تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
آخه چند بار بهت بگم یک ذره حواستو جمع کن . یادت نیست پارسال کلی از وبلاگ بچه ها این تیپی ترکید . این حرفا رو دیشب داشتم به عرفان زمانی که داشت می گفت وبلاگ منو هک کردن می گفتم . حالا اینو داشته باشین که خیلی جالبه . یک میل میاد براش با عنوان بلاگفا ات یاهو دات کام و تو میل نوشته بوده به علت خرابی سرور یوزر و پس خودتون رو به ما میل کنین . این عرفان ساده و بیچاره هم بدون اینکه به میل نگا کنه به یارو داده و بعدش هم .................

آره اینم داستان وبلاگ نویسای حالاست .

قم هم از نظر نشست ولاگ نویسا خیلی تو فقره ها نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 11:56  توسط سید علی ابطحی | 
بیژن اسمارو آوردی ؟ - نه اصغر اقا هنوز امیر خان نداده تا براتون بیارم - پس بپر و برو از ساختمون بغلی که امیر خان اونجاست بگیرو بیا - چشم .

چند دقیقه بعد . اصغر آقا امیر خان داد و گفت روش بنویسین از طرف امیر قلعه نویی - بده اسما رو ............................... راستی با چی بفرستیم  ؟؟؟؟؟ امیر خان گفت چون پولی در بساط یا همون آه در بساط نداریم با پست معمولی بفرستینش .

اصغر اقا تمام اسم هارو تو پاکت نامه ازون سفید قشنگا می ذاره و با زبان مبارک که به رنگ صورتی مایل به زرد ( حاکی از خوردن اب پرتقال به همراه کیک و ...... ) و به اندازه حدود ۳ و نیم سانت از دو لب شیرینش ( حاکی از خوشمزه بودن طرز گفتارش و به قول برو بچ برو دار بودن حرفاش ) بیرون آورده و زاویه قائم الزاویه درب پاکت نامه ره به بزاغ مبارک تر نموده و درب را به قول خودش پلمپ می کند و روی پاکت ادرس دفتر استقلال و در قسمت گیرنده دچار هنگ می شود . که اسم خیابون و کوچه و حتی کشور AFC کجاست و به همین روال اسم گیرنده را به این مضمون "" برسد به دست AFC محترم "" . بیـــــــــژن بیا برو اینو بندا تو صندق پست سره کوچه ( به قول مشهدیها میلان )


خوب یعنی چی ؟ نه واقعا - باور کن من هیچ کاره ام . جریمه می دهییییییم .

شرح مختصری از روال اداری فرستادن لیست بازیکنان حرفه ای لیگ حرفه ای ما  


تو اینجاست که قدر مامان و بابا رو می دونه . خسته و کوفته میایم خونه تازه امیر ( به قول امید لینک نمی دم تا بسوزین . کار جالبیه هاااا ) ساعت ۲ باید ناهار درست کنه ( دست پختش عالیه ) . منم برم برای تمیز کردن خونه . به قول فرزاد حسنی . فک کن . دوتا پسر مجرد و شلخته . تازه خدا رو شکر مامان زنگ می زنه و راهنمایی می کنه و الا عجب بازار شامی می شد ( شام منظور اسم قدیم پایتخت سوریه است ) امروز هم به لطف شوهر خاله گرام رفتیم تک برگرش ( خیابون صفائیه ) و الا باید کلی می رفتیم خونه و بعد باز هلک هلک بریم شهرک قدس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 14:48  توسط سید علی ابطحی | 

بیدا بیدا مبارک بیدا یک سالگیت مبارک بیدا .

مثل برق گذشت . البته این برق سرعتش یک کمی تا قسمتی کند بود . یک سال شد . یک سال که برای من یکی از جالبترین سالهای زندگیم بود . سالی که اتفاقاتی هی در جای خودش تعجب آور بود

ای خدااااااااااا . الآن نگا کردم دیدن بیست و ششم بهمنه . به جان خودم بیست هشتم بودا .

حالا با دو روز تاخیر .

بگذریم . تو این یکسال لاگ نویسی خیلی چیزا از گذر روزگار یاد گرفتم . خیلی برام جالب بود . خیلی مسائل رو که فکرشو نمی کردم تونستم یاد بگیرم . دیرو با ممد صحبت شد گفت من تا کامنت هام به ۱۰ نرسه عمرا آپ کنم اما بر خلاف من که یک بار تا سه تا لاگ بدون نظر طی کردم . چند روز پیش داشتم وبلاگمو دور می کردم و به نوشته های قدیممو نگاه می کردم . برام جالب بود . چه لاگای حماسی و قشنگی چه نوشته های عاشقونه ای . چه بیان گر های مسائل دینی و اجتماعی . ( امیر یادم بنداز رفتیم خونه اسپند برام دود کن )

یاد روزایی که ظرف یک دقیقه یک لاگ که توش آب بسته باشم نوشتم و از اون طرف بعضی شبا تا صبح فکر می کردم برای لاگ . روزایی که با عرفان و شیوا خله و امید لاگ جوابیه می نوشتم و داستان می ساختم .

اما گذشت . گذشت . می خوام مثل عمو لاگامو کتاب کنم . ( آخه بنده خدا لاگاتو بزور می خونن دیگه چه برسه به نوشته هات )

راستی سوالی که شاید همه بخوان جوابش رو بدونن سره عنوان تنهای تنهای منه . به قول امیر  تا جایی که ما دیدیم با همه بودی . اما راستش هر جوونی یه روزایی رو به خاطر مشغله ذهنش و یا نگرانی از آینده اش یه مشغولی ذهنی داره . روزی که دلم پر بود وبلاگو درست کردم . این لاگ برای شروع بود و این اولین لاگ موضوعی من بود . خودتون بگیرین برای چی تنهای تنها گذاشتم

آهان تا یادم نرفته این علی ابطحی . ببینید دوستان . من تو این یکی دو ماهه یکسری نوشته ها نوشتم که به قول بعضی ها سر سبز رو به باد میده اما عقیده من اینه که زبان سرخ می تونه حتی بیمه سر سبز باشه . شاید خیلی ها می خوان این وبلاگ ادامه پیدا نکنه ( می فهمین که چی میگم ) پس این وبلاگ اگر دست کسی بیوفته غیر از من ، اینقدر دستم باز هست که همین وبلاگ کمپلت ببندم و دوباره یکی دیگه باز کنم و بنویسم با نوشته های قبلیش . رفقای من هم ایمیلم و هم شمارمو دارن اگه مشکوکین یه تیلیف یا میل بزنین و بقیه هم اگه شک دارن خوب نیان بخونن . من برام فقط نوشتن مهمه و بس . اگه حتی تو سال دوم وبلاگم یک کامنت هم داشته باشم و اونم هم خودم بذارم برام بسه

از چند روز دیگه هم بقیه داستان رو پی میگیرم

پس فعلا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:21  توسط سید علی ابطحی | 
چه علی ابطحی با فهم و کمالاتی بوده شا . دمش گرم . واقعا خوشم اومد . هیف شما دوستان من نمی تونین هیچ وقت قیافه این علی رو رو این تن علی ببینین .

اگه این تیپ بودم که خیلی خوب بود که این همه مادبانه و با کلاس بنویسم دور از هر غلط املایی .

بعدش هم من یک سال دارم می نویسم و فردا تولد یک سالگی وبلاگمه . غلط بکنم که آپ نکنم .


از این که با تمام قوا به بیان حقایق میپردازید صمیمانه تشکر میکنم و به عرض دوستان میرسانم که به علت انتقاد های پی در پی دوستان عزیزم مجبور شدم به نوشتار این وبلاگ خاتمه دهم و کلیه رفقا و خوانندگان گرامی را به خدا میسپارم .
باشد که روزی بیاید تا بتوانیم ازادانه مطالب خود را در کشور عزیزمان "ایران" به نمایش بگذاریم.
دوستدار تمام آشنایان و رفقای عزیزم :سید علی ابطحی
یا علی...
 با تمام قوا . مگه جنگه ؟ پی در پی چی چی بید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه باشه تا از این قشنگ بانبول بازی ها .

فردا منتظر اپ استثنایی من باشید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:33  توسط سید علی ابطحی | 
چمی دونم چی بگم . این جریان انقلاب و به قول با مرام تحجر گرایی و این تیپ حرفا کمی تا قسمتی ابری واسه من شده یخته گیر فکری .

آخه عزیزان من . چقدر بگم . وقتی یه سری افکار روی کار میاد و اون افکار رو هم زمان های آن دوره به عنوان تحول فکری قبول می کنند و خدا وکیلی کارشون بیسته بیست بود که از اون همه افکار عجیب و غریب اون زمون بتونن تفکر انقلابی امام رحمت الله علیه رو برای خودشون ثبت کنن .

اما صحبت سره حالاست . ( وقتی حوصله ندارم این جوری می نویسما . واقعا معذرت می خوام ) سره الآنه که بابا نسل جوون نیاز به یک سری حرفای تازه داره . تا کی می خواد حرفای قدیمی ها رو بلغور کنه . من مخالف تجربه پسندی نیستم . برعکس من حتی به تجربه درمقابل علم بیشتر قائلم . یعنی تجربه افزون بهتر از علم افزونه اما خوب تفکرات نسبتا فرق کرده . قدیم ندیما تلویزیون با نماز خوندن جمع نمی شد اما خیلی از همون قدیم ها که این حرف رو می زدند الآن برای نماز خوندنشون متوصل به تلویزیون می شن که کی اذان می گن .

من می گم چرا تو فیضیه وقتی می خوای بری و همراهت یک کیف سامسونت هست اجازه ورود نداری اما اگه همون کتاب هارو تو گونی بذاری با سلام و صلوات وارد میشی . من فرق فکری این تو قطب فکری مملکت رو دارم می گم .

زمان رضاخان دیدن چطوری میشه ریشه به تیشه آخوند و روحانی زد . گفتند بیام آخوندا و طلبه هارو از خدمت شریف سربازی معاف کنیم . در این صورت همه به خاطر معافی به حوزه ها رو میارن . برای همین هر چی طلبه بعدش درمیاد یا بیسواد میشن چون عشق به دروس حوزه رو ندارن و یا به قول ما طلبه ها  نیمچه آخوند و به قول ما تاجرا ( طلبه نیمه اول من و تاجر نیمه دوم من ) آخوند با سود کم می شن .

تاثیرش هم همین تفکریه که الآن ملت ناسیونالیسم و سوسیال ما جمع کردن دین و غرب رو نوعی کپی رایت از بیگانه می دونن و امری محال . شعار مرگ به هزار و یک کشور میدیم اما خودمون از جنسای همون کشورا استفاده می کنیم .

وقتی میام قم این جوری حال و هوا پیدا می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:1  توسط سید علی ابطحی | 
دیروز اس ام اس برام اومد که شنبه رو عربستان ۲۲ بهمن اعلام کرده و فکر کنم به افق ژاپن امروز ۲۲ بهمن باشه . اینو گفتم تا به نوعی عذرخواهی کرده باشم که برای ۲۲ بهمن چیزی ننوشتم

خیلی گفتن و خیلی شنیدیم از انقلاب . اما نسل امروز دنبال مسائلی است که تا بحال نشنیده . چرا خاطرات آقای هاشمی تو برنامه فوق العاده برای همه جذاب بود . چرا حرفای گلسرخی و خاطرات مبارزات که این چند روزه حسابی وقت برنامه های تلوزیون رو اشغال کرده بود خیل قشنگ به نظر می اومد ؟؟

جدا با گذاشتن ورود امام به ایران و سانسور کردن قسمتهایی که قطب زاده کنار امام بود ( نه طرفداری می کنم و نه انتقاد ) چی ثابت میشه . چطور بعضی از آقایون که با مارکسیسم مخالف سرسختن حاضر می شن به خاطر استفاده سیاسی از خاطره گویی که به عنوان استاد در تلویزیون مملکتی که شخصی رو به عنوان استاد بودن دستگیر می کنن اما استادای خودشون رو با عظت و احترام و برای منافع خودشون حاضراند مخالف عقیدشون باشه .  جدا چی رو می خوان ثابت کنن .

انقلاب ایران که یکی از عظیم ترین حرکت های زمانه خودش بود و سخنان امام رحمت الله علیه زمانی که در بهشت زهرا بودن و هنگامی که بختیار راس کار بود و با فریاد می گفتند که من برای این ملت دولت تعیین می کنم ، خود گواه قدرت بالای رهبر این انقلاب رو میگه . اما چرا همون جوانانی که در زمان امام مشاور و دست های سیاسی امام بودند حالا با تقییر مشی انقلاب ماهیت پیروی از آن مرد فرزانه رو به ناسی بردند ؟؟

زمانی که پیروی از خط امام خود صراط جوانان متدین و سوسول بود حالا با دیدن پسری ریشو و ایضا دختری چادری به او پیرو خط امام که همانا تندرو بر شانه او می گذارن می شناسانند .

چرا جدا در افکار مردم ، حزب اللهی و یا انقلابی چهره ای عقب ماده از تکنولژی و سر در گریبان در دین محض است ؟

خیلی دوست دارم جواب این سوالارو بدونم .......................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 12:20  توسط سید علی ابطحی | 
توکل بر خدا بقیشو می نویسم .


من کنار پله ها رسیده بودم که صدای در منو به عقب کشوند .

یک . سه . چهار . هفت . نه . یا خانم . بدون اجازه اومدن تو . بعدش فهمیدم چون حکم داشتن اجازه نمی خواستن . تا وسطای حیاط اومدن که با پدرم درگیری لفظی شدند . چون نگفتن که اول از کجا و برای چی اومدن . بعد تا بالای در ورودی اومدن . پدر بزرگم که از سر و صدای تو حیاط بیدار شده بود . چون تو اتاق پذیرایی خوابیده بود و اتاق مشرف به حیاط بود . دم در ایستاد و با پدرم شروع کردن به حرف زدن با محاجمین . اون هشت نفر می خواستن برن تو که با فریاد رئیس عملیاتشون ایستادن . « یک لحظه صبر کنین . خودم حرف می زنم »

گفت ما از وزارت اطلاعات و با حکم دادگاه ویژه روحانیت موظف به بازرسی خونه شما هستیم . بهد از رویت حکم پدربزرگم اجازه ورود داد . اول همه موبایل ها رو از دستمون گرفتند . مادربزرگم و دوتا از دوستان مادربرگم رو اون خانمه به اتاق خواب برد تا مواظبشون باشه و همه ما رو به اتاق پذیرایی بردن . یک نیم ساعتی همه تو اتاق بودیم و حضرات به صحبت کردن با لحن شیرینی می پرداختند . از این نه نفر سه نفرشون اصلا توی خونه نیومدن و فقط تو حیاط به تلفن زدن می پرداختند . یکی شون هم ته حیاط به سیگار کشیدن فقط می پرداخت .

یک شخص قد بلندی که تا الآن حدود سه چهار تا فامیل به ما خودش رو معرفی کرده فقط حرف می زد . بعد از چند دقیقه یکی از بچه مثبت ها به من گفت بریم طبقه دوم برای بازرسی که شما مشاهده کنی و تایید کنی که ما همراه خودمون چیزی رو ورنداشتیم . ( چه انسان های شریفی ) رضا به طبقه پایین رفت و دوست پدرم به طبقه سوم . هر کدوم با یکی از اطلاعاتی ها رفتند . بابا هم تو پذیرایی با سه تای دیگشون با پدربزرگم بودم . یه یک ساعتی ما به نظاره جمع کردن نوشته ها و کتاب و از این تیپ چیزا مشغول بودیم . یه دو سه باری هم با یارو سر جمع کردن دعوام شد کع رئیس عملیاتشون ما رو جدا کرد . خلاصه ساعت حدود پنج عصر بود . تو این مدت هم یکیشون بود که بهش می گفتیم مخ تیلیت کن که داشت برای پدربزرگم حکم بازداشت رو قرائت می کرد . قولش تفهیم اتهام بود . خلاصه تا ساعت پنج و نیم تمام وسائل ها رو لیست برداری کردند . از لبتاب و جروه قرآن و موبایل و پول نقد و نوار و فیلم و سی دی بود لیست کردند .

گفتن ما پدربزرگتون و پدرتون رو می بریم و تا سه چهار ساعت دیگه بر می گردند .

حدود ساعت یک ربع به شش بود که بابا و بابابزرگم با سه ماشین راهی دادگاه ویژه روحانیت تهران در زعفرانیه شدند و ما هم ........

ادامه دارد ..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:3  توسط سید علی ابطحی | 

كدومش رو دانلود كنم ..........؟؟؟؟ صفحه ۱ و ۲ و ۵ و ۱۰ و ۱۳ واااااااااااااااااااااااااا

تعجب نكنيد . البته جاي تعجب داره ولي خوب .........................

اين عكس كه در پيش روي شماست عكس تم حضرت آيت الله ( وصله بازداشت ) محمود احمدي ن‍ژاد رئيس جمهور مردمي كشورمون ايرانه .

اين تم در يكي از سايت هاي تم گذار است . اين سايت انواع تم هاي مورد پسند جوانان بالاي ۱۸ ساله . جان ننتون فيلترش نكنين . قول ميديم تحت تاثير قرار نگيريم

حالا شما تصور كنيد بين تم آنجليكا جولين و تام كروز آيشا تاكيا و جسيكا آلبا و تم باشگاه نيوكاسل ييي هـــــــــــــــــو چهره دلرباي پريزيدنت ما نمايان ميشه .

واقعا محبوبيت تا كجا قدم در عرصه بين الملل گذاشته . نه خداييش زمان آقاي خاتمي كجا از اين خبرا بود . فقط من براي اين سوالم جواب ندارم كه چرا آقاي خاتمي كه الآن همچين رياستي در مقام اعظميت نداره  دعوتش مي كنن به كشورهايي چون كانادا و سوئيس و به قول مهران مديري فُرانسه ولي محمود جون كه دوم شخص مملكته دعوتش مي كنن به كشورهاي در حال توسعه مثل ونزوئلا و بقيش كه شرف حضور هست . البته خدا عالم كه دعوتش مي كنن يا دعوت مي كنن خودشون رو

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:26  توسط سید علی ابطحی | 
ادامه داستان رو گذاشته بودم . اما يك متني تو ذهنم بود كه ديدم خالي از لطف نيست بنويسمش

ممد ياد بگير


سو به سوی چشمانم گواه وابستگی ژرفای وجودم را به وصل نگاهت می داد . خدایا تاوان کدامین گناهم را باید امروز بدهم . تو گویی ذهنم را با خود به منتها علیه افکار پریشانم بردی و خود را در آنجا بدون من رها کردی .

چشمانم را خیس نگه داشتم تا نغمه دلربای قدمهایت را تا نیمه شب امید نگه دارم که شاید از پرتو زیباییت نظاره کنم . اما تو آمدی . شاید تو به ظاهر دلتنگیت را بنمایی اما من براستی امید را بدون تو معنایی تهی می دانم . می خواهم بدانم براستی من پیچکی هستم که جز بستن دست و پای تو و نگذاشتن نفس کشیدن آزادانه عزیزی چون تو هستم ؟ می خواهم بدانم واقعا من دوستی از درون دل تو هستم و یا نگاهی ترحم آمیز به ذهن پراکنده من . می خواهم بدانم در آینده تو صورتی رنگی دارم و یا همان ذهن خاکستری رنگ هستم ؟ حق من آن است که دانای درون تو باشم تا فشار گیوتین حقارت در برابر تو ویا گمان دلسوزی کودکانه نسبت به من را بر افکارم برهانم .

شنیدن حقیقت به تلخی بادام کامیاری من است اما دانستن آن به شیرینی نظاره چشمان توست .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:28  توسط سید علی ابطحی | 
می خواستم ادامه داستان رو بنویسم .

پریروز که از قم می خواستم بیام کلاردشت تاسوعا بود . خیلی از بچه ها به من زنگ و میل زدن که هدفت از نوشتن اراجیف ( شاید عقیدشون از درد و دل برای هم نوعانم باشه ) چیه ؟

نمی دونم چرا اما به نظرم این نوشتن خاطرات دلیل نمی خواد . خیلی از کارای آدمی بدون دلیله . نفس کشیدن ما دلیل بر زنده موندن ماست اما کسی از کسی نمی پرسه که چرا نفس می کشی چون اصلا سوالش اشتباه است .

امام حسین وقتی در گودی قتلگاه بود کسی از او نپرسید که چرا باید پسر فاطمه زهرا سلام الله علیها در این جا باشه . چون همه می دونستن که سیرت خاندان آل عبا بر این ستون بنا شده است که در مقابل ظلم کلمه سکوت را در ذهنشون نپرورانند .

قبول دارم شاید روز های اول هیچ حرف و سخنی نگفتم . حال بعد از گذشت شش ماه از آزادی پدربزرگ و پدرم و عزیزانم می خوام خاطرات اون روز ها رو زنده کنم .

همان طور که راویان حدیث در روز و صحرای کربلا آتش این حادثه را بعد از گذشت هزار اندی سال زنده نگه داشتند ، بعضي وقايع بايد واقعا زنده نگه داشته شود .

شايد درباره نوشتن اين خاطرات از دوست و آشنا مخالفت هايي باشه اما دوست دارم و از خدا خواستم تا آخر داستان باشم و بنويسم . البته اگر داستان آخر داشته باشد .

همين چند روزه آپ مي كنم

فعلا . التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 15:38  توسط سید علی ابطحی | 
از پیچ های مرزن آباد به سمت سه راه حرکت می کردیم . سکوت حاکم در ماشین خیلی اذیتم می کرد اما فرصت خوبی بود تا مثل همیشه با پیشبینی حرف و حدیث های بقیه جواب های در خور دلم بگم .

از سه راه مرزن آباد که رد شدیم پدربزرگ لب به سخن گشود .

مرزن آباد و سیاه بیشه و کندوان و سه راه دیزین و خود دیزین و شمشک و فشم و اوشان و لواسان و جاده لشگرک و سه راه ارتش و نوبنیاد واسم مثل چشم به هم زدنی بود . طی این سه ساعت رایزنی کلامی به قول مرحوم براهینی بمباران کلامی هم از من و هم از حاج آقامون با کمال خونسردی . وقتی رسیدیم تهران از عرق خیس خیس بودم یک لحظه به خودم شک کردم . 

جواب من همون نه بود . ( مسخره نکنین ) . چهارشنبه خوبی بود برام . چون آخرین تلاش خانواده ام هم به صورت یغما بود .

شبا تا ساعت سه و چهار صبح مشغول آپ کردن سایت و وبلاگ و کل کل با برو بچ گروه سیاسی وبی و صبح هم با صدای سید و حاجی حسنلو از خواب بیدار شدن . به قول سید می گفت اگر بقیه تو رو با این وضع ببینن چی میشه . فکر شو بکنین . تشک وسط اتاق سه در چهار . نصف اتاق رو مبل و صندلی برای گفتگو ها و نصف دیگه اش رو من و بساطم که شامل یک فقره گوشی موبایل . یک واحد لبتاب و تعداد کثیری سیم میم ( به قول شمالیا ) یک شیشه آب دماوند و یک پشه بند بزرگ

خلاصه صبح ها هم تا شب با علی و احسان مشغول طراحی صفحات داخلی یکی دیگه از سایت ها و فک زدن درباره انواع بازی ها و بیزینس .

طبق معمول تا ساعت سه و نیم داشتم اینترنت کار می کردم . سحرگاه روز یکشنبه شده بود . قرار بود طرفای ساعت ۱۱ بابا از کلار بیاد .

داشتم با سید درباره فمینیسم بحث می کردیم که بابا از راه رسید . با سلام و علیک ما خوش آمد رو از ما شنید . طرفای ظهر رفتیم به اتفاق حاج اقامون و مادربزرگم و رضا و عمو کاظم ( عموی بابا ) طرف لواسان .

ناهار رو که خوردیم . مثل همیشه عمو کاظم از همه خداحافظی کرد و رفت خونش . ما هم رفتیم طبقه پایین تا پدربزرگم یه چرت بخوابند و بعد حدود ساعت ۴ بریم فرودگاه که برن مشهد و بعد منو بابا بریم کلاردشت .

من و بابا و دوست پدرم و رضا رفتیم پایین و هر کی مشغول کارای خودش شد .

حدود ساعت سه بود که مبایل بابا زنگ زد . از طرز تقییر چهره و کلمات بابا میشد فهمید که اتفاقی بس خفن افتاده ............ کی . کجا . کی . چند نفر بودن . همه چی رو . نفهمیدین که ....... تو این جور مواقع تجربه ثابت کرده اگه تو دستشویی هم بودین باید همچی رو ول کنین و به قضیه بچسبین . با بابا و رضا رفتیم تو حیاط برای سر درآوردن قضیه . بابا گفت : نیم ساعت پیش یه سه چهار نفر رفتن دم در خونه احسان و گفتن ما از وزارت اطلاعات و با حکم دادگاه ویژه روحانیت حکم بازرسی خونه شما رو داریم . بعد از یکی دو ساعت با جمع کردن لبتاب و کامپیوتراشو سی دی و نواراش رفتن .

تو همین گیر و داد بودیم که حدود ساعت سه و نیم بود که زنگ در خونه به صدا در اومد . از اونجایی که طرفای ظهر مشتری برای خونه اومده بود رضا به گمان اینکه مشتریه بدون هیچ سوالی در رو باز کرد اما ............

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:57  توسط سید علی ابطحی | 
از حرفا و حرکات و نگاه های بقیه فهمیدم که باز دوباره یه خبراییه . راحت می شد فهمید . خنده ها طرز نگاه ها و ......... . خلاصه خودم رو آماده برخورد جدی کرده بودم . کلی دیالوگ و حرف و حدیث آماده کرده بودم تا موقع مقرر بیانش کنم .

یه هفته ای گذشت . داشتیم با امیر  ماسوانتت بازی می کردیم که بابا گفت علی بیا کارت دارم . من خودمو زدم به کوچه علی چپو گفتم : یه دور دیگه مونده شما برین من میام که بابا با کمال خونسردی ( مثل همیشه ) باشه اما الآن بیای بهتره . دیدم یکم دارم شورشو در میارم که گفتم : امیر بیا بقیه اش رو برو تا من بیام . مامان کنار تخت نشسته بود و بابا هم رفت کنارش نشست . منم رفتم روبروی دوتاشون نشستم . مامان شروع کرد از محسنات زود زن گرفتن و بابا هم از موفقیت بعد از ازدواج و کلی فلسفه و دلیل برای یک پسر موفق اونیکه با زنش مهربون و خودتون بگیرین تا تش که اکثرتون این مرحله رو گذروندین . بعد مامانم از اخلاقای خوب اون دختری بیچاره ای که می خواستم زن من بشه گفت . نمی دونم چرا هر دوشون منتظر این بودم که من بگم باشه . کی بریم خواسگاری . چون دفعه قبلی که این آش رو واسم پخته بودن یه شیش ماهی می گذشت . حرفاشون که تموم شد . من شرح مفصلی از جریان قبلی که چه ضربه های روحی به من خورد رو گفتم و گفتم که بابا جون و مامان عزیزم اگه من بخوام زن بگیرم حتما بهتون می گم . شما جوش اینو نخورین که من روم نمیشه و از این حرفا . مامانم هم با کمال منطقیت گفت . ما گفتیم که بعد نگی من می خواستم اما کسی به من چیزی نگفت .

همچی تموم شده بود و منم دوباره برگشتم سر ماسوانتت . خوشحال بودم که اینقدر خوب بابا و مامان به صورت منطقی با این قضیه برخورد کردن . اما ........ اما خوب بعضی وقتا مامانا وقتی با یک عروس خوب و دسته گل برخورد می کنن همه تلاششون رو انجام می دن تا پسرشون غلام حلقه به گوش عروس خانم بشه . تا خانواده ما گره های این چنینی رو پدربزرگ مهربونم حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی انجام می دن . مشکلی نیست که با تدبیر و تلاش ایشون انجام نگیره .

سایت حاج آقامون ( پدربزرگم ) رو باید آپ می کردم و باید می رفتم دفتر تهران . حاج اقا گفتن ما هم باید بریم برای یک سری کارای نوشتاری .

روز حرکت روز بعد از گفتگوی من و بابا و مامان بود . من کلا یادم رفته بود از اون قضایا . پدربزرگم به خاطر بستن کمربند که چون جزء قانون است و براش مشکله بستن کمربند عقب می نشینه . معمولا یا عمو رضا و یا اگه من باشم جلو می شینیم . اما همچی یکباره تقییر کرد . رضا جلو نشست و منم رفتم عقب . پدربزرگم نشست و منم منتظر بودم تا مادربزرگم بشیه و من بعد بشینم . اما پدربزرگم گفت علی بیا وسط بشن و بعد مادربزرگم نشست . همون جا شستم خبردار شد که بله جلسه مخ زنی داریم تا تهران . فکرشو بکنین پدربزرکم با اون علم بیان قوی و مادر بزرگم تا تیر مهر مادری دو طرف من و عمو رضا که خوب بله آش هم بزنه جلو نسشته بود . خوب شاید بگین کی پشت فرمون بود . یکی از دوستای پدربزرگم به درخواست خودش امور رانندگی حاج اقامون رو انجام میده . برای اولین بار آرزو می کردم من پشت فرمون بودم ..............

ادامه دارد  ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 11:26  توسط سید علی ابطحی | 
تلفنم زنگ خورد . دیلی دیلی دیلی . بله . سلام علی . سلاااااااااااام حاج اقا چاکریم . چطوری . مرسی ممنون .( کلی حرف و سخن ) راستی علی دیدم چند مرتبه می خواستی درباره این اتفاقا بنویسی اما ننوشتی . چرا ؟ - چی بگم . چیزی نداشتم بگم . اگه بگم می ترسم که دروغ گفتم اگر هم بگم نمی تونم بنویسم هم بازم دروغ گفتم . بهش گفتم خبرش می کنم .

حالا می خوام بنویسم . از اول تا آخر . از روزای پر التهاب .  از شبایی که تا صبح فکر و خیال و توهم داشتم . از نیمه شبهایی که با دیدن کابوس از خواب می پریدم . از رفت و آمدای قم و تهران و کلاردشت تو یک روز و ...........

........................................................................................

از لاگ بعدی شروع می کنم به نوشتن . پس منتظر باشین .

این دفعه هر طوری بشه قطعش نمی کنم . قول می دم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:9  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM