تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
به قول شاعر گفتنی

هر چه از دل برآید .

بر دل نشیند .

دیشب با چند تا از دوستای وبلاگ نویس سر یک مسئله داشتیم بحث می کردیم . البته من الکی خودمو وسط انداختم . یعنی ........ انداختنم .  ( امید گوش کن ) البته من نباید حرف می زدم اما خوب از اونجایی که نمی تونم حرف نزنم ، خوب زدم  ( آقا رضا قهر کردن امید رو پای من ننداز )

چه قدر خوب می شد ما ها همه حرفای همو می فهمیدیم . ما وبلاگ نویسا اینقدر نوشتیم که حرف زدن یادمون رفته . برامون شده غریبه . نوشتن برامون آب خوردن شده . اما دو کلمه حرف زدن رو نمی تونیم انجامش بدیم . البته همه این جور نیستن . خودمو می گم . بحث های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی رو با مبانی درست مو شکافی می کنیم . اما وقتی باب صحبت باز می شه نکته ها یادمون می ره .

گفتن به زمهر نوشتن ( خاجه علی )

البته اینا تاثیرات دوری از دوسته  (*ــ^)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:16  توسط سید علی ابطحی | 

یکی از مشکلاتی که از اول خلقت ، انسان ها دچار اون بودند ، مسئله زن و مرد است .

این دو بشر که با هم از همه جهات به صورت تناقض ، فرق دارند . این فرق باعث فاصله هایی بین این تو جنس در جامعه شده است . در جامعه ای که قانون اساسی آن بر پاییه دین اسلام بنا شده ، نباید این فرق به صورت چشم گیر باشد . چرا ؟ چون قوانینی که دین اسلام در این موضوع وضع کرده به مراتب و صد چندان بهتر از قوانین حاکم بر جهان است . دین مبین اسلام   عقیده دارد ، زن و مرد با هم از نظر ارزش انسانی مساوی و چه بسا ارزش زن در جامعه به مناسبت جایگاه او از نظر تربیتی و منظم بودن روند جهان بالا تر و اهمیت وجودش بیشتر است . اما از طرف مقابل خداوند دانا و حکیم با مساوی تقسیم کردن وظایف زن و مرد ، باعث منظم شدن روابط این دو شده است . به طور مثال ، طبیعت مرد را برای کار و کسب درآمد و تهیه معاشب برای خانواده و زن و طبیعت آن را برای تربیت فرزندان و محل آرامش خانواده قرار داده است .

اما با این سوال که چرا جامعه ما با این همه منابع غنی علمی و دانشی ، باز دچار چالش در این مبحث شده ادامه می دهم . براستی چرا ؟

آیا به نظر شما این گونه نیست که ما انسانها جایگاه خودمون رو در جامعه و حتی در خانواده از دست دادیم و این سخنان حکمت آمیز قرآن رو به یغما بردیم .

چرا وظیفه مرد که کار کردن در بیرون از خانه است ، بخاطر بودن زنان شاغل بر سر کار باید در خانه بنشیند . چرا مردی که کمک کردن در خانه به همسر خود و یا والدین خود که نوعی وظیفه شخصی است به وظیفه اجتماعی به علت بیکاری آن مرد بدل شده است ؟

چرا زنی که در خانواده وظیفه تربیت و مدیریت خانتواده رو داره باید جای مردی بره که اون مرد سرش رو جلوی خانواده اش پایین بی اندازه که من به خاطر بودن زنی بر سر کار ، به سر کار نرفته ام .

ما واقعا از اسلام دور شدیم . ما حتی از تمدن که عین تمدن منطق گرایی در جامه مدنیست و هر عقلی ، طبعیت از دین رو فرمان اصلی عقل می دونه ، رعایت نمی کنیم . ما حتی تفکرات انسانی مون تقییر کرده است .

