![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
![]() جامعه .......... دین ............. مردم ........... اینا چه مفهومی دارن . تا حالا شده برای یکی از این مفهوم ها ، معنایی در خوره شانشون بیاریم ؟ جامعه . جایی که مردم زندگی می کنن . مردم کسایی که باید زندگی کنند . دین . مجموعه قوانینی که برای تعیین هدف خلق شده ، برای مردم لزوم داره .اما تا بحال فکر کردین که چرا لزوم داره . چرا باید مردم در جامعه دین دار باشند . بله . درسته . بایدی نیست . اما آیا چون قید باید نداریم باید سر خودمون رو کلاه بزاریم . ایا باید بدون دلیل بگیم جامعه بدون دین مردمی آزاد دارد و یا مردم در جامعه بدون دین راحت تر اند و یا دین در جامعه برای مردم دست و پا گیر است ؟؟؟؟ این سوالات رو باید خود عقلمون اون جواب بده نه مردم و یا کسایی که عقیده و نظر شخصی خودشون رو به مردم به صورت تحمیلی ارائه می دهند |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 9:20 توسط سید علی ابطحی |
|
|
همیشه دوست داشتم بشناسمش . نه از اون شناختنهایی که باعث بیشتر شدن فاصله بینمون بشه . یعنی من با شناختن اون باعث اذیتش بشم . برام عادی بود . یعنی فرقی بین اون و یقیه نمی زاشتم . اما همیشه ته دلم یک چیزی بود که می گفت باید بشناسیش . کار سختی بود . تصورش رو می کنم از خودم تعجب در وکنم . چون کسی نبود که براحتی بشه ته دلشو بخونم . آخه برام خیلی جالب بود که حرفای ته دلم مردم رو با نگاه ها و کلماتشون بخونم. این کار رو خیلی دوست داشتم ، اما خوب ضرر هایی هم داره . نمی تونستم حرفامو مستقیم بهش بزنم . آخه می ترسیدم ناراحت بشه و من با خود خواهی خودم که بخوام بشناسمش بیشتر باعث ناراحتی اون بشم . همیشه کلمات از بیان حقیقت باز می مونن و بهترین راه دو پهلو صحبت کردنه . ولی باز تردید داشتم . می ترسیدم . ترسم از این بود که با حرفان از دستش بدم . شایدم می ترسیدم که با کلمات مبهمی که می سازم قلبشو بشکنم . گفتم زمان بهترین راه کمکه . زمان رو خدا خیرش بده . خدا ایشالله هرچی می خواد بهش بده . باعث شد خوب بشناسمش . باعث شد دیگران رو هم بشناسم . باعث شد راحت تر بگم که می خوام درکت کنم . می خوام وقتی ناراحته ، غمگین باشم و وقتی خوشحاله شاد . آخر شناختمش . البته اون تنها کسی هست که در مقابلش کم آوردم و نتونستم مثل همیشه تصور کنم . شاید بخاطر زرنگ بودن و یا زیادی خوب بودنشه . باعث شد من دیدم در مقابل مردم عوض بشه . باعث شد چشمامو دوباره با آب صاف بشورم . باعث شد در دلم رو بعضی حرفا و گفته ها و کارها ببندم . باعث شد احساس تنهایی همیشگیم به سلامی دوباره به آرزوهای دست نیافتنیم بشه . باعث شد علت دوست داشتنشو بفهمم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:1 توسط سید علی ابطحی |
|
چرا بعضی وقت ها آدم چشم هاشو روی حقیقت می بنده . چرا آدم حرفای خوب رو بعضی وقت ها جک عام و خاص می دونه . چرا اسم جرات رو بی عقلی و تفکر اندیشمندانه رو تقلید کورکورانه می دونن . من هیچ وقت از شخص و یا افراد خاصی حمایت و یا طرفداری نکردم . اما تو این چند روزه واقعا این حرف توی گلوم گیر کرده بود که چرا نامه احمدی نژاد به بوش که به غیر از بازتاب در خارج از کشور ، بلکه نشانهتفکر بلند بالای ایشونه . بعد از جریان ورود بانوان به داخل ورزشگاه ها و برانگیختن تعجب همگان در این استراژیک عجیب و غریب که معلوم نشد برای جذب هوادار بود و یا برای فروریختن آتش بانوان در فصل تابستون ، این طور فهمیده شد که دولت در امور سیاست داخلی و به طریق اولی سیاست های خارجی دچار ضعف است ، اما در جریان این نامه چند بعد مثبت دیده شد که نمی دونم چرا متاسفانه بعضی از --> ها این رو به تمسخر گرفتند . ۱- بعد از جریان انرژی هسته ای و بحث تحریم و تضعیف ایران در غنی سازی ، این نامه باعث شد که سیاست آمریکا کمی دچار تزلزل شود . یعنی ارائه سوالاتی از دید یک سیاست مدار در متن جامعه و زیر فشار رفتن دولت آمریکا در قبال جواب این نامه باعث به عقب افتاده روند سیاست منفی آمریکا شد ۲- اما از بعدی دیگر ، نشان دادن روند یک دولت در عرصه سیاست خارجی ، باعث بهتر شدن روابط خارجی می شه . یعنی دولت های مقابل با افکار دولت آشنا می شوند . این نامه نشان داد که دولت نهم هر حکم و عملی را در راستای دین و دین گرایی انجام می دهد و منافعی که در این راستا نباشد به یقما برده می شود . دیشب که از تهران می اومدم قم ، رادیو رو روشن کردم و اتفاقا رادیو آریکا داشت درباره نامه احمدی نژاد تفسیر و توضیح می داد که یکباره گفت : آقای ابطحی معاون آقای خاتمی در دولت قبل ، نامه احمدی نژاد رو به این جمله خطاب کرده است که در نبود کتاب های طنز در نمایشگاه ، این نامه جای آنان را خالی کرده است . واقعا تعجب کردم که آیا تفکرات عامل این گونه سخنان است و یا تعویض دولت ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:58 توسط سید علی ابطحی |
|
خب شاید بگین : راستی اون پست قبلیت کو ؟؟؟ یا شاید بگین ادامش پس چی شد ؟ اون ادامه داشت اما بی خود بود . برای همین پاکش کردم . پس پی شو نگیرین اما نمایشگاه نمایشگاه کتاب تموم شد . من خواستم زود تر برم نمایشگاه اما نشد . چون ما تابستونا زندگی مون میشه مثل مارکو پلو . یا قمم یا کلاردشت یا تهران . قم برای کار های خودم . تهران برای کارهای پدربزرگم ( امور سایت ) و کلار هم برای ییلاق دیگه خداییش کم آورده بودم . اما نتونستم لاگمو تنها بزارم . خواستم در مورد یک مسئله سیاسی مطلب بنویسم اما اصلا حوصله ندارم . ایشالله فردا آپ می کنم فعلا شب بخیر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:19 توسط سید علی ابطحی |
|
بعد از اینکه بابام از نمایشگاه کتاب با اون همه خستگی اومد و امیر هم که به پسر خالم داره کمک می کنه تا برای امتحانای کلاس پنجم آماده بشه و مامانم هم که تو این چند روزه به خاطر کار های زیاد خونه خسته شده بود ، تصمیم گرفتیم بریم کنار دریا . اول من نمی خواستم برم . آخه گفتم رفتن کنار دریا چه فائده ای داره . همونو آدم می شینه و یا اینترنت کار می کنه و یا کتا ب می خونه . اما بعد تصمیمم عوض شد و باهاشون رفتم . دم دریا که رسیدیم ، خیلی جالب بود ، از پارسال حدود دو متری دریا بالا اومده بود . اما وقتی سنگی رو برداشتم و انداختم طرف دریا ، یاد این مسئله افتادم که دریا با اون همه عظمتش وقتی سنگی رو توش می اندازی ، اون سنگ رو تو دلش می بره و حتی یک کلمه حرف نمی زنه که " بچه چرا سنگ می اندازی . مگه نمی دونی پر می شم . چه قدر خوبه آدم دلش مثل دریا باشه . ناراحتی ها و غم ها رو تو خودش فرو ببره و بزاره تو دلش غرق بشن . بر سر مسائل دشوار زندگی راحت باشه و هیچ شکایتی نداشته باشه تا خود خدا اونا رو درست کنه . من که به دریا همیشه حسودیم میشه که چقدر بزرگه و باز هم مهربونه . اما در عین حال نامرده . چون کسایی که شنا هم بلد نباشند رو تو خودش فرو می بره . راستی تا چند روزه آینده داستانی رو از حامد کبیری همون دوستی که در پست های قبلی براتون گفتم رو می خوام تعریف کنم . بد نیست برای حضور ذهنتون هم که شده نگاهی به " این یعنی چه " که در رابطه با حامد کبیری بود بخونین تا بهتر داستان رو متوجه بشین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 9:54 توسط سید علی ابطحی |
|
داريم به انتخابات خبرگان و شوراها نزديک مي شويم . ديشب آقاي باهنر نائب رئيس مجلس داشت علت هاي واگذاري نظارت رو به شوراي نگهبان مي گفت . خيلي جالب بود . چون از سخنان ايشان بيشتر بوي ترحم استشمام مي شد تا روشن کردن بهتر شدن علت هاي مجلسي ها . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:31 توسط سید علی ابطحی |
|
|
دوست دارم با خودم در دو دل کنم . یعنی بهتر بگم ، دوست دارم با خودم حرف بزنم . آخه اول می شینم و همه حرفامو گوش می کنم و بعدش میشینم برای خودم توضیح می دوم که فلان کارت اشتباه بود . مامانم میگه کسی که با خودش حرف بزنه خل شده . اما ه نظر من خل بودن به این نیست که آدم با کسی در دل کنه که خوب بشناستش . خوب درکش کنه . همه خوبیها و بدی ها شو بشناسه . با آرزوهاش آشنا باشه و بدونه تو دلش چی میگذره تا بهتر سر حرفاش تصمیم بگیره . بعضی وقتا از حرفایی که برای خودم می زنم خندم می گیره . می گم چی حرفایی بوده که تا حالا نزده بودم و یا چه خاطراتی رو دارم که داشته فراموش می شده و دوباره زنده اش کردم .
رفاقت با خودم برام خیلی جالب و تجربه ای خوب بود . چون با این وسیله میشه آدمها رو بهتر شناخت . چون خودتو خوب شناختی و برای شناختن دیگران باید مثل خودت اونا رو بشناسی . البته لازمه در دو دل کردن برای خودم اینکه با خودم حرف بزنم . البته نه بلند بلندا نه . تو دلم . اما خوب بعضی وقتا سه می شه و تو وسط جمعیت و یا تو خونه جلوی مامان بابام و یا امیر می زنم زیر خنده . بیچاره مامانم ُ فکر می کنه بچش دیوونه شده . اما واقعیتش رو می گم . کسی که با خودش حرف بزنه نتنها دیوونه نیست بلکه عاقل هم هست . چون خودشو شناخته |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:14 توسط سید علی ابطحی |
