تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
جاتون خالی چند روز پیش دندون درد گرفتم بصورت خفن . داش یواش یواش گریم در میومد .

داستان از اونجا شروع شد که من یک خرما در دهان مبارک نهادم و بعد از گذر اندی دقیقه فریاد زنان بسمت دبلیو سی روانه شدیم . دندونم خراب شده بود و منه جناب مهندس بیخیال شده بودم که به قول بچه ها یکدفعه گندش در آمد .

خلاصه اقا ما هلک هلک رفقیم قمو دندونمون رو درست کردیم . جالبش اینجا بود که من ساعت ۸ شب به طرف دندون پزشکی رفقتم . ساعت ۱۱ و سی دقیقه به منزل بکاب شدم .

فکر نکنین جای بدی رفته بودم .  از اونجایی که خونمون در جمکران واقع شده و از این طرف ، نه از اون طرف هم شب چهار شنبه بود و شلوغی وحشتناک .

منم که دندونم رو پرکرده بودم و از همون طرف دهنم بی حس بود و ماشین گیرم نیومد . مجبوری پیاده به طرف جمکران ره سپار شدم .

جاتون خالی انگار دنیا رو بهم داده بودن . گفتم آقاجون پیاده طلبیدی ؟

برام جای تعجب بود که این همه ماشین با شکلای جورواجور و اشخاص رنگ برنگ . اگه یکودومشون اقا رو تو جمکران ببینن کسی حرفشون رو باور می کنه . اصلا راست می گن یا نه ؟

خیلی وقت داشتم فکر کنم چون از ۱۰ و نیم راه افتادمو یه یک ساعتی طول کشید .

خیلی ها رو دعا کردم . به فکر خیلی ها بود . به خیلی چیزا فکر کردم . تا حالا گنبد فیروزه ای جمکران اینقدر قشنگ و زیبا نبود . خاطرات شیرین قدیممو مرور می کردم .

دلم گرفته . داره می ترکه . دوست دارم بشینمو حسابی گریه کنم .

فعلا .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 17:12  توسط سید علی ابطحی | 
راستی شنیدین می خوان بلاگفا رو ببندن . من شنیدم مدیران با هم بر سر مدیریت دعوا دارن .

یه عده هم می گن اگه به توافق نرسن بلاگفا بسته می شه .

بچه های پرشین بلاگ و میهن بلاگ و بقیه وبلاگ دارا یه کمکی بیاین بکنین .

اگه ببندن چی کار کنیم . هان ؟


می دونین چرا من بذار رو همیشه این طوری ( بزار ) می نویسم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:33  توسط سید علی ابطحی | 
یه وبلاگی داشتم با یه عده از بروبچ اهل حال .

به قول خودمون وبلاگ سیاسی د اشتیم . انواع و اقسام اراجیف رو میشستیم در زیر پرچم نقد و انتقاد از سران و چالش های مملکت می گفتیم .

باحال بود .

از این نظر می گم باحال بود ، چون اولا به اسم خودمون نبود . یعنی نویسنده اش به نام خودمون نبود . به یه اسم دیگه بود . در ثانی اصلا خواننده نداشت  .

یعنی محض رضای خدا به قول شمالیا اَتــا خواننده هم نداشت .

بیخیالش شدیم . همون مدت بود که تصمیم گرفتم تو همین وبلاگم بشینمو بنویسم که خورد به این اتفاقای اخیر برای خانواده ما .

این مدت هم که این قدر فکر رو خیال ورم داشته بود که دارم یه جوری خودم رو به حال اول باز می گردونم . سخته آدم رفیقای قبلش رو که با هم خیلی رفیق بودن و هر روز همدیگرو می دیدن الآن مدت ها باشه که ندیده باشیشون .

خاطراتشون رو به یاد میاری و ............ خنده هاشون . ............ گریه هاشون ......... صداهاشون .......

دوستای عزیز من . اگه نیومدم ببینمتون به دلایلی هست که شاید اونارو روزی گفتم .

با تمام نفس در گلویم

گلویم را می فشارم تا نتونم

نتونم فریادی برایم

برایم تا همه ببیند که هستم

هستم و خواهم بود

بود این نفس در قلبم

قلبم با شماست ای دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:26  توسط سید علی ابطحی | 

عیدتون مبارک . هر کی جشنی ، جایی می ره یاد ما رو هم بکنین

روز عید اوست در جهان

جهان فرخنده باد ز قدومش

راستی این چند روز که نتونستم بنویسم بخواطر اینکه دارم یه شرکت می زنم خیلی سرم شلوغه . فکر نکنین خدای نکرده ....................... شدم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 11:39  توسط سید علی ابطحی | 
یه اتفاقایی افتاد و گذشت .

گذشت و فراموش نمیشه . گذشت اما تموم نشد .

ابری بر سر کوهی آمد و گفت سلام . کوه نگاهی به آسمان کرد و گفت : ای ابر چرا بر سر من نهادی پرچم . گفت نهادم مهر و محبت را بر تو و تو باید کنی شکر ز من .  کوه با دو چشم خیره به عمق وجود ابر نگریست و گفت : دادا برو کنار حال نداریم  ما نخوام ببینیم یکی بهمون محبت از خودش در نوکنه کی رو باید وبینیم . هاهاهاهاها . از قدیم گفتن با ما به از آن باش که با خل جهانی . آخه عزیز دلم جواب سلام سلام نه چنبره زدن بالا سره من ! . ابر جان برو کنار بزار ( بذار ) آفتاب بزنه رو کلموم .

ولش کنین .

راستی وبلاگ عموم رو اون بنده خدایی که لوگین کرده بود پس داد . ازت خیلی ممنونم که پسش دادی . اما حیف که خودتو معرفی نکردی تا ازت تشکر کنیم .

یه چندتا وبلاگو هم از اقوام بسته شده است .......................................  بیچاره  رضا داشت درباره باباش می نوشت که ......................

من نمی دونم ...................................... حالا که چی ؟ ............. نه جدا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:25  توسط سید علی ابطحی | 

باورکنین شرمنده ام . من قرار بود پنجشنبه شروع کنم به نوشتن جریانای حدود دو سه ماه پیش که باید برای همه رفیقام جالب باشه من ، علی ، ۲۰ ساله چی تو این مدت کشیدم

اما به دلایلی کاملا شخصی از نوشتن این داستان معذورم . واقعا شرمنده

اصلا نمی تونم تو رو ، ببخشید به کامنتاتون نگاه کنم . از بسکی شرمنده ام . تو این مدت خیلی بد قولی کردم . قول می دم این آخریش باشه .

در اولین فرصت شروع می کنم به نوشتن این داست . باور کنین راست می گم

راستی وبلاگ عموم رضای ابطحی به دستور وز......... .........ات بسته شده است و این وبلاگی که الآن هست مال او نیست 

باور کنین خسته شدم از بسکی شخصی نوشتم . دلم برای نوشته های اجتماعی و عشقولانه و دینی و کلی موضوع تنگ شده . اما چه کنم که ..

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:28  توسط سید علی ابطحی | 
دیروز تولد امیر حسین بود .

تو خانواده ما تولد رو به ماه قمری می گیرن . البته یه بزرگداشتی هم تو ماه شمسی براش می گیرن .

اما برای من همیشه ماه شمسی می گیرن . آخه تولد من به قمری می شه ۱۲ جمادی الاول شهادت  حضرت زهرا سلام الله علیها . برای همین برای من تولد رو همون ۲۳ دی میگیرن .

خلاصه کلی گشتم و یه کادوی خوب براش گرفتم . هرچی می خواستم بگیرم بی انصاف داشت . حالا فکر کنین من چی براش گرفتم  ........ کلی رو مخ تعطیلم فشار آوردم .

راستی یه چند روزه دیگه می خوام از روز اول اتفاقایی رو که تو دوران بازداشت پدربزرگ و پدرم برای خانواده ما اتفاق افتاد رو بنویسم .

نپرسین چرا الآن یا چرا همون موقع ننوشتی !

یه چیز دیگه . یه عده می گن این وبلاگ خیلی خیلی بیخوده . مرسی

یه عده هم به من می گن جمعش کنی بهتره . یه دنیا راحت میشه . چشم

یه عده هم می گن طرز نوشتاری وحشتناک دیوانه کننده یه . عجب !

یه چیزی بگم و اون اینکه تا همرو عصبانی نکنم  ( چی احساساتی ) عمرا کم بیارم . می نویسم چون هستم . حسود نیاسود . بترکه چشم حسود . اصلا به کسی چه من چیجوری می خوام بنویسم . هان . هان .

البته می دونم با این طرز نوشتن اکثر خوانندهای وبلاگم به قول بچه ها می پرن .

اما یه چند روز دندون مبارک رو روی جیکر نازنین به صورت نه چندان شدید فشار داده تا اوضاع ریلکس شود .

نزارین ( نذارین ) بزنم به سیم آخرا . که زدم البته ولی به صورت خفیف  . قبلا هم که دیدین

فعلا .

علی عصبانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:15  توسط سید علی ابطحی | 
بابا آدم نمی تونه چرت و پرت بگه   . بعضی وقتا همین چرت و پرتا ، هزارتا کار می کنه

نه اشتباه نکنین . چی فکرا همه از دم خرابه .  واه واه واه . نوچ نوچ نوچ . منظورم از هزارتا مثلا حدود سه یا چهار تا بود  . اون حرفایی که نمیشه زدو با خل خلی آدم می زنه . .

البته این تیریپ نوشتن یخته خطری بید . چون پس فردا ادم می خواد دو کلوم حرف جدی بزنه می گن : هو هو هو این همون دیوونه یه . البته یه خوبی هم داره و اون اینکه آدم راحت می تونه حرفشو بزنه بدونه اینکه رو حرفاش حساب ( ازون حسابا که بعضی ها می دونن ) باز نمی کنن


علی جون سلام . این چرت و پرتا چیه می نویسی .حیف وقت .مگه تو بیکاری .......
به خدا دلم می سوزه که مثل تو وقت ندارم . اخرش نگفتی من کیم ها .یه نشونی:
من همونم که .........


شما بگین محض رضای خدا یه نشونی تو این کامنت پیدا می شه ؟

راستی یه یک هفته دیگه حتما سری به بلاگم بزنین می خوام .................... بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:8  توسط سید علی ابطحی | 
خیالم راحت شد  . یه نفس راحت کشیدم . می خواستم داد بزنم اما خوب زشت بود   . کسایی که تو اتاق بودن صد در صد می گفتن : هه هه هه  این یارو خل شده . چون حوصله شونه کردن موهامو هم نداشتم برای همین تو ذهنشون بدون فکر کردن می اومد . به خاطر اینکه خیلی هم فکر کرده بودمو دیدم اگه جوراب پام کنم مخم داغ می کنه و مثل چی عرق از سر روم می باره ، دیگه حتما فکرایی می کردن .

یه نیم ساعتی نشستم  . زمان مثل برق داشت با سرعت ۱۹۵ کیلومتر نوری می رفت . البته برام یک عدد بود و اونو به حساب خوشحالیم می زاشتم ( می ذاشتم ) . دوست نداشتم همه چی تموم بشه اما خوب دم ظهر بود و باید می رفتم ناهار رو نماز .

رفت اما میاد !

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 17:51  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM