![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
دیروز که نتونستم بنویسم بخاطر این بود که صبحش از تهران اومده بودم
بگذریم . چند روزی است تو خبرا تحاجم رژیم اسرائیل به لبنان و تشدید حملات بر علیه فلسطینیان است . یادم میاد حدود سه چهار سال پیش وقتی شوهر خاله ام به لبنان برای سفر کاری رفت قسمت های اشغالی لبنان آزاد شد . بهش می گفتم دم قدمت گرم. اما دوباره تجاوز این رژیم شادی مردمان مقاوم لبنان و به خصوص جنوب این کشور را به یغما برد . اما نکته ای که قابل ذکر است حمایت مردم از حزب الله است که در جای خود جای تحسین برای این مردمان رو دارد . نمی خوام کارشون رو درست یا غلط فرض کنم . چون سر این مسئله خیلی ها مشکل دارند . اما به نظر من در کشوری که مقاومت در مقابل یک کشور متجاوز آن هم بوسیله یک حزب بسیار بزرگ است و مردمان این کشور اعم از شیعه و سنی و مسیحی و دیگر مذاهب با اتحاد از این حزب حمایت می کنند . .:. شاید بگین چرا در مورد جریانات پدر و پدربزرگم نمی نویسم . می دونین چیه ؟ من روزای اول خیلی شلوغ می کردمو کلی این و رو اون ور برای حل مشکل می رفتم . اما یک روز مامانم تو جشمام خیره شد و گفت : علی تو ایمان به این داری که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف حامی شیعیان و پیروان خود هستند ؟ گفتم خوب آره . معلومه . مثل روز یقین دارم . مامانم گفت : خوب پس واگذار کن به خود حضرت . ایشان همه مشکلات رو حل و فصل می کنند . تو تنها کاری که می تونی بکنی اینکه فقط و فقط از حضرت بقیه الله کمک بخوای و دعا کنی .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:52 توسط سید علی ابطحی |
|
|
یک چیز جالب
تعطیلی فکر . اصلا هم خنده نداره . کجاش خنده داره ؟ به حرفش زیاد اهمیت ندادم اما اعتراف می کنم شنیدن حرفاش برام خیلی سخت بود . اینقدر سخت بود که با هر کلمه حرفش ، با هر نگاه سنگینش ، فاصله من رو با خودش هر لحظه بیشتر و بیشتر می کرد . اما می تونم دوباره مثل اول بشم .... مثل اول اول اول بر روی تو نوشتم سلام ............. اما نشنیدم علیک سلام راستی شاید تو این چند روزه نوشته های شخصی مو تموم کنم و به حالت اول برگردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 11:21 توسط سید علی ابطحی |
|
|
قلم مورد نظر در دسترس نمی باشد !
نوریس پانس توپیچینگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 21:59 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خواستم یه مطلبی رو خدمت رفقای محترم بگم و اون اینکه تو این مدت بعضی ها از این فرصت استفاده کرده و دارن همه چیز رو به سود خود تمام می کنند .
تو کامنتام یکی برام پیغام گذاشته بود که تو وبلاگ شیوا درباره پدر و پدر بزرگت چیزی نوشته . چند تا مطلب رو براتون بگم بد نیست . این وبلاگ شیوا خانوم یا اقا ، اینقدر ترسو و بزدله که برای نوشته هاش یک کامنت نذاشته تا بقیه هم درباره نوشته های در پیتش نظر از خودشون در وکنن و در ثانی منتظر یک تقی به توقی به قول خودش هست تا به بی ادبی های خودش بپردازه . اگه دیدین من داستان براش ساختم و اونم برام ( به صورت تقلبی و از روی تقلیدی ) داستان از خودش ساخت ، فقط و فقط برای این بود که بهش نشون بدم بله خانوم یا آقای شیوا فکر نکن خالی بستن رو فقط خودت بلدی . دیگه هم حوصله ندارم با کسی که نه از ادب چیزی سرش می شه و نه قانون و قاعده نوشتن رو بلده نوشته به نوشته بشم . پس اینقدر بنویس که جونت در بیاد و دیگه هم نشنوم که کسی بیاد و منو به اون گاگول نسبت بده . بعدشم بنا نیست هر کسی که در این باره می نویسه حتما فامیل ما باشه . این خجالت داره که همه چیزو به ما نسبت بدین . حتما بی بی سی و یا روز آنلاین هم از فامیلای ما هستن که تو سایتاشون درباره پدربزرگ و پدرم گفتن .؟؟؟؟؟؟؟ بابا ، جان من یکم فکر کنید . تو جامعه ای که همه به هوش و تفکر معروف هستن چرا باید ما ها این جوری فکر کنیم . نکه بگم از این طرز نوشته ها خسته می شم ، نه اما یکم بر فشارای روحم اضافه می کنه . فکر هم نکنین با این نوشته ها و توهین ها من کنار می کشمو به قول بعضی ها صحنه رو خالی می کنم . نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه . برعکس بیشتر اشتیاق پیدا می کنم که در این عرصه برای خود جایی باز کنم . راستی اگه می بینین من یکم دیر به دیر و یا کم اینترنت کار می کنم به خاطر اینکه باید بیام کافینت ، چون کامپیوترامون رو ......................... خوب فعلا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:16 توسط سید علی ابطحی |
|
|
سلام .
دیروز نشد براتون بنویسم ، چون سایت بلاگفا مشکل داشت . اما الآن درست شده ( خوب این معلومکه ) حدود سه روز است که بابا هر روز زنگ می زنه و شرح حالشو برامون می گه و دیشب هم پدربزرگم زنگ زدن و حالشون الحمد لله خوب بود . اما دیروز که برای خبرگیری رفته بودم ، بهمون اعلام کردند که برای آزادی پدرت خبرت می کنیم . ما هم گوش به زنگیم تا سری جلدی بپریمو کارای سند و آماده کنیم تا کارا ردیف شده . خانوما ، آقایون . فعلا یا علی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:14 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خوب خوب . خبرای خوب . دیشب پدربزرگم زنگ زد و امشب هم بابام . از صداهاشون می شد فهمید که حالشون خوبه و سر حالن . به شوخی به بابا گفتم خوش می گذره که مثل همیشه با خنده گفت آره ، برام تجربه خوبیه . فردا دارم می رم قم برای کار سند و آزادی بابا . دعا کنین کارا درست پیش بره . البته به نظرم بحث آزادی پدربزرگم تو این چند روزه یکم مبهمه اما دعا کنین همه چی تا آخر این هفته تموم بشه . ما هم خیلی امیدواریم . البته همه دوستای پدربزرگم که بازداشت شدند هم تو امروز و دیروز زنگ زدن و حال احوال با خانواده کردند چند تاشون هم با خانواده هاشون ملاقات داشتند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:28 توسط سید علی ابطحی |
|
خوب خبرا رو که دارین . دفعه قبل خواستم بیشتر بنویسم اما واقا حال و حوصله شو نداشتم . البته اون روزی که نوشتم براتون ، صبحش ساعت ۳ رفتم قم برای دادن لباسای پدربزرگم . لباسای کثیف ایشون رو رفتیم گرفتیم و شستیم و دوباره رفتیم دادیم . البته چند روز پیشش عموم محمد علی و مادر بزرگم به ملاقات پدربزرگم رفته بودند . خلاصه همون روزش هم طرفای ساعت ۳ برگشتم تهران و با همه خستگیم نشستمو نوشتم . ( همون بحث عشق نوشتن ) بمیرم برای پدربزرگم . به گرما بد جوری حساسیت داره و نمی تونه زیاد تحمل کنه . بگذریم . تو خبرگذاری ها شایعه شده که ایشون رو به کلاردشت تبعید کرده بودند . والله من ندیدم کسی رو که به جایی چون کلاردشت تبعید کنن که آب و هواش خوب باشه و سومین شهر اکسیژن دار دنیا و در ثانی کسی که تبعید است چطور آخر هفته رو در تهران برای جلسات و زمستونا در قم و هر یک ماه برای زیارت به مشهد میره ؟ این حرفا اینقدر خنده داره که از این آقایون واقعا بعیده این حرفا . آدم شک می کنه . نظر شما چیه ؟ راستی از همه دوستای عزیزی که تو این مدت ابراز هم دردی کرده و یا در وبلاگ خود به نوعی این ناراحتی رو ابراز کردند تشکر می کنم . فردا پس فردا در این مورد بیشتر می نویسم و وبلاگا و سایت ها رو معرفی می کنم . فعلا |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 14:54 توسط سید علی ابطحی |
|
|
به نام خالق مهربان من سید علی ابطحی هستم شاید در خبر گزاری ها شنیده باشید که پدربزرگ و پدرم یعنی آیت الله سید حسن ابطحی و سید محمد تقی ابطحی را بازداشت کرده اند . جالب این قضیه این جا است که در روزی که برادران محترم وزارت اطلاعات وارد خانه ما شدند و بعد از توهین به پدرم و درگیری لفظی پدرم با یکی از برادران مهربان اطلاعاتی ، وارد خانه ما شدند و به تفحص و تجسس پرداخته و بعد از مدت حدود دو الی سه ساعت با به همراه داشتن کلی وسائل ، پدر بزرگ و پدرم را خالی از وسائل شخصی و بدون دلیل و با ارائه اتهاماتی آنان را با وعده بازگشت دو ساعته به منزل ، به منطقه نا معلومی بردند . بذارین یک کمی به عقب برگردیم . پدربزرگم با افکار و عقائدی متفاوت از سلیقه های بعضی اشخاص زندگی می کند . او دوست دارد تمام عمر و زندگی اش را صرف راه و روش ائمه اطهار و رضایت خداوند عزوجل داشته باشد و سعی اش از گذشته تا به حال این بوده که بتواند یاور خوبی برای آقا و مولایش اقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد . اما تا بحال و به والله ندیدم و از او نشنیدم که یک بار بگوید من آقا را دیده ام و یا با ایشان ارتباط دارم . او با این تفکر ، تمام توانش را برای تحقق این هدف بزرگ جمع کرد و حتی سه سال پیش بر اثر فشار های روحی و جسمی پا به بیمارستان قلب و عمل قلب باز نهاد . نمی دانم چرا و چگونه و به چه علت باید پیرمردی را که تمام هدفش خدمت به آقا امام زمان بوده را بازداشت کنند و بعد بدون اطلاع به خانواده اش حدود 15 روز آنان را بدون اطلاع بگذارند و بعد خبردار شویم که با همه ادعاهایی که مبنی بر وجود تیم کامل پزشکی بر محل سکونت پدربزرگم ، کار به بیمارستان بکشد . یعنی فردای بازداشت پدربزرگ عزیزم را به بیمارستان برده و تا 10 روز بعد از بازداشت ایشان در بیمارستان سپری کرده و خبری به ما نداده اند که خوشبختانه ما از طریقی مطلع شدیم و خود وارد عمل گردیدیم . از آن جالب تر آنکه آنان قول داده بودند پدرم با پدربزگم باشد اما فردای بازداشت این دو را از هم جدا کرده و از همان اول بسم الله زیر وعده های خود زدند . مادربزرگ عزیزم را چشم به زنگ تلفن گذاشته و با وعده هایی که مثلا امشب زنگ می زنند و رفتند به سلامت ما را دل نگران می کردند . عمویم سید محمد علی ابطحی را از تهران به وعده ملاقات به قم می کشند و وسط را با تلفنی او را به بازی می گیرند . خوب است بدانید که بعضی از دوستان نزدیک پدر و پدربزرگم را هم به عنوان دوست ایشان بازداشت کرده و خانواده های آنان را فقط به شنیدن صدای آنان اکتفا دادند . آیا این رسم عالم نوازی است ؟ آیا در دوره ما به این عمل می گویند آزادی عمل ؟ نمی دانم چرا باید ما در ایران شاهد این گونه اتفاقات باشیم . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوستان شما قاضی باشید که این رسم صحیح است و یا ..... به امید روزی که سربلندی از آن بر حقان باشد .
راستی دوستان هر کس با اجماع موافق است با این آی دی ali_abtahigol@yahoo.com هماهنگی کند . ممنونم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:3 توسط سید علی ابطحی |
|
|
سلام دوستان
شاید تا مدتی نتونم آپ کنم ، پس معذرت می خوام . راستی این وبلاگ منه یعنی سید علی ابطحی ، ۲۰ ساله ، ساکنه قم ، گاهی هم تهران و بعضی وقتها هم کلاردشت . از دوستامم می خوام بپرسین . تو سایت کلوب و ارکات و گزگ هم عضوم ، اگه خواستین چک کنید برین سر بزنین . داستانی هم که درباره شیوا نوشته بودم یک جور کل کل داستان بود و بس . دیگه هم خوش ندارم که به من یا وبلاگم رو به اون شیوای گور به گور شده نسبت بدین . ok ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 18:12 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|