تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

از گلشن باغ امامت چیدند

              گل گلگون شده ما چرا چیدند

اصلا نمیاد . به هیچ وجه نمیاد - چی نمیاد - بابا همین بیت ها دیگه - تو اصلا حالت خوش نیست - آره گل گفتی بدجوری تو لکم - لک ؟ - آره نمی دونی چیه - نه ؟ - یه چیزه خفنیه .  - نه بابا به این خفنی هم نیست . تو بروبچ به کسی که خیلی حالش گرفته باشه و به هر حرفی و اتفاقی یاد روزایی رو می کنه که دل آدم برای کباب از نوع سلطانیش میشه - آره گل گفتی . یادته - مگه میشه یادم بره - روزه امام جواد می خوندیم . می گفتیم از روزهای ظلم قدماء - حالا باید بگم از ظلمای جدیدا .درسته ؟ - چی بگم . وقتی به کسی حسادت بخوان بکنن . راحت می کنن . وقتی حکمی شرعی رو به خاطر پیشبرد اهداف سیاسی که دور از شرع بدن میشه عین ظلم - واقعا . ظلم که شاخ و دم نداره . همیناست - هااااااااااااااااااااااااای ( از منتها علیه دل بر آمد ) خدا کسایی که مانع گفتار حق شدند رو به ناحق گرفتارشون کن ( منظورمو همتون گرفتین . پس گیج بازی در نیارین )

خانوما و آقایون ایرانی .

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:18  توسط سید علی ابطحی | 
جمعه حماسه مردم ایران بود ( صدا و سیما ) شنبه تلاش دولت باری خود ابوری ملت در حکم دمکراسی در ایران بود ( بوی خوشی ها ) . یکشنبه . امروز هر سایتی رو نگاه می کنی و با هر کسی صحبت می کنه حرفی می زنه . یکی فحش می ده ( بوی گند خدمت "" بوی خوش خدمت "" ) یکی می گه : ما همیشه پیرو رهبری هستیم ( یعنی با تقلبهاشون موافقن ) و .................

اما اگه یادتون باشه در شورای شهر تهران چقدر چمران و احمدی نژادی ها تلاش کردند تا تکسر آراء رو در شورای شهر تهران بوجود نیارن و یک اصلاح طلب در آنها رخنه نکنه . اما آلان ۱۱ نفر از کاندیداهای بوی خوشی ها یا الکی خوشا در تهران بودند و یک اصلاح طلب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این در یک سوی هستش و در سوی دیگر شعار رای میزان ملت است از طرف دیگر .

این طرف قبل از شمارش اصول گراها جشن پیروزی و از آن طرف خبر استارت نزدن شمارش بقیه آراء هارو می شنویم .

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=27184

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:49  توسط سید علی ابطحی | 
داشتم درباره شوراها می نوشتم . اما به سفارش بابای مهربونم ننوشتم . چون ابوی محترم می فرماید که : قال تقی بن الحسن : لا دخول انت در سیاست . چون لا اب و ام فی آخرهی  

آتش دوری تو از دلم خاموش نیست
چهره زیبای تو از چشم کم نور نیست

در کوی تو پرواز دلی بزرگ خواهد
اما نای دوری تو در دلم حالی نیست

در اوج نگاه تو دریای خروشان دیدم
اما صد حیف که در احوال من آن نیست

هستم از بوی تو درمان درد کردم
اما شوق وصالم ز دوریت نیست

این است که آینده نگر باشم و تو
چون وصل وصالت رسیدنی نیست .

در وصف " طنین " بس که همان است
عشق ابدی فراموش شدنی نیست 

«««« خودم »»»»»

برای یکی از بچه ها کامنت گذاشتم . دیدم قشنگه گفتم تو بلاگ خودم هم بذارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 15:56  توسط سید علی ابطحی | 
حقته بی قراری         شیون و گریه زاری

واقعا این سعر برای آدما درسته ؟ یعنی بعضی از آدما حقشونه که گریه و شیون حقشون باشه ؟

مامانم گوشيه w800i داره و مبايل بازا مي دونن كه مخصوص واكمن و ام پي تري هستش . روز اول كلي با امير كلي صدا روش ريختيم اما با واكنش شديد مامان بر عدم اختيار گوشيش مواجه شديم و براي همين همرو پاك كرديم  . اما وقتي چند روز پيش خواستم براي امير حسين  ساب مبايل رو كلاس بذارم . همين كليپ محسن چاوشي رر ريختم .

چند روز زماني كه مامان دكمه پلي مبايل رو فشار داد از اين جا شروع شد كه ( شعر بالا )‌ و با خنده اي مليح گفت : كدومتون اينو ريختين . امير  نامرد نذاشت حرف مامان تموم بشه كه گفت : علي ريخته . منم كه قبلش نيشم باز بودش  و از قبل نيشام چسبيده بود به بناگوشم با صداي زيبا و قشنگ گفتم . قربون مامان خوبم برم . از باب تست بود و گفتم پاكش مي كنم . اما يادم رفت .

ولي دور از شوخي به نظر من دور بود و عقب افتادن از ديگران و گريه و زاري در فراق حق هيچ كس نيست مگر اونكه خداي مهربون به خاطر اعمالش اين تقدير رو براش رقم بزنه كه باز هم مربوط به كاراي خودشه . به قول مامانم كه ميگه اگه خداي مهربون جذاي كاراي بد آدم رو تو دنيا بده معلومه كه خداي مهربون اونو دوسش داره . چون نمي خواد تو اون دنيا معطل بمونه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:14  توسط سید علی ابطحی | 
اولا یک سلام گرم و صمیمانه به سید خودم که خیلی خیلی دوسش دارم .

اما بعد .

می خوام از اینجا شروع بکنم که ما در زندگی همیشه و در همه احوال امر به دو چیز شده ایم . یک . انجام امور باید درش نفع آخرتی لحاظ شود . دو . امری که انجام می دهیم باید نفع و زیان دنیوی آن دقت شود . این بخش اول رو داشته باشینش تا بعد .

اما بعد منظورم این بود که مردم دو دسته هستند . یک دسته اینکه برای رفع مانع مستقیم عمل می کنند و دو برای رفع مانع به صورت غیر مستقیم . مثلا من می خوام به یک فقیری کمک بکنم میرم بهش تو جمع می دم و یکی میره تو صندق صدقات می اندازه و اونجوری کمک می کنه .

اما مورد بحث سید جون . تعجیل در امر ظهور و رواج فرهنگ مهدویت .

ببینید نمی دونم شما یادتونه یا نه اما من خوب یادمه که وقتی کتاب ملاقات با امام زمان پدربزرگم چاپ شد خیلی از همین آقایون صدر اعظم اومدن و گفتن آقا مرسوم نیست در مورد حضرت ولی عصر صحبت کنید و یا دیدن حضرت به اذن ایشان صحیحه اما مورد تهمت واقع می شوید . کی بود . زمانی که معروف به زمان خفقان بود . حدود ۱۰ ۱۱ سال پیش که به یک مامور شهرداری نمی تونستی بگی اقا بیا این کوچه ما رو یه حالی بهش بده .

گذشت و دوره آقای خاتمی اومد . بحث شخص رو نمی خوام بکنم . بحث سر عقیده و تفکره ها . ذهنیاتی به نام تفکر اصلاحات . تصمیمشون ترمیم پیکره اصل بود . هشت سال خون جیگر و دلخوری های زیاد خیلی از عزیزان . نتیجه چی شد . نتیجه این شد که کاریکاتور احمدی نژاد رو تو جراید به راحتی می کشیدند . مثل آب خوردن دولت خاتمی رو مورد نقد قرار دادند و صد ها برنامه دیگه که اسمشو گذاشتند آزادی بیان و عقیده .

بعد آقای احمدی نژاد با شعار جهانی شدن نام حضرت به روی کار اومد . دقت کنید آقای خاتمی با هیچ شعاری در این خصوص به روی کار نیامد . اما در مقابل آقای احمدی نژاد . تا دلتون بخواد از این تیپ شعارا داد که بعد عوض شد و شد دنیا رو به احمدی نژاد شدن میره .

جالا مقایسه دو دوتا چهار تایی قبل و بعد .

۱- زمان آقای خاتمی ترویج نام حضرت دیگه جرم و تمسخر آمیز نبود . کما اینکه مجلات زیادی به چاپ رسید و برنامه ای هم مخصوص ظهور پخش می شد . اما این زمان . این برنامه ها نه تنها کم بلکه خذف شد . اکثر مجلات توقیف و مسئولینشان مورد بازخواست قرار گرفتند .

۲- روابط بین الملل خاتمی به گونه ای بود که وقتی به گشور های خارج از ایران می رفت با نام اسلام همراه بود و اگر غیر از قوانین اسلامی در محافلشون بر پا بود آن جا نمی رفت . مثل جلسه ای در آلمان  که چون در آن مجلس مشروب سرو می شد از آن مجلس صرف نظر کرد . اما رئیس جمهور ما از کمبود دعوت ملل به قطر رفته و حتی برای اعتراض . به خود زحمت خروج از مجلسی که با رقص و غیر از شئونات اسلامی همراه بوده رو نداد .

۳- در زمان خاتمی اصل بر تعلیم فرهنگ بود و الان بر تحریم فرهنگ و مثالش هم آمورش استفاده از سیستم های اینترنتی در ادارات و الآن کم کردن و حذف اینترنت به خاطر دانلود مسائل غیر اخلاقی که اگه خدا وکیلی کسی به خواد بره دنبال این کارا به جای دو ساعت دانلود چهار ساعت می شه .

و غیر و غیر و غیره دیگه .

من نمی خوام از کسی یا چیزی طرفداری کنم . اما دوست دارم از حقم و از حقوق قانونی خودم . یعنی سخن درباره مشکلات کشورم حرف بزنم و نقد بشنوم .

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 23:49  توسط سید علی ابطحی | 

خوش اخلاق . مهربون . فداکار . متواضع . دوست داشتنی و نازنین . چ

نگین چون عموی بزرگته داری پاچه خواری می کنی . نه به قرآن . مدتی که بابا در بازداشت برادران جان برادر اطلاعات بود واقعا عمو نذاشت جای خالی بابا رو من و امیر احساس کنیم .

می دونین خیلی از حصار ها که بوجود می یاد که اکثرا تو محفل های خانوادگی هست این مسئله وجود داره که به خاطر یکسری از حرمت ها روابط خانوادگی از حالت رفاقت خارج میشه . متوجه هستین چی می گم .

اما دیشب که رفته بودیم پیش عمو و یکم دیر اومد خونه به این فکر می کردم که الآن تو روزای انتخاباتیم و همه احزاب و گروه ها برای پیروزی تو انتخابات دارن خودشون رو اماده می کنن .

امروز هم که اومدم قم و جلوه شهر رو دیدم و برام جالب بود هر شخصی با هر قیافه ای و با هر شعاری سعی بر جلب رضایت مردم رو داره . به خصوص که جو قم یکم که چه عرض کنم خیلی زیاد آخوندی است و برای همین اکثرا از طلاب و فضلا و عده کمی از جوانان خوب قم هستند . یک دفعه یاد حرف چند روز قبل خودم افتادم که سقوط هواپیما رو ربط دادم به غیر کار آمد بودن حضرات بر سر کار .

چه قدر خوبه بیایم و بدون اینکه حزبی عمل کنیم رای بدیم . البته قبول دارم نمی شه . چون وقتی بزرگان حکومت حزبی کاندیداها رو تایید کنن دیگه توقعی از مردم نیست که اینگونه نیندیشند . مثالش هم عدم تایید آقای کروبی و خوینی ها و تایید یکسری طلبه که هنوز معلوم نیست پایه ده حوزه رو پاس کردن یا نه اما معلومه که از چفی اندازان عزیز هستند .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 8:39  توسط سید علی ابطحی | 
سال قبل . سالی که هزاران نفر با چشمانی خندان عزیزانشان را بدرقه اجتماع کردند .

۱۵ روز گذشته از آذر ماه . صبحی دل نشین برای مردم بود . خنده ها و لبخند های زیادی بر لبهای مردمانی که به امید بازگشت به خانه خروج می کردند .

همه سوار هواپیما شدند . چه موبایل هایی که قبل از سوار شدن هواپیما حامل پیامهایی از قبیل ، مواظب خودت باش و يا زود برگرد چشم انتظارم .

خلبان براي آخرين بار مي گفت : كمربند هاي خود را ببديد . ولي چه فائده بر بستن !

اما ........... اما دلهاي خيلي ها در حدود ظهر به لرزه در آمد . اشكهاي همه بر زمين ريخت . گوشهاي خيلي ها صوت وا مصيبتا شنيد . چشمان همه ما غم از دست دادن عزيزان عزيزانمان را به مرحله ظهور ديد .

براستي چه شد . همين ديروز در كنار ما نظاره گذر زمان بودند . لبخند هاي شيرينشان .............

زماني خبر فوت پدر علي رو شنيدم واقعا و از صميم قلب ناراحت شدم اما ........... اما وقتی شنیدم که بابای مهربون امید جزء شهداي سي ۱۳۰ بوده .............

عصرش خيلي حالم گرفته شده بود . كلي تيزر و وله هاي غم ناك كه دل سنگ رو هم آب مي كرد مي ذاشتن .

اما امروز صبح همه چيز دوباره به يادم اومد .

نمي دونم چي بگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 15:52  توسط سید علی ابطحی | 

تا حالا کسی رو نفرین کردین ؟ تا حالا شده دستتون رو مشتک کنین و به سینه خودتون بزنین و یکسره این کلمه که خدا ایشالله ازتون نگذره و یا ایشالله به داغ بچت بشینی و هزار و یک نفرین دامنگیر آه داغ دیده دیگه . حالا خودتون به کنار . تا حالا شده این صحنه رو ببینین ؟ تا حالا شده از صمیم قبل یک عده رو نفرین کنین ؟

اون عادت قبلی رو که یادتونه ! همچی رو به هم ربط دادن .

ببینید دوستان . ایران یک کشور جمهوری است . کشور های جمهوری و مستقل اکثرا عملکردشون مبتنی بر یک سری از رفتار هایی است که باید جلب رضایت ملتشون رو انجام بدن و الا کارشون به یک ................ بنده .

بگذریم . حرف من اینکه بعضی وقتا سیاست ایجاب می کنه که با از بین بردن حدود سه یا چهار هزار حامی و دشمن کردن با خودشون بخوان حدود یک سوم این جمعیت رو به سوی خودشون بکشن .

اما براستی ارزش این کار رو داره که منه جوون وقتی با چشم مثبت به برخی از صاحب منصب ها نگرش داشتم و حالا با دیدن خیلی از ظلم ها و نفرین ها بر سر عده عظیمی از همان کسانی که من آنان را اثبات می دیدم ، نگرشم منفي بشه و با خودم قسم بخورم كه ..................................

باور کنین می خواستم تو این لاگ شروع کنم به ناسزا گویی اما خوب شاید منطق بهترین راه جواب دادن به برخی چیزهاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 10:3  توسط سید علی ابطحی | 

تبریک . عید . مشهد . امام رضا . گریه . دوری . بد بختی . فلاکت . سرما . برف . رضا پاتو از رو پام بردار . سبزوار کی میرسیم . قم . خیلی مخلصیم عمه سادات . صندلی رو تکون ندین . ۵ هزار تومان عیدی . دمتون گرم . زنجیر چرخ نبستی ؟ . درباره چی ؟ .  من اومدم آروم بود . کبوتر حرم میشی  ؟ . مامان بزرگ کی از مشهد میاد  ؟ ممد زیاد چت نکن عیبه . مهدی فیلماشو پس داد ؟ کربن نگرفتی ؟ اینفینیتیا کی میرین رالی ؟ به قم وصل نکن . قطش کن . رضا می گه به توچه . یک هفته تعطیلی ؟ خیلی زیاده . دلم پوسید . پوستت چی سیاه شده . بذار باشه همین جور . آذر چسته . چرا کسی جواب نامه هامو نمی ده ؟ وا ننه جون خاک بر سرم نمیری مشهد ؟ بچه ها جمش کنید . فدایانتونن . کمرم درد گرفت هوی . خوب شد ؟ فیلم آتش بست رو دیدی . تهران نمی ری ؟ لبتابا داره میاد . امیر متحول شدا . خجالت بکش علییییییی . شما هم بیا بریم دیگه . باشه گیر نده . بذار جواب نامه سید یوسف رو بدم . نخند کوفت . باشه . یا علی . از دور می بوسمت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:38  توسط سید علی ابطحی | 
اولا لازمه چند نکته را بگم .

۱ - یک مدتی هست . یعنی بعد از اتفاقایی که برای پدر بزرگ و پدرم رخ داد که همه تون در جریان بازداشتشون بوسیله وزارت اطلاعات بودین . بعد از این مدت یک سری از احمق های زمانه که می دونم کی هستن . چون خودتون گفتین که وبلاگ منو می خونین . از طرز عقده ای نوشتنش هم کاری نداره تا ذهن آدم تبادر کنه که کامنت گذاراش از چه جایی است . اینان که با چشم حسادت همیشه به جای تصحیح ایرادات سعی بر تخریب اندوخته ها دارند ، بيشتر با ناسزا گويي چهره واقعي خودشون رو نمايش مي دند .  

۲- من بعد از اين جريانا يك ذره . قبول دارم خيلي بالا و پايين و يا بي موضوع نوشتم اما مي خوام تا قبل از تولد يك سالگي وبلاگم يك سر و ساموني بهش بدم .

پس از شما دوستان عزيزم كه هميشه من رو در همه احوال چه در مدتي كه ارتباط با من يك نوع ريسك در زندگي بود و چه قبلش كه من رو به عنوان يك دوست كه شايد خطاهاي زيادي كرده باشم ، قبول كردين از شما تقاضا دارم تو اين مسئله هم من رو ياري كنيد .

از بين موضوعات زير مي خوام يك روند رو پيش بگيرم تا بهتر بتونم بنويسم . مي دونم شما كه هميشه با انتقادات و پيشنهادات سازنده خودتون ، قبلا من رو ياري كردين چه از عرفان و سپيده كه هميشه غلط املايي هاي من رو مي گرفتن و چه از امید و طنز خوشمزه و خیلی های دیگه که تو مسائل سیاسی و غیره با هم بحث های سازنده می کردیم ، یاری بگیرم .

۱- نظرات و پیشنهادات در حول و محور سیاست و اجتماع و گاهی شخصی نویسی

۲- داستان نویسی و شاعری و گاه گداری شخصی نویسی

۳- تعیین موضوعات به ترتیب روز و گاه شخصی نویسی .

و هر موضوعی که به نظر شما و راهی باشه . پیشاپیش از لطف شما که می دونم کمکم می کنيد سپاسگذاری می کنم

راستی هدود یک هفته ای نمی نویسم . البته خوبه چون تا یک هفته ای از دستم راحت می شین

مرسي

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:50  توسط سید علی ابطحی | 

اینا عکسای محمد جواده .

محمد جواد آخرین پسر خاله منه . من حدود ۷ تا پسر خاله دارم که محمد جواد آخریشه .

می خواستم مثل عرفان گلی براش وبلاگ بزنم اما دیدم حرف و حدیث ها پشت سرم خیلی زیاد میشه . متوجه هستین که . منظورم با نویسنده های وبلاگ عرفان گلیه که کلی برای تصمیم من علت و دلیل آوردن که ننویسم .

ماشالله خیلی بامزه و هوشش به پسر خاله بزرگش رفته

دوتا دندون ناز در آورده و چهار دست و پا می ره .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 16:29  توسط سید علی ابطحی | 
ادامه داستان


نوچ نوچ . دیدی نیلو جون یادم رفت ازش بپرسم گوشی شو چه جوری ریجستر کرده بود . بیا بریم ازش بپرسیم . قبل از اینکه بیایم بیرون و بخوایم برگردیم دوباره تو وقتی در رو باز کردیم هنوز کنار دریا بودیم .

خلاصه رفتیمو نیلو گفت : ببخشید خانم سیندرلا شما گوشیتون رو چطوری ریجستر کردین ؟ سیندرلا خندید و گفت : آره یه فامیلی داریم تو مخابراته که با یک خود یاری براتون هر چقدر که بخواین رجیستر می کنه . شما بیارین . درصد منم بدین براتون مفت و مجانی رجیستر می کنم . من مات و مبهوت مونده بودم با این حرفش . دست نیلوفر رو گرفتم و گفتم بیا بریم تا دیوونه نشدم .

جونم براتون بگه وقتی در رو باز کردیم دوباره همه چی تقییر کرده بود . ایندفعه داخل یک جنگ بودیم . به نیلو گفتم اینجا کجاست به نظرت ؟ یکم فکر کرد و گفت نکنه تو جنگلای شمالیم

تو همین گیر و داد افکار بودیم که دیدیم یه یارو با تیر و کمون داره از جلومون رد میشه . من داد زدم آقا آقااااااااااااااااااا . یاروه برگشت و با یه صدای خشن گفت : چیه داداش امری باشه . من گفتم ببخشید اینجا کجاست ؟

اینجا دواش من جنگل شرهوده . چیه خیالیه . گم و گور شدی ؟ نه اما می خواستم بدونم . ببخشید شما ؟ عجب رویی داری به قرآن . من اینجا آشنام تو غیریبی بعد از من سووال موکونی ؟ اصلا بینم شوما کی باشی ؟

من مممممن اسمم علیه .... و آبجی کی باشن ........ هوی هوی . واسا واسا پیاده شو باهم بریم شما به آبجی ما چیکار داری آمار من رو خواستی که سند کردم حالا جناب عالی ....... حالا چرا جوش میاری نازنین . من من اسمم رابین هوده ......... راا بیین هووود ؟

آره دواش من . خیییییییییییییییالیه ؟ نه خیالیه . بد فرم نگا می کنی . چشاتو می پیچونما . خانوم به شوهرت یه چیز میز بگو تا فکشو به صورت عمود نواردم پایین . .............. نیلوفر یه خنده ملیح کرد و یه نگاه زیر چشمی به من کرد وسط حرفش پرید و گفت . نه علی تعجبش از اینه که خیلی دوست داشت شما رو ببینه . از نگاه بد رابین هود فهمیدم اوضاع خیطه . برای همین گفتم آره آره همین که ایشون می گن

من دیدم یه جوری حرف رو عوض کنم و گفتم : ببخشید جناب رابین هود شما واقعا از ثروت مندا می گرفتین به فقیر ها می دادین ؟ یه دفعه صداشو عوض کرد و معلوم بود صدای واقعیشه و گفت آره عزیزم . من خیلی دلم برای فقیر بیچاره ها می سوخت دیدم این ثروت مندا زیاد اهل حال نیستن برای همین گفتم این کار خدا پسندونه رو بکنم . نیلوفر گفت : آخه ثروت مندا بعضی هاشون واقعا به مستمندان کمک می کننا . گفت : آره خانوم خانومی ...... وای وای سری پسر خاله نشو . اسمش خانم نیلوفره . افتاد . ....... بله بله . داشتم می گفتم این کار ما دو سه تا نتیجه خوب داره . اولش اینکه تو دل ملت خودمون رو جا می کنیم . دوم معروف می شیم به عدالت محور . سوم چه بسا همه کار ها رو خودمون بکنیم بهتره .

یعنی واقعا همه شو می دیدین به فقیر و فقرا ........... حالا یکم از خزانه حکومت برداشت می کنیم که به چشم نمیاد . بلاخره ما هم گرسنه می شیم

ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:28  توسط سید علی ابطحی | 
چند نكته .

اولا داستان زمان زود مي گذرد رو ادامه ندادم به خاطر اعتراض هاي خيلي از بچه ها كه مي گفتن اين سبك نوشتن بايد از احساسات منشا بگيره نه از تخيلات . ما هم گفتيم باشه . البته حرف حق زدنا

دوم اينكه خواستم ادامه اين داستان مكش مرگه ما رو بنويسم اما حيفم اومد كه درباره شوراها و اتفاقاي اخير چيزي ننويسم .

يك بزرگي مي گفت هر اتفاقي اكثرا به هم مربوط است . مي خوام خيلي چيزا رو به هم ربطش بدم اما اين چند روز اتفاقا و چيزايي را ديدم كه بدم نيومد دربارش ننويسم و يا به هم ربطش بدم

يكي از دوستان پدرم به نام آقاي تابش كه قبلا در مجلس شوراي اسلامي بودند كه البته الان نمی دانم با حفظ سمت هستند یا نه . چون الان رئيس فدراسيون اسب سواري هستند . من هر چي فكر كردم كه رابطه بين مجلس و اسب سواري رو بفهمم نفهميدم . البته اعتراض و يا اشكالي نمي خوام وارد كنم . اما واقعا يكم فكر كنيم . به چي . به اينكه ما دوتا انتخابات كه يكيش شوراها و ديگري خبرگان هست . اين دو محفل سياسي بايد كاملا تخصصي باشه و بدون علم و تجربه مكاني پوچ و بي فائده اي به ثمر مي نشينه .

اين از يك طرف و از طرف ديگه اتفاقايي كه خيلي در ايران جديدا رواج پيدا كرده و اون مسئله حوادث ناشي از بي تجربه گي و يا عدم پيش بيني حوادثه . مثلا همين هواپيماي آنتونف ۷۴ كه با ۳۸ سرنشين كه همگي آنها در انتظار ديدن خانواده شون بودن اما.................................

حالا واقعا اين اتفاقا مي تونه به خاطر كم بيني بعضي از صاحب منصب ها باشه ؟؟؟؟؟

خدا بخیر بگذرونه با این وضعیت بخواهیم این دو انتخابات رو به خیر بگذرونیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 15:16  توسط سید علی ابطحی | 
داشتم کنار دیوار راه می رفتم . کنار دیوار ریزش کرده بود و برف سنگینی اومده بود و کنار دیوار لیز و لرزنده بود . نمی دونم پام چی شد و لیز خورد و افتادم پایین . رفقا که شما باشین ما از بالا افتادیم پایین اما .........................  اما وسط آسمون و زمین وایستادم . انگار یک نیروی عجیبی من رو به بالا برد . بالا که رسیدم یکی انگار توی گوشم می گفت : به خاطر نیلوفر تو را نجات دادیم .  . بعد از اینکه صدا قطع شد . همه جا تیره و تار شد . وقتی چشمامو باز کردم دیدم آسمون بالای سرمه و بوی خوبی داره میاد . بلند شدم و دیدم وسط یک دشت پر از گلهای وحشی هستم . روی پام ایستادمو دور و بر رو نگاه کردم دیدم وسط یک دشت بزرگی هستم . پشت سرم رو نگاه کرد که ...... باور نمی شد ........ نیلوفر اینجا چیکار می کرد . فاصله من با اون حدود بیست متری بود . از دور صداش کردم نــــــــلــــــوفـــر . برگشت و منو نگاه کرد . خندیدو دستاشو باز کرد . منم دویدمو پریدو تو بغلش . بعد از کلی حال و احوال بهش گفتم تو اینجا چیکار می کنی . گفت من داشتم روی مبل و کتاب می خوندم که یکدفعه احساس کردم سرم داره گیج می شه و بعدش دیدم همه جا سیاه شد و وقتی چشمامو باز کردم دیدم اینجام . وقتی هم که بلند شدم صدای تو رو شنیدم .  . نیلوفر به نظرت ما مردیم ؟

نه بابا فکر نکنم ما تازه اول عمرمونه . من گفتم مردن ربط به جوونی و پیری نداره . الآن بچه های سیزده و چهارده ساله به خاطر آبروریزی های جوونیشون خودکشی می کنن . چی فکر کردی ؟خوب چه ربطی به ما داره . نمی دونم ولی فکر نکنم مرده باشیم . هیچ کی هم اینجا نیست که ازش بپرسیم اینجا کجاست . گفتم حالا بیا بریم شاید کسی رو دیدیم .

آقایون و خانم ها که شما باشین دوتایی راه افتادیم .

از روی تپه پایین که اومدیم دیدیم یک دریاچه بزرگ و قشنگ جلومونه و یک کلبه کنارشه . اومدیم پایین و نیلوفر گفت علی برو در بزن ببین کی اینجاست .  رفتمو در زدم اما کسی در رو باز نکرد . صداش زدم که بیا بریم تو در بازه شاید کسی صدای ما رو نمی شنوه .

ما رفتیم تو که یک دفعه دیدیم سه تا تخت که یکیش بزرگ و متوسط و کوچیک بود . نیلوفر خندید و گفت تو این خونه رو یاد چیزی نمی اندازه ؟ گفتم آره داستان سه خرس و دختر گمشده نیست ؟ما دوتا ماتو مبهوت می نده بودیم که اینجا چه خبره . من در رو باز کردم که برم ببینم بیرون چه خبره که  با کمال تعجب خبری از دریاچه نبود . بلکه یک دریای بزرگ بود که کلبه کنار دریا واقع شده بود . داد زدم نیلو بیا ببین اینجا چه خبره . نیلو سرشو خاروند و با کمال تعجب گفت علی اینجا چه خبره ؟ من اومدم روی پله های ورودی نشستم و نیلوفر هم اومد کنارم نست و داشتیم دوتای سر این اتفاقا حرف می زدیم که یک صدای مرد از پشت سرمون اومد

ببخشید می تونم کمکتون کنم . برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم دیدم یک مرد حدودا سی ساله و با شفیه و یک اتکت که روش نوشته بود پلیس یار بسیجی  . گفت ببخشید اخوی شما اینجا چیکار می کنید . بهد رو کیرد به نیلو گفت که خواهر شما چرا چادر سرتون نیست . نیلوفر گفت آخه من تو خونه نشسته بود و یکدفعه دیدم اینجام و شروع کرد به ژته ژته افتادن . بعد به من گفت با خواهر چه نسبتی دارین . من موندم چی بگم گفتم خواهرمه گفت : حتما منم عموتونم آره ؟ همتون همینو می گین . به اینجا که میرسه همتون مثل هم می مونین . به خودم گفتم چه بیمزه . هه هه هه  خندیدم . گفت بلند شین بریم پاسگاه . گفتم آقا بیخیال شو دیدگه من اصلا نمی دونیم کجا هستیم که بخوایم حالا تو این گیر و داد نسبتمون رو برات روشن کنیم . یارو گیر داده بود که باید بریم . دستبند رو به دست من زد و خواست به دست نیلوفر بزنه که گفت هوی هوی . کجا کجا . به من خودم می زنم . عجب آدمی هستی حیا نداری . یارو کف کرده بود نیلوفر خندیدو منم اون یکی دست بند رو بهش زدم . یکدفعه یاد در کلبه افتادم گفتم برادر بسیجی عزیز ما دوتا یک سری لوازم تو کلبه داریم اجازه بده بریم برش داریم . یه نگاه انداخت و گفت باشه ولی سری بیاین دیگه . نیلوفر تعجب کرده بود و منم یک چشمک  بهش زدم و شیطون تیز گرفت من چه نقشه ای دارم . هم در رو باز کردیم همه جا سفید شد و وقتی چشمامونو باز کردیم دیدیم تو یک قصر بزرگیم . من دیگه خداییش داشتم سکته می زدم . به نیلوفر گفتم یک سیلی بهم بزن شاید دارم خواب می بینم . نامرد هنوز حرفم تموم نشده بود زد تو گوشم . گفتم دیوانه چرا می زنی گفت خوب خودت گفتی و زد زیر خنده . گفتم کوفت . می خنده و دوتایی زدیم زیر خنده .

نیلوفر گفت بیا بریم ببینیم کسی اینجا هست که صدای گریه ضعیفی شنیده شد . صدای گریه رو دنبال کردیم و دیدیم صدا از آشپزخونه داره میاد . رفتیم تو دیدیم یه دختر پونزده شونزده ساله نشسته کف آشپزخونه و داره گریه می کنه . گفتم ببخشید خانم اینجا کجاست ؟ نیلوفر  با یک نگاه اخم ناک گفت تو چرا باهاش صحبت می کنی . بذار من خودم باهاش حرف می زنم برو عقب . گفتم اِ اِ اِ حالا تو این گیر و داد بیخیال شو دیگه . بعد گفتم ببخشید اسمتون چیه . دوباره نیلوفر گفت به تو چه که اسمش چیه . ایندفعه عصبانی شدم و گفتم یکدقیقه صبر کن ببینیم اینجا چه خبره . دختره گفت اسمم سیندرلا ست  .

گفتم اِ اِ اِ نیلو جون این همونیه که دربارش لاگ نوشته بودی . سیندرلا گفت  شما از طرف من برای شاه زاده نامه نوشتین . زدم زیر خنده و گفتم نه لاگ . گفت : چند روز دارم به موبایلش زنگ می زنم ولی جواب نمی ده  .گفتم مگه شما موبایل دارین . از تو جیبش یه ان ۸۳ در آورد و گفت آره دارم اما شمارش خیلی درهمه از ۱ تا ۹ توش داره . نیلو گفت این ازین شماره ثبت نامی های جدیده ؟ گفت آره اما خوب خط نمی ده . من خداییش کف کرده بوم که ادامه داد : آره کلی فیلم از آزار و اذیت دوتا دخترای صاحب خونه گرفتم میخوام برم به یونسکو نشون بدم . نیلوفر که از تعجب داشت شاخ در می آورد و دستمو گرفت و گفت بیا بریم تا از تعجب دم در نیاوردیم .

ادامه دارد ....................................

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 13:31  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM