تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

جامعه ..........
دین .............
مردم ...........
اینا چه مفهومی دارن . تا حالا شده برای یکی از این مفهوم ها ، معنایی در خوره شانشون بیاریم ؟
جامعه . جایی که مردم زندگی می کنن . مردم کسایی که باید زندگی کنند  .
دین . مجموعه قوانینی که برای تعیین هدف خلق شده  ، برای مردم لزوم داره .اما تا بحال فکر کردین که چرا لزوم داره . چرا باید مردم در جامعه دین دار باشند . بله . درسته . بایدی نیست . اما آیا چون قید باید نداریم باید سر خودمون رو کلاه بزاریم . ایا باید بدون دلیل بگیم جامعه بدون دین مردمی آزاد دارد و یا مردم در جامعه بدون دین راحت تر اند و یا دین در جامعه برای مردم دست و پا گیر است ؟؟؟؟
این سوالات رو باید خود عقلمون اون جواب بده نه مردم و یا کسایی که عقیده و نظر شخصی خودشون رو به مردم به صورت تحمیلی ارائه می دهند

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 9:20  توسط سید علی ابطحی | 

همیشه دوست داشتم بشناسمش . نه از اون شناختنهایی که باعث بیشتر شدن فاصله بینمون بشه . یعنی من با شناختن اون باعث اذیتش بشم . برام عادی بود . یعنی فرقی بین اون و یقیه نمی زاشتم . اما همیشه ته دلم یک چیزی بود که می گفت باید بشناسیش . کار سختی بود . تصورش رو می کنم از خودم تعجب در وکنم . چون کسی نبود که براحتی بشه ته دلشو بخونم . آخه برام خیلی جالب بود که حرفای ته دلم مردم رو با نگاه ها و کلماتشون بخونم. این کار رو خیلی دوست داشتم ، اما خوب ضرر هایی هم داره . نمی تونستم حرفامو مستقیم بهش بزنم . آخه می ترسیدم ناراحت بشه و من با خود خواهی خودم که بخوام بشناسمش بیشتر باعث  ناراحتی اون بشم . همیشه کلمات از بیان حقیقت باز می مونن و بهترین راه دو پهلو صحبت کردنه . ولی باز تردید داشتم . می ترسیدم . ترسم از این بود که با حرفان از دستش بدم . شایدم می ترسیدم که با کلمات مبهمی که می سازم قلبشو بشکنم . گفتم زمان بهترین راه کمکه . زمان رو خدا خیرش بده . خدا ایشالله هرچی می خواد بهش بده . باعث شد خوب بشناسمش . باعث شد دیگران رو هم بشناسم . باعث شد راحت تر بگم که می خوام درکت کنم . می خوام وقتی ناراحته ، غمگین باشم و وقتی خوشحاله شاد . آخر شناختمش . البته اون تنها کسی هست که در مقابلش کم آوردم و نتونستم مثل همیشه تصور کنم . شاید بخاطر زرنگ بودن و یا زیادی خوب بودنشه .  باعث شد من دیدم در مقابل مردم عوض بشه . باعث شد چشمامو دوباره با آب صاف بشورم . باعث شد در دلم رو بعضی حرفا و گفته ها و کارها ببندم . باعث شد احساس تنهایی همیشگیم به سلامی دوباره به آرزوهای دست نیافتنیم بشه . باعث شد علت دوست داشتنشو بفهمم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:1  توسط سید علی ابطحی | 

چرا بعضی وقت ها آدم چشم هاشو روی حقیقت می بنده . چرا آدم حرفای خوب رو بعضی وقت ها جک عام و خاص می دونه . چرا اسم جرات رو بی عقلی و تفکر اندیشمندانه رو تقلید کورکورانه می دونن . من هیچ وقت از شخص و یا افراد خاصی حمایت و یا طرفداری نکردم . اما تو این چند روزه واقعا این حرف توی گلوم گیر کرده بود که چرا نامه احمدی نژاد به بوش که به غیر از بازتاب در خارج از کشور ، بلکه نشانهتفکر بلند بالای ایشونه . بعد از جریان ورود بانوان به داخل ورزشگاه ها و برانگیختن تعجب همگان در این استراژیک عجیب و غریب که معلوم نشد برای جذب هوادار بود و یا برای فروریختن آتش بانوان در فصل تابستون ، این طور فهمیده شد که دولت در امور سیاست داخلی و به طریق اولی سیاست های خارجی دچار ضعف است ، اما در جریان این نامه چند بعد مثبت دیده شد که نمی دونم چرا متاسفانه بعضی از --> ها این رو به تمسخر گرفتند .

۱- بعد از جریان انرژی هسته ای و بحث تحریم و تضعیف ایران در غنی سازی ، این نامه باعث شد که سیاست آمریکا کمی دچار تزلزل شود . یعنی ارائه سوالاتی از دید یک سیاست مدار در متن جامعه و زیر فشار رفتن دولت آمریکا در قبال جواب این نامه باعث به عقب افتاده روند سیاست منفی آمریکا شد

۲- اما از بعدی دیگر ، نشان دادن روند یک دولت در عرصه سیاست خارجی ، باعث بهتر شدن روابط خارجی می شه . یعنی دولت های مقابل با افکار دولت آشنا می شوند . این نامه نشان داد که دولت نهم هر حکم و عملی را در راستای دین و دین گرایی انجام می دهد و منافعی که در این راستا نباشد به یقما برده می شود .

دیشب که از تهران می اومدم قم ، رادیو رو روشن کردم و اتفاقا رادیو آریکا داشت درباره نامه احمدی نژاد تفسیر و توضیح می داد  که یکباره گفت : آقای ابطحی معاون آقای خاتمی در دولت قبل ، نامه احمدی نژاد رو به این جمله خطاب کرده است که در نبود کتاب های طنز در نمایشگاه ، این نامه جای آنان را خالی کرده است . واقعا تعجب کردم که آیا تفکرات عامل این گونه سخنان است و یا تعویض دولت ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:58  توسط سید علی ابطحی | 
                            

خب

شاید بگین : راستی اون پست قبلیت کو ؟؟؟ یا شاید بگین ادامش پس چی شد ؟

اون ادامه داشت اما بی خود بود . برای همین پاکش کردم . پس پی شو نگیرین

اما نمایشگاه

نمایشگاه کتاب تموم شد . من خواستم زود تر برم نمایشگاه اما نشد . چون ما تابستونا زندگی مون میشه مثل مارکو پلو . یا قمم یا کلاردشت یا تهران . قم برای کار های خودم . تهران برای کارهای پدربزرگم ( امور سایت ) و کلار هم برای ییلاق  . زندگییه دیگه . برای همین نشد برم نمایشگاه . بعد فکر کنین باید جبران نه روز نمایشگاه رو می کردم  . از یک طرف کتابهای که خواستم رو پیدا نکردم . از طرفی مشکل همیشگی نمایشگاه یعنی رفت و آمد و سختی اون ،  حسابی خسته شدم . بعدشم که عصری اومدم قم دیگه داشتم می مردم . تازه نگفتم صبحش هم از کلاردشت اومده بودم تهران ، باز از اون بد تر جاده چالوس رو چون بابام خسته بود من نشسته بودم .  .

دیگه خداییش کم آورده بودم . اما نتونستم لاگمو تنها بزارم .  

خواستم در مورد یک مسئله سیاسی مطلب بنویسم اما اصلا حوصله ندارم . ایشالله فردا آپ می کنم

فعلا شب بخیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:19  توسط سید علی ابطحی | 

بعد از اینکه بابام از نمایشگاه کتاب با اون همه خستگی اومد و امیر هم که به پسر خالم داره کمک می کنه تا برای امتحانای کلاس پنجم آماده بشه و مامانم هم که تو این چند روزه به خاطر کار های زیاد خونه خسته شده بود ، تصمیم گرفتیم بریم کنار دریا . اول من نمی خواستم برم . آخه گفتم رفتن کنار دریا چه فائده ای داره . همونو آدم می شینه و یا اینترنت کار می کنه و یا کتا ب می خونه . اما بعد تصمیمم عوض شد و باهاشون رفتم . دم دریا که رسیدیم ، خیلی جالب بود ، از پارسال حدود دو متری دریا بالا اومده بود . اما وقتی سنگی رو برداشتم و انداختم طرف دریا ، یاد این مسئله افتادم که دریا با اون همه عظمتش وقتی سنگی رو توش می اندازی ، اون سنگ رو تو دلش می بره و حتی یک کلمه حرف نمی زنه که " بچه چرا سنگ می اندازی . مگه نمی دونی پر می شم .

چه قدر خوبه آدم دلش مثل دریا باشه . ناراحتی ها و غم ها رو تو خودش فرو ببره و بزاره تو دلش غرق بشن . بر سر مسائل دشوار زندگی راحت باشه و هیچ شکایتی نداشته باشه تا خود خدا اونا رو درست کنه .

من که به دریا همیشه حسودیم میشه که چقدر بزرگه و باز هم مهربونه . اما در عین حال نامرده . چون کسایی که شنا هم بلد نباشند رو تو خودش فرو می بره .

راستی تا چند روزه آینده داستانی رو از حامد کبیری همون دوستی که در پست های قبلی براتون گفتم رو می خوام تعریف کنم . بد نیست برای حضور ذهنتون هم که شده نگاهی به " این یعنی چه " که در رابطه با حامد کبیری بود بخونین تا بهتر داستان رو متوجه بشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 9:54  توسط سید علی ابطحی | 

داريم به انتخابات خبرگان و شوراها نزديک مي شويم . ديشب آقاي باهنر نائب رئيس مجلس داشت علت هاي واگذاري نظارت رو به شوراي نگهبان مي گفت . خيلي جالب بود . چون از سخنان ايشان بيشتر بوي ترحم استشمام مي شد تا روشن کردن بهتر شدن  علت هاي مجلسي ها .
از طرفي انتخابات خبرگان در دست کار شوراي نگهبان است .
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و دستور حضرت امام رحمت الله عليه مبني بر حفظ نظام جمهوري اسلامي ، با ايجاد شوراها و مجمع هاي کثير  در عرصه سريع تر شدن پيشبرد اهداف نظام ، روز به روز پايه هاي جمهوري اسلامي محکم و استوار شد .
اما در اين زمانه و با تنوع افکار و تئوري هاي متنوع در جامعه ، گمان مي رود بعضي از احزاب چشم بر مجلس خبرگان دوخته اند . اما چشم دوختن به محفلي در جامعه نياز به قبول آن محفل و موازي بودن آن تفکرات با عقائد محفل دارد . مثل مجلس هفتم و يا دولت . اما مجلس خبرگان با بودن حضرات عظام ، احتمال تفکرات اصلاحات آيا اين حرف اصلاح طلبان مبني بر سرمايه گذاري در مجلس خبرگان مي تواند نياز آنان را مبني بر گشايش مشکلاتشان در اجراي اصلاحات صحيح که به قول آقاي خاتمي " ما در عرصه اثبات اصلاحات کند حرکت کرديم " مي تواند جواب گو باشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:31  توسط سید علی ابطحی | 
دوست دارم با خودم در دو دل کنم . یعنی بهتر بگم ، دوست دارم با خودم حرف بزنم . آخه اول می شینم و همه حرفامو گوش می کنم و بعدش میشینم برای خودم توضیح می دوم که فلان کارت اشتباه بود . مامانم میگه کسی که با خودش حرف بزنه خل شده . اما ه نظر من خل بودن به این نیست که آدم با کسی در دل کنه که خوب بشناستش . خوب درکش کنه . همه خوبیها و بدی ها شو بشناسه . با آرزوهاش آشنا باشه و بدونه تو دلش چی میگذره تا بهتر سر حرفاش تصمیم بگیره . بعضی وقتا از حرفایی که برای خودم می زنم خندم می گیره . می گم چی حرفایی بوده که تا حالا نزده بودم و یا چه خاطراتی رو دارم که داشته فراموش می شده و دوباره زنده اش کردم .

رفاقت با خودم برام خیلی جالب و تجربه ای خوب بود . چون با این وسیله میشه آدمها رو بهتر شناخت . چون خودتو خوب شناختی و برای شناختن دیگران باید مثل خودت اونا رو بشناسی .

البته لازمه در دو دل کردن برای خودم اینکه با خودم حرف بزنم . البته نه بلند بلندا نه . تو دلم . اما خوب بعضی وقتا سه می شه و تو وسط جمعیت و یا تو خونه جلوی مامان بابام و یا امیر می زنم زیر خنده . بیچاره مامانم ُ فکر می کنه بچش دیوونه شده .

اما واقعیتش رو می گم . کسی که با خودش حرف بزنه نتنها دیوونه نیست بلکه عاقل هم هست . چون خودشو شناخته

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:14  توسط سید علی ابطحی | 
من دوباره اومدم کلاردشت

کارام رو تو تهران و قم انجام دادم و دوباره به دامان طبیعت باز گشتم . چی کار کنیم دیگه زندگیه . باید شیش ماه قم باشیم ، شیش ماه اینجا . البته سعی می کنم هر یکی دو هفته یک بار بیام اون ورا . چون نباید بزارم جوم داهاتی بشه

البته خوبه اینجا . وقت بیشتری دارم تا روی نوشته هام کار کنم . چند تا مطالب باهال نوشتم که می خوام تو این مدت براتون آف کنم .

راستی اینجا تو حسن کیف یک کافینت داره که خیلی باهاله . دیروز با امیر رفته بودیم برای اینترنت . من درو باز کردم دیدم حدود ده پونزده تا بچه ریختن اونجا . اول فکر کردم مهد کئدکه . بعد دوزاریم افتاد که نه کافینته . خلاصه سنگ کوب کردم که عجب . نمی دونستیم اینجا اینقدر اینترنی هست .

فعلا تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:54  توسط سید علی ابطحی | 

بعضی وقتا فکر ميکنم سياست فقط يک عالمه کلمات قلمبه و سلمبه که کسی اونارو نفهمه . يا درگيری بين جناح ها ست . يا حفظ کردن تمام ارگنها يا جناح ها و يا شناختن تمام دولت مردان باشه . سياسی بودن در جامعه ما شده با کلاس بودن . يعنی با کلاسی بودن رو در دونستن و سر دراوردن در مسأل سياسي می دونن . شيخ اصلاحت . مهدی کروبی . نگهبان اصلاحت . کسی که همه چيزه خودش رو در راه محقق کردن اصلاحت آقای خاتمی گذاشت . امّا اين روند با دولت نهم و سياست جديد دولت که به قول روزنامه شرق ( رئیس جمهور راست از دنده چپ ) مثل مبارزه با بد حجابی و يا برخورد با متخلفين اداری و يا دين گرایی در سياست ، معنای اصلاحت را از ديده طرف مقابل بايد ببينن . سکوت محافظه کاران با قرار داده شدن آقای رفسنجانی در انتخابت نهم رياست جمهوری و قبول اين وضعيت از ديدگاه ايشان ، يک نو پيشبينی براي قِلت آراء رو به وجود آورد . امّا بعد از کنار رفتن آقای خاتمی از راس حکومت و زمين خوردن جناب معين در قبل و بعد از انتخابات و بدست آوردن بيشترين آراء اصلاح طلب ها ،  باعث به وجود آمدن ضمينه فعاليت گسترده برای آقای کروبی شد . تأسيس حزبه اعتماد ملی و دوشا دوش شدن با محافظه کاران و غوقا در خانه احزاب ، جان تازه ای به تفکرات 8 ساله خاتمی داد . اين آتش زير خاکستر را شعل ور کرد . امّا براستی با تغيير همه افکار و بهتر بگم تغيير 100% افکار ميشه اين تيغه بران در بنياد افکار دوباره رخنه می کنه ؟؟  يعنی ميشه با برپايی جلسات و گفت و شنود در باره حرف های نا گفتنی در اين چند ساله ، باعث تأثير حرف های قديمی باشيم . ما که بخيل نيستيم ايشالله خدا تمام آرزوو های مردم رو براورده کنه .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:58  توسط سید علی ابطحی | 

ماشین رو نزدیک پاساژ پایتخت پارک کردمو راه افتادم . اومدم در در پاساژ و زنگ زدم به مرتضی ، گفتم هستی بیام پیشت ؟ گفت آره بیا . رفتم طبقه پایین و از دور دیدمش که تو مغازه بود . بعد از چاق سلامتی و احوال پرسی رفتیم سر اصل مطلب . گفتم یک لبتاب برای بابام میخوام . خندید و گفت : چرا بابا نیومد . گفتم : کار داشت نشد بیاد . خلاصه لبتاب و خریدمو داشت فاکتور رو می نوشت که گفت : این هم یک لبتاب سونی برای جناب ابطحی گل . تو همین بین یکی از بیرون مغازه گفت : شما آقای ابطحی هستین ؟ صداش زنونه بود و می خورد 30 تا 35 سالش باشه . برگشتمو گفتم : باید باشم ؟ ظاهرش معلوم بود از اون زنایی که نسبتا حیا رو گذاشته تو خونه و اومدن بیرون . حالم از این جور آدما بهم می خورده ، چون واقعا ضعیف النفس هستن . خلاصه من تو مغازه بودم و اون بیرون . گفت : بیاین بیرون کارتون دارم . گفتم : شما منو کار دارین ، پس شما باید بیاین تو . چشماشو تو هم کرد و بعد مثل فندق گردشون کرد و گفت کار واجب دارم باهاتون . مرتضی زیر لب گفت : میشناسیش ؟ گفتم نه . اما باید از اون زنایی باشه که فرتی جوش میاره و آتیشی می شه . لبتابو گرفتمو اومدم برم بیرون . اون دم در واستاده بود و داشت منو نگاه می کرد . تا اومد یک کلمه حرف بزنه ، موبایلم زنگ زد . بدون اینکه بهش اعتنا کنم تلفن رو جواب دادم . چند دقیقه ای صحبت کردم و پاک ازش یادم رفته بود . داشتم می رفتم که گفت : ببخشیدا من چغندر نیستم کارتون دارم . گفتم : ببخشید . بفرمایین . گفت منو نشناختین ؟ گفتم : نه . گفت من شیوا هستم . گفتم اِ اِ چی جالب . گفت شناختین منو ؟ گفتم : فکر کنم یک ده هزار تایی شیوا با فامیل های مختلف هست . شما این آدرسی که دادین خیلی دقیقه . و یک نیش خند زدم . صورتش قرمز شدو گفت : مگه من با شما شوخی دارم . من همین طور که می خندیدم گفتم . : خانوم شیوا من کار دارم ، خیلی هم کار دارم . اگه شما می خواین بیست سوالی راه بندازین من اصلا حوصله ندارم . داشتم می رفتم که گفت بابا من شیوا هستم . وبلاگ نویس . همونی که برای بابات نوشته . واستادمو گفتم از کجا معلوم . گفت به این نشون که تو وبلاگت یکبار یک نظر خصوصی برات دادم با فلان متن . راست می گفت بجز خودم کسی خبر نداشت . گفتم خوب من چیکار کنم . شیوا خانوم ، اولا من از کسایی که زود باهام خودمونی میشن حساسیت دارم . در ثانی گفتم کار زیاد دارم و وقت ندارم الآن با شما صحبت کنم . گفت : یکم بیشتر طول نمی کشه . گفت چی طول نمی کشه ؟ گفت چند کلمه می خوام باهات صحبت کنم . گفتم : نگفتم خودمونی نشیتن . گفت : ببخشید . همین جوری واستاده بودم که گفت : ماشینم همین نزدیکی یاست تشریف میارین ؟ گفتم . من می گم نره شما می گین بدوش . شیوا خانوم من کار دارم .و دوباره راه افتادم . گفت : پس می تونم تا دم ماشین باهاتون بیام . ؟ گفتم بفرمایین . اون راه افتاد و منم راه افتادم . .... اولش یکم من من کردم و بعد شروع کرد به حرف زدن . اول گفت : شما منو چیجور آدمی می بینی ؟ اخمامو کردم تو همو لبامو رو هم فشردم . فهمید باز اشتباه کرده و گفت : ببخشید شما منو چی جور می بینین ؟ گفتم : واقعیتشو بگم . گفت بگین ؟ گفتم شما یک عادم خیلی عصبی هستین که وقتی در مقابل کسی کم میارین فرتی قرمز می شین . انگشت کوچیکه دست راستشو آورد بالا و شروع کرد به خاروندن بینیش . گفتم : شما اکثر حرفاتون خیلی تکراری و شبیه همه . یعنی معلومه تو یک روند بیشتر حرف نمی زنین . این نشون می ده که خیلی از نظر فکری ضعیفین . شما فکر می کنین خیلی باهوشین و برای همین تو اکثر اوقات از مردم ضرر دیدین . بعد گفتم : شما احتمالا یک دوست پسر داشتین که گذاشته و رفته ، درسته ؟ معلوم بود سرما خورده . چون بینیشو کشید بالا و گفت ؟ بله درسته . بعد گفت : خوب دیگه چی ؟ دیگه رسیده بودم طرف ماشین . گفتم . یه چیزی بگم شیوا خانوم . گفت بگو که بعد تصحیح کرد بگین . من در ماشین رو باز کردمو شیشه رو دادم پایین و نشستم تو ماشین و گفتم : خانوم شیوا . شما یا یک آدم خیلی عقده ای هستین و یا اصلا اعتقاد به دین و آخرت ندارین . زد زیر خند و تا اومد حرف بزنه گفتم : صبر کنین هنوز حرفم تموم نشده . و ادامه دادم : نوشته هاتون خیلی خسته کننده و یک نواخته و این اصلا هیچ فائده ای نداره . اگر شما با ایران بدین که چرا با اعتقادات بازی می کنین و اگر با دین بدین پس چرا با کشور بازی می کنین . ؟ همون طور که من نشسته بودم و اون بیرون واستاده بود گفت : ببینین آقای ابطحی . گفتم : علی هستم : گفت ببینین علی آقا من افکار خودم رو می نویسم و به کسی هم ربطی نداره . کلی حرف زد . منم دیگه حوصلم داشت سر می رفت اما دیدم زشته وسط حرفش برم . همین جور داشت حرف می زد که گفت : می تونم بشینم تو ؟ .............. همین جوری که نگاش می کردم گفتم : خانوم شیوا عرض کردم خدمتتون من کار دارم ، تازه دیرمم شده . کاری داشتین تو وبلاگم نظر بدین . گفت آی دی یاهو ندارین . گفتم دارم اما ......... !! گفت : ما چی . اما وقت ندارم . دیگه داشت جوش میاورد و به خودم گفتم چند دقیقه دیگه باشم میگیره منو می زنه . . ماشین رو روشن کردم و زدم دند یک و گفتم : براتون تاکسی خبر کنم : دیگه منپثل کتری جوش اومده گفت : نخیر خودم موبایل دارم . زدم زیر خنده و گفتم : شما گفتین که ماشین دارم . پس تاکسی می خواین چیکار و دیگه حوصله کل کل نداشتمو راه افتادم . از تو آینده می دیدم که مثل یخ داره از جوش خوردن آب می شه .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:26  توسط سید علی ابطحی | 
تازه داشت غروب می شد . می گفت خیلی دلم گرفته . همش آه می کشید  که آدم دلش براش کباب می شد . نمی تونست حتی یک کلمه حرف بزنه . تصمیم گرفت بنویسه . از تو کیفش قلم و کاعذ رو در آورد و شروع کرد به نوشتن .

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت امام زمان

حال شما ؟ خوب هستین ؟ خواستم خدمتتون عرض کنم که من یک سری حرف ها دارم که نمی تونم با صدای بلند برای شما بگم . شاید قدرت بیان کلمات و ردیف کردن این کلمات به هم ریخته در ذهنم رو ندارم . اما بوسیله نامه همه اش رو بهتون می گم . البته می دونم شمال می دونین . اما باز گو کردن حرفها باعث عبرت از اونها می شه . پس با نام خدا شروع می کنم . من .... . . .. . . . .. . . .... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . . شد .

خیلی عذر می خوام که وقتتون رو گرفتم . برام خیلی دعا کنید . بعد نامه رو دستش گرفت اما نمی دونست چی کار کنه . یک دفعه یادش اومد که تو مسجد جمکران یک چاهی هست به نام عریضه که نامه های حضرت رو تو اون می اندازند . هم این بخه ذهنش اومد دستشو برد بالا و گفت . تاکسی . چندی نگذشت که چشمش به گنبد فیروزه ای جمکران افتاد . برق امید چشمانشو پر کرده بود . دم در که رسید ، سلام داد ، اما تا اومد حرکت کنه یک پسره پنج ساله بهش گفت : آقا چاه عریضه کجاست ؟ ازش پرسید ؟ برای چی می خوای ؟ پسرک گفت : من دوچرخه می خواستم و برای همین برای امام زمان نامه نوشتمک که بهم دوچرخه بدن . با تعجب بهش گفتم . یعنی بابات نمی تونه برات بخره ؟ گفت چرا . بهم گفته برات می خرم ، اما من دوچرخه ای که از امام زمانم بگیرم بیشتر دوست دارم . بعد گفت : دو نفری راه افتادیم و پرسون پرسون رسیدیم به چاه . خیلی شلوغ بود به زور خودمون رو رسوندیم کنار چاه و ناتمه رو از تو جیبم در آوردم و انداختم تو چاه . مثل روز یقین داشتم که جوابش تا چند روز دیگه میاد

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:46  توسط سید علی ابطحی | 
سلام بر همه دوستان خودم . من الآن کلاردشت هستم . ما همیشه فصل بهار که میشه میایم کلاردشت و متاسفانه اینجا اینترنت نیست . البته کافینتی داره ، اما بلاخره از من که روزی سه تا چهار ساعت اینترنت کار می کردم و الآن که کم کم در هفته یک ساعت کار می کنم خیلی سخته . البته تا یک ماهه دیگه بر می گردم قم . چون امتحانام شروع می شه و باید دوباره برگردم .

البته هوا خیلی خوبه اینجا اما واقعا دارم کلافه می شم . آخه ما شش ماه اینجا نبودیم و خونمون خیلی بهم ریخته است و باید حسابی تمیز کاری کنیم . خواستم خیلی چیزا بنویسم اما اصلا حوصله لاگ نویسی رو ندارم . شاید تو این چند ماهه هفته یا چند روز یک بار بنویسم . واقعا شرمده همتونم . نتونستم به قولی که به خودم داده بودم وفا کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:25  توسط سید علی ابطحی | 
خواستم بشینم بنویسم اما حوصله نداشتم . آخه این چند روزه خیلی خسته شدم . چند روز پیش وقتی داشتیم با داداشم تاب بازی می کردیم ( بچه خجالت نمی کشی بازی می کنی . برو عمو ) از تاب افتاد و سرش شیکست . بردیمش بیمارستان و کلی دوندگی و بعدشم الحمد لله بخیر گذشت .

این یک طرف از طرفی دیگه ، عروسی دختر عمه ام تو اصفهان بود که نتونستم برم و پسر عمم که اسمش مهدی هست اومد پیشمون . خیلی پسره باحالیه . ده سالشه و خیلی هم شیطونه . آخه من و امیر تنها پسر دایی های اونیم . یه چیزی بگم در مورد مهدی و اون اینکه ، عاشق بازی امپایرزه . البته نا گفته نمونه که من از اون عاشق ترم . خیلی امپایرز رو دوست دارم و اگه بتونم وقت های بیکاریم می شینم بازی می کنم . بگذریم . اون یک عادتی که داره باید یکی بازی کنه و اون نگاه کنه . اینجوری بیشتر حال می کنه . من بیچاره هم نشستم و تا جر بازی رو براش رفتم . دیگه از کت و کول افتادم . آخه یک مسئله دیگه هست و اون اینکه من چند روزیه به صورت فجیهی سرما خوردم . الآن هم که دارم می نویسم ، به زور دارم انگشتامو فشار می دم .

خواستم در رابطه با تحول در زندگی بنویسم ، اما اصلا حوصلشو ندارم .

خیلی حالم بده . خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی . اینقدر فیش فیش کردم داره دماغم مثل نخود میشه .

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:18  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM