تبليغاتX
تنهای تنها
ای بابا این فیس بوک لعنتی عناصر کفر غربی های بی همه چیز مگه میذاره در وبلاگ ایرانی مال مملکت وزین خودمون چیز بنویسیم..

یادمه اون قدیم ندیما... چند سال پیش دور همه وبلاگی می نوشتیم. بازی ای راه می انداختم. کل آمار و نظرات می ذاشتیم. پاتلاک وبلاگی می رفتیم. اما دوباره به دست انگلیس و آمریکا با ورود یک جامعه معلوم الحال به خاک میهن باعث فروپاشی این نظام نوشتاری وطنی شد.

ای خدا ما را به اصل خود باز گردان. توفیق ارادت و مکاتبت در محافل نوشتاری خودی را به بنده حقیر سراپا تقصیر عطا کن تا در جوار دوستان وبلاگی قدیمی ارام گیریم.

آمین یا رب العالمین. من الله توفیق

سید علی ابطحی

نمی دونم چندم / ۱۲/  ۱۳۹۰

+ نوشته شده توسط سید علی ابطحی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 و ساعت 12:57 |

معنـای عـشـق واقـعی


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


برچسب‌ها: عشق واقعی
+ نوشته شده توسط سید علی ابطحی در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 14:53 |
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به
ازدواج گرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پير قصر
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری

نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،

اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

 

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :

به هر يک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را برای من بياورد...

 ملکه آينده چين می شود.

 

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند،

اما بی نتيجه بود ،  گلی نروييد .

 

روز ملاقات فرا رسيد ،

دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد. 

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد

دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی
سبز نشده است.

شاهزاده توضيح داد :

اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده

که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند :

گل صداقت...

همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

 برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

+ نوشته شده توسط سید علی ابطحی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 9:24 |
قاضی: اسم؟
برشت: شما خودتون می دونین
قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین. دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟
قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین. اسم؟
برشت: من که گفتم. برشت هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بعله
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن.
خنده حضار در دادگاه
قاضی: شما دادگاه رو مسخره می‌کنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا می‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟
برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کرده‌ام!
قاضی: کسی را دیده‌اید با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بعله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من. او با یک مرد ازدواج کرده است .
خنده حضار در دادگاه
+ نوشته شده توسط سید علی ابطحی در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 22:35 |
دختری به کورش کبیر گفت من عاشقت هستم .

کورش در جواب آندختر گفت : لایق عشق شما برادر من است که از من زیبا تر و جوان تر است که پشت سر شما ایستاده .

دخترک برگشت و دید که کسی نیست .

کورش به او گفت : اگر عاشقم بودی و عشقت واقعی بود پشت سرت را نگاه نمی کردی .
+ نوشته شده توسط سید علی ابطحی در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 13:18 |