ما متاسفانه فرق مرد و زن رو در کار کردن اون ها می دونیم . در صورتی که شغل اصلا برای زن معنایی جز گرفتاری بیشتر برای خود در زندگی نیست . حتی خدای متعال آنقدر برای زن شخصیت قائل شده است که فرموده زن در خانه بنشیند و حتی وظیفه پخت و پز را ندارد . این کار ها بخاطر محبتی است که زن به مرد می کند . زن با کمال غرور در خانه به انجام وظایف خود بپردازد . این هیچ منافاتی با روابط اجتماعی و بیرون رفتن زن ندارد . متاسفانه تا حرف از خانداری زن به میان می آید به موازات آن ، بحث گوشه نشینی و راکت بودن عقلی به میان می آید و این عین جهل است . مثل این است که بگوییم مرد کار بیرون بکند اما غذا نخورد . غذا لازمه مرد است . همین طور لازمه زن این است که روابط اجتماعی و فرهنگی خود را با جامعه از دست ندهد ، چون تربیت فرزند نیاز به دانش بالا و سطح معلومات وسیع دارد .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:0  توسط سید علی ابطحی | 

کشور ایران با داشتن جمعیتی حدود هفتاد و پنج میلیون که به قول خودمون سرشار از استعداد های بیشمار است ، می باشد . اما همیشه ما این صفت ایرانیان که صبر و حوصله شون در کارها زیاده رو فراموش می کنیم . یعنی برای رسیدن به حدفشون حاضر اند که چندین سال صبر و تحمل کنند . نمونش همین جریان اخیر موبایل ها . فکر می کنید بالا رفتن عوارض موبایل رو میشه با چه چیزی جمع کرد . غیر از اینکه این سیاست برای پیشتر خود کفاییه ( چی چست و چابک ) البته یک نکته رو نباید فراموش کرد که شرکت های موبایل سازی ایرانی یک شب به فکر ساختن موبایل و فرت در اومدن موبایل نشدن . یعنی سیاستی چند بلند رو پیمودن . با انبار کردن موبایل ها و بعد به اصطلاح ممنوعیت از واردات باعث بالا رفتن سرماییه یک عده از دوستان عزیز ایرانی است که موبایل های ساخته شده بوسیله دست پرتوان ایرانیان رو بریزن تو بازار و به قول برو بچ بترکونن . حالا آیا به نظر شما ها این سیاست رو میشه گذاشت حمایت از ساخت داخل و یا رفاقت در روابط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 19:35  توسط سید علی ابطحی | 

دوستان ، این داستان واقعیت نداره . چون این شخص که در این داستان ذکر شده علاقه زیادی به خیال پردازی داره و من خواستم بهش بفهمونم که همچین کار بزرگی نمی کنه . چون فکر می کنه با نوشته هاش داره به همه چی توهین می کنه اما هیچ وقت ماه پشت ابر نمی مونه . در ضمن نوشتن این داستان صرفا جواب لاگهایی است که برای پدرم به دروغ نوشته است . 

 



 

همیشه برام يه شكنجه ست که برای خرید سی دی هاي جديد برنامه طراحی سایت که تو ایران گیر نمی یاد رو از دبی بخرم .

ساعت حدودای دو و نیم بود که از خونه راه افتادم تا برم فرودگاه . قرار بود عرفان برای بدرقه بیاد فرودگاه . همیشه اینکار رو می کرد . دیوونه خوشش میومد رفیقاشو بدرقه کنه . ساعت داشت سه می شد که موبایلم زنگ زد .

الو .

سلام علی جون .

سلام پسر گل . خوشگل کجایی .

کار دارم نمی تونم بیام . این دفعه بدون بدرقه برو چی میشه . آسمون که به زمین نمی آید .

کلی باهاش دعوا کردمو بعد ازش خداحافظی کردم .

موبایلو تازه قطع کردم که دوباره زنگ زد . مامان بود . بخاطر یک مسئله با مامان دعوام شد و مامان گفت که ایشالله گیر یه آدمی بیافتی که تا خود دبی حالتو بگیره . منم که بیخیال بودم زدم زیر خندو و از مامان معذرت خواهی کردم . اما مامان گفت که نه ایشالله سرت بیاد .

دیگه ساعت داشت حدود سه و نیم می شد . ساعت چهار نیم پرواز بود.

حسابی حوصلم سر رفته بود که دوباره موبایل زنگ زد . یکی از رفیقام بود ، داشتم همین جوری باهاش صحبت می کردم که یکی صدام زد : علی آقا . اول فکر نکردم با منه ولی بعد گفت : آقای ابطحی . صداش از پشت می یومد و از صداش میشد فهمید که خانومه . اما جالب اینجا بود که یکم برام آشنا می یومد . انگار یک بار صداشوشنیده بودم . همونطوري  که داشتم با تلفن حرف میزدم برگشتم.انگار یکدفعه یه هلوی بزرگ تو گلوم گیر کنه و مثل آفتاب پرست رو مدادرنگي هنگ کرده باشم ، یک لحظه یادم رفت رفیقم پشت خطه . بزور باهاش خدا حافظی کردمو تلفن رو قطع کردم . هنوز باورم نمی شد . این اینجا چی کار می کرد . تمام نیرومو جمع کردم و از خدا خواستم که خدا کنه مقصدش دبی نباشه .

سلام . منو به جا آوردین . شیوا لاچینی هستم . وبلاگ فریاد بی صدا . همونی که درباره باباتون مطلب می نویسه!

يكي از اون خنده های ملیح کشکی تحوليش دادمو گفتم . بله به جا آوردم و تو دلم گفتم جان من دبیی نباشی . گفت شما کجا اینجا . به خودم گفتم : علی دمت گرم خوب برق ازش گرفتیا . عمرا خودمونی بشه . گفتم دارم می رم دبی . یکدفعه زد زیر خنده و گفت چه جالب منم دارم می رم دبی . پرواز چندین . تو دلم گفتم : کوفت . می خنده . کجاش خنده داره که گفتم : سه و نیم،و اینقدر نیشش تا بناگوشش باز شد که نگران شدم الآن دو طرف لباش پاره می شه: گفت . چه جالب منم تو همون پروازم . دیگه داشت گرم می گرفت . اگه کسی اونجا نبود داد می زدم : ای مامان از دست تــــــــــــو که ادامه داد شماره صندليتون چنده؟. اعصابم بدجوري بهم ریخته بود. حوصله نداشتم ببینمش گفتم نمی دونم که اومد جلو و گفت بدین من ببینم .گفتم خودم بلدم . از تو کیف بلیط رو در آوردمو نگاه کردم دیدم نوشت شش ای که دوباره همون طوری بصورت فجیح خندیدو گفت واقعا جالبه من 5 دی هستم . خوبه نزدیک به همیم . گفتم بله خیلی جالبه . من نشستم و اونم اومد صندلی روبروم نشست و شروع کرد به صحبت کردن . اصلا حوصلشو نداشتم و زیاد به حرفاش گوش نمی دادم. فقط بعضی وقتا همین جوری می گفتم : بله . درسته که یکدفعه گفت : پس شما هم قبول دارین ؟ یکدفعه انگار از خواب بپرم گفتم چیرو ، ببخشید متوجه نشدم دوباره می گین که گفت : من می گم نباید محدودیتی برای دختر و پسر برای روابطشون بذارن ، نظر شما چیه ؟ من که واقعا داشت گریه ام می گرفت گفتم : نمی دونم . اما خوب باید ببینیم اون دختر و پسر ميخوان چه نوع رابطه اي و با چه شرطی با هم داشته باشند .  از تو چشماش معلوم بود که از این حرف من تعجب کرده که از دور دیدم عرفان داره میاد . انگار بهم دنیا رو داده بودن . به شیوا گفتم ببخشید و رفتم پیش عرفان . هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم که چرا نیومدی . گفت خواستم سورپرایزت کنم . گفتم برو گمشو دیوونه و زدیم زیر خنده که با چشماش اشاره کرد این کیه . گفتم عرفان منو از دستش نجات بده . گفت خوب کیه . گفتم همون شیوا که داستانشو تو پایتخت تو بلاگ نوشته بودم.زدزیرخنده و گفت جدا!!

 لبامو دادم تو همو  بهش اخم كردم  گفت بی مزه . منو نگاه رو دیوار کی یادگاری می نویسم . يه فكري كردو  گفت بیا کارش دارم . گفتم بیخیال شو . گفت نه بیا . عرفان اومد جلو و گفت سلام خانوم . شیوا هم بلند شد جواب سلام عرفان رو داد . عرفان گفت شما شیوا خانوم هستین . گفت بله . عرفان ادامه داد همون که جام بکس زن ها رو برده و نذاشت شیوا حرف بزنه و شروع کرد به گفتن که آره خیلی خوشبختم و کلی فک زد و نمیذاشت شیوا حرف بزنه که شیوا با عصبانیت فریاد زد : آقا اشتباه گرفتین که همه به ما ها نگاه کردند . عرفان که از خنده نمی تونست خودشو کنترل کنه با تكرار کلمه جدا جدا عقب عقب رفت و با دست به من اشاره کرد که بیا کارت دارم .

رفتم پیش عرفان . از دور شیوا رو می دیدم که از عصبانیت صورتش قرمز شده .

 نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده و به عرفان گفتم دمت گرم . بابا ایول داری . عرفان که خنده هاش آروم شده بود گفت . آقا من دیگه برم . ایشالله به سلامی میای و میبینیمت .

گفتم : دستت درد نکنه ، زحمت کشیدی . وقتی داشت می رفت داد زد : شیوا خانوم با اجازتون و با دست بای بای کرد . حالا منو میگین بعد از دیدن این صحنه و صورت شیوا که اگر یک کیلو هم یخ می ریختیم رو صورتش ، قرمزیش نمی خوابید ، از خنده داشتم می ترکیدم . اما می گن بعد از هر خنده ای گریه است . راست می گن . خلاصه موقع سوار شدن به هواپیما بود . بلند شدم و رفتم طرف  گيت بازرسي  بلیط اما دقت نکرم که شیوا داره پشت سرم میاد . رفتم تو صف  تا نوبتم بشه . نوبتم که شد کارتمو در آوردم و به مامور نشون دادم . مامور گفت شما تنها هستین که شیوا پرید وسط حرفشو گفت نه با همیم . مامور یه نگا به شیوا انداخت و یه نگاه به من . من ابروهامو دادم بالا و بهش گفتم نه با من نیست . منو رد کردو بعد به شیوا که رسید کلی بهش گیر داد . که کارت شناسایی و کلی چیز ازش خواست . من سوار اتوبوس شدم . داشت اتوبوس پر می شد که آخرین نفرا شیوا سوار شد . با عصبانیت اومد طرف من و گفت داشتيم علی آقا . منم که زبونم کنار لبم بود دادمش تو و گفت ما اینیم . یک لحظه تو چشماش برقی از شیطنت رو دیدم که فاز از بدنم پرید . به خودم گفتم این سفر چه شود . گند دماغ .

سوار هواپیما شدم . از پله های هواپیما رفتم بالا و کارت رو به مهمان دار نشون دادمو رفتم سر جام نشستم و اصلا حواسم به شیوا نبود که دیدم از دور داره میاد و اومد صندلی کناری من نشست . من که واقعا هنگ کرده بودم گفتم . شیوا خانوم صندلی شما اون جلو که گفت اون آقا که داره میاد جاش اینجا بود راضیش کردم بیاد جای من بشینه . من که زبونم بند اومده بود و نمی تونستم حرفی بزنم گفتم . بلـــــــــــــــه

من داشتم با موبایلم ور می رفتم که مامان زنگ زد .

الو .

سلام علی . هنوز پرواز نکردی

نه اما الانهاست که پرواز کنم . اگه چیزی خواستین زنگ بزنیا .

باشه . راستی علی هنوز نفرینم نگرفته . شروع کرد مامانم به خندیدن که با عصبانیت گفتم : چرا گرفته . به صورت خفنم گرفته . خداحافظی کردم و خیلی حالم گرفته بود که شیوا با یک حالت خیلی اوا خواهرانه ای گفت . علی چی گرفته ؟ من که شده بودم مثل یک کسی که یک کیلو فلفل رو خالی خالی خورده چشمامو گرد کردمو با عصبانیت گفتم : نفرین .

نفرین ؟ نفرین کی

مامانم

باز دوباره شروع کرد که آره آیا به نفرین اعتقاد داری و کلی حرف زد . اما فهمیده بود که دوباره خراب کاری کرده .

منتظر بودم مهمان دار بیاد و یه چیزی بده این شیوا بخوره شاید ساکت بشه . داشت همین جوری در باره نوشتن اون نوشته ای که تو بلاگم گذاشته بودم حرف می زد که چرا حرفایی که من با شما زدم رو تو بلاگتون گذاشتینو از این جور حرفا که از دور مهمان دار رو دیدم و حرفشو قطع کردمو گفتم : خـــــــــــوب اینم غــــــــذا . با یک حالتی به من نگاه کرد و گفت : معلومه گرسنتونه ؟ تو دلم گفتم . آره اینقدر حرف زدی که دستگاه  مغزيم  مجبور شده سلول های خاکستری رو از نو تولید کنه . بهش گفتم : نسبتا .

عذا رو مهمان دار داد و امیدوارم بودم که دیگه شیوا ساکت شه تا یکم این گوش بیچاره خستگی در کنه . بسته رو باز کردم و از توی بسته ژله رو بیرون آوردم که یک دفعه شیوا گفت علی آقا می دونین ژله چقدر برای دختر ها خیلی خوبه . آروم زیر لب گفتم جان مادرت بیخیال شو بذار کوفت کنم  دیگه که گفت چیزی گفتین که یک دفعه یک فکر شومي به سرم زد و گفتم بله اما اینم شنیدین که اگر دخترا کوچولو ژله زیاد بخورن چون مغزشون کوچیکه باعث میشه سلول های مغزیشون دچار سستی بشه . برای همین اون ژله رو نخورینش بدین به من . براتون ضرر داره و یک خنده خیلی کوچولو کردم . اما کم نیاورد و گفت البته من بزرگ شدم . گفتم جدا . باورم نمیشه مگه چند سالتونه ؟ سی و یک سال . لب پایینمو دادم بالا و گفتم چی جالــــــــــــــــب . نگفتم شما هنوز بزرگ نشدین چون زن ها سنشون رو نمی گم ولی شما گفتی و شروع کردم به خوردن ژله . زیر چشمی نگاش می کردم که از حرصش داشت بسه پسته رو با عصبانیت باز می کرد دوباره گفتم البته پسته برای دخترا بیشتر ضرر داره چون گرمه و صورتشون دون دون می شه و احتمال ترشیده شدنشون خیلی زیاده و ایندفعه یک خنده حسابی کردم .  شیوا رو میگین مونده بود چی بگه بیچاره . دیده بود گیر یک آدم خل و چل افتاده . بلند شد و گفت من بردم دستشویی . با خنده گفتم همون جیش خودتون دیگه ؟ به عنوان مسخره کردن الکی زد زیر خنده و رفت . اما نمی دونستم که تا چند لحظه دیگه چی در انتظار منه . یه یک ربعی شد و دیدم برگشت . نسبتا خوشحال می یومد و اومد و رو صندلی نشست و گفت : می می تونم راحت صحبت کنم . من دیدم خیلی ضد حال بهش زدم اگه الان بهش گیر بدم آمپیلی میشه گفتم راحت باش که یک نیش خند زد و گفت . می دونی علی من هدفم از نوشتن لاگها و نوشته ها در مورد بابات و یا دولت و نظام بخاطر اینکه می خوام عقده های دلم رو خالی کنم . من ایرانی هستم و دوست دارم در ایرانی آزاد زندگی کنم . اما با وجود نظامی که آلان است نمی شه آزاد زندگی کرد . گفتم . بی بند باری و در نبود قید اسلام و دین رو میذاری آزادی و یا شاه داشتن و آمریکایی بودن دولت رو آزادی میگی ؟ گفت نه اما آزادی در مورد همه چیز . در مورد دین و یا در مورد حجاب . گفتم حجاب در قانون اساسی ماست و باید از اون طبعیت کنیم . من عقیده دارم که نباید بدون اعتنا به قوانین یک کشور در اون آزادانه اندیشید . حسابی حرف زد و حرف زدم که داشت دهنم کف می کرد و گوشم از شدت داغی زده بود به چشمام که به مهمان دار گفتم یک لیوان برام آب بیاره . خلاصه به دبی رسیده بودیم . اینقدر خسته شده بودم که حوصله نداشتم بیرون رو نگاه کنم . یاد حرف مامانم افتادم که گفت : نفرین مادر خیلی زود می گیره . وقتی که از فرودگاه اومدم بیرون گفت این شماره موبایل منه . ازش گرفتم و بعد گفت خوب شماره مبایلتو بده ، همین جور که دو طرف لبام می رفت عقب و با خنده گفتم زنگ می زنم . خودش فهمیده بود که یعنی خلاصه هواست باشه ، اینجوریا هم نیست .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 9:52  توسط سید علی ابطحی | 
همیشه آدم آرزوهایی می کنه که بعدا شاید پشیمون بشه که چرا همچین آرزویی رو کرده . مثلا می گین کاشکی زیاد مسافرت می کردم ، اما بعد از مدتی که این آرزوتون بر آورده می شه می گین عجب غلطی کردما که همچین حرفی رو زدم ، چون حسابی خستتون می کنه . یا می گین خدایا یه زنه خوب بهم بده و یا دختر خانوما می گن : خدایا یک شوهر توپ بهم بده اما بعدش شاید عده ای پشیمون بشن که چرا ازدواج کردن .

اما اگر آرزوها رو با فکر و آینده بینی نگاه کنیم برامون نتیجش شیرینه .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 8:46  توسط سید علی ابطحی | 

موبایل چیز خوبیه اما برای بعضی ها شاید بشه گفت اصلا بدرد نمی خوره .

دیروز دور و بر ساعت ۶ بود که با مامانم کار داشتم . خونه نبود برای همین مجبور شدم به موبایلش زنگ بزنم  . همیشه همین جوریه . اعصاب برای آدم نمی زاره  . پنج باری زنگ زدم و هر بار حدود ۱۰ تا ۱۲ بوق آزاد زد . بــــــــــــــــــــــوق . بــــــــــــــــــــــوق . بــــــــــــــــــــــوق . بــــــــــــــــــــــوق  . اما خبری نبود . دیگه ساعت یک ربع به هفت بود که دوباره و برای آخرین بار زنگ زدم که بوق دوم سوم برداشت . دیگه قاط زده بودم . گفتم : آخه مادر من ،  مبایلو برای چی گرفتی . نه خداییش برای چی گرفتی . بعد از اینکه کلی خندید ، بعد گفت : آره تو کیفم بود و سایلنت بودو فلان و بسان . تازشم خانوم تازه یادش اومده بوده که ای موبایلش تو کیفشه  . تا در آورده دیده پسر شاخ شمشادش زنگ زده که برداشته .

واقعا دنیای بدون زن چی میشه . ( رویایی بیش نیست )

موفق ترین مرد ها طبق آمار مجرد ها بودند


راستی این موبایل منه . اما این امیر حسین فوضول زده ترکوندهش . یعنی به اصلاح فلشش کرده . دعا کنین درست شه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:7  توسط سید علی ابطحی | 
چی بگم .

یعنی چی دارم بگم .

همیشه وقتی جایی هستی که تنهایی چیزی نداری که بگی . اما وقتی دور و برت شلوغ باشه ، همیشه حرفایی داری که بزنی .

وقتی آدم با کسی رفیق می شه همیشه دلش براش تنگه . دوست داره همیشه ببیندش .

اینترنت .

رفیق من . اما یک هفته بود که کار دست رسی به اینترنت نداشتم . البته دروغ چرا حوصله نداشتم .

ایندفعه رکورد زدم . یک هفته بدون اینترنت . دیگه نتونستم صبر کنم و اومدم . ببخشیدا این چند روزه آپ نکردم . اما دوباره با رفیقم ، اینترنت آشتی کردمو دوباره از نو شروع می کنم به نوشتن

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 19:38  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM