![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
|
ادامه داستان مادرم می خندید . چند روزی بود که اینگونه نخندیده بود . از تبسم مادرم آهگ زیبای فریاد شنیدن صدای پدر را سر داد . پدرم زنگ زده بود . امیر و مامان صحبت کرده بودند اما من نه . هم خوشحال از اینکه مامان با شنیدن صدای پدر روحی تازه گرفته بود و از طرف غمگین که چرا من نباید صدای پدرم را بشنوم . فردا صبح با امیر و مامان به سمت تهران راه افتادیم . تو کل راه با اتفاقای چند روز قبل فکر می کردم .
ولی خوب برایم تنوع خوبی شد تا چند روزی فشار فکریم کمتر شود . به تهران رسیدیم . چند روزی گذشت ولی دیگر خبری نبود . به صورتی غیر مستقیم فهمیدیم که پدربزرگم به علت بالا رفتن فشارش در بیمارستان ولی عصر ( ارواحنافداه) بستری بوده اند . حاج عمو با شکایت به بعضی از آقایون مبنی بر اینکه در صورت بیماری برای پدربزرگم چرا ما را در جریان نگذاشته و باید به صورت غیر مستقیم اوضاع را بدانیم ! نتیجه آن شد که ملاقاتی به مادر بزرگ و عمویم داده شد . از قم برگشتند . چهره مادربزرگم تغییر کرده بود . در چشمانش نگرانی بود اما خستگی صورتش کمی خوابیده بود . عمویم جانی تازه گرفته و خندان دیده می شد . بعد از حدود 11 روز از بازداشتشان نفس خانواده به دم و بازدم درآمد . اما هنوز خار گلو به پایین نرفته بود . فردای ملاقات در حدود غروب بود که من و رضا و امیر در حیاط نشسته بودیم و زانوی هایمان را با غم نبود عزیزان در بغل گرفته بودیم . آسمان چون دل ما گرفته بود و دعای آمدن باران برای خنکی هوا که شاید گرمی شهر قم را برای راحت بودن پدربزرگان در دل آرزو می کردیم . اذان مغرب که تمام شد باران به باریدن گرفت . هر سه در باران می دویدیم . انگار بدنم داشت تخلیه فشار فکری می کردم . با بودن بال صد در صد به پرواز در می آمدیم . امیر و رضا به درون خانه رفتند اما تازه اشک های من چون قطرات باران به باریدن گرفته بود . می توانستم با خیال آسوده گریه کنم چون به لطف باران دیدن اشکهایم برای دیگران ممکن نبود . دلم فریاد خدا خدا می کرد و تمام اعضای بدنم از خیسی باران به نفسی دوچندان رسیده بودند . وقتی مادر و مادربزرگ و بقیه با دییدن من که چون موشی در چاه آب افتاده بودم به خنده ای وصف نشدنی پرداختند . با دیدن خنده آنان خستگی کاملا از درونم فراری شد . چند روزی گذشت و هر چند روز یک بار پدر و پدر بزرگ به خانه زنگ می زدند . با حاج عمو ، عمو کاظم و چند تن از دوستای پدرم در حیاط نشسته بودیم که شاید عزیزانمان با تماس خود جانی تازه به ما ببخشند که از درون خانه مادر گفت که پدرت زنگ زده . من قشنگ ترین خبر دنیا را شنیده بودم ............ ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 20:58 توسط سید علی ابطحی |
|
|
آین . شب دوشنبه بود که برای بدرقه سپیده رفتیم . رفت مکه . خدا پشت و پناهش . ایشالله سالم و سرحال برگرده . وقتی داشت می رفت به شوخی می گفت : دعا می کنم غلط املایی هات تموم بشه . منم گفتم آره یک دعایی کن تمام کلمات یییی هووو بریزه تو مخم . مثل همیشه زمان بدرقه دلم خیلی گرفته بود . فرقی نمی کنه بدرقه کی باشه ، کلا دلم میگیره .
تسوای . عرفان و ممد . یکبار دیگه ببینم این مسخره بازی هارو در میارینا خدمت هر دوتا تون میرسم . عزیزان من این کارو من ابداء کردم حالا می گم غلط کردم . بیمزه ها شورشو در آوردین دیگه . حالا یک عدد وسط می زنین یا فوقش برای شوخی دو سه تا ولی دیگه .............. نبینما درای . ادامه داستان رو تا چند روز دیگه آماده می کنم و آپ می شود . فیر . با حاج ممد وبلاگ نویس ( لینک مراجعه به بالا ) که به قول امیر هرجا میرن با هم میرن رفتیم دفتر توسعه وبلاگ نویسی دینی ( یا الله حاج اقا چیز دیگه نبود ) رجوع به لینک . عزیزانی همچون جناب حجت الاسلام والمسلمین حضرت آیت الله استاد احمد نجمی و رئیس الرئساء جناب فخری بودند و چه صحبت های شیرینی کردیم .::. پی نوشت .::. بچه های وبلاگ نویس قمی به من زنگ یا کامنت بذارن تا بهشون درباره این دفتر بگم . جای خوبیه فونوف . این چتم شده واسما درد سر . خسته شدم از بس نوشتم . خوب بگو دیگه . کشتی ما رو . تا این ساعت هر دومون رو الاف کردی که چی . خجالت داره به خدا . زیکس . این اسما که اول هر متنیه شماره ها به زبون آلمانیه . راستی تیکه سیاسی هم نداشت نگین نوشته هام سیاسیه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 2:58 توسط سید علی ابطحی |
|
|
گفتم و می گویم و همیشه خواهم گفت که دوستت دارم . دلم با توست تا آخر عمر . تلاشم به تو رسیدن است و بس . تمام ذهنم را فکر با تو بودن دربرگرفته و جای فکر کردن از من ستانده . تویی که بهانه زندگی من ، تحمل سختی های این دنیای چپندر قیچ . بازی با کلمات بالا بهانه ای بود که بگویم شنیدن صدای تو خنده دلم را به آسمان بلند می کند که چه خوشحالم از آن لحظه ای که طنین صدایت تازه بودن دلم را کلیک می نهد . اما تلاش هایم برای بدست آوردن تو و قدم به قدم رسیدنم به جز برگشت چیزی ندارد . جای جای دلم با رسیدن به تو سکونی بیش ندارد . اما این سکون بیشتر و بیشتر این دل سوخته را با اشک ها پاره پاره می کند . بغض گلویم نمی گذارد که با کسی حرفی بزنم . بهترین آهنگ دنیا خنده های شاد تو و قشنگ ترین طلوع ، نگاه توست . دورم از تو اما فقط تو را می بینم . رویا دیدنم به پرده ای سیاه تبدیل شد تا تنها امید من از دیدن روی ماهت به کابوس بدل شود تا خواب هم آرامشش را از من دریغ کند . ماندم که گناه من چه بوده که باید در این برزخ بمانم و فقط و فقط نظاره در بر گرفتن آتش بر خودم باشم تا شاید گرمی بیشتر آتش سوزش عشقت را در قلبم به سهولت رساند . می دانی چند ثانیه است که بی تو و بدون گرمی دست های نیلوفریت به سر کرده ام . ثانیه ها هم به ظلم نشسته و خنده تمسخر به خود گرفته اند . اما من در ژرفای وجودم می خندم . می خندم چون می دانم تو مرا با تمام وجودت در بر می گیری و با چشمان زیبایت نگاهی به وجود من می کنی و بیابان دلم را با اشک هایت سیراب می کنی . تو ........................... تنها عشق ...................... دوستت دارم ............................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 20:57 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صبح . ساعت ده . بچه ها بیدار باش . دویدن تا دم در . مهدی جا رو جمع کن . وای سوسی و کالباس . دووود . دووووود . توی آشپزخونه و تلفن . بچه ها چمپیون . علی جارو کجاست . آرسنال کیه . اس ام اس می زنیییییم . دلم براش تنگ شده . جیپی آر اسش فعاله . پنجره قمیشی . امیر بابا تلفن . آخ جون ناهار . آلاچیق بوده ؟ گل دیدی ؟ یه نگاش به صد تا می ارزه . هندس فری کو ؟ علی بدووووووووو . چرا خیسم می کنی . وای بارون . هوا بوی نم گرفته . بایر فیناله . حرف نباشه امیر . خیلی دو بهم زنی . دیوونه بیکاری ؟ بازم زد حال . اس ام اس می زنیم . زنگ بزن تاکسی . تا کسی تاکسی تاکسی نگفته وا نستا . پودر لباس دارین ؟ چرا سر جارو خرابه . و عصر جمعه . غروبی دلگیر . آهی بی انتها . رمز قفل دلم را به فراموشی سپردم و با گلبرگ اشک سعی بر گشایش بغض گلویم و با یاسین خواندنم وزنه دل را به کمک نگاه نا امیدانه بر دوش کشم و بدانم امید آمدنت بهانه ای برای نفس کشیدنم و راز بودن من است . تو هستی تمام آرزوهایم برای بقاء در میان وا نفسای آدمی که جای جای دلشان چشمانی اشک آلود بر قامت رعنای توست .
منتظریم بیایی . کاش بودیم و حقیقت بود صبر دیدنت . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:56 توسط سید علی ابطحی |
|
|
ادامه داستان ....................................... هنوز خبری از حاج اقامون و بابا نداشتیم . خبردار شدیم حدود ۱۷ نفر از دوستان پدربزرگم را هم بازداشت کرده بودند اما خبری از آنان نبود . عده ای از دوستان پدرم به هر کجا که ذهنشان میرسید خبر گرفتند اما با کلمه نمی دانیم و یا همان جواب سر بالای خودمونی بدرقه شان می کردند . چند روز گذشته بود . مادربزرگ خسته و کلافه . مادر که توان صحبت را نداشت ، با چهره خسته نظاره گر من بود . درون حیاط با رضا و چند تا از دوستان پدرم نشسته بودیم و هم فکری می کردیم . شوهر خاله عزیزم گفت : بیایین خودمان به همراه خانواده ابطحی به قم برویم شاید خبری به ما بدهند . اما من مخالفت کردم . پدربزرگم گفته بود که تهران بمانید . نتیجه افکار ما این شد که رضا به عنوان پسر آیت الله ابطحی به همراه عمو کاظم به قم بروند . حاج عمو هم که در تهران درگیر دیدار ها و مادربزرگم بود ماند . من هم که باید مواظب مادربزرگ و مادرم بودم کما فی السابق در لواسان موندم . عصری رضا خبر داد که به ما هم جواب کامل نمی دند . اونجا بود که با عصبانیت فریاد زدم : یعنی چی خبر نمی دن . ما حقمونه بدونیم باباهامون کجا هستند . اما سخن من در قلب هیچ کس که سخنان ما را می شنید فائده ای نداشت . روز پنج شنبه شد . به محمد زنگ زدم و گفتم که از بابات چه خبر . گفت به ما گفتند که به خانه بروید . خبرتان می کنیم . واقعا داشت اشک از دیدگانم سرازیر می شد . اما نباید گریه می کردم . همه توقع روحیه را از من داشتند . در نبود بابا و رضا و بقیه و تنها من و چشمانی که منتظر امیدواری دادن بهشان بودم در مقابل من دیده می شد . زیر زمین بهترین جا برای خالی کردن دلی بود که برای شنیدن کلمه آزادی پر می کشید اشک بریزم . جمعه آمد . همه کلافه شده بودند . عصبانی و بی طاقت . اعلام کردیم که دیگر توان تحمل را نداریم . خبرهای چرت و پرت و بی اساسی که در روزنامه ها بر علیه خانواده مان منتشر میشد کم کم صبر ما را به سر ریزی می کشاند . به همه اعلام کردیم که جلوی سر ریز صبر تا آخر امروز می توانیم بگیریم . عصر و دم مغرب بود که بغض گلویم راه نفسم را بسته بود . سوز غیبت و ظلم را با تمام وجود حس می کردم . فریاد آقا بیا را تمام اعصای بدنم فریاد می زد . حدیث کسا خواندیم . آخر حدیث بود که تلفن زنگ زد . مادر بزرگ دوید . صدای گریه از بالا می آمد . پدربزرگ . پدربزرگ مهربانم . صدایش می آمد . سلامتی خود را بازگو کرد . چهره مادربزرگ روحی تازه گرفت . شادی ای که به گمانم بار سفر بسته بود دوباره به استقبال بازگشتش رفتیم . یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور . شب به سر گذشت و روزی دیگر با نبود عزیزان در کنار خانه شروع شد . صدایش را شنیدیم . پدربزرگ عزیزم اما ............ اما طنین روح انگیر پدر کجاست . ؟ خبرهایی به گوش می رسید که چند تن از دوستان را اطلاعات خواسته تا سوالاتی از آنان بکند که به لطف مهمان نوازی آنان هر کدام را از چهار ساعت تا دو روز میزبانی می کردند . اما هنوز خبری از پدر نبود . ده روز گذشت و چون امیر در کلاردشت بود عزم سفر به دیار شمال برای آوردن امیر به تهران با مامان کردیم . پیچ و خم جاده چالوس و لحظه به لحظه آن یاد آور خنده و ها و شادی های میان راه پدر بود . ( نمی دانم بغض گلویم در حالت نوشتن دوباره گره می خورد ) به کلاردشت رسیدیم . ظهر بود . رفتیم منزل خاله ام و با دلی اندوه در مقابل ما ظاهر شد . بعد از نهار من به دیدن دوستانم رفتم تا شاید لحظه ای تمام این اتفاقات و حمل آن برایم آسان باشد . وقتی به خانه برگشتم مادر گفت : ادامه دارد ................................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 21:3 توسط سید علی ابطحی |
|
|
ادامه داستان
ما هم متعجب و با صورت هایی آلوده به ناباوری به درون خانه آمدیم . هر یک به گوشه ای نشستیم و نمی دانستیم به کجا سخن بگوییم . به این و آن زنگ بزنیم یا به ............ ذهنمان دچار انجمادی موقتی شده بود . من پیش مادر بزرگم رفتم و به او دلداری می دادم . گفته بودند دو ساعت . فقط دو ساعت و یک صحبت کوچک و من این کلام را هر چند ثانیه به عنوان دلگرمی به مادربزرگ و چند زنی که کنار مادر بزرگم بودند را تکرار می کردند . یکی از زنانی که شوهرش هم در این دستگیری بازداشت شده بود به محل کار شوهرش تماس گرفت و با مکثی چند ثانیه به ما فهماند که شوهرش هم بازداشت شده است . به رضا می گفتم که حتما حاج آقا و بابا میان . حرس و جوش نخور . اما واقعا این حرفام ماهیت عقلی داشت . آیا اولین برخورد من با این انسان ها شناخت کافی از برخوردشان داشتم . دو ساعت و نیم گذشت و نگاه های دیگران به من که مدعی بازگشت عزیزانمان را داشتم سنگین شد . تلفن زنگ زد . از پشت تلفن مردی با کلماتی صورت مادربزرگم را به هم آمیخت و خنده که بر لبان او به عنوان خبر رسیدن به خانه از جانب پدرم بود را به غمی سنگین بدل کرد . گفته بودند ما حاج اقا و آقا تقی را به قم می بریم برای یک جلسه صحبت و فردا باز می گردند . هوا حسابی تاریک بود . باید شب را به گونه ای به صبح بدل می کردیم . دیگر خواب های رنگی نبود . اصلا خوابی در خیال آن شب در ذهنم نمی آمد . مامان بزرگ : علی بلند شو . اذانه ............. الله اکبر . بسم الله الرحمن الرحیم . حمد می کنم خدایی را که پروردگار عالمیان است . مهربان و بخشنده . فرمانروای روز قیامت ................... و تمام . السلام علیکم و رحمه الله و برکاته . خوابمان نمی برد . رضا توی حیاط واستاده . مامان بزرگ مثل همیشه قرآن بدست . دوست مادربزرگم در آشپزخانه به سکوت . تلفن زنگ نخورد . دوست پدرم مضطرب از نبود دوستش . زنگ نخورد . دیگر صبری برایم نماند . به محمد زنگ زدم . پدر او هم بازداشت بود . به نحوی از چند تا از دوستام شماره دادگاه ویژه روحانیت رو گرفتم . دوووووووووود . دوووووووووووود - بله بفرمایید - سلام - ................. با آقای فلانی صحبت کنید ........ بعد از مدتی ... سلام اقا - سلام - ببخشید در رابطه با پدربزرگ و پدرم می خواستم بدونم . کجا هستند ؟ - حالشون خوبه . قم هستند . دارن با یک سری از دوستان صحبت های آخوندی می کنند . بزودی باهاتون تماس می گیرن - حاج اقا شما فقط دارین بدیهیات جواب میدین . یک جواب درست و حسابی بدین - جناب من وظیفه دارم فقط بدیهی جواب بدم - قطع تلفن با عصبانیت به وسیله من . منتظر بودیم . منتظر . طرفای ظهر بود که فهمیدم مامان از کلاردشت با شوهر خاله و یکی از دوستان پدرم به لواسان آمدند . پریدن به آغوش مادر . گریه مامان . جای خنده های بابا زمان گریه من خالی . حاج عمو آمد . مضطرب . چهره به هم فشرده . خستی در چهره اش می دوید . کلمات تیکه به تیکه و به قول خودش دلداری دادن . روز دوم . تلفن . صحبت . دعوا . پرس و جو . خبری نیست . اصلا تهرانن یا قم . از پدر خبری نیست . جواب کجا هستند برای پدربزرگ را به ما نمی دهند . و ......... ادامه دارد .............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:39 توسط سید علی ابطحی |
|
|
اسپاتن شش هفت بار نوشتم و پاک کردم . زیبا شروع کردن رو خیلی دوست دارم . بگذریم ، بالاخره سیصد رو دیدم . ارزش داشت فکر کردن دربارش . فیفیلمای هالیوود دیگه . کارگردانیش معرکه بود . به نظر من نوع فیلم از ارباب حلقه ها هم قشنگ تر بود . من اول تصمیم گرفتم به دیالوگای بازیگر ها که زیاد هم دقیق نمی فهمیدم دقت نکنم و یا حداقل به عنوان یک جرمنی یا مثلا .... چینی یا مثل کشور های آفریقایی : مراکش ( بقول ابراهیم نبوی ) و یا نژاد های دیگر دنیا باشم . فیلمای هالیوود و به خصوص فیلمایی از نوع افتخاری مثل سبک آرنلد و یا مرد انکبوتی و حتی بازی های شرکت های آمریکایی مثل سری امپایرز و یا متولژی یا مدال هانر حالتیه که بیننده حس بازیگر ها و کلا چیزی که می بینه رو دریافت می کنه ( مثل سکانس قبل از عزیمت جنگ در 300 ) . خوشبختانه فیلم دی وی دی بود و زحمت و زد حال سی دی عوض کردن رو نداشتم و حسابی تو جو فیلم بودم . از اون جایی که ساعت 2 و نیم سه شب داشتم نگاه می کردم ، اصلا احساس خوابی نداشتم ( در صورتی که حدود 19 ساعت نخوابیده بودم ) فیلم سی صد درباره حمله پرشین ها به یونانی ها و با فراز و نشیب بسیار بود . اول پرشین ها قاصد می فرستند . بعد با مخالفت مواجه شده ، یونانیان عزیمت دفاع می کنند ( سکانس شب عزیمت ) . با سپاه پرشین ها مواجه شده و در چندین حمله آنان را با خشمی سنگین قطعه قطعه می کنند اما در آخرین نبرد زخمی ها بر می گردند و بقیه سپاه ایستادگی می کنند اما در آخرین نبرد در زیر تیرهای پرشین ها مدفون می شودند در ذهن بیننده یونانیان را از همان اول با سکانس در چاه انداختن فرستاده ها مردمانی باهوش و احساسی حک می کنند . اسپاتن که فرمانده یونانی هاست و او کردی خونسرد ، جنگاور و در عین حال مهربان و خانواده دوست . کلمه مای لیدی در جواب خطاب او از همسرش ( زیاد دارم درام حرف می زنم نه ! ) نشانه علاقه شدید او نسبت به زن و بچه اش است . در ادامه هم با نشان دادن همبستگی و اتحاد همه لشگر مواجه می شوید . اما در یک سکانس نزدیک و بلافاصله در اوج غرور لشگر مواجه می شین با خونخواری پرشین ها که مردم رو با درخت به صلیب کشیدند .
اینجاست که ذهن بیننده رو درگیر یک نبرد مردمانی مهربان در مقابل انسان هایی خشن و خون خوار می کند . اما در اولین حمله و با حضور ذهن داشتن اینکه پرشین ها انسانان وحشی هستند ، با سکانس دفاع اول اسپاتن و یارانش در مقابل حمله بی برنامه پرشین ها ، فاصله شخصیتی این دو را کامل می کند . بعدش هم نبرد زیبای اسپاتن که خداوکیلی همین سکانس و طرز میکس و افکتش به کل فیلم می ارزه . حقا هم فریاد بعد از پیروزی اول برای همه سرباز ها حس حق طلبی به یونانی ها میده . صحنه های ریختن پرشین ها در دریا و دفاع یونانی ها در مقابل سیل عظیمی از تیر نشون دادن قدرت اسپاتن و یارانش رو به اوج خود می رسونه و با نیزه کشنت و پاچیدن خون کامل می کنه . اما در اوج جنگ سکانس در شهر رو داریم . این نشون می ده که همه آماده و نگران عزیزان خودشون هستند . سرباز ها به جنگ برای دفاع ، و خانوادشون آماده رسیدن خبر برگشت . نمی دونم چرا تو این تیپ فیلما همیشه یک مرد هست که چشش دونبال زن فرمانده شونه ) و در آخر هم با کلی جنازه که نیمه جان ها با نیزه کشته و جسد ها روی هم انداخته می شوند . اما مواجه شدن اسپاتن با پادشاه پرشین ها ( با اون قیافه خوشگلش ) خودش کلی حرف داره . نمادی شبیه پرسپولیس در بالای تخت پادشاه و صفحه های شبیه خورشید ذهن بیننده رو به اینکه واقعا یونانی ها با نژاد های پارسایی مبارزه می کنند و تکمیل می کنه . بعدش هم پیروزی کلام اسپاتن و کوه جسد ها و سبک ایستادن شان نشان قدرت بالای سپاه است . بعدش هم نبرد با نقاب دار ها که توام با حس خوش دوستی و همکاری و شکست غول ( که منو یاد بازی متولژی انداخت . زمانی که از معبد غول ها بیرون میومدند ) و جک و جونور در یک سکانس طولانی و بدون دیالوگ با فیل و آتش . این سکانس هم دیگه اوج یک دلی رو نشون میده . اما در یک سکانس متفاوت رفتن قوزی پیش پادشاه و نحوی پذیرایی پادشاه از او و نشان دادن جو و محیط زنگی پادشاه به نظر من تفاوت گذشت و حال یک نژاد پارسایی رو نشون می ده که آن زمان زن به عنوان برانگیخته شدن هوس مرد و قوزی و این زمان حجاب که خود حامی عفت زن است . کارگردان هم از موقعیت استفاده می کنه از فرصت دور بودن از صحنه جنگ ، زیر فشار بودن همسر اسپاتن رو به صحنه میکشه . تو این چند دقیقه مثل بریده شدن سر پسر مشاور اسپاتن و زیر فشار بودن یونانی ها و در ادامه هم حرفای مرد یونانی در شهر به زن اسپاتن نوعی حس دلسوزی و جفا رو به ذهن انسان میاره . در ادامه هم برگشتن زخمی ها به شهر و دادن مدال از سوی اسپاتن به سرباز زخمی و سخنرانی زن اسپاتن و هنرنمایی او در پیش سناتر ها هم آرامش قبل از طوفان رو در ذهن بیننده تداعی می کنه . اما با نشون دادن عظمت سپاه پارسایی ها یواش یواش علت شکست یونانی ها رو در فکر بیننده پرورش میدند اما این سکانس به نظر جای بسیار جالبی قرار گرفته . وقتی بیننده عظمت رو می بینه و وقتی می خواهد به یونانی ها حق مظلوم رو بده و دیدن دو شیر که شباهت زیادی به پرسپولیس دارد دوباره بودن دشمن پارس نژاد را ژرفای ذهنی بیننده حک می کند . اما صحنه ای که بیننده توقع اونو نداره یعنی به زانو در آمدن اسپاتن در مقابل پادشاه و به یاد آوردن چهره همسرش که می تونست با تسلیم خود شاید به آغوش زنش برود اما در یک لحظه تمام رشته فکری بیننده رو پاره میکنند و در مقابل آن همه لشکر به نبرد می پردازند و بر خلاف روند قائده دستور حمله و حتی نیزه هم به طرف پادشاه انداخته میشود . اما به پادشاه اصابت نمی کنه چون آتش دلسوزی برای یونانی ها کمی سرد میشه . در ادامه هم بزمین افتادن یک یک سرباز ها بوسیله تیر و کشته شدن یک یک آنها با چهره های مظلوم و معصوم . اما اسپاتن هم بعد از کشته شدن همه دوستانش و با داشتن شمشیر و بدنی تیر دار ایستاده و در مقابل لشگر آخرین کلمات را که ذهن بیننده را به مظلوم بودنش کامل شود عدا می کند . نفس های بشماره افتاده و سخن با ولوم پایین و چرخش دوربین و در مقابل کشیدن کمان و تیری عجیب الخلقه از پارسایی ها و آخرین کلمه : مای لاو ( یا همون ایش لیبه به زبون آلمانی ) و تیرگی آسمان با تیر . در ادامه هم برگشت زخمی . دادن نشان به همسر اسپاتن . بغل کردن پسر بوسیله مادر . تنهایی او در وسط گندم زار . تنها ماندن همسر . در مقابل هم سخنرانی زخمی و به نمایش در آمدن سپاهی عظیم . کلماتی چون تری تاوزن و فریاد هوووی هوی لشگر و فریاد ویکتری که تمام ذهن و مغز آدم رو دربر می گیره و با دیدن حمله لشگر کسی شک نمی کنه که اگر فیلم نشون نداد که یونان پیروز جنگ است اما ما فکرمون میگه که نه یونان و اسپاتن پیروز اصلی جنگ هستند . مرسی که همش رو خوندید . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:11 توسط سید علی ابطحی |
|
|
دارم با مبايل ممد آپ مي كنم . اومديم همايش عكاسي . يارو نمي تونه حرف بزنه شده رئيس شوراي عكاسي قم . نقلا داره بجاي گزارش همايش تبليغ سايت مي كنه . ممد بلند شو بريم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 18:27 توسط سید علی ابطحی |
|
ای خدا . کلمه قشنگیه . وقتی نفستون رو دم می کنید و بازدم نفستون رو با ای خدا خارج می کنید انگار تمام سختی ها و مشکلاتی که تو روز داشتین همه از از ذهنتون خارج میشه و یک صفحه سفید پیش روتون میاد . دیروز از ساعت ۱۱ به بعد ، زمانی درسم تموم شد و از حرم اومدم بیرون ، یک دفعه دلم گرفت . نمی دونم چرا اما اصلا حوصله نداشتم . ساعت ۱۱ و نیم با ممد قرار داشتم . بعد از ظهرش هم کاری برام پیش اومد که رفتم تهران . طرفای پنج بعد از ظهر بود که رفتم دنبال کارام و دم غروب بود که خواستم برم خونه . به امیر زنگ زدم که امیر من برای نماز می رم مسجد جمکران . به خودم گفتم شاید اونجا دلم آروم بگیره . قدم به قدم به در ورودی نزدیک می شدم . فکر کنم یک ماهی شده بود که مسجد نیومده بودم . هنوز تو جو فکری مرگ بودم . همیشه از خدا خواستم اگه مرگم طوری است که با زجر و سختیه . همین ۲۵ سی سال جون ما رو بگیر . نمی دونم چرا اما ترسی از مرگ ندارم . درسته از شنیدن فوت کسی نفرت دارم اما ............. زمانی که داشتمی برای ختم دایی بابا مرحوم سید محمد هاشمی نژاد به بهشهر می رفتیم به مامان می گفتم من اگه مردم تو مجلس ختمم به جای چای و میوه خیارشور پخش کنین . مامان مثل همیشه با همون لحن شیرین و خنده قشنگش گفت : علی باز چرت و پرتات شروع شدا - نه جدی میگم . وقتی نمازمو خوندم و راهی خونه شدم مثل پر قو سبک سبک بودم . دوست داشتم تا خونه بدو بدو کنم . دوست داشتم داد بزنم خداااااااااااااااا ممنونتم . بیرون مسجد یک دختر ۶ یا ۷ ساله یک عالمه فال دستش بود و گفت : فال می خری . اولش گفتم نه . اما چند قدمی که رفتم ، برگشتمو گفتم یک دونه بده . فالم این بود یعقوب علیه السلام : ای خداوند فال بدان که تو غم و اندوه زیاد کشیده ای و امید از همه چیز ها برداشته ای ، حق سبحانهه وتعالی به فضل خودش تو را نجات داد و در سلامت به روی تو گشاده کرد و تو را از همه غمها برهاند. چنان که چشمان مبارک جناب یعقول نور یافته بود و بعد از فرج یافت از فراق حضرت یوسف روزی و سعادت بر روی تو بسته بود . اکنون باب خوشی به روی تو باز است . خرمی خواهی یافت و به بخت و فیروزی و دولت خواهی رسید . اگر غایب داری خیر خوش به تو برسد و به مراد و مقصود خود برسی انشاء الله تعالی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:0 توسط سید علی ابطحی |
|
|
می خواستم درباره مرگ و این چند روزه بنویسم . اما به خاطر امین جون می ذارمش برای بعد . راستش رو بخواین ما و دو عموی نازنین به همراه مادربزرگ مهربونم رفتیم مشهد . اما چند روز بعدش دایی پدرم مرحوم سید محمد هاشمی نژاد دار فانی را وداع گفت . ( شرح ما وقع تا چند روز آینده ) بابا و عمو حسین و حاج عمو و خانم جان برای تشیح جنازه به بهشهر رفتند . دو شب بعدش . یعنی شبی که قرار بود منو امیر و مامان بریم بهشهر ، حدود ساعت 12 و نیم شب دیدم اس ام اس اومد . امین بود . برام زده بود برای آرزوی عید دعوتت کردم بیا و بنویس . همین جا امین جون اگر دیر شد معذرت . 1- اولین آرزوم رو آرزوی همین ما هاست . فرج اقا امام زمان . قربونش بشم خیلی غریبه 2- آرزوی دومم اینکه کارای حوزم جور بشه و به ارزوی بچگیم یعنی موفقیت در درسای حوزه برسم و همچنین بتونم در کنکور قبول شم و دکترای روانشناسی رو بگیرم 3- شرکت تجاری طنین رو به ثبت برسونم و دفتری بزنم و کار و بار تجارت رو شروع کنم 4- دوست دارم اینقدر خدا بهم پول بده که برای همه دوستام امسال روز تولدشون هدیه بخرم 5- اینو نمی تونم بگم .... چی ؟ نه بابا ازدواج کدومه ... کی خواست زن بگیره ..... آرزوم یک چیز دیگه است . فقط نمی تونم بگم . یعنی گفته نگو . هم خدا می دونه هم خودش .......... اما دعوت شما دوستان 1- اولین نفر حضرت مستدام عرفان (م) صاحب پنجره 2- پسر خوشتیپ ممد نعمتی صاحب دنیای ممد و محمد 3- ... ....... خوبم ( خودش گفت نگو به من چه ) صاحب سپیده 4- عاطفه خانم محترم صاحب تماشاگه راز ( راستی منظورت از این تیتر یعنی چی ؟) 5- به به وحید خودم . تپل من ( البته بیچاره لاغر شده ) صاحب وحید جون 6- جوی پرک شده ... ببخشید حواسم نبود گندم خانوووووم صاحب تنگنا
خوب فعلا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:21 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خوب بچه ها من اومدم .
اولا سال نوتون مبارک . ایشالله سال بسیار بسیار خوب و شادی داشته باشین . دوما سال پیش برای من هم خوب بود و هم بد . اگر بخوام بهش نمره بدم نمره ۱۶ نمره خوبیه سوما من مشهدم . خیلی زنگ می زدن که چرا آپ نمی کنم . خوداییش خیلی خوشحال شدم که دوستای عزیزم واقعا وبلاگمو دوست دارن و براشون مهمه که من به هر نحوی نتونم بنویسم . ( لوس بازی کدومه . من فقط خواستم این مدت که مشهدم و بعد از یک سال و یک ماه چهار روز که مشهد نبودم طرف اینترنت نرم اما همش تقصیر ........... بود . سوما البته دیدم دیگه برای هر علتی ننویسم برای عید الزهرا باید بنویسم . بعله عیدتون مبارک ایشالله برای بعضی ها غم آخرشون باشه چهارم مامانم اینا رفتن برای فاتحه سالگرد شهارت جناب عمر برای همین من اومدم کافینت . پس الکی گیر ندین ............. راستی واقعا هیجا شهر خود آدم نِمِره یره ها به ابلفِظلی . به جان خُدُم مُ اینجا که هَستُما احساس خوبی بهم دست مِدِ . رِفتِم خانه ی فک فامیلا تو این میلان و او میلان تا آدرسشانه پیدا کردِم . مگه خیلی وقتکه نِبودِم میشدا نم دونستِم که دکوجیه ؟ می خوام تو سال جدید دوتا کار رو بکنم . اول خاطرات مشهد رو که بعد از این همه مدت اومدم بگم . دومندشم سبک نوشتنمو می خوام عوض کنم . ایشالله به یاری خدا دارم روش کار می کنم پس فعلا . راستی نائب الزیاره همه هم هستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:49 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|