|
|
من دوباره اومدم کلاردشت
کارام رو تو تهران و قم انجام دادم و دوباره به دامان طبیعت باز گشتم . چی کار کنیم دیگه زندگیه . باید شیش ماه قم باشیم ، شیش ماه اینجا . البته سعی می کنم هر یکی دو هفته یک بار بیام اون ورا . چون نباید بزارم جوم داهاتی بشه البته خوبه اینجا . وقت بیشتری دارم تا روی نوشته هام کار کنم . چند تا مطالب باهال نوشتم که می خوام تو این مدت براتون آف کنم . راستی اینجا تو حسن کیف یک کافینت داره که خیلی باهاله . دیروز با امیر رفته بودیم برای اینترنت . من درو باز کردم دیدم حدود ده پونزده تا بچه ریختن اونجا . اول فکر کردم مهد کئدکه . بعد دوزاریم افتاد که نه کافینته . خلاصه سنگ کوب کردم که عجب . نمی دونستیم اینجا اینقدر اینترنی هست . فعلا تا بعد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:54 توسط سید علی ابطحی |
|
![]() بعضی وقتا فکر ميکنم سياست فقط يک عالمه کلمات قلمبه و سلمبه که کسی اونارو نفهمه . يا درگيری بين جناح ها ست . يا حفظ کردن تمام ارگنها يا جناح ها و يا شناختن تمام دولت مردان باشه . سياسی بودن در جامعه ما شده با کلاس بودن . يعنی با کلاسی بودن رو در دونستن و سر دراوردن در مسأل سياسي می دونن . شيخ اصلاحت . مهدی کروبی . نگهبان اصلاحت . کسی که همه چيزه خودش رو در راه محقق کردن اصلاحت آقای خاتمی گذاشت . امّا اين روند با دولت نهم و سياست جديد دولت که به قول روزنامه شرق ( رئیس جمهور راست از دنده چپ ) مثل مبارزه با بد حجابی و يا برخورد با متخلفين اداری و يا دين گرایی در سياست ، معنای اصلاحت را از ديده طرف مقابل بايد ببينن . سکوت محافظه کاران با قرار داده شدن آقای رفسنجانی در انتخابت نهم رياست جمهوری و قبول اين وضعيت از ديدگاه ايشان ، يک نو پيشبينی براي قِلت آراء رو به وجود آورد . امّا بعد از کنار رفتن آقای خاتمی از راس حکومت و زمين خوردن جناب معين در قبل و بعد از انتخابات و بدست آوردن بيشترين آراء اصلاح طلب ها ، باعث به وجود آمدن ضمينه فعاليت گسترده برای آقای کروبی شد . تأسيس حزبه اعتماد ملی و دوشا دوش شدن با محافظه کاران و غوقا در خانه احزاب ، جان تازه ای به تفکرات 8 ساله خاتمی داد . اين آتش زير خاکستر را شعل ور کرد . امّا براستی با تغيير همه افکار و بهتر بگم تغيير 100% افکار ميشه اين تيغه بران در بنياد افکار دوباره رخنه می کنه ؟؟ يعنی ميشه با برپايی جلسات و گفت و شنود در باره حرف های نا گفتنی در اين چند ساله ، باعث تأثير حرف های قديمی باشيم . ما که بخيل نيستيم ايشالله خدا تمام آرزوو های مردم رو براورده کنه . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:58 توسط سید علی ابطحی |
|
|
ماشین رو نزدیک پاساژ پایتخت پارک کردمو راه افتادم . اومدم در در پاساژ و زنگ زدم به مرتضی ، گفتم هستی بیام پیشت ؟ گفت آره بیا . رفتم طبقه پایین و از دور دیدمش که تو مغازه بود . بعد از چاق سلامتی و احوال پرسی رفتیم سر اصل مطلب . گفتم یک لبتاب برای بابام میخوام . خندید و گفت : چرا بابا نیومد . گفتم : کار داشت نشد بیاد . خلاصه لبتاب و خریدمو داشت فاکتور رو می نوشت که گفت : این هم یک لبتاب سونی برای جناب ابطحی گل . تو همین بین یکی از بیرون مغازه گفت : شما آقای ابطحی هستین ؟ صداش زنونه بود و می خورد 30 تا 35 سالش باشه . برگشتمو گفتم : باید باشم ؟ ظاهرش معلوم بود از اون زنایی که نسبتا حیا رو گذاشته تو خونه و اومدن بیرون . حالم از این جور آدما بهم می خورده ، چون واقعا ضعیف النفس هستن . خلاصه من تو مغازه بودم و اون بیرون . گفت : بیاین بیرون کارتون دارم . گفتم : شما منو کار دارین ، پس شما باید بیاین تو . چشماشو تو هم کرد و بعد مثل فندق گردشون کرد و گفت کار واجب دارم باهاتون . مرتضی زیر لب گفت : میشناسیش ؟ گفتم نه . اما باید از اون زنایی باشه که فرتی جوش میاره و آتیشی می شه . لبتابو گرفتمو اومدم برم بیرون . اون دم در واستاده بود و داشت منو نگاه می کرد . تا اومد یک کلمه حرف بزنه ، موبایلم زنگ زد . بدون اینکه بهش اعتنا کنم تلفن رو جواب دادم . چند دقیقه ای صحبت کردم و پاک ازش یادم رفته بود . داشتم می رفتم که گفت : ببخشیدا من چغندر نیستم کارتون دارم . گفتم : ببخشید . بفرمایین . گفت منو نشناختین ؟ گفتم : نه . گفت من شیوا هستم . گفتم اِ اِ چی جالب . گفت شناختین منو ؟ گفتم : فکر کنم یک ده هزار تایی شیوا با فامیل های مختلف هست . شما این آدرسی که دادین خیلی دقیقه . و یک نیش خند زدم . صورتش قرمز شدو گفت : مگه من با شما شوخی دارم . من همین طور که می خندیدم گفتم . : خانوم شیوا من کار دارم ، خیلی هم کار دارم . اگه شما می خواین بیست سوالی راه بندازین من اصلا حوصله ندارم . داشتم می رفتم که گفت بابا من شیوا هستم . وبلاگ نویس . همونی که برای بابات نوشته . واستادمو گفتم از کجا معلوم . گفت به این نشون که تو وبلاگت یکبار یک نظر خصوصی برات دادم با فلان متن . راست می گفت بجز خودم کسی خبر نداشت . گفتم خوب من چیکار کنم . شیوا خانوم ، اولا من از کسایی که زود باهام خودمونی میشن حساسیت دارم . در ثانی گفتم کار زیاد دارم و وقت ندارم الآن با شما صحبت کنم . گفت : یکم بیشتر طول نمی کشه . گفت چی طول نمی کشه ؟ گفت چند کلمه می خوام باهات صحبت کنم . گفتم : نگفتم خودمونی نشیتن . گفت : ببخشید . همین جوری واستاده بودم که گفت : ماشینم همین نزدیکی یاست تشریف میارین ؟ گفتم . من می گم نره شما می گین بدوش . شیوا خانوم من کار دارم .و دوباره راه افتادم . گفت : پس می تونم تا دم ماشین باهاتون بیام . ؟ گفتم بفرمایین . اون راه افتاد و منم راه افتادم . .... اولش یکم من من کردم و بعد شروع کرد به حرف زدن . اول گفت : شما منو چیجور آدمی می بینی ؟ اخمامو کردم تو همو لبامو رو هم فشردم . فهمید باز اشتباه کرده و گفت : ببخشید شما منو چی جور می بینین ؟ گفتم : واقعیتشو بگم . گفت بگین ؟ گفتم شما یک عادم خیلی عصبی هستین که وقتی در مقابل کسی کم میارین فرتی قرمز می شین . انگشت کوچیکه دست راستشو آورد بالا و شروع کرد به خاروندن بینیش . گفتم : شما اکثر حرفاتون خیلی تکراری و شبیه همه . یعنی معلومه تو یک روند بیشتر حرف نمی زنین . این نشون می ده که خیلی از نظر فکری ضعیفین . شما فکر می کنین خیلی باهوشین و برای همین تو اکثر اوقات از مردم ضرر دیدین . بعد گفتم : شما احتمالا یک دوست پسر داشتین که گذاشته و رفته ، درسته ؟ معلوم بود سرما خورده . چون بینیشو کشید بالا و گفت ؟ بله درسته . بعد گفت : خوب دیگه چی ؟ دیگه رسیده بودم طرف ماشین . گفتم . یه چیزی بگم شیوا خانوم . گفت بگو که بعد تصحیح کرد بگین . من در ماشین رو باز کردمو شیشه رو دادم پایین و نشستم تو ماشین و گفتم : خانوم شیوا . شما یا یک آدم خیلی عقده ای هستین و یا اصلا اعتقاد به دین و آخرت ندارین . زد زیر خند و تا اومد حرف بزنه گفتم : صبر کنین هنوز حرفم تموم نشده . و ادامه دادم : نوشته هاتون خیلی خسته کننده و یک نواخته و این اصلا هیچ فائده ای نداره . اگر شما با ایران بدین که چرا با اعتقادات بازی می کنین و اگر با دین بدین پس چرا با کشور بازی می کنین . ؟ همون طور که من نشسته بودم و اون بیرون واستاده بود گفت : ببینین آقای ابطحی . گفتم : علی هستم : گفت ببینین علی آقا من افکار خودم رو می نویسم و به کسی هم ربطی نداره . کلی حرف زد . منم دیگه حوصلم داشت سر می رفت اما دیدم زشته وسط حرفش برم . همین جور داشت حرف می زد که گفت : می تونم بشینم تو ؟ .............. همین جوری که نگاش می کردم گفتم : خانوم شیوا عرض کردم خدمتتون من کار دارم ، تازه دیرمم شده . کاری داشتین تو وبلاگم نظر بدین . گفت آی دی یاهو ندارین . گفتم دارم اما ......... !! گفت : ما چی . اما وقت ندارم . دیگه داشت جوش میاورد و به خودم گفتم چند دقیقه دیگه باشم میگیره منو می زنه . . ماشین رو روشن کردم و زدم دند یک و گفتم : براتون تاکسی خبر کنم : دیگه منپثل کتری جوش اومده گفت : نخیر خودم موبایل دارم . زدم زیر خنده و گفتم : شما گفتین که ماشین دارم . پس تاکسی می خواین چیکار و دیگه حوصله کل کل نداشتمو راه افتادم . از تو آینده می دیدم که مثل یخ داره از جوش خوردن آب می شه . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:26 توسط سید علی ابطحی |
|
|
تازه داشت غروب می شد . می گفت خیلی دلم گرفته . همش آه می کشید که آدم دلش براش کباب می شد . نمی تونست حتی یک کلمه حرف بزنه . تصمیم گرفت بنویسه . از تو کیفش قلم و کاعذ رو در آورد و شروع کرد به نوشتن .
