![]() |
![]() |
|
| خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار |
|
چتم رو تازه روشن کرده بودم و داشتم کارهامو می کردم که تلفن زنگ زد
نشستم پشت کامپیور و نگاه کردم به ساعت اینترنت دیدم نیم ساعت شده چرا آدم فکرایی که می کنه هیچ وقت در خارج به حقیقت نمی پیونده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21:54 توسط سید علی ابطحی |
|
![]() پريشب با يکي از دوستان روحاني پدرم نشسته بوديم و داشتيم بلوتوس بازي مي کرديم و تبادل اطلاعات در مورد صدا و تصوير مي فرموديم که به من گفت : نظرت در مورد انرژي هسته اي چيه ؟ خنديدمو گفتم : مثل هميشه انرژي هسته اي حق مسلم ماست . گفت خوبه اما اينو که مردم ساختن شنيدي ؟ گفتم همون که مي گن : گرفتن زن دوم حق مسلم ماست ؟ زد زير خنده و گفت آره . بعد بهش گفتم شما در مورد انژي هسته اي چي مي دوني ؟ خواستم جلوش کلاس بزارم که مثلا در مورد انرژي هسته اي خيلي چيزا مي دونم که شروع کرد از اول توليد سوخت تا زمان استفاده تشريح کردن . بجان خودم همين جوري دهنم باز موندهبود که گفت علي آقا دهنتو ببند خيلي تابلو يه . گفتم ماشالله خيلي خوب اطلاعات دارين . گفت در باره علم شيمي زياد مطالعه کردم . اونجا به ذهنم رسيد که اگر دولت مردان در مورد انرژي هسته اي کوتاه مي آمدند واقعا حق اصلي مردم را زير پا مي گذاشتند . حقوق مردم و حتي نسل هاي بعدي رو پايمال مي کردند . اما بحمد الله بخير گذشت . البته سياست مداران با تدبير و تاملي که داشتند و به قول بعضي ها طلا را ازمون گرفتند و بهمون شکلات دادند ، همون باعث شد که فرصت و مهلتي براي دانشمندان غيور ايران فراهم شود تا به چرخه کامل انرژي هسته اي دست يابند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 16:30 توسط سید علی ابطحی |
|
|
ببخشید کمی دیر خدمتتون رسیدم . آخه یک مسافرتی پیش اومد نبودم .
بگذریم . خانوما و آقایون . مدتیه من از قانون فمنیسم دوری کردم و الآن به شدت پشیمونم اما دور از شوخی . خدا انسانها را به دو دسته زن و مرد خلق کرده است . این دو جنس را جوری آفریده که در تمام امور به هم وابسته هستند و حتی در قرآن آنان را بدون هم اسنان ناقص خطاب کرده و زن و مرد را با هم انسانهای کامل می داند . اما چرا بعضی از بین این دو را ( یکیش خودم ) می خواهند فاصله بندازند . البته اگه مامانم این حرفایی که من تو این چند تا بلاگ خدمتتون عرض کردم رو بفهمه ها . اینقدر سخنرانی می کنه که بعدا بیشتر در این مورد با شما ها صحبت می کنم . فعلا مدتیه به بحث سیاسی گروی نپرداختم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 15:21 توسط سید علی ابطحی |
|
|
ای دخترها می دانید ؟
۱ - می دونید که پسرها استاد زد حال زدنن . مثلا اگه بهشون بگی سلام . فی الفور می گه . خوب که چی . این مثل این می مونه که با لیوان خالی آدم آب بخوره تازه بگه چی شربت خوشمزه ای بود ۲ - می دونین وقتی چند تا پسر دارن تو خیابون راه می رن برای کم نیاوردن جلوی همدیگه سعی می کنن به دختری که داره اون طرف خیابون راه میره بهترین تیکه ها رو بندازند . ۳- اینو می دونین که اگه به یک پسر بگین چه قدر تو خوبی چی جواب می ده . ؟ می گه اما تو خیلی بد تری . همیشه جواباشون بتوان ۱۰ هست ۴- می دونین وقتی پسرا صحنه ای مثل تصادف دخترا رو می بینن چه حسی دارند ؟؟ اول یک نیش خند می زنن بعد می گن به دختره : تاکسی خبر کنم براتون رانندگی ضرر داره ۵ - می دونین وقتی دختری به پسری اما همین پسرا وقتی ازدواج می کنن ، زنشون بیرونشون می کنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 15:45 توسط سید علی ابطحی |
|
|
یک روز با دوست خیلی قدیمیم به نام محمد مهدی نعمتی در مجلسی نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم که یک دفعه گفت : کاشکی زندگی کنترل زد داشت .
اما دور از شوخی . کنترل زد برای برگشت به اشتباهات است . اما در زندگی اشتباهات آینده انسان رو می سازه با تصمیم گرفتن در مورد اشتباهات ، انسان می تونه آینده ای کامل تر بسازه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 9:31 توسط سید علی ابطحی |
|
|
سخنان قدیمی ها رو باید واقعا آب طلا گرفت گذاشت تو اتاق خواب که وقتی از خواب برای شروع کردن صبح و ادامه زندگی بیدار می شی اولین چیزی که می بینی اون نصایح مفید باشه .
از قدیم گفتن آب سر بالا نمی ره . البته نیازی به گفتن قدیمی ها نبوده چون هیچ آبی سر بالا نمی ره ( مگر به زور و تشر ) . این هم از اون چیزهایی است که همه می دونن و اون اینکه هر جا فاز منفی باشه فاز مثبت کارایی نداره . اما اینهمه مقدمه چیندم تا این رو بگم . چرا بعد از دولت هفتم و روی کار آمدن آقای خاتمی ، مردم به ایشان علاقه داشتند و کسانی که او را می شناسند ، ارادتشان نسبت به ایشان کم نمی شود ( من جمله خودم ) اما دیگر شعارهای اصلاح طلبان در جامعه به وضوح دیده نمی شود . چرا یکی از حامیان سر سخت اصلاحات ، خاتمی را به جای رهبر اصلاحات ، دیدبان اصلاحات می نامد . مگر غیر از این بود که وقتی اسم اصلاحات در جامعه می آمد ، ضمیمه این کلمه خاتمی هم پدیدار می شد ؟ آیا غیر از این نیست که حامیان جامعه مدنی ، سکان حرکت سیل صعودی پیشرفت و تحقق این هدف را کسی به شایستگی خاتمی نمی دیدند ؟ اما چرا بر سر دولت نهم با عدم اعتلاف و دور از اظهار نظر جناب خاتمی بر تایید بودن آقای کروبی در نامزدی اصلاح طلبان ، این هدف مهم به شعاری معروف بدل شد ؟ چرا هدف مهم اصلاحات با شعار جامعه مدنی ، آزادی و حقوق بشر به شعاری در روزنامه ها و مجلات و سایتها و بلاگها بدل شد ؟ چرا هنوز با این وضع به جای تحکیم و ترمیم این هدف بزرگ به تکه تکه کردم و تجزیه کردن آن بدون رهبر و حامی ، سنگ حمایت را بسینه می زنند ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 12:11 توسط سید علی ابطحی |
|
|
می خوام در مورد سیاست بیشتر شروع کنم به نوشتن . احساس می کنم باید در این مورد بیشتر بدونم و بنویسم
نظر شما دوستان چیه ؟ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:11 توسط سید علی ابطحی |
|
|
روز اول که ديدمت مي خنديدی . وقتی اذيتت مي کردم مي خنديدی . وقتی منو می ديدی مي خنديدی . من هيچی نمي گفتم . چون مي ديدم مي خندی .
وقتی درد و دل برام مي کردی مي خنديدی . مي گفتی خنده بر هر دردی دواست . پس چرا به خنديدن اون روزا درد دوری تو رو نمي تونم دوا کنم . چرا به ياد آوردن خنده های تو باعث بيشتر شدن درد من ميشه . امّا باز هم بهت ميگم سلام تا اينکه بهم بگی علیک سلام . اينقدر بهت مي خندم تا به فهمی من چی مي کشيدم . اينقدر سره راهت سبز مي شم که تصورت از من بشه سيريشه به تمام معنا . امّا اگه خواستی بگی دوسم نداری فقط بهم اخم کن . چون گوشم تحمل کلام دوست ندارم رو نداره . تصور شنيدن اين کلمه برام خیلی سخته . چون ميتونم اخمتو به حساب شوخی بزارم و جوانه اميد هنوز در قلب من زنده بمونه . پس تا اون روز فعلاً خدا حافظ .::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.:: البته ابن بلاگو تو فرودگاه نوشتم . شانسم گرفت که نمی شد ، گلاب به روتون ............ق بکنم . چون من وقتی از این حرفا از خودم می زنم دلو رودم بهم میریزه و کار به عرق نعنا می کشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 6:49 توسط سید علی ابطحی |
|
|
دیده به دیدگاه من بنداز . در آرزوی دیدن روی تو به تنگ آمده . تا با لبخند زیبای خود . چشمان اشک آلودم من را به کام خوش بکشانی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:44 توسط سید علی ابطحی |
|
سلام چطوری ؟ راستی اول بلاگو save کنین بعد send کنین . البته من خودم همیشه همین کارو می کنم اما نمی دونم چرا نکردم ( البته فکر کنم بخاطر خوشحالی از عمر کشون باشه ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 17:6 توسط سید علی ابطحی |
|
|
یکی از دوستان خوبم
ساعت هفت بود که خواستم برم نون بگیرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 15:14 توسط سید علی ابطحی |
|
|
امروز وقتي ساعت نه صبح به شبستان امام خميني رسيدم و نشستم براي درس خوندن ، مردماني زيادي دور و ورم نشسته بودن . به تک تک صورتاشون نگاه مي کردم . يکدفعه اين مسئله به ذهنم رسيد که کاش مي شد آرزوي همه مردم رو فهميد . يکي داشت با سر کج به طرف ضريح حضرت معصومه سلام الله عليها نگاه مي کرد . يکي داشت با نگاه عميق بالاي شبستان رو مي ديد. يکي داشت با مبايلش بازي مي کرد . يکي داشت با بچه اش بازي مي کرد . اما خوب همه رو ظاهرشون رو آدم ميبينه . البته خوبه ادم آرزوهاي ديگران رو ببينه اما کسي آرزوش رو نبينه خوبه . آرزوهاي خوب خوب کنين تا هميشه پاينده باشين . فعلا خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 16:46 توسط سید علی ابطحی |
|
یک روز داشتم به این مسئله فکر از خودم در می کردم که من که پسر گلی هستم ( یکدفعه رفتم تو رویا و خودم رو جای دخترا گذاشتم ... وای باور کنین عجب جایی بود این دعوا بین دختر و پسر شده مثل یک سنبل برای دعوای درون شهری . اما جدی میگم شما پسرها و خودم و شما دختراها و نه خودم وقتی به دختری می گن مثل پسرایی خوشحال میشه و کلی کف می کنه . اما از بچگی بابا چون گفته بوده با فلان دختره نباید بازی کنی . آقا پسر قصه ما هم از لجش گیر میده به دخترای بیچاره ( پسرا به دخترا می گن پسرا شیرن مثل شمشیرن .::. دخترا ............ حافظا من از طرف خودم نه به عنوان پاچخواری برای دخترا ( صد سال ) نه ، بلکه از طرف تمام پسرهای دنیا ( چی جلب ) اینجا اعلام می کنم ، بیاییم با هم صلح کنیم . بگین چرا ؟؟؟؟ بی مزه ها خوب بگین دیگه . چون چندی پیش در زنستان در شماره دوم خود به هفت ماده اشاره کرده که نتنها به اصلاح خانواده کمک می کند بلکه باعث جدایی ها و از بین رفتن محبت های طرفین می شود . ( واقعا که شرح کاملش رو دوست بسیار عزیزم جناب امید محدث در حذفیات خود گذاشته است . این تنیجه دعواهای این دو دسته یه . گوش کنین به حرف من . ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 14:38 توسط سید علی ابطحی |
|
![]() در اتاق رو باز کردم و بعد از بستن در روی صندلی نشستم . چند دقیقه ای نگذشت که " م.ع.و.ه.ی " در رو باز کرد . از دم در چشمشو بهم دوخته بود و بدون حرف آروم نشست روبروی من روی مبل |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:2 توسط سید علی ابطحی |
|
من از مشهد برگشتم و ديگه مسافرت هامون تموم شد
يعني رکرد سرعت رو عمو دومم ، يعني سيد حسين ابطحي با سرعتي حدود 245
البته چيزي نشد . با يک موتوري زديم بهم که اون تقسير کار بود . ( شرح شو مفصل در بلاگ بعدي مي گم خيلي حجيان انگيزه ) ولي جالبيش اينجاست بانوان محترم فاميل از سرعت زياد خوششون نمي آد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 22:3 توسط سید علی ابطحی |
|
![]() نقل کرده اند پسری در دوران یونان باستان به خدمت پدرش شرفیاب شد . گفت : پدر جان آیا دور از منطق نیست که کسی کاری را انجام نداده بخاطر آن تنبیه شود ؟ پدر به فکر فرو رفت که پسر عزیز دردانه راست وگوید . ببخشید راست می گوید . جواب داد بله پسرم . کسی که عملی مرتکب نشده نباید تنبیه شود . . پسر ادامه داد : خوب پدر عزیزم من مشق هایم را ننوشته ام و معلم مرا تنبیه کرد . پدر که دید پسرک او را تنبیه کرده اند و و از طرفی دیگر ، ادله منطقی آورده و ادای خود را ثابت کرده است ، تصمیم گرفت به مدرسه پسر برود و صحبتی چند فیزیکی با مربیان عزیز بنماید . روز بعد پدر با سمند ، ببخشید با اسب خود راهی مردسه پسرک سد . وقتی وارد مدرسه شد ، دید مدیر مدرسه در حیاط مدرسه و در کنار پله های مدرسه که در صحن مدرسه واقع شده است نشسته . جلو رفت و گفت : آقای مدیر سلام . مدیر جواب داد : علیک سلام . حالتون چطوره که بخاطر زیادی چاق سلامتی به سانسور مطالب پرداختم . خلاصه بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن ، پدر گفت : آقای مدیر این صحیح است شما پسر من را تنبیه کرده اید ؟ مدیر نفسش را در گلو انداخت و با صدایی کلفت گفت : بله . پدر که مثل چایی سازهای مدرن شده بود و هی قل قل می کرد گفت : این چه وضعی است که مدیر ناگهان حرفش را مثل بچه ای که یک دفعه وسط حرف دوتا بزرگترا می پرن می گن : پستونکمو ندیدین ؟ گفت : پدر جان شما پول کمک یار مدرسه را ندادید . پول اغذیه پسرتان را ندادید . تازه پول ، ببخشید شیرینی معلمان را هم تپرداختید . از همه مهم تر دختر عمه مادر بزرگ اقدس خانم که می شه دختر عمو داماد بزرگه سیمین اینا هست که البته شما نمی شناسید ، اینا پشتبومشون ریزش کرده باید تعمیر بشه که پول اونم ندادین . تازه با بالا نرفتن بنزین هم قیمت و تورم بالا رفته ، شما توقع دارید برای پسرتونم قربونی هم بکنیم . پدر که دهانش آن قدر از تعجب باز شده بود که نزدیک بود فکش در برود ، و از طرفی دیده بود که هوا پس است و دچار گیجی خفیف شده ، عرض کرد : البته شما مدیر هستین و حق ادب کردن پسر من را دارید و خدا خیرتان بدهد . پدر از مدرسه فی الفور خارج شد و سوار سمند . ببخشید ، نگه خیلی شباهت به هم دارن ، جابجا می گم . خلاصه سوار بر اسب خود به خانه برگشت . او با دلی شکستی ، شکمی گرسننی ، لبی تشننی وارد خونه شد . دید زنش پشت تانپیتر نشسته و دارد تت می کند . ( لازم به ذکر است که تانپیتر همان یارانه ، ببخشید رایانه و تت همان چت خودمان است که در آن زمان با وسایلی چند قدیمی صورت می گرفت ) خلاصه مرد عصبانی شد و فریاد زد آیـــــــــــــــــــی نفس کش . زن که دیده بود تن صدای شوهرش از 1000 هرز بالا تر رفته ، او را از خانه بیرون انداخت . مرد به داد و بیداد در برج پرداخت و کل اهالی آسمان خراش خیابان پونک یونان را به بیرون فرا خواند . پسرک عزیز دردانه و قتی از مدرسه به خانه برگشت و با این صحنه های دل خراش و فجیح آمیز که از ذکر آن به خاطر مسائل غیر اخلاقی ( فکر بد نکنینا ) معذورم ، مواجه شد با عصبانیت فریاد از . MY GODS با این فریاد دل خراش که تمام شیشه های آسمان خراش به لرزه در آمد ، قائله نسبتا تمام شد و بعد از مدتی با پادرمیانی ریش قشنگا ، ببخشید ریش سفیدان امین ملت و یا محله این جریانات تمام شد . واقعا خدا خیرشون بده اون دولت وقت یونان که طرح ریش سفیدان و یا ریش قشنگها رو به مجلس سنا داد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 14:22 توسط سید علی ابطحی |
|
![]() همون طور که قبلا هم گفتم ، من مشهدی هستم اما در 8 سالگی به تهران و قم اومدیم . برای همین نسبتا مسافرتهامون زیاده ، البته کلا خانواده ابطحی مسافرت زیاد دارند . ولی با شروع شدن امتحاناتم دیگر به مسافرت نرفتم . یعنی پدر و مادرم به مشهد و کلاردشت و حتی کربلا رفتن اما من و امیر نرفتیم و قم موندیم برای امتحاناتمون . اما با شروع شدن بهار دوباره بیخیال امتحانات شدیم و تاخیری هم که برای نوشتن بلاگ بود بخاطر رفتن ما به کلاردشت برای محیا کردن کوچ بهاره بید ، ببخشید بود که مفصلا اخوی گرام توضیحات جامع و مایع را داد که در بعضی پاراگرافها به تخریب بنده پرداخت . ( تو خونه دعوا می کنیم بس نیست این جا هم دعوا ) البته یادم رفت بگم که مسافرتهایی که ما معلولا می ریم تصمیم گیریش بیشتر از یک ربع الی نیم ساعت نیست . یعنی مثلا ظهر داریم ناهار می خوریم که بابام می گه میاین بریم کلاردشت . بعد از مدتی دو تا ساک لباس و کلی خرت و پرت دم در که باید داداش جان زحمتش رو بکشه و بره بزاره تو صندق عقب ( بچه ها دیدین به عقب می گن عبق ) ماشین . الآن هم که دارم این متن رو می نویسم مشهدیم . البته من شش ماهی میشه که مشهد نیومدم ، بخاطر همون مسائلی که قبلا ذکر گردید . اما ریشه و بنیه این نوشتن بر می گرده به مسخره کردن من بوسیله امیر تو بلاگش . جدیدا آقا یاد گرفته متون بر علیه من تنظیم می کنه و آپلود می کنه که طرفدارانی هم پیدا کرده که من ::: از همین جا و بوسیله همین تیریبون . تیریبون کو . ببخشید از همین کیبرد ، اعلام می کنم تمام سخنانی که بر علیه من و برای تخریب من بر زد من و بر علیه هم ( این علیه با اون علیه فرق فوکوله ) می نویسد کذب محض است . البته %99 در صدش درسته ها . اما بالاخره یک درصد که اشتباه داره . همون منظور منه . خام اون نشینا . از من گفتن و از شما نشنیدن . البته این کلماتی که ردیف کردم که شاید کمی نا مفهوم باشه بخاطر رانندگی کردن تو شبه . آخه بوا ، ببخشید بابا خسته بید ، ببخشید بود و من رانندگی از خودم ، اومدم بگم در وکردم اما نمی گم . اما جدی می گن اینجا نائب الزیاره همه شما دوستان خوب و گل و قشنگ خودم هستم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 14:4 توسط سید علی ابطحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین . |
| پیوندهای روزانه |
|
مسابقه ریش و سبیل سیل صعودی صدام پنگوئن بی عصاب مار کانگورو خوار ماشالله حاج آقا بـــــــوش استقلال و پرسپولیس آر دی بیچاره سامرا قبل از خرابی جای پا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست گروی عشقولانه شخصی دینی برو بچ زندگی با اطلاعاتی ها تصمیم کیلویی نامه ها سخن عکس ها نردبان داغ خاطرات پارس دُر بدون عنوان |
|
RSS
|