تبليغاتX
تنهای تنها
خدايا آن كس كه در تنهاترين تنهاييم . تنهاي تنهايم نذاشت . در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

بنام خدا

داستانی که می خوام براتون تعریف کنم رو یکی از دوستانم به نام حامد برام تعریف کرده و بد نیست شما این قضیه رو بشنوید .

حامد اهل مشهد است و از دوستان بسیار نزدیک من است .

حامد اینجوری شروع کرد ......................

من تو مشهد به دنیا اومدم و مثل تمام بچه هایی که در سنین خردسالی هستند ، دوستانم را خیلی دوست داشتم ، من واقعا عاشق اونا بودم . برای دیدن اونا لحظه شمازی می کردم و مواقعی که با آنان بودم ، انگار زمان و لحظه ها برایم متوقف شده بود .

لحظه های شیرین دوران کودکی را هیچ وقت فراموش نمی کنم . من و دوستانم هیچ وقت با هم بد نبودیم و اگر هم دعوا می کردیم ، لحظه ای بعد همه چی رو فراموش می کردیم .

حامد به یکباره ساکت شد و به فکر فرو رفت .

ازش سوال کردم : چی شده حامد ، ساکت شدی ؟ گفت : تو تمام فریقای خوبی که داشتم ، در خانواده هم چون اون زمونه نوه کوچیک خانواده بودم و هم سن من پسری نبود اما ، اما دختر عمه ای داشتم به نام آسیه که یک سال از من کوچکتر بود ، یاد اون افتادم . چون در همون زمونا هم بازی هم بودیم . بعد دوباره ساکت شد . من دیگر درباره آسیه ازش سوال نکردم . اما گفتم : خوب بعدش !

اون از آسیه چیزی نگفت و بعد ادامه داد : تو اون روزای خوش که همه چیز داشت بر وفق مراد پیش می رفت ، به یکباره همه چیز به هم ریخت . پدرم به خاطر کارش مجبور بود بره تهران و من باید تمام رفیق هایم را می گذاشتم و می رفتم . تصور اینکه با تمام رفیق های خوبم باید خداحافظی می کردم و مدتی از آنان دور باشم ، برایم کابوس شده بود .

ناگهان ازش پرسیدم با فکر آسیه چه کردی ؟ خنده ای شیطونی کرد و گفت : اون دختر عمه ام بود . من متوجه نشدم و ادامه داد : بالاخره روز حرکت فرا رسید و من با تمام خاطرات خودم با دوستانم را ، خداحافظی کردم .

فکر می کردم خدا تمام دوستان را از من گرفته اما فکر اون چیز رو نمی کردم . گفتم او چیز چیه و یا کیه ؟ جواب داد : صبر کن چقدر تو عجولی . خندیدم و گفتم : ببخشید دیگه حرف نمی زنم و دوباره ادامه داد : ما رسیدیم به تهران . پدرم خونه ای خریده بود و رفتیم اونجا . وقتی رسیدیم به تهران ساعت ده شب بود و من با اندوهی که در گلویم بود و نزدیک بود من رو خفه کنه خوابیدم . پسری به سن من که حدود هفت سالش بود و تمام رفیقاشو از دست داده بود نمی تونست اون شب بخوابه ، اما لطف خدا خوابم برد .

صبح حدود ساعت هشت و نیم بود که در خونه به صدا در اومد و پدرم رفت دم در .وقتی چشمامو باز کردم دیدم سه تا سایه روی پرده پنجره خونمون افتاده که دوتاش بلند و یکیش کوتاه بود . چند دقیقه گذشت و پدرم در اتاق رو باز کرد و گفت بیا دوستت اومده ------------

من تو فکر فرو رفتم که من تو تهران دوستی ندارم . به زور پدرو و با تمام خستگی که داشتم ، از رختخواب بلند شدم و درو باز کردم . دیدم مردی توی پذیرایی نشسته . سلام کردم و اونم جواب داد . بعد پدرم نگاه بهت زده من رو که دید ، گفت : برو توی آشپزخونه هست . انگار آب سردی رو ریختم روم . فهمیدم دختره .

در آشپز خونرو باز کردم دیدم مادرم و برادرم و یک خانون ، همه نشستم پشت میز ، بهشون سلام کردم و جواب شنیدم . اما دختری کنار میز نشسته بود . از ظاهرش فهمیدم که باید هم سن من باشه . مامانم گفت این زهراست و هشت سالشه ، تو دلم گفتم خوب به من چه ، می خوام اصلا نباشه . به من چه .بهش سلام کردم و اونم جواب داد . اما اما هر نگاهی که می کرد ، انگار برام آشنا تر می شد .

مدتی گذشت ، زهرا هم براک جای خواهر رو داشت و هم جای یک دوست خوب . تازه تو درسای مدرسم هم کمکم می کرد ، تمام تمرین های مدرسهم رو با اون حل می کردم .

یک سال از این قضیه گذشت و من محبت عجیبی به زهرا پیدا کرده بود و همیشه اونو به عنوان دوست میدیدم ، اما دوستای قدیمم بعد از مدتی اومدن تهران و من از اون به بعد کمتر با زهرا بودم ، چون خاطرات بودن با دوستانم برام زنده شده بود .

رفتن ما به قم هم باعث شد که دیگه زهرا رو ندیدم . البته علتی که داشت به خواطر بزرگ شدن من و اون بود که هم فکر هامون و هم محبت هامون بزرگ شده بود . بعد از چند سال اونا اومدن قم و همسایه ما شدن . البته دوستان قدیمم هم اومدن قم اما من و زهرا دیگر با هم صحبت هم نکردیم ، حتی بعضی وقتا هز هم فرار می کردیم . مثلا اگر من تو کوچه بودم ، اون تا من نمی رفتم ، از خونه بیرون نمی اوم و باعکس . دیگه حسابی بزرگ شده بودم و حدود نوزده سالم بود .

اینجا دوباره حامد تو خودش رفت . من سوال کردم : باز چی شده . گفت : نمی دونم چی جوری برات بگم . اخه از سن هیجده نوزده سالگی ، پدر و مادر ها به فکر ازدواج پسرشونن و من در این مورد چیزی به پدر و مادرم که اصلا می خوام ازدواج کنم یا نه ، نکردم تا یک روز که زهرا و پدر و مادرش و داداش کوچیکش اومدن خونمون . فردای آن روز خواستم برم بیرون که مادرم گفت : حامد واستا کارت دارم . من با تعجب گفتم : چی کار دارین ؟ گفت مسئله ای رو می خوام بهت بگم . گفتم : خوب بگین ، و خندیدم . اما مادرم با حالتی تعجب وار و جدی گفت : بابت مدتی پیش درباره تو با خانواده زهرا صحبت کرده و خود زهرا هم در جریانه .

حامد در حالتی که شصد دست چپش رو روی لپش و دو انگوشت کناریش رو روی پیشونیش گذاشت گفت : من که بهتم زده بود و نمی دونستم چیزی بگم ، بلند شدم و داشتم می رفتم که مادرم گفت : حامد تصمیم خودتو بگیر و بهم بگو . من که مثل کتری جوش اومده باشه و سریز کنه گفتم : منو زهرا ؟! بعد بدون حرفی درو بستم و رفتم نماز .

گفتم نماز ؟ گفتت: آره . آخه داشتم می رفتم نماز که مادرم گفت . بعد ادامه داد : نمازمو نفهمیدم چیجوری خوندم و اومدم خونه . شب وقتی خواستم بخوابم ، تعجب سراسر وجودم رو فرا گرفته بود ، خوابم نمی برد ، فکر این مسئله عذابم می داد .

من عاشق زهرا بودم ، اما عاشقی که زهرا رو برای عشقش نمی خواست . یعنی عاشقش بودم چون دوست داشتم تمام خوبی ها برای اون باشه . دوست نداشتم ناراحت ببینمش ، ولی مهم برام نبود که آیا اون همسر من باشه یا نه . من باید تصمیم خودم رو می گرفتم . چون می دونستم نمی تونم اونو خوشبختش کنم . اما بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و به خودم گفتم عاشق اونیکه خوبی رو برای معشوقش بخواد نه خودشو برای خودش و جوابمو گفتم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه .........

حامد که با صدایی آروم داشت صحبت می کرد گفت : پدرم خیلی با من صحبت کرد اما فائده ای نداشت بعد از مدتی هم زهرا با یکی از دوستانم ازدواج کرد و همه چی تموم شد .

حامد به از تموم شدن صحبت خندید و در حالی که خوشحالی از صورتش می بارید گفت : تمـــــــــــوم شد ....

من گفتم : راستی این وسط آسیه چی شد ؟ گفت : اونم ازدواج کرد ، البته حدود چهار و پنج سال قبل از این ماجرا .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:9  توسط سید علی ابطحی | 
عصر جمعه بود . مثل همه عصر هاي جمعه و غروب جمعه دل گير . داشتم بقول بچه ها وب گردي مي کردم مه ديدم يکي تو چت برام نامه زد که ( سلام علي آقا من دارم مي رم جمکران و خوشحال مي شم شما رمو در اون جا ببينم ) لازم به ذکر است که ايشان از معلمين " مرد " خوب اين مرز و بومند . خلاصه من تمام تلاشمو کردم که ساعت چهار برم مسجد اما نشد و ساعت يک ربع به پنج رسيدم مسجد و همون طور که هميشه شلوغ بود کسي رو نديدم . مدتها گذشت و من تصميم گرفتم که حد اقل عصر هاي جمعه برم جکران ، هم زيارتي کنم هم شايد اين دوست نازنين رو ببينم .
اما هفته پيش که رفته بودم مسجد ، توي مسجد بعد از نماز مسجد . يک دفعه اي اين مسئله به ذهنم اومد که اگر تو اين چند هفته رو به نيت ديدن آقات امام زمان ميومدي مسجد ، اونو حتما مي ديدي . اگر حتي نج دقيقه وقت صرف مي کردي تا شايد آقاتو در مسجد پيدا مي کردي ميتونستي ببينيش . نمي شهکه ما خونه صاحب خونه بريم اما اون نباشه . حتما هست . اما کسي تلاش براي يدا کردنش نمي کنه . شده برايمون يک جور عادت که بريمو نماز بخونيمو بعدشم بريم . به قول منبري ها که مي گن آمديمو نشستيمو برخواستيم اما چيزي کسب نکرديم .
کفتم شبي به مهدي اذن نگاه خواهم    
                  گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:0  توسط سید علی ابطحی | 
 
 
مي گن ، البته من نه ديگران ميگن که هواپيماي سي يهيهههههصدهي سي ، که مدتي قبل بصورت جالب در يکي از شهرهاي ( تهران ) ايران به چنگال صانحه که نمي دونم کي مي خوان اين صانحه رو که همين جوري داره در دنيا مي چرخه رو دستگير کنند ، گير افتاد .
لذا اين هواپيماي سي يهيهههههصدهي سي در يکي از مناطق بسيار خلوت همون شهر که حدود اين جاها . آره يک زره پايين تر آهان يک زره اونورتر . ها بيا پايين ... ها همون جا رو بخوارون قربونت ... ببخشيد حواسم پرت شد . بله مي گفتم سقوط ... اه ببخشيد نمي دونم چرا اسم سقوط مي پره تو گلوم ... فرود به عمل آوردن . کما پس از فرود ايشان يک چيزهايي به نام ابهام رويش فرمودند . يعني به محض به عمل اومدن سقوط .. ببخشيد فرود اين ابهام که مي گن . دقت کنين ميگن به عمل اومده که شبيه پيچکه که زمان رشت و نمو پايه خيليارو گرفته . عجيب !!
و بسيار تابلو و مبرهن است که ابهام به خودي خود نمي رويد بلکه بايد کمي آب و مواد افزودني مجـــــــــــــــــــــــاز به آن اضافه کرد . آمـــــــــــــــــــــّا ، حالا چرا اين هواپيماهاي  سي يهيهههههصدهي سي  که عمر شريفشون ، هي يه کمکي از ماموت زمان عصر يخبندان عمرشون کمتره و به اصطلاح بزرگان جوونتر اند ، بايد اين بدنهاي نحيفشون ( آي من از اين نحيف اينقدر خوشمم مياد ) بايد اين همه سال سختي بکشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 15:57  توسط سید علی ابطحی | 
 
 
من پس از تحقيق بسيار زياد و طاقت فرسا در امر گرداوري تاريخچه مطلبي به نامه عشق ، تونستم اين تاريخچرو باز سازي کنم ( از همين جا از دختران محترم به خاطر اين واقعيت عذرخواهي مي کنم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در زمان هاي بسيار دور يعني بر مي گرده به حدود هزار سال پيش . داستان از آنجايي شروع شد که ديگر جوانان به ازدواج فکر نمي کردند و فقط فکر و ذکرشون پول دراوردنو و بيزينس و چت و از اين جور کارا بود . البته اصل ما جرا از اونجايي شروع شد که پادشاه شيشم روم در هنگام خوردن کافي گلاسه در کافي شاب مرکزي روم با دختري جوان ديده شد . بعد از آبرو ريزي بسار زيادش ، در مقام نصيحت به جوانان گفت : اي جونا خر نشينا .
خلاصه جوانان از ازدواج دوري کردند و ديگر پسري به خواستگاري دختري نرفت و دختران بسيار زيادي در خانه ها ترشيده شدند . از آنجايي هم که قيمت ترشي و تورم سرسام آور بود و رايانه ، ببخشيـــــــــد يارانه هاي دولت بسيار کم بود براي همين قيمت ترشي بصورت روزافزون زياد مي شد تا به بشکه اي ۹۹ دلار رسيد .
خلاصه همه دختران در ميدان شهر روم تجمع کردند و گفتند که ما بيايم لايحه اي ، تبصره اي ، چيزي اختراع کنيم که لا اقل پسرا به خواسگاري ما بيان .
خلاصه همه اينها فکراي ( ..... بد آموزي داره نمي گم ) روي هم ريختن و به يک فکر شومانه رسيدند ، البته همشونا . اسم اين فکرشون رو گذاشتند عشق
بعد از اونجايي که هميشه اولين چيزي که اختراع مي کنن ، روي حيوونا آزمايش مي کنن ، اومدن و بر روي الاغ امتحان کردن ، از قضا الاغ قصه ما عاشق اسبي ماده شد . حالا خر بيارو باقالي بار کن .
البته يک فايده اي داشت و اون عشق متضاد رو درست کرد .
خلاصه از اون به بعد پسرهاي بيچاره خر شدند و هي به خواسگاري دختر ها مي رفتند .
.............................................
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 15:48  توسط سید علی ابطحی | 
 
 
خواستم اولين نوشتمو در وب لاگ به خودم اختصاص بدم
من سيد علي ابطحي در ۱۲ جمادي الاول سال ۱۴۰۷ مصادف با وفات حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها ( اسم علي رو هم به اين مناسبت برام گذاشتن ) و ۲۳ دي ۱۳۶۵ و  january ۱۹۸۵به دنيا اومدم
پدر و مادرم هر دوشون از خانوادهاي مذهبي و متدين بودن خانواده پدري و مادريم نسل اندر نسل روحاني بودند ( مي شم بچه آخوند حسابي )
راستي يادم رفت بگم من تو مشهد دنيا اومدم و پول بيمارستانم هم شد ۳۰۰۰ تومن
من بچه اول خانواده و اولين نوه خانواده مادريم و ششمين نويه پدريم هستم
تا هشت سالگي در مشهد بوديم و بعد در سال ۱۳۷۳ به تهران اومديم ( خيبانان دولت . خيابان ديباجي ) و در سال ۱۳۷۵ به قم رفتيم و تا الان هم در قم هستم
در حوزه علميه درس مي خونم و به ياري خداي مهربان مي خوام روحاني بشم
(*ــــ*)
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 15:26  توسط سید علی ابطحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو





درباره وبلاگ
من سید علی ابطحی . متولد 23 دی 1365. ساکن قم . گاهی هم تهران و تابستونا کلاردشت .
من در افکارم آزادم . درباره سیاست و اجتماع و دین و خانواده خیلی دوست دارم بنویسم اما از همه بیشتر دوست دارم نوشته های عاشقاته از نوع حال به هم زنش بنویسم . ضمنا داستان های تخیلی هم زیاد می نویسم . پس گیر به اصل نوشته هام ندین .

پیوندهای روزانه
مسابقه ریش و سبیل
سیل صعودی صدام
پنگوئن بی عصاب
مار کانگورو خوار
ماشالله حاج آقا
بـــــــوش
استقلال و پرسپولیس
آر دی بیچاره
سامرا قبل از خرابی
جای پا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
سیاست گروی
عشقولانه
شخصی
دینی
برو بچ
زندگی با اطلاعاتی ها
تصمیم کیلویی
نامه ها
سخن عکس ها
نردبان داغ
خاطرات پارس دُر
بدون عنوان
پیوندها
سید محمد تقی ابطحی
سید محمد علی ابطحی
سيده فاطمه ابطحي
سید امیر حسین ابطحی
سید رضا ابطحی
عرفان (م)
تماشــــــاگه راز
سپیده
ستاره (دختر عمو )
معصومه فاتح
محمد رضا فاني (دايي جان)
مسافر کوچولو
عرفان گلی
فریده ( دختر عمو )
سید مهدی موسوی نژاد
امید محدث
طفلک جون
مهدیه ( خانم بزرگ )
ستاره ی صبح
احسان ابراهيمي
احسان يزدي
امير حسين هاشمي
سعيد بختياري
رضا اوجی
فاطمه بهاري
وحيد جون
تنهاترين تنهايان
نوشته های من
محمد نعمتي
احمد نجمی
به دنبال چراغی
ممد موسوی
بازی با سیاست
دلدادن به خدا
رضا هاشمی نژاد
زمزمه عشق
روز های نقره ای
نهال ( خاله دختر )
آنچه آموختم ز استادم
شراره
امیر هادی انواری
آکو سالمی
دلوسه
آموزش هك وهك گوشي
پروازروح
طوطي صفت
علی امامی
موفقیت
M.M.N
سید علی ابطحی
دروازه کربلا
تقی خانی
در قلب کویر
مجی جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM