تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
چتم رو تازه روشن کرده بودم و داشتم کارهامو می کردم که تلفن زنگ زد . مثل همیشه تلفن رو برداشتم و گفتم : بفرمایید . دلم یک دفعه هری ریخت پایین  . گفت : سلام خوبی . گفتم : خوبم . تو چطوری ؟ . حرفم که تموم شد گفت : علی ساعتم خراب شده می تونی درستش کنی ؟ گفتم بیار شاید بتونم درست کنم . گفت : باشه پس الآن میام  . بعد تلفن رو قطع کرد . قلبم مثل چایی که دم کشیده بود داشت قل قل می کرد البته از نوع تپ تپش  . تو همین فکرا بودم که از پشت شیشه دیدمش . اما گذاشتم در بزنه . آخه با ریتم خاصی در میزنه و خیلی از طرز در زدنش خوشم میاد . رفتم درو باز کردم . تا دیدمش گفتم سلام و خندیدم .قلبم داشت از شدت ضربان می زد بیرون  . اوم مثل همیشه زد زیر خنده و گفت سلام . این ساعتم خراب شده می تونی درستش کنی ؟ ساعت رو ازش گرفتم و دم در شروع کردم به ور رفتن بهش . اونم به در تکیه داد و شروع کرد به صحبت کردن و داشت جریانی رو تعریف می کرد . داشتم با ساعت ور می رفتم و می خواستم بگم که ساعتت گیر داره که بیاد  تو ( روم نشد بگم بیا تو . شایدم حُل شده بودم ) اما یک دفعه گیرش بر طرف شد .  با کمال نا باوری گفتم درست شد . بعد خواستم ساعت رو بهش بدم . اومدم ساعت رو بزارم کف دستم  تا مجبور شه از دستم بگیره . اما بعد پشیمون شدم  . گفتم شاید اذیت بشه و ساعت رو از بالا گرفتم . اونم ساعت را از پایین گرفت . بهش گفتم مواظب باش دیگه خراب نشه . خندیدو گفت باشه و بعد خداحافظی کرد .
نشستم پشت کامپیور و نگاه کردم به ساعت اینترنت دیدم نیم ساعت شده  . تازه تاپ تاپ قلبم واساده بود که دیدم اومد پشت پنجره . می خواست دوباره خداحافظی کنه . اول جا خوردم اما بعد باهاش خدافظی کردم . هنوز چند دقیقه نشد که دوباره در زد . فهمیدم خودشه . رفتمو گفتم باز چی شه ؟ همین طور که می خندید گفت دوباره گیر کرد . دوباره ساعت رو ازش گرفتم و بهش گفتم ببین و یاد بگیر . با دقت نگاه می کرد اما تو چشماش یک چیزه دیگه رو می دیدم . شروع کردم به یاد دادن بر طرف کردن گیرش . بعد گفتم فهمیدی . خندید و گفت آره . گفتم : عمرا فهمیده باشی . فکر کنم اگه جک سال رو براش تعریف می کردم اینقدر نمی خندید که از حرفم خندید  و گفت : نه فهمیدم . گفتم :  خدا رو شکر . بعد دوباره خدا حافظی کرد و رفتــــــــــــــــــ .
چرا آدم فکرایی که می کنه هیچ وقت در خارج به حقیقت نمی پیونده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21:54  توسط سید علی ابطحی | 

پريشب با يکي از دوستان روحاني پدرم نشسته بوديم و داشتيم بلوتوس بازي مي کرديم و تبادل اطلاعات در مورد صدا و تصوير مي فرموديم که به من گفت : نظرت در مورد انرژي هسته اي چيه ؟ خنديدمو گفتم : مثل هميشه انرژي هسته اي حق مسلم ماست . گفت خوبه اما اينو که مردم ساختن شنيدي ؟ گفتم همون که مي گن : گرفتن زن دوم حق مسلم ماست ؟ زد زير خنده و گفت آره . بعد بهش گفتم شما در مورد انژي هسته اي چي مي دوني ؟ خواستم جلوش کلاس بزارم که مثلا در مورد انرژي هسته اي خيلي چيزا مي دونم که شروع کرد از اول توليد سوخت تا زمان استفاده تشريح کردن . بجان خودم همين جوري دهنم باز موندهبود که گفت علي آقا دهنتو ببند خيلي تابلو يه . گفتم ماشالله خيلي خوب اطلاعات دارين . گفت در باره علم شيمي زياد مطالعه کردم . اونجا به ذهنم رسيد که اگر دولت مردان در مورد انرژي هسته اي کوتاه مي آمدند واقعا حق اصلي مردم را زير پا مي گذاشتند . حقوق مردم و حتي نسل هاي بعدي رو پايمال مي کردند . اما بحمد الله بخير گذشت . البته سياست مداران با تدبير و تاملي که داشتند و به قول بعضي ها طلا را ازمون گرفتند و بهمون شکلات دادند ، همون باعث شد که فرصت و مهلتي براي دانشمندان غيور ايران فراهم شود تا به چرخه کامل انرژي هسته اي دست يابند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 16:30  توسط سید علی ابطحی | 
ببخشید کمی دیر خدمتتون رسیدم . آخه یک مسافرتی پیش اومد نبودم .

بگذریم . خانوما و آقایون . مدتیه من از قانون فمنیسم دوری کردم و الآن به شدت پشیمونم .

اما دور از شوخی . خدا انسانها را به دو دسته زن و مرد خلق کرده است . این دو جنس را جوری آفریده که در تمام امور به هم وابسته هستند و حتی در قرآن آنان را بدون هم اسنان ناقص خطاب کرده و زن و مرد را با هم انسانهای کامل می داند . اما چرا بعضی از بین این دو را ( یکیش خودم ) می خواهند فاصله بندازند . البته اگه مامانم این حرفایی که من تو این چند تا بلاگ خدمتتون عرض کردم رو بفهمه ها . اینقدر سخنرانی می کنه که  : پسرم انسان چی بخواد و چی نخواد باید ازدواج کنه ( خوب به من چه ) . ازدیواج خیـــــــــــــــــــلی چیزه ( دقت کنید ) خیلی چیزه خوبیه ( البته از در عقب ) . باعث می شه عقل آدم کامل بشه ( منظور مامانم ناقص بود ) و هزاران حسن برای اینکه پسرشون رو دوماد کنن . البته این درد همه پسر هایی که از بیست می گزرنه .

بعدا بیشتر در این مورد با شما ها صحبت می کنم . فعلا مدتیه به بحث سیاسی گروی نپرداختم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 15:21  توسط سید علی ابطحی | 
ای دخترها می دانید ؟

۱ - می دونید که پسرها استاد زد حال زدنن . مثلا اگه بهشون بگی سلام . فی الفور می گه . خوب که چی . این مثل این می مونه که با لیوان خالی آدم آب بخوره تازه بگه چی شربت خوشمزه ای بود

۲ - می دونین وقتی چند تا پسر دارن تو خیابون راه می رن برای کم نیاوردن جلوی همدیگه سعی می کنن به دختری که داره اون طرف خیابون راه میره بهترین تیکه ها رو بندازند .

۳- اینو می دونین که اگه به یک پسر بگین چه قدر تو خوبی چی جواب می ده . ؟ می گه اما تو خیلی بد تری . همیشه جواباشون بتوان ۱۰ هست

۴- می دونین وقتی پسرا صحنه ای مثل تصادف دخترا رو می بینن چه حسی دارند ؟؟ اول یک نیش خند می زنن بعد می گن به دختره : تاکسی خبر کنم براتون رانندگی ضرر داره

۵ - می دونین وقتی دختری به پسری  اینجوری می کنه پسره تو دلش  می کنه ؟

اما همین پسرا وقتی ازدواج می کنن ، زنشون بیرونشون می کنه  این شکلی می شن . که خود متخصصین اهل فن هم هنوز علت این تضاد رو نفهمیدن . والله ما هم نفهمیدیم . فکر کنم کسی هم نفهمه . واقعا عجب دنیای تو در تویه .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 15:45  توسط سید علی ابطحی | 
یک روز با دوست خیلی قدیمیم به نام محمد مهدی نعمتی  در مجلسی نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم که یک دفعه گفت : کاشکی زندگی کنترل زد داشت .  بعد زد زیر خنده  . اما من با کمال جدیت گفتم : نه بابا دیگه تجربه کردن معنا نداشت . اونم بدون توجه به خنده قبلیشو جدی بودن من گفت : مثلا فتوشاپ رو ببین ، تا دویست تا کنترل زد داره . من هم گفتم : نه زندگی خیلی لوس می شد که یکباره دوتامون زدیم زیر خنده که با چه جدیت بحث به این شوخی ای رو دونبال می کنیم

اما دور از شوخی .

کنترل زد برای برگشت به اشتباهات است . اما در زندگی اشتباهات آینده انسان رو می سازه با تصمیم گرفتن در مورد اشتباهات ، انسان می تونه آینده ای کامل تر بسازه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 9:31  توسط سید علی ابطحی | 
سخنان قدیمی ها رو باید واقعا آب طلا گرفت گذاشت تو اتاق خواب که وقتی از خواب برای شروع کردن صبح و ادامه زندگی بیدار می شی اولین چیزی که می بینی اون نصایح مفید باشه .

از قدیم گفتن آب سر بالا نمی ره . البته نیازی به گفتن قدیمی ها نبوده چون هیچ آبی سر بالا نمی ره ( مگر به زور و تشر ) . این هم از اون چیزهایی است که همه می دونن و اون اینکه هر جا فاز منفی باشه فاز مثبت کارایی نداره .

اما اینهمه مقدمه چیندم تا این رو بگم . چرا بعد از دولت هفتم و روی کار آمدن آقای خاتمی ، مردم به ایشان علاقه داشتند و کسانی که او را می شناسند ، ارادتشان نسبت به ایشان کم نمی شود ( من جمله خودم ) اما دیگر شعارهای اصلاح طلبان در جامعه به وضوح دیده نمی شود . چرا یکی از حامیان سر سخت اصلاحات ، خاتمی را به جای رهبر اصلاحات ، دیدبان اصلاحات می نامد . مگر غیر از این بود که وقتی اسم اصلاحات در جامعه می آمد ، ضمیمه این کلمه خاتمی هم پدیدار می شد ؟ آیا غیر از این نیست که حامیان جامعه مدنی ، سکان حرکت سیل صعودی پیشرفت و تحقق این هدف را کسی به شایستگی خاتمی نمی دیدند ؟ اما چرا بر سر دولت نهم با عدم اعتلاف و دور از اظهار نظر جناب خاتمی بر تایید بودن آقای کروبی در نامزدی اصلاح طلبان ، این هدف مهم به شعاری معروف بدل شد ؟ چرا هدف مهم اصلاحات با شعار جامعه مدنی ، آزادی و حقوق بشر به شعاری در روزنامه ها و مجلات و سایتها و بلاگها بدل شد ؟ چرا هنوز با این وضع به جای تحکیم و ترمیم این هدف بزرگ به تکه تکه کردم و تجزیه کردن آن بدون رهبر و حامی ، سنگ حمایت را بسینه می زنند ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 12:11  توسط سید علی ابطحی | 
می خوام در مورد سیاست بیشتر شروع کنم به نوشتن . احساس می کنم باید در این مورد بیشتر بدونم و بنویسم

نظر شما دوستان چیه ؟

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:11  توسط سید علی ابطحی | 
روز اول که ديدمت مي خنديدی . وقتی اذيتت مي کردم مي خنديدی . وقتی منو می ديدی مي خنديدی . من هيچی نمي گفتم . چون مي ديدم مي خندی .
وقتی درد و دل برام مي کردی مي خنديدی . مي گفتی خنده بر هر دردی دواست . پس چرا به خنديدن اون روزا درد دوری تو رو نمي تونم دوا کنم . چرا به ياد آوردن خنده های تو باعث بيشتر شدن درد من ميشه .
امّا باز هم بهت ميگم سلام تا اينکه بهم بگی علیک سلام . اينقدر بهت مي خندم تا به فهمی من چی  مي کشيدم . اينقدر سره راهت سبز مي شم که تصورت از من بشه سيريشه به تمام معنا . امّا اگه خواستی بگی دوسم نداری فقط بهم اخم کن . چون گوشم تحمل کلام دوست ندارم رو نداره . تصور شنيدن اين کلمه برام خیلی سخته . چون ميتونم اخمتو به حساب شوخی بزارم و جوانه اميد هنوز در قلب من زنده بمونه .
پس تا اون روز فعلاً خدا حافظ

.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::

البته ابن بلاگو تو فرودگاه نوشتم . شانسم گرفت که نمی شد ، گلاب به روتون ............ق بکنم . چون من وقتی از این حرفا از خودم می زنم دلو رودم بهم میریزه و کار به عرق نعنا می کشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 6:49  توسط سید علی ابطحی | 

دیده به دیدگاه من بنداز .

در آرزوی دیدن روی تو به تنگ آمده .

تا با لبخند زیبای خود .

چشمان اشک آلودم من را به کام خوش بکشانی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:44  توسط سید علی ابطحی | 

سلام چطوری ؟
اولا کلی نشسته بودمو نوشته بودم اما همش پاک شد بخاطر اشکال در دیتابیس بلاگ
اما اشکال نداره به کوری چشم ( عمر ) دوباره می نویسم .
امروز رو بهش می می گن عید الزهرا   . البته بخاطر وحدت بین شیعه و سنی نمی گن عمر کشون .  شما هم نگین عمر کشون . من هم نمی گم عمر کشون تا وحدت به قوت خود باقی بمونه ( آره جون خودت تو هم اصلا نگفتی عمر کشون  ) . اما در این ایام هر کی سعی می کنه به هر وسیله ای رفیقا و فامیلو بخندونه . اما من می خوام داستانی براتون بگم .
من سید علی ابطحی اعتراف می کنم که هیچ استعدادی در املا و غلط املایی ندارم . البته استعدادم بیشتر در بروز غلط ها در بلاگ می خوره . بهترین دوستم  سعی کرد منو درست بکنه و دیگه غلط املایی نداشته باشم اما نشد که نشد  . ( بیچاره اون چی می کشه ) چی کار کنم دست خودم نیست همش می بینم غلط داره . به هوای خودم می گم ایندفعه که بلاگ نوشتم اصلا غلط نداره اما باز می بینی که کلی توش غلطه . البته شما دوستای خوبم دیدین حتما تو این مدت که فراز و نشیب بلاگم در ورای غطل املایی . به قول بچه ها که می گن اگه بیست بگیرن می گن بیست گرفتم اما اگه زیر ده بگیرن می گن بهمون مثلا هفت دادن . ( البته به کوری چشم عمر این بلاگه بهتر از اونی که پاک شد ، شده )
عید بر همگان خوش

راستی اول بلاگو save کنین بعد send کنین . البته من خودم همیشه همین کارو می کنم اما نمی دونم چرا نکردم ( البته فکر کنم بخاطر خوشحالی از عمر کشون باشه )

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 17:6  توسط سید علی ابطحی | 
یکی از دوستان خوبم  بلاگی رو مربوط به بازی با پسر خاله کوچیک نوشته بود ( که واقعا هم خیلی خوب نوشته بود ) . من هم از روی کل کلی تصمیم گرفتم در همین رابطه بنویسم .

ساعت هفت بود که خواستم برم نون بگیرم  . داشتم می رفتم طرف در که در رو باز کنم تا ماشینو ببرم بیرون که قبل از رسیدن من به در ، صدای تق تق در اومد  . گفتم کیه ؟ گفت سلام علی منم دیگه حسین   . خندیدم و رفتم درو باز کردم  . خالم و شوهر خالمو با پسر خالم حسین که هشت سالشه پشت در بودن . در رو باز کردم و گفتم بفرمایید
از اونجایی که مثل خودم زیاد حرف میزه  ( البته کوچیکیای خودم نه الآنا ) گفت کجا می خوای بری هان؟ کجا ؟ گفتم : می خوام برم نون بگیرم . اول گفت باشه برو . تا در ماشینو باز کردم گفت علی تند می ری .  چشمگ زدمو آروم بهش گفتم آره . گفت باشه پس منم میام . اجازشو از خالم گرفتمو رفتیم . تا تو ماشین نشست گفت : علی موبایلو بردارم  ؟ همچین نگاه می کرد که اگر من می گفتم نه . می افتاد به جونمو ککلی دادو بیداد می کرد . گفتم باشه بردار . چشتون روز بد نبینه . اینقدر انواع صداهارو که تو گوشی بود گذاشت که داشتم سرسام می گرفتم  . بهش گفتم حسین جون بسه دیگه . گفت نه می خوام همشو گوش کنم . شعر امام رضا رو گذاشتو شروع کرد باهاش خوندن ( آخه ما نوه ها همه با استعدادیم )   من هم که یک شعرشو امدم بخونم ( استاد زد حاله ) گفت : علی قات زدیا .. خندیدمو گفتم  این چه طرز حرف زدنه ؟ گفت خوب از خودت یاد گرفتم . دیدم بچه راس می گه . بعد از تموم شدنش هم عصار رو گذاشت که یکدفعه گفت : ای بابا اینکه عمو محسن خودمه . بهش گفتم حسین جون این عموت نیست این عصاره . حالا اینقدر خندیده بودم که سرعت ماشین کم شده بود و کلی ماشینا پشت سرم بوق می زدن . بعد از کلی کل کل فهمیدم عموش تو ماشینش این شعر عصارو که می گه خیال نکن نباشی رو میزاره بعد بهش گفته خودمم . خلاصه بخاطر اینکه اذیت نکنه شروع کردم به گاز دادن  . دوستان قمی می فهمن من چی می گم . از اول زنبیل آباد تا زنبیل آباد 43 رو یک دقیقه ای رفتم  . بچه رنگش پریده بود . گفت هوی پرا اینقدر تند می ری گفتم خودت گفتی . گفت آقا ما یچی گفتیم تو چرا اینقدر جدی می گیری . من که از تعجب دستمو به سرم کشیدم ک ه شاید شاخ در آورده باشم گفتم حسین این چه طرز حرف زدنه . گفت خوب از تو یاد گرفتم ..... ای بابا .
خلاصه به نونوایی رسیدمو اومدم برم پایین گفت منم میام . گفتم پس موبایلو بزار تو ماشین گفت نه . اونم میارم . گفتم نمیشه ، صداشو بلند می کنه مردم اذیت می شن . گفت : خوب هنس وری داری که با اون گوش می دم . من که کم آورده بودم مجبور شدم هنسو وری رو بهش بدم . بعد براش تیتراژ زندگی بشرط خنده و ارث بابام گذاشتم تا شلوغ نکنه . بد تر شد . تو نونوایی بلند بلند شعراشو می خوند . از اون بد تر همشو هم حفظ بود . بهش گقتم : حسین یواش بخون گفت خوب من دارم یواش می خونم ( البته تمام این کلماتو بلند بلند می گفت ) تازه فهمیدم بیچار چون هنس وری تو گوششه صدای خودشو یواش می شنوه . بیخیالش شدم . دیگه نونو گرفتمو اومدم خونه . باز کلی اونجا بحث کرد که چرا فلان چیز تو گوشیت داری ؟ فلان چیز چیه ؟ بهش گفتم دیگه نمیارمت : با کمال خونسردی گفت ::::: من که نگفتم خودت منو آوردی . غیر از اینه . دیگه داشتم یواش یواش جوش می آوردم ، اما دوباره خندیدم . اونم خندید .
من از خانواده مادریم ، 15 تا نوه ایم که 9 تا پسر و 6 تا دختر که من اولین اونا هستم . از خانواده پدریم هم 16 تا نوه هستیم که 6 تا پسریم و 10 تا دختر و من نوه ششمی هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 15:14  توسط سید علی ابطحی | 

امروز وقتي ساعت نه صبح به شبستان امام خميني رسيدم و نشستم براي درس خوندن ، مردماني زيادي دور و ورم نشسته بودن . به تک تک صورتاشون نگاه مي کردم . يکدفعه اين مسئله به ذهنم رسيد که کاش مي شد آرزوي همه مردم رو فهميد . يکي داشت با سر کج به طرف ضريح حضرت معصومه سلام الله عليها نگاه مي کرد . يکي داشت با نگاه عميق بالاي شبستان رو مي ديد. يکي داشت با مبايلش بازي مي کرد . يکي داشت با بچه اش بازي مي کرد . اما خوب همه رو ظاهرشون رو آدم ميبينه .
البته خوبه ادم آرزوهاي ديگران رو ببينه اما کسي آرزوش رو نبينه خوبه . آرزوهاي خوب خوب کنين تا هميشه پاينده باشين . فعلا خداحافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 16:46  توسط سید علی ابطحی | 

یک روز داشتم به این مسئله فکر از خودم در می کردم که من که پسر گلی هستم (  ) . آیا از پسر بودن خودم راضیم .

یکدفعه رفتم تو رویا و خودم رو جای دخترا گذاشتم ... وای باور کنین عجب جایی بود

این دعوا بین دختر و پسر شده مثل یک سنبل برای دعوای درون شهری . اما جدی میگم شما پسرها و خودم و شما دختراها و نه خودم  از دختر یا پسر بودن خودتون راضی هستین ؟؟؟  .

وقتی به دختری می گن مثل پسرایی خوشحال میشه و کلی کف می کنه . اما  وقتی به پسری می گن مثل دخترایی مثل دیگ بخار همین طوری از سرش دود بلند می شه . جدی چرا این طوریه . چرا وقتی پسرا با دخترا تو کوچه بهم بر خورد می کنن کلی ریچارد و متلک بار هم می کنن .  . بابا پس فردا می خوای بری خواستگاری یکی از همینا که مسخرشون می کنه . تو رو به خدا نگین من نفوذی دختراما نه . اما بلاخره باید یکی حرف حقه بزنه دیگه .

از بچگی بابا چون گفته بوده با فلان دختره نباید بازی کنی . آقا پسر قصه ما هم از لجش گیر میده به دخترای بیچاره (   ) . بابا بس کنین این دعوا رو .

پسرا به دخترا می گن پسرا شیرن مثل شمشیرن .::. دخترا ............ حافظا   .

من از طرف خودم نه به عنوان پاچخواری برای دخترا ( صد سال ) نه ، بلکه از طرف تمام پسرهای دنیا ( چی جلب ) اینجا اعلام می کنم ، بیاییم با هم صلح کنیم . بگین چرا ؟؟؟؟

بی مزه ها خوب بگین دیگه . نمی گین ؟؟ اشکال نداره خودم میگم .

چون چندی پیش در زنستان در شماره دوم خود به هفت ماده اشاره کرده که نتنها به اصلاح خانواده کمک می کند بلکه باعث جدایی ها و از بین رفتن محبت های طرفین می شود . ( واقعا که )

شرح کاملش رو دوست بسیار عزیزم جناب امید محدث در حذفیات خود گذاشته است . این تنیجه دعواهای این دو دسته یه . گوش کنین به حرف من . ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 14:38  توسط سید علی ابطحی | 

در اتاق رو باز کردم و بعد از بستن در روی صندلی نشستم . چند دقیقه ای نگذشت که " م.ع.و.ه.ی " در رو باز کرد . از دم در چشمشو بهم دوخته بود و بدون حرف آروم نشست روبروی من روی مبل . بهش گفتم علیک سلام . دو طرف لبهاش رفت کنار و دندوناش دیده می شد . گفت : چرا منو دوست داری . من که جا خورده بودم گفتم : یعنی چی ؟ گفت : می گم چرا منو دوست داری . به شوخی بهش گفتم : حالا از کجا می دونی دوستت دارم  ؟ ...........سرشو به طرف راست کج کرد و انگشت وسطی دست راستشو بالا آورد و بالای گوششو خارون و گفت : که این طور . گفتم : غلط کردم الآن بهت می گم : گفتم چون خیلی مهربونی . یکدفعه اخم کرد و گفت : پس الآن دوسم نداری . من گفتم این سوالا چیه گفت : یعنی اگه بد اخلاق بشم دیگه دوسم نداری ؟ گفتم : هر دوست داشتنی علت نمی خواد . گفت : داری از زیر سوال در می ریا . خندیدم و گفتم : نه اما مگه تو منو دوست نداری ؟  گفت : خوب چرا . گفتم دروغ می یگی . چشماشو گرد  کرد و گفت چی داری می گی . لبهامو بهم چسبوندم و یک خنده جکن زدمو گفتم : خوب داری منو اذیت می کنی دیگه . گفت : ببخشید . شوخی کردم . منم صورتمو طرف پنجره کردم و چشمامو ازش رو کردم . اون گفت : چرا اینجوری می کنی ؟ جواب ندادم  . گفت : حالا یک سوال کوچیک که این همه ناراحتی نداشت . بازم حرف نزدم . بلند شد و اومد رو مبل سمت چپ من که پشت به پنجره می شد که بتونه روبروی من بشه . دوباره رومو برگردوندم به راست و ایندفعه دست چپمو روی صورتم گرفتم . اما از دست راستم فراموش کرده بودم . یکدفعه دیدم دستم گرم شد  . نگاه کردم دیدم دستمو گرفته و داره منو نگاه می کنه  . با صدای خیلی آروم گفت : ببخشید . می خواستم ببینم دوسم داری . من یک دفعه ای برگم و صورتمو بردم نزدیک صورتش گفتم : آخه اگه دوستت نداشتم ، اینجا نبودم . .................. بودم  ؟. مثل پنیری که بر اثر گرما آب بشه ، لبهاش از هم باز شد که گفتم بابا بیخیال  . . هنوز حرفم تموم نشده بود که یک دفته همون طور که دستم تو دستش بود گفت : بیا دنبالم می خوام یک چیزی رو بهت نشون بدم . تا درو باز کرد ....................................همه جا سفید شد . . احساس می کردم دارم از بلندی با سرعت سیصد و شصت تا می افتم پایین ، اما یکی تو گوشم که گرماشو احساس می کردم گفت .::::::::. منو باور کن .::::::::. منو باور کن .::::::::. منو باور کن ...   

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:2  توسط سید علی ابطحی | 

من از مشهد برگشتم و ديگه مسافرت هامون تموم شد . چون بايد بچسبيم به درسو بحث براي امتحانات ماه تير . البته ماه تير هم تو قم رو بهش آتيش پزون مي گن . يعني اينقدر داغ ميشه که انگار تو قم آتيش روشن کردن .
ولي وقتي ديشب رو بکوب اومديم قم و با اون خستگي که تو راه داشتم ، بخاطر اينکه وقتي بابام خسته مي شد من مي شستم  ، و از اون طرف وقتي هم ميشستم اين امير ، اخوي گرام ، مثل هميشه و با اخلاق اصلاحتش کلي نقد و نظر درباره لحظه به لحظه رانندگي من مي ده . باور کنين تا حالا اينقدر آمريکا لايحه بر عليه ايران نداده که امير درباره من ميده  . از اون طرف هم مامان و بابام يکسره مي گن : ما که خوابمون نبرد از بس کي ترسيديم . آخه شما قضاوت کنين . آدم با سرعت 150 با پرايد  که البته مال سال 84 ها بره ترس داره  . بعدشم با دست فرمون من که مشهدي ها مي دونن شب جمعه از ميدان پارک تا آخر وکيل آباد حدود 10 کيلومتر راهه چقدر شلوغه ، من ده دقيقه اي رفتم . ( البته با يک دويست و شش کل گذاشته بودم و اونم پابه پام ميومد . ديگه از لايي و ترمز ميخه معکوس گرفته بود ( لازم به ذکر است که من و مامانم باهم بودم و مامانم نمي دونست که اينجوري هاست و نگذاشتم بفهمه و گرنه سکته هرو بايد تو کارش بوديم . ) بعد مي گن ما ترسيديم . حالا بماند که خود بابام و مامانم و امير حدود نيم ساعتي خوابيده بودن .
البته سرعت کمي در خانواده ما ، يعني ابطحي ها به رسمي نمادين بدل شده .

يعني رکرد سرعت رو عمو دومم ، يعني سيد حسين ابطحي با سرعتي حدود 245  کيلومتر و بابام حدود 235 کيلومتر و من با 180 کيلومتر به ترتيب مقام اول و دوم و سوم رو داريم . البته تو اين ميون تعريف از خود نباشه لايي کشيدنم بد نيست . البته نمي دونم چرا هيچ يک از فاميل باهام اينور و اونور نمي رن . هنوز خودمم تو شکم . نه توشکا نه توشک . البته ناگفته نمونه که من تصادفي تو بهار سال پيش تو کلاردشت نزديک به حسن کيف ، رو بروي پمپ بنزين کردم که الآن بخاطر همون مسئله سرعت گير هم اونجا نصب کردن که عکسشم اينجا گذاشتم .

 البته چيزي نشد . با يک موتوري زديم بهم که اون تقسير کار بود . ( شرح شو مفصل در بلاگ بعدي مي گم خيلي حجيان انگيزه ) ولي جالبيش اينجاست بانوان محترم فاميل از سرعت زياد خوششون نمي آد .
ايشالله ديگه يکسره مي نويسم . بدون تاخير

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 22:3  توسط سید علی ابطحی | 

نقل کرده اند پسری در دوران یونان باستان به خدمت پدرش شرفیاب شد . گفت : پدر جان آیا دور از منطق نیست که کسی کاری را انجام نداده بخاطر آن تنبیه شود ؟ پدر به فکر فرو رفت که پسر عزیز دردانه راست وگوید . ببخشید راست می گوید . جواب داد بله پسرم . کسی که عملی مرتکب نشده نباید تنبیه شود . . پسر ادامه داد : خوب پدر عزیزم من مشق هایم را ننوشته ام و معلم مرا تنبیه کرد .
پدر که دید پسرک او را تنبیه کرده اند و و از طرفی دیگر ، ادله منطقی آورده و ادای خود را ثابت کرده است ، تصمیم گرفت به مدرسه پسر برود و صحبتی چند فیزیکی با مربیان عزیز بنماید .
روز بعد پدر با سمند ، ببخشید با اسب خود راهی مردسه پسرک سد . وقتی وارد مدرسه شد ، دید مدیر مدرسه در حیاط مدرسه و در کنار پله های مدرسه که در صحن مدرسه واقع شده است نشسته . جلو رفت و گفت : آقای مدیر سلام . مدیر جواب داد : علیک سلام . حالتون چطوره که بخاطر زیادی چاق سلامتی به سانسور مطالب پرداختم . خلاصه بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن ، پدر گفت : آقای مدیر این صحیح است شما پسر من را تنبیه کرده اید ؟
مدیر نفسش را در گلو انداخت و با صدایی کلفت گفت : بله .
پدر که مثل چایی سازهای مدرن شده بود و هی قل قل می کرد گفت : این چه وضعی است که مدیر ناگهان حرفش را مثل بچه ای که یک دفعه وسط حرف دوتا بزرگترا می پرن می گن : پستونکمو ندیدین ؟ گفت : پدر جان شما پول کمک یار مدرسه را ندادید . پول اغذیه پسرتان را ندادید . تازه پول ، ببخشید شیرینی معلمان را هم تپرداختید . از همه مهم تر دختر عمه مادر بزرگ اقدس خانم که می شه دختر عمو داماد بزرگه سیمین اینا هست که البته شما نمی شناسید ، اینا پشتبومشون ریزش کرده باید تعمیر بشه که پول اونم ندادین . تازه با بالا نرفتن بنزین هم قیمت و تورم بالا رفته ، شما توقع دارید برای پسرتونم قربونی هم بکنیم .
پدر که دهانش آن قدر از تعجب باز شده بود که نزدیک بود فکش در برود ، و از طرفی دیده بود که هوا پس است و دچار گیجی خفیف شده ، عرض کرد : البته شما مدیر هستین و حق ادب کردن پسر من را دارید و خدا خیرتان بدهد .
پدر از مدرسه فی الفور خارج شد و سوار سمند . ببخشید ، نگه خیلی شباهت به هم دارن ، جابجا می گم . خلاصه سوار بر اسب خود به خانه برگشت . او با دلی شکستی ، شکمی گرسننی ، لبی تشننی وارد خونه شد .
دید زنش پشت تانپیتر نشسته و دارد تت می کند . ( لازم به ذکر است که تانپیتر همان یارانه ، ببخشید رایانه و تت همان چت خودمان است که در آن زمان با وسایلی چند قدیمی صورت می گرفت )
خلاصه مرد عصبانی شد و فریاد زد آیـــــــــــــــــــی نفس کش . زن که دیده بود تن صدای شوهرش از 1000 هرز بالا تر رفته ، او را از خانه بیرون انداخت . مرد به داد و بیداد در برج پرداخت و کل اهالی آسمان خراش خیابان پونک یونان را به بیرون فرا خواند .
پسرک عزیز دردانه و قتی از مدرسه به خانه برگشت و با این صحنه های دل خراش و فجیح آمیز که از ذکر آن به خاطر مسائل غیر اخلاقی ( فکر بد نکنینا ) معذورم ، مواجه شد با عصبانیت فریاد از . MY GODS
با این فریاد دل خراش که تمام شیشه های آسمان خراش به لرزه در آمد ، قائله نسبتا تمام شد و بعد از مدتی با پادرمیانی ریش قشنگا ، ببخشید ریش سفیدان امین ملت و یا محله این جریانات تمام شد .
واقعا خدا خیرشون بده اون دولت وقت یونان که طرح ریش سفیدان و یا ریش قشنگها رو به مجلس سنا داد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 14:22  توسط سید علی ابطحی | 

همون طور که قبلا هم گفتم ، من مشهدی هستم اما در 8 سالگی به تهران و قم اومدیم . برای همین نسبتا مسافرتهامون زیاده ، البته کلا خانواده ابطحی مسافرت زیاد دارند . ولی با شروع شدن امتحاناتم دیگر به مسافرت نرفتم . یعنی پدر و مادرم به مشهد و کلاردشت و حتی کربلا رفتن اما من و امیر نرفتیم و قم موندیم برای امتحاناتمون . اما با شروع شدن بهار دوباره بیخیال امتحانات شدیم و تاخیری هم که برای نوشتن بلاگ بود بخاطر رفتن ما به کلاردشت برای محیا کردن کوچ بهاره بید ، ببخشید بود که مفصلا اخوی گرام توضیحات جامع و مایع را داد که در بعضی پاراگرافها به تخریب بنده پرداخت . ( تو خونه دعوا می کنیم بس نیست این جا هم دعوا )
البته یادم رفت بگم که مسافرتهایی که ما معلولا می ریم تصمیم گیریش بیشتر از یک ربع الی نیم ساعت نیست . یعنی مثلا ظهر داریم ناهار می خوریم که بابام می گه میاین بریم کلاردشت . بعد از مدتی دو تا ساک لباس و کلی خرت و پرت دم در که باید داداش جان زحمتش رو بکشه و بره بزاره تو صندق عقب ( بچه ها دیدین به عقب می گن عبق )  ماشین . الآن هم که دارم این متن رو می نویسم مشهدیم . البته من شش ماهی میشه که مشهد نیومدم ، بخاطر همون مسائلی که قبلا ذکر گردید .
اما ریشه و بنیه این نوشتن بر می گرده به مسخره کردن من بوسیله امیر تو بلاگش . جدیدا آقا یاد گرفته متون بر علیه من تنظیم می کنه و آپلود می کنه که طرفدارانی هم پیدا کرده که من ::: از همین جا و بوسیله همین تیریبون . تیریبون کو . ببخشید از همین کیبرد ، اعلام می کنم تمام سخنانی که بر علیه من و برای تخریب من بر زد من و بر علیه هم ( این علیه با اون علیه فرق فوکوله ) می نویسد کذب محض است . البته %99 در صدش درسته ها . اما بالاخره یک درصد که اشتباه داره . همون منظور منه .  خام اون نشینا . از من گفتن و از شما نشنیدن . البته این کلماتی که ردیف کردم که شاید کمی نا مفهوم باشه بخاطر رانندگی کردن تو شبه . آخه بوا ، ببخشید بابا خسته بید ، ببخشید بود و من رانندگی از خودم ، اومدم بگم در وکردم اما نمی گم .
اما جدی می گن اینجا نائب الزیاره همه شما دوستان خوب و گل و قشنگ خودم هستم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 14:4  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM