استفاده می کنم اما دوست ندارم کاری که می خوام انجام بدم کسی مانع اون بشه . اشتباهات خودم رو زمانی قبول می کنم که خودم بهش برسم . کمی تا بیشتر مغز خر خوردم و علاقه شدیدی به ریسک بازی دارم . دوست دارم تو بعضی کارام دلمو بزنم به دریا و بدون فکر کارمو انجام بدم . دنبال هیجان و کسی که به خاطر خالی کردن دلش هر چی بخواد به من بگه هستم . تو زندگیم حالی هستم و بر خلاف بعضی اشخاص که حسی هستند . اصلا نمی ذارم کسی به عقائد من وارد بشه مگر اینکه دلیلاش بهتر از مال من باشه . بیشتر از عقلم دستور می گیرم تا حسم . فکر می کنم خیلی زیاد می فهمم و دوست دارم تو همه کار ختمش باشم . از بچه بازی خیلی خوشم میاد و اگر تو دنده لجبازی بیوفتم حاضر همه چیزمو بذارم تا تو لجبازی برنده بشم . اگر اشتباهی بکنم هیچ وقت سرمو پایین نمی اندازم و بیشتر بالا می گیرم . چون یک تجربه به دفتر تجریباتم اضافه شد . تو این تجربه رو به من ثابت کردی که هیچ وقت نخواسته باشم که بزرگ بشم . از کسایی که همیشه دوست دارن با فکر بزرگی به بقیه نگاه کنند متنفر بشم . سعی کنم با والد درونم بیشتر درگیری کنم که مثل تو نشم . دوست دارم اینقدر با کودک درونم رفیق باشم که مثل تو نشم که کودکی درونت داره از گریه زیادی اشک میریزه . وقتی حرف می زدی می خندیدم . می خندیدم که در عین حال که به من می گی کوچولو اما اینقدر منو بزرگ می دونی که برات ارزش دارم که یک ساعت حرف می زدی ، اونم با حالت دعوا . حرفام که باهات تموم شد و قرار شد بزنی تو دهنم راه افتادم طرف خونه . یک پیر مرد که از مشهد اومده بود برای وفات بی بی فاطمه معصومه . قربونش برم به همه لطف می کنه چی بچه مثل من و چی پیر مثل اون مرد شیرین سخن . بچه محل درومدیم . قول داد که برام بالا سر امام رضا دو رکعت نماز بخونه . اینقدر خوشحال شدم که همه دعواهای با تو یادم رفت . جلوی گنبد فیروزه ای مسجد واستاده بود اینگار همه نصیحت هایی که یک بزرگ باید به من درباره حرفای امروز که به تو زدم به من بزنه داشت منو نصیحت می کرد . با لحجه شیرین مشهدی گفت : قدر خودتو بدون . این سالها خدا خیلی بهت ارزش می ده . ببخشید . این حرف یک کوچولو به یک بزرگه . گفتم ببخشید چون حرف پیرمرد برام ارزش داشت . ازرت به خاطر کارام و حرفام معذرت می خوام چون اون پیرمرد مشهدی که برای به قول خودش عرض غلامی به خدمت عمه سادات فاطمه معصومه اومده بود می گفت : بخند چون خدا خندیدن رو دوست داره . اگر دلت غصه داره ولی باز هم بخند که دل ائمه شاد باشه که تو خوشحالی . دوست دارم منو ببخشی روز وفات حضرت فاطمه معصومه تسلیت باد . التماس دعا . یا علی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:45 توسط سید علی ابطحی |
|
|
متن پایین خلاصه ای از هشت فرمان امام خمینی خطاب به قوه قضاییه و تمام ارگانهای اجرائی در مورد اسلامی شدن قوانین و عملکرد ها . این نامه در تاریخ 24/9/61 نوشته شده است . این بیانات در کتاب صحیفه نور . جلد 17 . صفحه 105 به چاپ رسیده است بسم الله الرحمن الرحیم در تعقیب تذکر به لزوم اسلامی نمودن تمام ارگانهای دولتی بویژه دستگاه های قضائی و لزوم جانشین نمودن احکام الله در نظام جمهوری اسلامی به جای احکام طاغوتی رژیم جبار سابق لازم است تذکراتی به جمیع متصدیان امور داده شود . امید است انشالله تعالی با تشریع در عمل ، این تذکرات را مورد توجه قرار دهند . 1- تهیه قوانین شرعیه و تصویب آن به سرعت انجام گیرد در راس ساید مصوبات قرار گیرد تا حقوق مردم ضایع نشود . 2- رسیدگی به صلاحیت قضات و دادستان ها و دادگاها با سرعت عمل شود تا حقوق مردم ضایع نگردد 3- آقایان قضات باید با استقلال و قدرت بدون ملاحظه از مقامی احکام اسلام صدار کنند تا مل احساس آرامش قضایی نمایند و احساس کنند که در سایه احکام عدل اسلامی جان و مال و حیثیت آنان در امان است . 4- هیچ کس حق ندارد کسی را بدون حکم قضایی که از روی موازین شرعیه باید باشد توقیف کند و احضار نماید هر چند مدت توقیف کم باشد . توقیف یا احضار به عنف جرم است و موجب تعزیز شرعی است 5- هیچ کس حق ندارد در مال کسی چه منقول و چه غیر منقول و در مورد حق کسی دخل و تصرف کند یا توقیف و مصادره نماید . مگر به حکم حاکم شرع ، آن هم پس از برسی دقیق ثبوت حکم از نظر شرعی 6- هیچ کس حق ندارد به خانه یا مغازه و یا محل کار شخصی کسی بدون اذن صاحب آنها وارد سود یا کسی را جلب کند یا به نام کشف جرم یا ارتکاب گناه تعقیب و مراقبت نماید و یا نسبت به فردی اهانت نموده و اعمال غیر انسانی – اسلامی مرتکب شود ، یا با تلفن یا نوار ضبط صوت دیگری به نام کشف جرم یا کشف مرگز گناه گوش کند و یا برای کشف گناه و جرم هر چند گناه بزرگ باشد شنود بگذارد و یا دنبال اسرار مردم باشد و تجسس از گناهان غیر نماید یا اسراری که از غیر به او رسیده و لو برای یک نفر فاش کند . تمام اینها جرم و گناه است و بعضی از آنها چون اشاعه فحشا و گناهان از کبائر بزرگ است و مرتکبین هر یک از این امور فوق مجرم و مستحق تعزیر شرعی هستند و بعضی از آنها موجب حد شرعی می باشد . 7- آنچه ذکر شد و ممنوع اعلام شد ، در غیر از مواردی است که در رابطه با توطئه ها و گروهک های مخالف اسلام در خانه های امن و تیمی برای خرابکاری و افساد فی الارض اجتماع می کنند و محارب خدا و رسول می باشند ، با قاطعیت و شد عمل ولی با احتیاط کامل عمل شود و موکدا تذکر داده می شود که اگر برای گشف خانه های تیمی و مراکز جاسوسی و افساد علیه نظام جمهوری اسلامی از روی خطا و اشتباه به منزل شخصی یا محل کار کسی وارد شدند و در آنجا با آلت لهو یا آلات قمار و فحشا و سایر مثل مواد مخدره برخورد کردند حق ندارند آن را پیش دیگران افشا کنند . فقط باید به وظیفه نهی از منکر به نحوی که در اسلام مقرر است عمل نمایند و حق جلب یا بازداشت یا ضرب و شتم صاحبان خانه و ساکنان آن را ندارند و تعدی موجب تعزیر و گاهی قصاص است 8- در ادامه هم خطاب به آقای موسوی اردبیلی رئیس دیوانعالی کشور وقت و نخست وزیر وقت سفارش به تایید این امور و اجرایی کردن این احکام در ارگانها و نهادها کردند و در آدامه اضافه کردند : قابل قبول نیست که به اسم انقلاب و انقلابی بودن خدای نخواسته به کسی ظلم شود و کارهای خلاف از اشخاص بی توجه به معنویات صادر شود . باید ملت از این پس احساس آرامش و امنیت نمایند و آسوده خاطر و مطمئن از همه جهات به کارهای خویش ادامه دهند ... پاورقی . 1-موارد یک و دو و سه تا حدی اجرا شده . حالا کار به ناقص و تامش نداریم 2- فکر کنم اخوان و نسوان اطلاعات با یک صحبت دوستانه با عزیزان دادگاه راحت بتونن یک حکم جور کنند . پس چهارمین فرمان امام انجام شده 3- فکر هم نمی کنم زمانی که به خانه ما در جمکران بدون اجازه پدربزرگم ریختند و تصرف و جمع و پلمپ کردند حکم از مقام رهبری داشته بودند . عمل به این حکم کشک که نه اما .......... اینم حکم پنجم امام 4- خداییش این یکی یعنی فرمان ششم اما به صورت خفن عملی شده . چون نه تلفنا کنترل میشه و نه شنود . اصلا نمی دونن کنترل تلفن چی چیه ! بی شرف فقط آمریکا شنود می کنه . ایشالله آمریکا دهنش سرویس بشه که شنود می کنه . 5- به لطف قانون گذارای عزیزمان چندین حکم دیگه هم به فرمان هفتم امام اضافه شده . مثل برخورد شدید با بد حجاب و کتک زدن بی خود یک بازداشتی در ستاد خبری . اونم جوون مردم . 6- از همه جالب در عملی کردن فرمان هشتم امام در کشور هست . امنیت و احساس آرامش . ملت جرات ندان بگم فلان جای دولت اینجوری و اونجوریه . چون به محض خروج از دهان مبارک همان دهان بعد از گذشت دقایقی سرویس می شود 7- جناب خیلی دور خیلی نزدیک . لازم به ذکر است که کلمات حکمت آمیز محترم هستند و هر جایی و برای هر کسی نقلشان جائز نیست . علف نیست که بعضی بز ها اونو ببلعند . ثانیا اینجا حرفای دلمو می زنم نه مقتضیات دینم . ثالثا شما که اصرار بر احرام خانوادگی داری نباید لااقل احترام خانواده ما رو نسبت به من رعایت کنی و هر چی از دهن مبارک درمیاد نثار من نکنی ؟ رابعا تا حالا نمازت قضا نشده . شما همیشه و بیست و چهار ساعت حرف از خدا پیغمبر می زنی . نکنه پیغمبری و ما خبر نداریم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:42 توسط سید علی ابطحی |
|
|
دیشب یک اتفاقی افتاد که دلم برای داستان مکش مرگه ما 1 و 2 تنگ شد و بعد از خوندنش تصمیم گرفتم تمومش کنم . اینم ادامه اش .
دیدم اینجوری فائده نداره . گفتم رابین جون اینورا جایی هست ما بریم یک چیزی بخوریم و بخوابیم – چرا هست آقا خوشگله اما خیلی دوره . بگم جان کوچولو با اسبا بیاد ببردتون . تریپ رفاقته ها ؟ نیلوفر با خوشحالی گفت : آخجون اسب سواری . من عاشق اسب سواریم – عزیزم بیخیال همین جوریش این رابین هود و رفیقاش خطرین حالا باهاشونم بریم دیگه سه کاریه . لباشو برچید و با زیر چشمی گفت : بمن چه هر کار می خوای بکنی بکن . خوشگلم قهرنکن دیگه صبر کن ببینم چیکار می تونم بکنم . حاجی اینورا بجز اسب چیز دیگه نیست ؟ - چرا هست اما واس بری اون ور جنگل هر دو دقیقه مترو میاد – شوخی می کنی ؟ - نه جون داداش . بریم نیلو جون – شونه هاشو بالا انداخت و گفت چمیدونم . با رابین هود خداحافظی کردیم و راه افتادیم . همین جوری داشتیم می رفتیم و می گفتیم و می خندیدیم که صدای یک زنه از پشت سر اومد – خانم ببخشید میشه تشریف بیارین – منو نیلو برگشتیم و .... چشتون روز بد نبینه . یک خانم چادری با یک سرباز کنار درخت ایستاده بودند . رو کرد به نیلو و گفت : خانم ما با بد حجاب ها برخورد می کنیم شما که ماشالله حجاب هم ندارین . نیلو که مونده بود چی بگه گفت : خوب . من ممممن . یک دفعه زنه کوه آتیش شد و گفت . خانم موهاتو بپوشون . خوب بیچاره نیلو از خونه اومده بود اینجا . نمی تونست تو خونه که چادر سرش کنه . من یک لحظه نگاه کردم به سربازه دیدم داره خیره به نیلو نگا می کنه . وسط حرفای زنه پریدم و گفتم . حالا ما اشتباهی اینجا اومدیم به همکارت بگو چشای هیزشو درویش کنه . نکبت عوضی خجالت نمی کشه به ناموس مردم نگا می کنه که زنه یک دفعه ای مثل اینکه برق سه فاز بگیردش گفت : چی فرمودین و یک دفعه سر سربازه داد زد و شروع کرد به دعوا کردن سربازه . ما هم از فرصت استفاده کردیمو با دستهای دستبند زده پا به فرار گذاشتیم . خدا خیرش بده رابینو که مترو رو به ما نشون داد . سر وقت مترو اومد . سوار شدیمو از یکی از سر نشینا پرسیدم : ببخشید اینجا هتل نداره . صدای نازکش رو بلند کرد و گفت . چرا نداره داره خوبم داره . عندشم داره . یعنی آخرشه . توپه توپه ....... گفتم : حاجی بسه بیخیال . خودت چطوری که نیلوفر زد به کمرم و گفت : بابا این همین جوریش حرف می زنه اینقدر ازش حرف نکش . با تعجب گوینده مترو گفت : ایستگاه هتل . پیاده شدیم و رفتم به طرف هتل . هتل خیلی شیکی بود . به نیلو گفتم : ما که پول نداریم چیکار کنیم . گفت بریم ببینیم شاید یک اتفاقی افتاد . ما که همچی دیدیم کم مونده هیئت دولت و احمدی نژاد رو ببینیم . باشه بریم . رفتیم داخل هتل . یه آقای پاپیون زده و خوشگل پشت مدیریت واستاده بود . بعد از سلام و علیک گفتم : ببخشید اینجا اتاق دارین ؟ گفت بله – بعد شبی چنده ؟ مجانی جناب – جدا – بله – ببخشید می تونم بپرسم چرا ؟ دکتر احمدی نژاد تشریف فرما شدند و منت بر سر ما نهادند . لذا ما تا بودن ایشان به دستور مدیریت هر مهمانی مجانیست – دمش گرم خوبه نمردیمو از بعضی ها خیر دیدیم . نیلو خندید و گفت . کاش از خدا چیز دیگه خواسته بودم . کلیدو گرفتیمو بعد از سپری کردن دو طبقه ، به طبقه سوم و اتاق 493 رسیدیم . کلید و انداختم تو و درو باز کردم . جالبه هر دوتامون از دستبند یادمون رفته بود . در اتاق و که بستم و وقتی از شدت گلاب به روتون دستشویی داشتم به طرف تالار اندیشه می رفتم که یک دفعه تازه یاد دستبند افتادیم . نیلو گفت : علی بیخیال شو – چجوری دارم از شدت غش می کنم . گیر نده - خوب چیکار کنیم . اینجوری نمیشه که – چرا نشه من می رم دستشویی و دستمو از در بیرون می کنم . تو هم روتو بکن اونور . حلــــــــــه ؟ حالا دستشوییش کجا هست ؟ آهان اون دره یه . زده دبلیو سی . وااااااااااااااااااااااااای . درو که باز کردیم دستشوییش اتاق سه در چهار بود . دیگه داشتم گریه می کردم . نیلو گفت : علی جون گریه نکن یک فکری می کنیم . همین جوری داشت فکر می کرد که نیش خنده شیطنتش دوباره بالا زد . گفت مگه من برای احمدی نژاد نگفتم حالا درباره کلید می گم – اون احمدی نژاد بود . کلید بعید می دونم – حالا امتحان می کنیم . ما یک کلید باز کن دستبند می خواهیم که تو جیب علی باشه . یه چند دقیقه گذشت . حالا تو جیبتو ببین شاید خدا لطف کرده باشه . آره نیلو جونم کلیده . دستبند و باز کردیم و رفتم دستشویی . آخی آدم چشاش باز میشه . دوتایی رو تخت ولو شدیم . همون طور که چشمامو بسته بودم و دست نیلو رو گرفته بودم ...... تا چشمامو باز کردم که به نیلو بگم بریم یه چیزی بخوریم دیدم تو بیمارستانم . اما احساس می کردم دستم گرمه . به دست چپم نگاه کردم دیدم واااااااااااااااااااااای نیلوفره . دستش تو دستش بود و اونم چشماش بسته بود . ولی داشت یواش یواش باز می کرد . قبل از اینکه من چیزی بگم خندید و گفت : خواب باحالی بودا . بعد فهمیدیم من بعد از افتادنم منو آوردن به بیمارستان و مامان اینای نیلو هم وقتی دیده بودن نیلو رو مبل بیهوش شده آورده بودنش بیمارستانی که من بودم و تو اتاق من . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:11 توسط سید علی ابطحی |
|
خدارو شکری ما که زن نگرفتیم که نتونیم ننویسیم . پس می نویسیم . این حرف هایی که می خوام بزنم فقط و فقط عقیده شخصی منه و اکثرا با مطالعه بعضی کتب و کنار هم گذاشتن یکسری ادله بوده ولاغیر . داره تابستون می شه . هوا گرم . کلافه کننده و از همه مهمتر تغییر نوع پوشش زن و مرد . فی نفسه عقیده دارم ( نوچ نوچ رگ فمنیسمی ) اگر برای زن باید لباس مشخص بشه مرد هم باید همین باشه و نامردی است که زنها در کل ، لباس به خصوص بر تن نمایند و مرد هر ( خیلی ببخشیدا ) غلطی دلش می خواد بکنه . متاسفانه جامعه اینگونه می بینه . حالا این بکنار . طرحی گذاشتن به نامه مبارزه با بد حجابی . بقول یک بزرگی این دیگه حجاب نیست و باید گفت بی حجابی . کلا بحث کلمه رو ندارم سخن از اینجا بر می آید که در مجموع هم درست است و هم غلط . درست است چون در قانون کشوری که ما در آن موظف به رعایت آن هستیم ( از نظر عقلی ) چون قوانین اسلام پیاده می شود و حجاب در قوانین آن است . پس باید از آن طبعیت کرد و کسی که نمی تونه یک فکری بکنه دیگه . به مجری قانون چه . اما نکته مُهمُ اینجاست که اولا غیر مسلمانان چرا باید حجاب داشته باشند . در دین اونا که حجاب نیست . چرا باید یک زن خارجی به ایران میاد حجاب داشته باشه . آقاجان در فرانسه که ممنوعیت حجاب هست در مقابلش در ایران ملزمیت حجاب هست . اگر ما شکایت داریم به فرانسه پس شکایت دیگر کشور ها به ایران حقشونه . این اولا . ثانیا اشتباه بودن این عمل ( مبارزه با بد حجابی ) باعث چند چیز میشه . نامبر وان . اینکه با فشار و زور هیچ عملی انجام شدنی نیست کما اینکه خدا می گه لا اکراه فی الدین . بابا پیامبر به اون عظمت اجبار نمی کرد . ( حاج محمود دیگه بیخیال این یکی شه از سر کچل بابا دست وردار ) می دونین چرا چون بد تر می کنند بی شرفا . عزیزان پارسال یادتون نی ؟ اینقدر اجبار و خشونت که لیدی های محترم بی روسری و آقایان های عزیز بدون لباس رسمی ( همون زیرپوش رکابی خودمون ) در خودرو به صرف مسافرت می پرداختند . بابا ملت بلانسبت خر و گاو نیستند که با زور بخواین دین دارشون کنین . به قرآن زشته به خدابده . حالا بازم می گیم به کنار . چرا اسم خودتون رو مجری قوانین اسلام می ذارین که پس فردا انتی اسلام بهتون سلام کنه . دومش هم که همین قبلی یعنی خراب کردن صورت زیبای اسلامه . به قول قلعه نویی کل یوم خدا بخیر بگذرونه امسالو . فعلا |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:13 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|