بسم الله الرحمن الرحیم با عرض سلام و خسته نباشید خدمت امام زمان حال شما ؟ خوب هستین ؟ خواستم خدمتتون عرض کنم که من یک سری حرف ها دارم که نمی تونم با صدای بلند برای شما بگم . شاید قدرت بیان کلمات و ردیف کردن این کلمات به هم ریخته در ذهنم رو ندارم . اما بوسیله نامه همه اش رو بهتون می گم . البته می دونم شمال می دونین . اما باز گو کردن حرفها باعث عبرت از اونها می شه . پس با نام خدا شروع می کنم . من .... . . .. . . . .. . . .... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . ..... . . .. . . . .. . . شد . خیلی عذر می خوام که وقتتون رو گرفتم . برام خیلی دعا کنید . بعد نامه رو دستش گرفت اما نمی دونست چی کار کنه . یک دفعه یادش اومد که تو مسجد جمکران یک چاهی هست به نام عریضه که نامه های حضرت رو تو اون می اندازند . هم این بخه ذهنش اومد دستشو برد بالا و گفت . تاکسی . چندی نگذشت که چشمش به گنبد فیروزه ای جمکران افتاد . برق امید چشمانشو پر کرده بود . دم در که رسید ، سلام داد ، اما تا اومد حرکت کنه یک پسره پنج ساله بهش گفت : آقا چاه عریضه کجاست ؟ ازش پرسید ؟ برای چی می خوای ؟ پسرک گفت : من دوچرخه می خواستم و برای همین برای امام زمان نامه نوشتمک که بهم دوچرخه بدن . با تعجب بهش گفتم . یعنی بابات نمی تونه برات بخره ؟ گفت چرا . بهم گفته برات می خرم ، اما من دوچرخه ای که از امام زمانم بگیرم بیشتر دوست دارم . بعد گفت : دو نفری راه افتادیم و پرسون پرسون رسیدیم به چاه . خیلی شلوغ بود به زور خودمون رو رسوندیم کنار چاه و ناتمه رو از تو جیبم در آوردم و انداختم تو چاه . مثل روز یقین داشتم که جوابش تا چند روز دیگه میاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:46 توسط سید علی ابطحی |
|
|
سلام بر همه دوستان خودم . من الآن کلاردشت هستم . ما همیشه فصل بهار که میشه میایم کلاردشت و متاسفانه اینجا اینترنت نیست . البته کافینتی داره ، اما بلاخره از من که روزی سه تا چهار ساعت اینترنت کار می کردم و الآن که کم کم در هفته یک ساعت کار می کنم خیلی سخته . البته تا یک ماهه دیگه بر می گردم قم . چون امتحانام شروع می شه و باید دوباره برگردم .
البته هوا خیلی خوبه اینجا اما واقعا دارم کلافه می شم . آخه ما شش ماه اینجا نبودیم و خونمون خیلی بهم ریخته است و باید حسابی تمیز کاری کنیم . خواستم خیلی چیزا بنویسم اما اصلا حوصله لاگ نویسی رو ندارم . شاید تو این چند ماهه هفته یا چند روز یک بار بنویسم . واقعا شرمده همتونم . نتونستم به قولی که به خودم داده بودم وفا کنم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:25 توسط سید علی ابطحی |
|
|
خواستم بشینم بنویسم اما حوصله نداشتم . آخه این چند روزه خیلی خسته شدم . چند روز پیش وقتی داشتیم با داداشم تاب بازی می کردیم ( بچه خجالت نمی کشی بازی می کنی . برو عمو ) از تاب افتاد و سرش شیکست . بردیمش بیمارستان و کلی دوندگی و بعدشم الحمد لله بخیر گذشت .
این یک طرف از طرفی دیگه ، عروسی دختر عمه ام تو اصفهان بود که نتونستم برم و پسر عمم که اسمش مهدی هست اومد پیشمون . خیلی پسره باحالیه . ده سالشه و خیلی هم شیطونه . آخه من و امیر تنها پسر دایی های اونیم . یه چیزی بگم در مورد مهدی و اون اینکه ، عاشق بازی امپایرزه . البته نا گفته نمونه که من از اون عاشق ترم . خیلی امپایرز رو دوست دارم و اگه بتونم وقت های بیکاریم می شینم بازی می کنم . بگذریم . اون یک عادتی که داره باید یکی بازی کنه و اون نگاه کنه . اینجوری بیشتر حال می کنه . من بیچاره هم نشستم و تا جر بازی رو براش رفتم . دیگه از کت و کول افتادم . آخه یک مسئله دیگه هست و اون اینکه من چند روزیه به صورت فجیهی سرما خوردم . الآن هم که دارم می نویسم ، به زور دارم انگشتامو فشار می دم . خواستم در رابطه با تحول در زندگی بنویسم ، اما اصلا حوصلشو ندارم . خیلی حالم بده . خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی . اینقدر فیش فیش کردم داره دماغم مثل نخود میشه . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:18 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|